Wordpress Themes

نکات مورد بحث در برنامه امروز رادیو سپهر، ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۳

نکات مورد بحث در برنامه امروز رادیو سپهر، ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۳

چهل سال پس از کودتای پینوشه در شیلی

عوامل بازدارنده دخالت نظامی غرب و آمریکا در سوریه

بحثی در باره هویت قومی و اتنیکی و “هویت طلبی”

در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳، چهل سال پیش، باندها و جوخه های مرگ ژنرال پینوشه به یک کودتای خونین علیه سالوادور آلنده در شیلی دست زدند. کاخ ریاست جمهوری مورد حمله قرار گرفت و آلنده کشته شد و یا به گفته ای قبل از اینکه بدست مزدوران مسلح پینوشه به اسارت در آید، خودکشی کرد. در “استایوم ملی” هزاران نفر به شکل دسته جمعی تیرباران شدند. هر دو دست “ویکتورخارا” نوازنده برجسته گیتار و هنرمند پیشرو، را قبل از اینکه با گلوله سوراخ سوراخ کنند، بریدند و “پابلو نرودا” شاعر پرآوازه آمریکای لاتین را نیز اسیر کردند. ژنرال جنایتکار، پینوشه، تا مارس سال ۱۹۹۰ در سمت ریاست جمهور باقی ماند. پس از دو هفته از کودتای پینوشه، رژیم ریچارد نیکسون در آمریکا آن را برسمیت شناخت. اکنون و پس از فروپاشی جهان دوقطبی، همه رسانه ها و نهادهای دولتی و غیر دولتی غرب، از سیاه ترین دوره حکومت ژنرال پینوشه بر شیلی سخن میگویند. در حالی که این خود ریچارد نیکسون بود، که به سازمان سیا دستور داده بود که بهرقیمتی باید از “تشکیل کوبای دوم” جلوگیری کنند. چند سال بعد “نمونه دمکراسی ضد سوسیالیستی” اکثر کشورهای آمریکای لاتین و از جمله آرژانتین را زیر سایه سیاه خود گرفت. “عذرخواهی” مقامات و نهاهای کنونی حاکم بر آمریکا از نقش سیا و شرکتهای کاپیتالیستی در انجام آن کودتاهای خونین و حکومت ژنرالهای فاشیست، “توبه” و ابراز پشیمانی نیست. توازن قوا بر هم خورده است و آمریکا پس از فروپاشی جهان دوقطبی، هژمونی خود بر جهان به عنوان “ژاندارم” بین المللی را از دست داده است. آمریکا در آغاز  آن مسیر سرازیری قرار گرفته است که “امپراطوری” برینانیای “کبیر” در پایان سلطه استعماری در آن قرار گرفت. پینوشه که خود به عنوان جنایتکار جنگی با حکم یک قاضی اسپانیا در معرض مواجهه با محاکمه قرار داشت، به “دلیل” کهولت سن و بیماری از خطر جست. و هیچکس در آن دوایر بسیار خوش نیت”  و مدافع حق بشر، تمایل نداشتند که “متهم اصلی” تر را دست نشان کنند. دوایر و دارودسته هائی که حکومت پینوشه به یاری جنایات آنان بر آن استوار بود و نهادهای “ذینفع” بین المللی  کجای معادله بودند؟ تبرئه یک دوره نزدیک به بیست سال از جنایت علیه شهروندان شیلی، و واگذار کردن سیر حوادث به گذر زمان و “فراموشی” مردم، فقط نشان میدهد که حافظان نظم و سلطه سرمایه، دیگر از توان سابق برخوردار نیستند و اگر هر شرایط مساعد دیگری فراهم باشد، باز هم برای “نجات دمکراسی” دیکتاتوری بازار و حرکت سود و سرمایه، جک و جانورهائی چون پینوشه در شیلی، جورج ویدلا در آرژانتین و سرهنگان یونان را در اشکال “جدید” خواهند یافت. این دوایر نمیتوانند امثال پینوشه را به دادگاه بکشند، چه او، فقط یکی از تجلی های نظامی نیرو و قدرت قادر متعال است که به آن سرمایه میگویند.

نکته دوم مورد بحث، دلائل تردید مقامات دولتهای غربی و دولت آمریکا از آغاز عملیات نظامی در سوریه است. ۱۰ سال از “دست آورد” جنگ جناب بوش برای “دمکراسی” و “آزادی” در عراق گذشته است. صرفنظر از ابعاد بشدت ضدانسانی و جنایتکارانه تصمیم بوش و بلر برای جنگ سال ۲۰۰۳، صرفنظر از ابعاد ویران کننده آن جنگ در فروپاشی شیرازه مدنی یک جامعه، اساس توجیهات شروع آن تعرض نظامی بر یک دروغ تماما دستکاری شده استوار بود. اکنون نهادی چون بی بی سی، فیلمهای مستند تلویزیونی تهیه کرده است که در آن اثبات میشود که “اسناد” مربوط به دست داشتن رژیم صدام حسین به سلاح کشتار جمعی، تماما و از بنیان دروغ بوده اند. کولین پاول وزیر دفاع دولت بوش، به اتکاء همان اسناد سراپا جعلی حدود ۱۵ روز قبل از حمله به بغداد و بمباران وحشیانه عراق، در یک کنفرانس مطبوعاتی علنی بر”مشروعیت” حمله موعود تاکید میکند. سالها بعد و پس از همه جنایات و پس از آنکه شهروندان نظامی آمریکا و بریتانیا بیش از ۵۰۰۰ کشته به آن تجاوز و گردنه بگیری آشکار “قربانی” میدهند و هزاران نفر دیگر ناقص العضو، و پس از کشتار صدها هزار شهروند عراقی و به شکست رسیدن “دمکراسی” از طریق جانورهائی چون مالکی و جعفری و زیباری، تازه اقرار میکنند که دلائل شروع جنایت از بنیان دروغ بوده است. “عامل” و مزدور امنیتی سیا و ام آی ۶ در میان سرویس اطلاعاتی رژیم بعث، بدون شرم و بدون کوچکترین احساس “گناه”، رو به دوربین فیلم برداری و با تصویر و نام واقعی، “اقرار” میکند، که دلایل او بی پایه و تصویر او از حمل کاروان سلاح های کشتار جمعی در عراق، فقط یک “ماکت” بوده است! حتی وقتی خبرنگار محترم و اکنون گویا جویای حقیقت از او میپرسد که یعنی واقعا همه آن تبلیغات که بر اساس “اسناد و شواهد” او از طرف دولت بوش و بلر انجام شد، دروغ بود، بی پرده و بی شرمانه و با لحنی آمیخته به تبختر یک جنایتکار “خونسرد” میگوید، آری! ده سال از عملیات “آزادسازی عراق” گذشته است. در این ده سال بسیاری از پایه های جعلی و شیادانه مهندسی افکار افشا شده اند. جهان قربانیهای بسیاری برای “دروغ” داده است که دامنه آن به خود کشورهای آمریکا و بریتانیا رسیده است. بسیاری از “شیطان سازی”  از حکام “توتالیتر” را حتی دیگر نمیتوان در ارتش و نهادهای نظامی و امنیتی دولتهای غربی بازسازی و قالب کرد. مساله “درز” اطلاعات از درون نیروهای نظامی که خود شاهدان اجرای دروغهای دست ساز بوده اند، انجام عملیات “آزادسازی” سوریه را بامشکل روبرو ساخته است. فاکتورهای دیگر، از جمله “یک دست” نماندن “جهان دمکراسی” در مقابل “رژیمهای توتالیتر” و این واقعیت که نیروهای نازنین در صفوف “ارتش آزاد سوریه” و مورد حمایت غرب، خود در استفاده از گازهای سمی دست داشته اند، همگی حتی دولتهای اروپا و آمریکا را با تردید روبرو ساخته است. اینجاست که اوباما که شخصا سخنور و مبلغ برجسته ای است، قادر نیست و نمیتواند چون بوش، بدون توجه به اتفاقات این ده ساله و بدون توجه به تغییراتی که در پیشبرد سیاست ها بر مبنای مهندسی دروغ سیاسی روی داده اند، صرفا به اتکاء حق ریاست جمهور در اعلان جنگ علیه کشور ثالث، و مثل بوش با پرووکاسیون و تبلیغ شانتاژ در سوریه عمل کند. دور شدن کابوس عراقیزه شده سوریه و منطقه، حتی در کوتاه مدت، موجب خوشحالی است.

و بالاخره مقدمه بحث دیگری در مورد “هویت اتنیکی و قومی” طرح شد.  “مرتضی محیط” که انصافا در کتابهای خود، زندگی و آثار مارکس، زحمت کشیده است، در لابلای کامنتها و در افزوده ها، به مباحث “نهادینه” ای شاره میکند، که از قرار “مورد توجه” مارکس نبوده اند. “حسن مرتضوی” مترجم جلد اول کتاب کاپیتال مارکس نیز در مقدمه خود، به همین “نقص” نه تنها در آثار مارکس که در مباحث علوم اجتماعی و اقتصاد سیاسی، در باره “قومیت، سنت و میراث های فرهنگی” اشاره میکند. چنین برداشت میشود که هویت اتنیکی و قومی و یا تعلقات “فرهنگی”، پدید ه ای است ورای تولید، ورای رابطه طبقات و ورای تکامل جهان “مادی”. پدیده ای که به نوعی به دنیای “روح” و “روان” مربوط اند و با “علم” قابل توضیح نیستند. خصوصیاتی که انگار اجزاء نهادینه جمعهای ویژه ای از انسانها هستند که “دردشان نه فقط با ستم طبقاتی و اجتماعی، که” حتی با “ستم” ملی قابل مقایسه نیستند. چرا که “مساله ملی با رفع آن، “حل”میشود، اما “هویت قومی” گویا اصلا پدیده ای ازلی است. یک نوع شباهت با “مذهب” دارد که علیرغم دلایل علمی در بی پایه و بی ریشگی و خرافه بودن مذهب، گروه های میلیونی مردم به آن “باور” دارند و خود را متعلق به آنها میدانند. عین همان تشابه بین مذهب و تعلق قومی برقرار میشود. مگر میشود انسان به “خدا” و “پروردگار” معتقد نباشد؟ مگر میشود شهروندان به مذهب بی باور باشند؟ مگر نمیبینید که بیش از دویست وپنجاه سال پس از انقلاب کبیر فرانسه، در “غرب” سکولار شهرها پر از کلیسا و کاردینال و کشیش است؟ مگر همین چند روز پیش در برزیل “سکولار” یک متینگ ۵ میلیونی در استقبال از پاپ برگزار نشد؟ تفسیر علمی پیدایش جهان و تئوری های داروین و تئوری بیگ بنگ و ماده سیاه و انرژی سیاه و تئوری گسترش کیهان و کهکشان ها هر چه باشد، مردم به مذهب “نیاز” دارند و مذهب جزئی از نیاز “روانی” آدم است! هویت اتنیکی و قومی هم چنین است. طرف را به عنوان فعال “هویت طلب” برجسته میکنند. اما عینا چون مذهب، هویت قومی و اتنیکی هم با همان تناقض هر روزه روبروست. قومیت و ملیت و اتنیک گرائی، خصوصیات نهادینه هیچ گروهی از مردم نیست. این هویت و خصوصیت، چون مذهب، باید “به درد” نیروهائی در این جهان بخورند. مساله هویت “یهودیت” گویا یک خصوصیت نهادینه است که انگار تنها قربانیان و “شهدا” نازیسم اند. انگار که آرمان “یهود”هائی که در اردوگاههای نازیها بوندد، تشکیل دولت “قوم برگزیده” یهود طبق آیات تورات، آنهم نه در قلمرو دولت ستمگر و سرکوبگر نازی، بلکه از طریق بیرون راندن ملت و مردم دیگری در خاورمیانه و فلسطین بوده است. این “قومیت” با این تعابیر و تفاسیر تا سال ۱۹۴۸ یعنی بیش از ۶۵ سال “سابقه” و سنت و تاریخ ندارد و “نهادینه” نامیدن آن به عنوان خصوصیت “روانی” هر شهروند معتقد یا بی باور به خرافه های تورات در “ده فرمان موسی”،  پوچ و بی اساس و ضدتاریخی است. این هویت قومی، در دنیای پس از جنگ دوم جهانی و در حفظ منافع جهان سرمایه داری غرب در مقابل “ناسیونالیسم میلیتانت” عرب، که به نوعی با اردوگاه شوروی سابق و “بلوک کمونیسم” موجود همسو بود، برای حفظ بازار و تقسیم بازار جهانی و در خاورمیانه بطور اخص، لازم بود و “به درد” میخورد. خیلی از هویت های موهوم قومی و ملی و اتنیکی دیگری بودند که “به درد” کسی نخوردند و یا حتی مانع بعضی منافع بودند، که منهدم شدند و ریشه کن. نمونه “تامیل” که جنبش “هویت طلبی” آنها با منافع اقتصادی چین و سریلانکا و سرمایه داری آسیا ناهمخوان بود، خیلی شاخص است. “جمهوری خلق چین”، دولت و ارتش سریلانکا را کمک کرد که جریان تامیل را که مناطق آزاده شده هم داشتند و حتی ناوگان دریائی را سازمان داده بودند، تماما “ریشه کن” کنند. هویت طلبان “باسک” در اسپانیا و “کبک” در کاناد نیز در پروسه دیگری “هضم” شده اند و از ادامه هویت طلبی دست برداشته اند. در این موارد مشخص، هویت طلبی، چون “به درد” کسی نمیخورد، به خصوصیت نهادینه هیچ گروهی از مردم هم تبدیل نمیشود. به این معنی رویش و زوال گروه های اتنیکی، به عنوان یک پدیده عمومی و  گویا عام و جهانشمول، و نه صرفا در محدوده یکی دو قوم و اتنیک و ملیت  “برگزیده” و همواره “شهید” تاریخ، حتی کمتر ریشه در دوران “باستان” دارد. نقطه “معراج” آنها از پایان جنگ دوم جهانی و پروسه بلوغ و یا فروپاشی شان به دوران پس از فروپاشی جهان دوقطبی محدود است. این مساله را بیشتر باز خواهم کرد.

برای شنیدن برنامه امروز لینک زیر را کلیک کنید:

http://www.radiosepehr.se/interviews/2013/IrajFarzad130912.mp3

محل نوشتن نظرات