Wordpress Themes

در گرامیداشت عبداله بابان

انسان پدیده بسیار پیچیده ای است. میگویند انسان تابعی از شرایط  مادی و طبقاتی است که در آن زندگی میکند. شاید این حکم برای اکثر کسانی که به سرنوشت “مقدر” و مسیر از پیش تعیین شده رضایت میدهند، صدق کند. اما در همین جهانی که هر کس را به موقعیت مادی و اجتماعی و طبقاتی اش “قانع” کرده اند، هستند و بوده اند انسانهائی که “اراده” کرده اند به مسیر مقدر و تعیین شده گردن نگذارند.

 عبداله بابان از نظر موقعیت اجتماعی به اشرافیت و اعیان دیرین سنندج تعلق داشت. او در قصر و عمارت های بجا مانده از این اریستوکراسی چشم به جهان گشود. در ۥکنه وجود و شخصیت او بویژه از دوره ورود به دانشکده پلی تکنیک تهران، جوانه های یک “تمّرۥد” و شورش علیه وضع داده و ظاهرا غیر قابل تغییر زندگی طبقاتی اش شکل گرفت. از همان سالها او در تلاش بود که حتی در صحبت و کلام، از “لهجه” مرسوم در دوایر اشرافیت دوری کند و خود را متعلق به جمع همکلاسی های دوره دبستان و دبیرستان تعریف کند. یک بار در تهران و هنگام ایام تحصیل دانشگاهی، به یکی از اقوامش که وکیل و نماینده “مجلس شورای ملی” بود، برمیخورد. با او با لهجه کردی سورانی حرف میزند. طرف عصبانی میشود و میگوید میفهمی داری “سیاسی” میشوی و به این ترتیب به فرهنگ و سنت خاندان ات پشت میکنی و به آن “خیانت”؟ او واقعا اراده کرده بود که به عنوان یکی از مردم عادی، در زمره کسانی باشد که مثل دیگران به مشغله ها و “بازی” های غیر مرسوم در خانواده های اعیان روی آورد. جوانه های ۥاخت شدن با مردم کوچه و بازار و علاقه به زندگی در میان مردم “صادق” و پاک و زحمتکش که در جدال زندگی نه تنها خدمه و حشمه ای نداشتند، بلکه چه بسا در میان ابواب جمعی خدمتکاران دروه تولد و رشد خانوادگی خود او قرار داشتند بویژه از سالهای اول ورود به دانشگاه، در وجود و فکر او شکل گرفت.

 عبداله بابان در تغییر این مسیر زندگی و نه گفتن به سنن و فشار سنگین ارث و میراث فرهنگ اشرافیت و قشر متمول، به معنی واقعی سنگ تمام گذاشت. به کمک خاطره های شیرینی که از این انسان بزرگوار در ذهنم باقی مانده است، سعی میکنم لحظاتی را از این “تناقض” و جوهر رزمی را که او به میدانش وارد شده بود، بازخوانی کنم. البته تعداد بسیار زیادی از مبارزین و انقلابیون خاطرات زیاد و اغلب ناگفته ای از این شخصیت دوست داشتنی دارند که بجاست در صورت امکان آنها را مکتوب و در دسترس همگان بگذارند.

 ماههای پس از مهر ماه سال ۱۳۵۶ بود که من پس از گذراندن سه سال حکم زندان، آزاد شده بودم. با او هم به دلیل همکلاس بودنم با بردارش محب در دبستان چهار آبان و دبیرستان رازی و هم بخاطر همکلاسی بودن خود او با برادر عزیزم تهمورث آشنائی دیرین تری داشتم. او را روزی در خیابان فردوسی سنندج دیدم، به گرمی من را در آغوش کشید و گفت: روی من حساب کنید، در خدمتم.

 با ثروت و ملک و مالی که داشت، در پی ساختن منزلی برای خود بود. همان وقتها، “آشپز”داشت و تمام وسائل و مصالح منزلش ویژه و منحصر بفرد بودند. روزی که در این منزل نزد او بودم، متوجه آن علاقه به زندگی اشرافی او شدم. بخشهائی از کار ساختمان منزل هنوز ناتمام بودند، از جمله آشپزخانه. پرسیدم “راستی عبه خان آشپزخانه معطل چیست؟ جواب داد کاشی های دیوار را از اصفهان سفارش داده ام و قرار است با “هواپیما” آنها را تحویلم بدهند. پیش خود فکر کردم که خوب این اصرار برای ساختن یک ویلای منحصر بفرد برای چیست؟ این که با “ادعاهای” او تناقض دارد. کسی که تا این حد به فکر جلال و جبروت محل مسکونی اش است، “علی القاعده” نمیتواند “انقلابی” باشد. لاجرم “خود خواهی” و علاقه به مقام و پول و ثروت و زندگی لوکس او را “محافظه کار” خواهد ساخت. وقتی همین احساسم را به عنوان “انتقاد” با او درمیان گذاشتم، در طنزی آمیخته با خنده و کنایه، گوشه ای از همان “اراده” ای را که به آن اشاره کردم، به من نشان داد. گفت من این منزل و همه امکاناتم را در خدمت سازمان شما خواهم گذاشت، اما میخواهم در عین حال همه بدانند که شما انسانهای پیشرو و مدرن و مترقی هستید، میخواهم نشان بدهم که افکاری که من به دنبال آن هستم، “لوکس” است و منحصر بفرد. میخواهم به دولت، به مردم و به جامعه نشان بدهم که این امکانات “حق” مردم است و شما هم آنها را “حق” مردم میدانید. میخواهم به “آیندگان” هم زوایائی از دنیای مطلوبمان را در دسترس بگذارم.

 زمان زیادی طول نکشید که متوجه شدم در پس این ظاهر خودخواهانه و علاقه به زندگی اشرافی، یک شجاعت کم نظیر خفته است. در یک “اشاره” مبهم به یک سفر “لوکس” اشاره کرد. گفت خیال دارم به اروپا بروم! بعد خواهی دید که چقدر در این سفر دنبال “خوش گذرانی” هستم! به اروپا رفت و برگشت. با دو ماشین چاپ پلی کپی، دو زیراکس و یک اتومبیل فولکس واگن. همه را در اختیار ما گذاشت. اعلامیه های “هم میهنان مبارز” با همان دستگاه های پلی کپی چاپ و تکثیر شدند.

  و به شهادت همه کسانی که طی سالهای سال عبداله بابان را شناخته اند، این جسارت را جزئی داده از شخصیت او میدانند. دو بار اتفاق افتاد که او را دستگیر کردند. یک بار، در اوائل سال ۵۸ کمیته مستقر در جنب سفارت آمریکا که توسط لومپن مشکوک و مرموزی به اسم “ماشااله قصاب” اداره میشد. در اتوبان جاده تهران- کرج او و طیب عباسی را دستگیر کردند. روزنامه مجاهد، بطور روزانه از ماجرای این دستگیری توسط کمیته ماشااله قصاب گزارش میداد. کمیته مذکور همان کمیته انقلاب اسلامی بود که “سعادتی” از اعضای مجاهدین را دستگیر کرده بود. سعادتی بعدها اعدام شد. بخشی از گزارش ماجرای دستگیری عبداله بابان و طیب عباسی روح الهی را  نیز بعد از آزادی در روزنامه آیندگان خواندیم. اما بخش مهمتر و “خطرناک” تر این اتفاق را هیچکس، دستکم به صورت علنی منتشر نکرد. او برای تحویل گرفتن ۱۲ قبضه اسلحه از طیب، به تهران رفته بود. ماشین “پیک آپ” تویوتا را طوری جاسازی کرده بود که لااقل با تجارب موجود جریانات اسلامی و حتی شگردهای باقی مانده از ساواک، قابل کشف نبودند. عبداله بابان چنان در جریان بازجوئی از نظر روحی خود را برای پاسخگوئی در صورت کشف محمولات آماده کرده بود و چنان نترس و با اعتماد به نفس ظاهر شده بود که “شک” را برطرف کرده بود. او با همان ماشین و با همان اسلحه ها از کمیته انقلاب اسلامی، یکراست به سنندج برگشت و سلاح ها را به ما تحویل داد.

 مورد دوم ماجرای دستگیری او در مسیر سفر به تبریز بود در یک ماموریت تشکیلاتی. او علاقه عجیبی به مخفی کاری و جاسازی داشت و انصافا در این کار ماهر هم بود. در این ماجرا که در اوائل سال ۱۳۶۰ و در زمانی که جنایتکار بد نام موسوی تبریزی حاکم شرع بود، او یک کیف سامسونایت همراه داشت که در جداره های آن بطرز ماهرانه ای نوشته هائی را جاسازی کرده بود. درجریان بازجوئی مدام گفته بود “لوله کش” است و کیف مذکور متعلق به مهندس رئیس اوست. خونسردی و شجاعت او، خود نباختنش و روحیه تعرضی و طلبکارش در برابربازجوها، بار دیگر او را حفظ کرد.

 خاطره دیگری از “آینده نگری” او را هم مینویسم:

 پس از یورش جمهوری اسلامی به مردم کردستان به فرماندهی بنی صدر، ما، تشکیلات کومه له، هنوز در بوکان حضور علنی داشتیم. رهبری کومه له در منطقه آجی کند، اطراف بوکان و سپس به روستای “سلامت” منتقل شد. آنوقتها عبداله بابان مسئول کمیته تدارکات مرکزی کومه له بود. طرحی در نظر داشت که در دره پشت روستای خانقاه، در نزدیکی بوکان، یک مقر و یک ایستگاه فرستنده رادیوئی برای مرکزیت کومه له بسازد. طرح مورد نظر او بسیار پیچیده و پیشرفته بود. فکر همه چیز را کرده بود. از انتقال یک تانکر از “ربط” سردشت با تراکتور و از آن راههای سخت و مالرو، تا طرح “دوجداره” کردن دیوار سنگی و بتونی مقر موعود. روزی به او گفتم عبه خان! بالاخره کار ساختمان مقر به کجا رسید؟ با همان اشاره های مبهم همیشگی اش گفت میخواهم درب ها را از “اکاچو” بسازم و در رضائیه سفارش بدهم. تا آنجا پیش رفته بود که به احمد گنجی، مشهور به استاد احمد، توصیه کرده بود که در تزئین گچ بری سه تصویر از مارکس، انگلس و لنین را در دیوار نیز نصب کند. ایستگاه رادیو را در عمق کوه مشرف به خانقاه آماده کرده بود. فرض او این بود که رژیم اسلامی فقط از طریق بمباران میتواند برای ایستگاه فرستنده مشکل ایجاد کند. طرح او یک پناهگاه محکم در برابر آن بمباران احتمالی بود. گفتم محض رضای شرافت ات عبه خان، کومه له را ورشکست کردی درب اکاچو لازم نیست، دیگر زیادی لوکس و تشریفاتی است. همان استدلال قدیم اش را تحویلم داد. گفت حتی اگر مقر نیمه تمام هم بدست رژیم جمهوری اسلامی بیافتد، بگذار بفهمند که ما چه تیپ آدمها و با چه افکاری هستیم. قانع کردن او بی فایده بود. درب ها را سفارش داده بود و وقتی به “شرفکند” رفتم، گفت امروز درب های اکاچو را تحویل میگیریم! راستش عصبانی شدم گفتم عبه خان مسئولیت مالی اش را کومه له دیگر نمیتواند تقبل کند. پاسخ داد فکر این را هم کرده ام. از محل ثروت شخصی ام، قبلا پیش پرداخت کرده ام!

 عبداله بابان، مبارز نستوهی بود. اگر بخواهم سوسیالیسم او را در چند جمله تعریف کنم باید بگویم:

سوسیالیسم بدون انقلابیگری و شجاعت و نبرد و دخالت عامل اراده انسانها ممکن نیست.

سوسیالیسم، تقدیس فقر و عقب ماندگی نیست. ترقی و پیشرفت و مدرنیسم و باور به علم و تکنیک مدرن، جزئی لایتجزا از سوسیالیسم نوین است. سوسیالیسم فقر، تمکین به عقاید عقب مانده و تحقیر زندگی مرفه و” لوکس”، در جوهر باورهای عبداله بابان جائی نداشت.

 در پایان یک نکته را توضیح بدهم:

برخی ایراد میگیرند که رفقای قدیمی او، در دوره بیماری به او سر نزدند. من طبعا به همه کسانی که در این دوره اواخر عمر عبداله بابان به عیادت او رفتند، عمیقا احترام میگذارم،  بسیار قابل قدردانی است. من اما، از این روحیه برخوردار نبودم که “عبه خان” شجاع و رزمنده را در آن حالت  افسردگی و مبتلا به آلزایمر ببینم. خاصه اینکه با برادر عزیزم، تهمورث، بسیار نزدیک بود. نمیخواستم و یا درست تر، از چنان روحیه قوی برخوردار نبودم که چشم در چشم کسی بدوزم که در برابر همه مشقات و سختی های دوران رزم و مبارزه چنان مقاوم ایستاده بود. نمیخواستم خاطره های شیرین و بیادماندنی و شوخی های خودمانی او با خودم و تهمورث را  و سالهای روحیه و انرژی را در چنان فضا و منظره حزن انگیزی مرور کنم.

 یاد عزیزش گرامی باد.

محل نوشتن نظرات