Wordpress Themes

و آن “گرداب” چنان هایل

فاتح شیخ، بر سر موضع در باره کوبانی، وارد یک پلمیک و جدل با حمید تقوائی شده است. من وارد موضوع جدل فعلی نمیشوم، بلکه سعی میکنم  کوتاه و فشرده، “مبانی” یک اختلاف جدی تر را که در مورد کوبانی نیز بروز کرده است، قدری بیشتر توضیح بدهم. فاتح شیخ در نوشته خود: “همچون سبکباران ساحلها” این جمله را  که به نظر منهم یکی از محورهای مهم “تفاوت” در دیدگاهها را نشان میدهد، نوشته است:

 “۱۸ تیر ۷۸ به درست آغاز جنبشی توده ای برای سرنگونی جمهوری اسلامی بود. اما برعکس آن، هدف و خصلت جنبش سبز ۸۸ چیزی جز حمایت از یک جناح جمهوری اسلامی و چیزی جز ابتکار جناحی از جمهوری اسلامی در جدال قدرت با جناح دیگر آن بر سر پست ریاست جمهوری نبود و به هیچوجه قابل دفاع نبود.”

چه فاکتوری موجب شد که ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ “به درست” آغاز سرنگونی باشد، اما “جنبش سال ۱۳۸۸”( که سه میلیون نفر به خیابانهای تهران ریختند)، جنبش “سبز” و “ابتکار”  جناحی ار رژیم در جدال قدرت بر سر پُست ریاست جمهوری؟ چرا اعتراض بر سر بستن “روزنامه سلام” در “کوی دانشگاه” و تشنج در”اردوی تابستانی” “دفتر تحکیم وحدت” در خرم آباد در سال ۱۳۷۸( که هیچیکس در رهبری وقت حزب کمونیست کارگری ایران تردیدی نداشت که ادامه جدال جناحهای رژیم بر سر “پُست” بسیار کم اهمیتی تری از پست ریاست جمهوری بود) توانست “سرنگونی” رژیم اسلامی را کلید بزند، اما خضور سه میلیون مردم در “خیابانها” و میادین “پایتخت” نه؟  پاسخ خیلی روشن است: عامل فعاله  و “حزب سرنگونی طلب” در صحنه سیاست ایران، در این دو مقطع “تغییر” کرده و دو پدیده کاملا متفاوت بودند: حزب سیاسی در دسترس مبارزه طبقه و جامعه در سال ۱۳۷۸،  بر اثر تخمیر در پروسه جنگ اختلافات “درونی” به “محافل” تغییر ماهیت داده بود. محافلی نه برای پیشبرد مبارزه سیاسی و یا حتی “حرف” سیاسی معنی دار، که برای ستایش “منیّت”ها در”تملق متقابل”. حزب کمونیست کارگری ایران در مقطع اتفاقات کوی دانشگاه تهران و خرم آباد، حزب و ابزار در دسترس طبقه کارگر و مردم ایران برای بزیر کشیدن رژیم اسلامی بود. مدتها قبل از اتفاقات ۱۳۸۸ آن حزب سابق، ابتدا دو شقه و سپس چند شقه شده بود. سیر تلخ تغییر ماهیت و تجزیه و انحلال یک حزب سیاسی و انقلابی به محافل “متخاصم”، البته یک تاریخ “مکتوب” و مستند  هم دارد که برای قضاوت تاریخ در مورد ظرفیت لایه کادری ماتریال لازم را دارد. در هر حال در حضور و با همراهی و دخالت آن لایه از کادرها بود که  نطفه های شکل گیری آن دو مرکز جاذبه برای اعلام موجودیت محافل یاد شده را در درون و با جراحی دردناک حزب کمونیست کارگری ایران، ممکن و میسر ساخت. صف آرائی حول “اختلاف” بر سر رهبری “فردی” یا “جمعی”، و جنگ و کشمکش بر سر “آرایش بالای حزب” بهمراه احکام و برچسپهای “بیادماندنی” در کل ادبیات دوره “اختلافات درونی”، از اواسط سال ۲۰۰۱ به اینسو، دیگر فقط تشریفات آن انتقال سیاسی  از حزب به محافل است. تاریخ اعلام موجودیت آن محافل البته، به استناد همان ادبیات ماندگار، بنیان “سناریو زندگی” کسانی بود و کماکان هست، که “همچون سبکباران ساحلها”، بر ویرانه های یک حزب سیاسی جدی، “خود” و “من” خویش را بازیافتند. از آن پس حفظ نوعی از ابراز وجود سیاسی با زندگی در لابلای شکاف بین دو محفل اصلی ایجاد شده، دیگر نبرد با شمشیر چوبین در سنگر واگذار شده است. فراخوان به بازگشت آن دوایر به “حزب و قدرت سیاسی”، “حزب و جامعه” و “حزب و شخصیتها”، مثل آه دل معصومانی است که در پی یک فاجعه خود را تسکین میدهند.

 نتیجه، در هر حال، این شد که “هیچکاره”ها و “هیچکس”های تاریخ “واقعی”  کمونیسم کارگری، به جای یک حزب سیاسی و انقلابی و “سرنگونی طلب” با منصور حکمت در راس آن، “محفل” و “دارو دسته” نشاندند. محافلی که تحت هژمونی مرشدهای تازه به دوران رسیده، و مدعیان حق “وراثت”، متاسفانه  با  دخالت  پرحرارت کادرها و اعضای رهبری، لایه وسیع اعضاء  حزب کمونیست کارگری را  نیز بین آن دو محفل با دست و دل بازی  و “عادلانه”، تقسیم کرد.

 شاید تعبیر “سبک باران ساحلها”، به مواضع حمید تقوائی، حاوی طنز و یا  کنایه ای باشد. اما اگر انخلال یک حزب سیاسی و انقلابی و تجزیه آن در محافل ایجاد شده، چون “گرداب هایل” در مسیر کمونیسم انقلابی وحزب سیاسی آن در نظر گرفته شود، دیگر جای کمتری برای متلک گفتن “متقابل” به “خوش خیالان” سیاسی باقی میماند.

 ۱۲ دسامبر ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

محل نوشتن نظرات