Wordpress Themes

نگاهی به یک اعلامیه، نگاهی به نوعی کمونیسم در کردستان

خواننده عزیز!

من اعلامیه رفیق عزیزم، “فواد مصطفی سلطانی” در مورد “تحصن و اعتصاب غذا” در حمایت از دهقانان روستای “بیلو” را که با صدای رفیق نازنین و جان باخته “سید حسین پیر خضری” به شکل صوتی در همان زمان نیز، انتشار یافت، پیاده کرده و متن کردی پیاده شده را نیز به فارسی ترجمه کرده ام که هر دو و نیز هر سه بخش نوار صوتی، ضمیمه این نوشته است. قصدم این بود که از حسین پیرخضری، این انسان شریف و دوست داشتنی و محبوب در قلب مردم زحمتکش دیواندره و مریوان و سنندج، آن یار دیرین “سید ایوب نبوی” و سمبل “روشنفکر مردمی” و الگوی بسیاری از مبارزان جوان کمونیست در آن سه شهر، و دوست صمیمی خودم، خاطره ای زنده به ثبت برسد. حسین پیر خضری در لیست سفیر مرگ خمینی، خلخالی جلاد، قرار داشت که از جمله همراه با برادر خود، احمد و دو برادر فواد، امین و حسین مصطفی سلطانی، در چهارم شهریور ماه ۱۳۵۸ به جوخه اعدام سپرده شدند.

 من در پیاده کردن متن کردی، تلاش کرده ام که عین لهجه حسین پیرخضری را مکتوب کنم.

 هدف دیگرم این بود که با مرور بر این اعلامیه، نگاهی مجدد داشته باشم به فواد، افکارش و درایتها و سیاستهایش و البته به اشتباهات اش، بویژه در “بینش” اش به سوسیالیسم و به سرمایه داری.

به جرات میتوانم بگویم که – دستکم- در طول مبارزاتی که در کردستان ایران، عراق، ترکیه و سوریه، از دوره مدرن در جریان بوده است، شخصیت فواد به عنوان یک انقلابی کارکُشته در پیش بردن تاکتیک های شیوه “مدنی” مبارزات اجتماعی، “منحصر بفرد” است. این را بخاطر دوست و رفیق بازی و یا سابقه دیرین رفاقتم با او و خانواده اش، و یا به دلیل تبدیل کردن او بعد از جان باختن به “قدیس” و یا “شهید” نمیگویم. من در نوشته های دیگری تاکید کرده ام، که فواد کماکان همان رفیق صمیمی دوران مبارزه مشترک من در راه کمونیسم است که راحت با یکدیگر شوخی میکردیم و به هم متلک میگفتیم. از این نظر، نه “ستایش” از او و نه “انتقاد” به کم و کاستی های فکری و بینشی او را نه به حساب “تملق” بگذارید و نه “بی وفائی”.

 از “ستایشها” شروع کنم:

 نوشتم که فواد چکامه رهبری مبارزه “مردم” به شیوه “مدنی” بود. در مدت حدود ۱۰ ماه که بعد از آزادی از زندان شاه او زنده ماند، ما شاهد صحنه های جاودانی این استاد مسلم “تاکتیک” مدنی و “غیر خشونت طلب” در مبارزه و پیشنهادات او بودیم. زوایای ظریفی در همین اعلامیه “بیلو” را خواهیم دید. اما اجازه بدهید مهمترین آن درایت سیاسی را مجددا بازخوانی کنم:

فراخوان به مردم مریوان برای کوچ از شهر در غروب روز سی ام  تیر ماه سال ۱۳۵۸. فواد یک خصلت بسیار برجسته در مبارزه داشت. او حاضر بود با تقبل خطر برای خود، دیگر رفقایش و بویژه مردم عادی “تلفات” نداشته باشند و یا کمتریت لطمه  ببینند. و این زیاده روی در نقش “فداکاری”، که در کم اهمیت دادن به نقش و جایگاه خود او خسارات زیادی به بار آورد، به نظر من برای شخصیت بزرگی چون فواد، درست نبود. بیش از حد، خود را در “خدمت” مردم و مخصوصا مردم زحمتکش “روستا” گذاشت. گاه حتی از نظر ذهنی، فواد تحصیلکرده در دانشگاه صنعتی و شاگرد ممتاز استان کردستان در طول دوره تحصیل دبستان و دبیرستان در سنندج، از جمله در همین اعلامیه فعلی، خود را تا عقب افتاده ترین رسوبات مذهبی و فکری مردم “مسجد” و “بازار” و “روستا” تنزل میداد. روحیه فداکاری و از خود گذشتگی، شاید در برابر رفقایش که او خود را با آنها برابر، و گاهی نیز از خود برتر میدانست، قابل دفاع باشد. اما، سیر رویدادها، و همینطور در جریان “تحصن” و “اعتصاب غذا” در دادگستری مریوان “برای” و “به جای” دهقانان بیلو، نشان داد که آن فدائی گری برای “زحمتکش” و از جان گذشتگی و “مبارزه” برای آنها و به جای آنها؛ از منطر تنگ نظری و منفعت پرستی تولید خُرد روستا، فقط به سود حسابگریهای حقیر و مزورانه دهقانی تمام شد و بس. در موردی وقتی که او همراه با “اتحادیه دهقانان” که اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران انقلابی و کمونیست بودند، برای دفاع از دهقانان  “خانگای جو جو” به سنگر رفت، کم مانده بود که هدف قرار بگیرد و همانجا کشته شود. اما بهر حال “دهقانان” جوجوئی بعد از آن تن دادن فواد به خطر مرگ، حتی از پیوستن به اتحادیه دهقانان خود را کنار کشیدند. در آنسوتر،  و چند ماه بعد و پس از “انقلاب” بهمن ۱۳۵۷، و پس از جان باختن آن شمار از کمونیستهای برجسته در راه “منافع دهقان زحمتکش” و “به نیابت” از آنها، و بدون درس گرفتن از آن لطمات جبران ناپذیر، درست روز فرمان خمینی برای لشکرکشی علیه مردم کردستان، ۲۸ مرداد ۱۳۵۸، “یحیی خاتونی” چهره و الگوی جوانان  کمونیست و انقلابی شهر سقز، رفیق دیرین ما و محمد حسین کریمی، اما، در سنگر دفاع از همان ذهنیت معصومانه سوسیالیسم دهقانی، هدف قرار گرفت و کشته شد. و دهقان “کرفتوئی” هم که خود مطلقا نمیخولست بر سر “زمین” با ارباب و فئودال دوره واقعا به تاریخ پیوسته، “قیام از پائین” را سازمان دهد، چون بیلوئی ها، به برکت قرار گرفتن “غار تاریخی کرفتو” در محدوده “آثار باستانی”، به نان و نوائی رسیدند و آنجا هم یکبار دیگر به خام اندیشی ما و فداکاریمان در راه سوسیالیسمی سترون، پوزخند زدند. شخصیتی بزرگ  چون یحیی خاتونی هم، قربانی “بینش” موهومات “سوسیالیستی” پیشا سرمایه داری شد. و چه مفت و چه ساده انگارانه و چه “صادقانه”!

در مواردی چون ماجرای “بیلو” و “خانگای جوجو”، فواد گاه به شکلی افراطی بار دهقان عافیت طلب را به دوش میکشید، از سوی دیگر، در ماجرای کوچ مردم مریوان، آن تاکتیک، سد بزرگی در برابر تصمیم رژیم تازه به قدرت رسیده اسلام برای قتل عام و خونریزی ایجاد کرد. فواد تجربه “نقده” را به دقت در حافظه اش ثبت کرده بود. از این نظر و برای نشان دادن آن برجستگی و درایت و احساس مسئولیت فواد در اتخاذ سیاست مبارزه “مدنی” در رابطه با پیشنهاد کوچ مریوان، لازم میدانم به وقایع “نقده” اشاره ای داشته باشم:

 روز ۳۱ فروردین ۱۳۵۸( ۲۰ آپریل ۱۹۷۹)، حزب دمکرات کردستان ایران متینگی را در استادیوم شهرنقده‌ برپا نمود. قرار بود عبدالرحمن قاسملو، دبیر کل حزب دمکرات در این میتینگ سخنرانی کند. حزب دمکرات اعضاء و هواداران مسلح خود را قبلا به این متینگ فراخوانده بود. برگزاری آن متینگ در شهر “نقده” که بخش قابل توجهی از آنها “تُرک” و “شیعه” بودند، اشتباه مُهلکی بود که حزب دمکرات بخاطر غّرگی سیاسی به آن دست زد. حزب دمکرات، به فاصله کمی بیش از یک ماه قبل، یعنی در اول اسفند سال ۱۳۵۷(۲۰ فوریه ۱۹۷۹)، پادگان مهاباد را، بدون اطلاع مردم و در یک تبانی با برخی افسران که هوادار حزب دمکرات بودند، مثل “سرهنگ عباسی”، که بعدا در یک عملیات انتحاری رژیم اسلامی به قتل رسید، خلع سلاح کرده بود. رژیم اسلامی در پی فرصتی بود که “انتقام” آن شکست را بگیرد. و حزب دمکرات مغرور از قدرت کاذب خود، به نمایش قدرت، آنهم در نقده با آن ترکیب جمعیتی، روی آورده بود. لحظاتی از شروع متینگ نگذشته بود که صدای تیراندازی از “محله تُرک” ها به گوش رسید. افراد مسلح حاضر در متینگ به تظاهرات مسلحانه در محله ترک ها پرداختند. و این برای “ملاحسنی”، امام جمعه مرتجع و بیرحم ارومیه و “تیمسار ظهیرنژاد”، فرمانده لشکر ۶۴ ارومیه فرصت مناسبی بود که برای نجات جان “تُرک” ها و “شیعه”ها از “شرارتگران مسلح” کُرد و “سنی”ها، با تانک و فانتوم و باندهای مسلح حزب الهی وارد عمل بشوند. شهر نقده تبدیل به حمام خون شد و جنگ بین “تُرک و کُرد”، با بازیگرانش، حزب دمکرات و رژیم اسلامی و ملاحسنی، کلید خورده بود. در مقابل جنایاتی که باندهای لومپن اسلامی ملا حسنی و لشکر “تیمسار” ظهیرنژاد در نقده مرتکب شدند، از این طرف هم افراد مسلح حزب دمکرات مسافرهای تُرک و فارس زبان اتوبوسهای بین شهر ها را به عنوان گروگان های “عجم” با خفت و خواری در شهر مهاباد میگرداندند. تقابل این دو سوی یک جنگ قومی –  ناسیونالیستی- مذهبی در صحنه های جنایت قتل عام مردم روستاهای قارنا و قه لاتان ادامه یافت.(یورش مزدوران مسلح ملاحسنی به “قارنا” در نزدیکی “نقده” روز ۱۱ شهریورماه ۱۳۵۸ ،۲ سپتامبر ۱۹۷۹ انجام شد که در جا ۶۸ نفر از ساکنان بی دفاع و بی خبر قارنا کشته شدند. در ۷ فروردین ۱۳۵۹، ۲۷ مارس ۱۹۸۰، جنایت دیگری توسط رژیم اسلامی در روستای “قلاتان” در نزدیکی اشنویه- شنو- انجام شد که در آن ۱۵ نفر از ساکنان روستا با “تبر”، “قمه” و تفنگ به قتل رسیدند و تکه تکه شدند.)

 فواد در پی خلع سلاح اولین مقر سپاه پاسداران در مریوان، که از میان لات و لومپنهای “مکتب قرآن” مُلا احمد مفتی زاده سازماندهی شده بود، و در فضای پر شور  حاکم بر شهر مریوان پس از آن اقدام انقلابی، “غره” نشد. او بخوبی میدانست که فرماندهان ارتش و “چمران” برای خلق صحنه های دیگری از کشتار مردم به منطقه   آمده اند. میدانست که نباید سیاستی در پیش بگیرد که جان مردم را به هیچ انگارد و جنگ به سوی جنگ “کفار” از یکسو، با مسلمین مکتب قرآن و حکومت تازه به قدرت رسیده آنان در “مرکز” از سوی دیگر، هدایت شود. او همراه با رفیق گرانقدر، عطا رستمی، “مدنیت” و مبارزه مدنی را به عنوان سیاست علیه کشتار و قتل عام، که سرکردگان قسی القلب حکومت اسلام، آنرا برای تحکیم قدرت ارعاب و وحشت خویش ترجیح میدادند، به مردم مریوان یشنهاد کردند. کوچ مردم مریوان، از تکرار صحنه های فجیع جنگ بین کُرد و تُرک و سنی و عجم در نقده جلوگیری کرد. این درخشش سیاست مسئولانه انسانی و کمونیستی در برابر سیاست ماجراجویانه، سکتاریستی و رواج نفرت قومی و ناسیونالیستی و مذهبی از جانب حزب دمکرات بود. و به غلط در همه دوایر “خشونت گریز” کنونی باب شده است که گویا این کومه له بود که آتش بیار “خشونت” و کیش “اسلحه” بود و برعکس گویا این حزب دمکرات بوده است که همواره “مسالمت” و “گفتگو” را پاس داشته است. تجربه سالها بعد اثبات کرد که حزب دمکرات سازش و بند و بست را با رژیم اسلامی ادامه داد و در مقابل از هیچ “خشونت” علیه کمونیستها و کومه له، از جمله با تحریک جنگ  و حتی بستن درواز “مذاکره” رسمی برای پایان دادن به آن جنگ دریغ نورزید. غایت اینکه قدرت و نفوذ کومه له، همه توظئه های حزب دمکرات را نقش بر آب کرد و این   کومه له بود که سرانجام، با شکست خوردن توطئه های حزب دمکرات، “یکجانبه” اعلام آتس بس کرد.

 در این اعلامیه “بیلو” هم بروشنی همین تاکتیک و به گفته خود فواد تغییر “بزم” برای هرچه بیشتر گسترش دادن پایه حمایت از تحصن برای آزادی زندانیان بیلو را می بینیم. اوضاع را تشخیص داده است و بروشنی میداند که قدرت رژیم شاه در حال فروپاشی است. وقتی نمایندگان مردم روستای بیلو برای التماس به “پادگان” میروند، او میگوید تحصن در دادگستری. دهقان بیلوئی، اما، که چشمشان به تکه زمین اش دوخته شده بود و جز آن چیزی نمیخواست، قصد وارد شدن به “جنجال” را نداشت. برای فواد، اما، تحصن گامی بود در سیر یک خیزش سراسری که در یک ماه مانده به سقوط رژیم شاه، در نقطه فوران بود. با اینحال، تحصن هم ادارات و پادگان را نرم نکرد. فواد پیشنهاد “اعتصاب غذا” میدهد. این خبر بسرعت در آن فضای انقلابی در دیگر شهرهای ایران، از جمله و مهمتر از همه در سنندج پیچید. تحصن و اعتراض و اعتصاب نه تنها مریوان که سنندج را هم زیر پوشش گرفت. در محل، در صحن اداره دادگستری، اما، دهقان چرتکه میانداخت که آیا اعتصاب غذا “به اسم” روستائیان “بیلو” ثبت خواهد شد و آیا آن اقدام آنها را “بدنام” نخواهد کرد؟ بهر حال تشخیص سیاسی فواد عملا دهقان و ذهنیت دهقانی را پشت سر گذاشت و مبارزه و تحصن و اعتصاب غذا با پیروزی و آزادی زندانیان به پایان رسید.

در اینجا هم فواد آن خصلت خود ویژه خود را نشان داد: قاطعیت در برابر تردید و تزلزل و انرژی گذاشتن بر بسیج هر چه وسیعتر نیروی مردم برای کسب پیروزی با “کمترین تلفات” ممکن. همان خبرگی در اتخاذ شیوه های مبارزه مدنی با قصد دخیل کردن تعداد هر چه بیشتری از مردم “عادی”.

 اما “دیدگاه” فواد متاسفانه ایرادات زیادی داشت. طبیعی است که من در آن نقصانها، “محدودیت تاریخی” را به حساب می آورم. آگاهم بر اینکه فواد تازه پس از یک اعتصاب غذا در زندان شاه یکراست در مرکز تحولات و جنب و جوشهای جامعه قرار گرفته بود و بنابراین “فرصت”ی نداشت که درست در آن مقطع، به عنوان چهره کلیدی یک سازمان کمونیستی، به تدوین استراتژی و برنامه کمونیستی روی آورد. و شاید همین زمینه مادی بود که چه بسا خود او را هم به این نتیجه رسانده بود، که دوره، دوره “آن حرفها” نیست، دوره “عمل” است. اما، تجربه نشان داد که او در این مورد اشتباه کرد. “بیلو” سرجای خودش است و در دوره رژیم اسلامی، به مناطق “گردشگری” حاشیه دریاچه زریبار تبدیل شده است. فواد که همه تلاش اش را کرد تا زمین های غصب شده دوره “مالکی” به دهقانان “ستم دیده” و “خوش نشین” های فاقد زمین بازگردد، نیست که ببیند آن نوع “رمانتیسیسم انقلابی”، موهومات سوسیالیسم تخیلی و دهقانی و مربوط به دوره ماقبل سرمایه داری بود. نیست تا به چشم خود ببیند که دهقانانی که او “برایشان” اتحادیه دهقانی و مسلح تشکیل داد، اکثر زمین های “پس گرفته” از “مالکان و جاشها” شان، یا در محدوده شهر قرار گرفته است و یا در حوزه های گردشگری و توریستی حاشیه دریاچه زریبار. زمینی برای “کشت” در کار نبود که “خوش نشین” هم به تکه ای از آن بچسپد. همه اکنون در سایه آن اراضی قرار گرفته در حوزه شهر و مسیر های مناطق تفریح و گردشگری، صاحب پمپ بنزین و آپارتمان و ویلا و “مستغلات” شده اند. فواد اما در راستای یک نوع سوسیالیسم دهقانی، یک نوع بازگشت به دوران ماقبل سرمایه داری، از همه چیز مایه گذاشت. او نیست، اما “نیروی محرکه” “جنبش دهقانان” برای حفظ منفعت خود و حسابگریهای ذهنیت “دهاتی” مانده اند تا آن “ساده دلی” فواد و امثال ما و سوسیالیسم تخیلی ما  را به ریشخند بگیرند و به آن پوزخند بزنند. همان وقتها که فواد و امثال “رئوف کهنه پوشی” جانبازی میکردند که “اعتصاب غذا” را ادامه بدهند، خود “دهقان” بست نشسته و بظاهر در حال “اعتصاب غذا” به بهانه “نماز” از دادگستری خارج میشد و میرفت شکمش را با نان و کباب پر میکرد! میرفت “خدمت” همان مالکان و “شیخ” هائی که ظاهرا علیه آنها اعتراض داشتند، که “تملق” بگویند و برای “روز مبادا” آینده خود و روابط با “ارباب” را با “ماجراجوئی” تیره نکنند. آری “مبارزه” دهقان با همه آن حسابگری های ارزان و نازل و فرصت طلبانه و عافیت طلبانه جوش خورده بود، ظرفیت و ذهنیت معامله گرانه ای که البته کسانی چون رئو کهنه پوشی و عطا رستمی آنرا یروشنی شناخته بودند، اما هزار افسوس که”اتوریته سیاسی” فواد، آن منش و “خلق و خوی” چرتکه انداز  مزوّر دهقانی را از زیر تیغ انتقاد آن کمونیست های فاقد پیشینه “زندان سیاسی” از زیر ضرب بیرون برد. فواد. رئوف ،عطا  و عبداله نودینیان و شماری دیگر از اعتصابیون “برای” دهقان بیلوئی کشته شدند و امین و حسین مصطفی سلطانی، جلال نسیمی، حسین و احمد پیرخضرانیان تیرباران شدند، اما حتی یک نفر از آن “دهقانان غارت شده” بیلوئی، بعدها هم به صف کومه له و پیشمرگان کومه له نپیوستند. یکی دو نفر هم که از سرناچاری و یا  به دلیل “مبهم بودن” اوضاع مدتی کوتاه “بیرون” رفتند، بعدا خود را “تسلیم” رژیم اسلامی کردند و “امان نامه” گرفتند. متاسفانه خود فواد، که جانش را هم با همان “معصومیت” و “صداقت” از دست داد، دیگر نیست تا از زبان نه “منصور حکمت” و یا “روشنفکران فارس”، که از “ایوب نبوی” که واقعا در میان دهقانان دیواندره و در صفوف “پیشمرگان” کومه له هم شهرت اساطیری داشت، این جملات را بشنود. جملات از زبان کسی که برخی از ناسیونالیستهای جدید و قدیم، او را به دفاع از “دیدگاه یک”، دیدگاه منتسب به فواد نیز، متهم ساخته اند. جملات ایوب نبوی البته جوابی هم هست به همه آنهائی که با به حکومت رسیدن و در بورس بودن ناسیونالیسم کُرد، میگویند “اشتباه” بود که کومه له “زحمتکشان کرد”، و به تعبیر من درآوردی آنها، “گرایش سوسیالیستی جنبش کردستان” به پروژه و برنامه حزب کمونیست ایران و بعدا به “تئوری های” منصور حکمت پیوست. به ایوب نبوی گوش بدهیم:

 ” وقتی به تاریخ ایران نگاه میکنیم، میبینیم که حزب توده دچار خیانت و پاسیفیسم میشود و در مقابل آن جریان چریکی و ماجراجوئی بلند میشود. در تقابل با این مشی “جدا از توده” فدائی است که رفقای قدیمی کومه له، به فکری که “سازمان انقلابی حزب توده” در ایران می آورد، ملحق میشوند. این بود که هرچند ما مرزبندیهائی در برابر افکار چریکی داشتیم، ولی واقعیت این است که ما از آن طرف افتادیم. و وقتی به کار توده ای روی آوردیم، حقیقتا آگاهی بر آن فعالیتها حاکم نبود و خیلی هم به کار توده ای مان افتخار میکردیم. به خود غره بودیم که بله چریکها از توده ها جدا هستند اما خود ما درک درستی از مسائل نداشتیم.  من یادم هست که از سالهای ۵۱ و ۵۲ ما هیچوقت در مورد مناسبات سرمایه داری بحث نکردیم، و همانطور که اسماعیل( ایرج) گفت که ما طبقه کارگر را انکار میکردیم، من میگویم ما سرمایه داری را نفی و انکار میکردیم، به این خاطر بود که وزن و جایگاه پرولتاریا را درک نمیکردیم. در واقع اعتقادی به پرولتاریا نداشتیم. چون ما کلیشه وار آثار مائو و انقلاب چین را الگو قرار داده بودیم، بیشتر مطالعاتی هم اگر داشتیم در مورد کشورهائی مثل چین و ویتنام و ظفار و فلسطین و از این قبیل بود. من یادم هست که در جمع های مطالعاتی ما، آثار لنین و مارکس جایگاه چندانی نداشتند. شاید رفقائی که مدتهاست با کومه له کار میکنند، آثار مائو را فراوان و بارها خوانده باشند. ولی از آثار مارکس و انگلس و لنین خبر چندانی نبوده است. کلا نمیخواهم نفی کنم اما مطالعه چنان آثاری خیلی محدود بوده است. این بود که فعالیتمان شده بود که به میان “خلق” برویم، و خلق هم براستی برای ما دهقانان بودند. به این خاطر از هر تخصص و قابلیت علمی و تکنیکی خود را کنار میکشیدیم. رانندگی یاد نگیرم نکند بگویند دارد از خلق جدا میشود و میخواهد ماشین بخرد! لباس خوب و مناسب نپوشیم و از این قبیل. آن درویش مسلکی بیشتر در میان دهقانان یافت میشد. در حالی که کارگران لباس زیبا میپوشیدند، آرایش مویشان مرتب و مدرن بود. براستی هم که ما در میان دهقانان آرامش داشتیم و دلمان بی دغدغه بود!  و چون در میان دهقانان مسائل بغرنج مطرح نبود، نیازی به فکر کردن زیادی نبود!  این برای ما به عنوان روشنفکران خرده بورژوا راحت هم بود. به دهات هم که میرفتیم همان موقعیت را حفظ کرده بودیم، آدمی بودیم که از “بالا” آمده بودیم و احترام مردم را جلب میکردیم. به این معنی حتی رابطه ما با مردم انقلابی هم نبود. آن روابط عادی و دوستانه و عاطفی بود و هیچوقت تا سطح روابط سیاسی و تشکیلاتی ارتقا پیدا نمیکرد. این واقعیت را هم تاکید کنم که به نظر من درست کردن تشکیلات در میان دهقانان معنی ندارد. چرا که دهقان با آفتاب و روز و هوا و کشت زمین زندگی میکند. حتی یک نظم بورژوائی در میان دهقانان مطرح نیست. براستی برای گرفتن یک جلسه با دهقان جانمان به لب میرسید! اینقدر بهانه می آورد، که خاله ام آمده، نوبت آب دارم، یا مهمان برام میاد و غیره، بهرحال از زیر مساله در میرفتند. مساله مهم این بود که اولا ما از نظر تئوریک قضیه را متوجه نشده بودیم و ثانیا مناسبات حاکم بر روستا را تشخیص نمیدادیم. آیا واقعا فلان دهقان مرفه که ما عمری با او کار میکردیم، اصلا میخواهد مبارزه کند؟

 من مدتی را در کرمان کار میکردم، عده ای از آنها کارگران مهاجری بودند که از منطقه “ژاورود” و “بیساران” (کردستان) آمده بودند، چون مساله زمین برایشان واقعا مطرح نبود، من به جای بحث در مورد استثمار و کارخانه، بیشتر در باره فئودالیسم و مالکیت فئودالی و “ظلم” در دهات برای آنها حرف میزدم. این بود که از حرفهایم و از تبلیغاتم استقبال نمیکردند. این بود که بجای اینکه با طبقه ای کار کنیم که به حکم موقعیت اش در تولید تا آخر انقلابی است، بخاطر اینکه “آبجو” میخورد، خود را کنار میکشیدیم. من واقعا حتی تا یکسال قبل نمیدانستم که از چه چیز دهقان باید پشتیبانی کرد؟  الان میدانم که ما نمیتوانیم از هر خواسته دهقان حمایت کنیم. آیا در هر موردی که دهقان برای دفاع از زمین خود جنگ و دعوا میکند  ما باید دفاع کنیم؟ به نظر من این غلط بود و ما به چنان کارهائی مشغول بودیم. کار ما هم که در دهات متمرکز شده بود، دقیقا دفاع از دهقانان مرفه بود. یادم هست وقتی در دهات زمین را بین دهقانان فقیر تقسیم میکردیم، رفیق دهقان مرفه خود ما مخالف بود. بطور واقعی هم دهقان فقیر خواهان گرفتن زمین نبود. ما اصرار میکردیم که نه! باید زمین را بخواهی! استدلال زحمتکش دهات خیلی منطقی بود. میرفت کارخانه روزی هفتاد تومان درآمد داشت. گندم را تغاری صدتومان میخرید. خوب طرف با چه منطقی حاضر میشد برود زمین را تصرف کند و روی آن کار کند با چنین درآمد کمی؟  براستی همانطور که ایرج هم گفت ما “نارودنیک” بودیم، بی تعارف!  من مقاله ای از لنین خواندم که مینویسد نارودنیکها چون هفتاد درصد جمعیت در دهات بودند روی آنها کار میکردند، در حالی که سوسیال دمکراتهای روس در همان سالها عمده انرژی شان را روی طبقه ای میگذارند که هر چند در “اقلیت” بود، اما نیروی آینده جامعه بود. ما هم مثل نارودنیکها بخاطر زیاد بودن جمعیت دهقان در کردستان به آن اهمیت میدادیم.”

( بخشی از سخنان ایوب نبوی در کنگره دوم کومه له، فروردین ۱۳۶۰، خط تاکیدها از من است)

 و اینجاست که باید به عقب برگشت، و این سوال را پاسخ گفت: آیا فدا شدن کسانی چون فواد، محمدحسین کریمی، عطا رستمی و صدها کمونیست برجسته این مملکت، در راه چنان توهمات سیاسی” “ارزش” داشت؟ میدانم که فداکاری و جانبازی بخشی جدا ناپذیر از هر نوع مبارزه و بویژه در مبارزه کمونیستی است. اما آیا فدا شدن در راه ذهنیت حسابگرانه دهقانی نیز مشمول قربانی کردن چنان انسانهای برجسته ای هم میشود؟ آیا همان “بی تفاوتی” در برابر اهمیت وجود کسانی چون اینها، موجب نشده است که در فقدان توجه ما و آنها به “بینش” و سوسیالیسم علمی” بجای سوسیالیسم تخیلی و فئودالی و ارتجاعی، اکنون جنبشهای دیگر، بویژه جنبش دشمن سوسیالیسم، یعنی ناسیونالیسم کرد، مدعی میراث داری آن عزیزان بشود؟ مگر نزدیکترین های فواد، از رسانه ها و مراکز قدرت ناسیونالیسم کرد بخاطر باز گرداندن فواد به “آغوش ملت کرد” سپاس و قدردانی نکردند؟ و مگر همان جاذبه افسانه ای فواد در میان توده های مردم زحمتکش کردستان و قدرت بسیج مردم را به عنوان سندی بر “انزوای” کمونیسم و کمونیستها و رفقا و یاران دیرین تر او در بوق نکردند؟

 iraj.farzad£gmail.com

۶ فوریه ۲۰۱۵

 ضمیمه ۱

 متن فارسی اعلامیه فواد در رابطه با تحصن برای دهقانان “بیلو”( اواخر دی ماه ۱۳۵۷)

 پدر و مادران! خواهر و برادران!

گفته ای از قدیمی ها است که میگوید: “هر چیزی که نازک و باریک بشود پاره میشود اما ظلم در ضخامت و کلفتی”

چند سال است که قُلدری و ظلم و ستم جنگلبانی به ما فشار آورده است. براستی بیائیم فکر کنیم که فایده و نفع این قوانین و مقررات برای ملت چه بوده است؟ چرا دولت نمیگذارد ما درخت ها را ببریم؟ برگ درخت بچینیم و یا زمینهای بایر را دایر کنیم و زیر کشت ببریم؟ دولت میگوید درختها و زمینهای لم یزرع را ملی کرده است. و به این دلیل روستائیان نباید درختها را ببُرند و یا به زمین لم یزرع دست بزنند برای اینکه بگذارید درختها بزرگتر بشوند و کوه و دشت زیباتر بشود. طبق استدلال خود آنها هر چیزی که ملی شد معنی اش این است که به ملت تعلق دارد. قبل از این قانون، در تمام مریوان علیرغم اینکه مالکان مالیاتی بر چیدن برگ درختان و مالیات بر درخت های قطع شده( گه لانه و دارانه) را وضع میکردند، که آنهم ظلم بود، اما هر کس لااقل میتوانست به اندازه نیازهای خودش درختها را قطع کند و برگ درخت جمع آوری کند. یعنی طبق ادعای دولت آنوقتها جنگل و کوه و دشت ملی بود نه الآن. خوب هدف دولت از این دروغ چه بود؟ شنیده ایم که گیلان و مازندران خیلی جنگلی اند. آنجا ها هم دولت اجازه قطع درختان و چیدن برگ درختها را نمیدهد. بعد از چند سال تمام جنگلهای بزرگ را به خارجیها فروخت تا آنها درختها را برای خودشان قطع کنند. آن شرکتها از آن درختهای زیبا و ارزان محصولاتی چون مبل، میز و صندلی، تختخواب و کمد لباس و صدها کالای دیگر تولید میکنند و با قیمتی بسیار گران به خود ما میفروشند. بعلاوه چوب و تنه درختهای با کیفیت را به کشور خودشان میبردند. به این ترتیب از یکطرف بخاری روستائی فقیر بدون سوخت میماند، خود و بچه هایش از سرما میلرزیدند، اما از سوی دیگر خارجی ها بویژه آمریکائی ها سود هنگفتی میبردند. در منطقه خودمان هم میبینیم که کوهها و تپه های “گوماره لنگ”، ” ویله”، “دویسه”، “چناره”، “قامیشله” و همچنین “کله وینجه” و “کانی کوزله” را اشغال و تصرف کرده است و میخواهد به خارجی ها واگذار کند. دور آن مناطق را هم سیم خاردار کشیده اند. که معنی اش این است آن مناطق و کوهها و تپه و دشتها مال مریوانی و ایرانی نیست، به خارجی ها تعلق دارد. یاد این ضرب المثل افتادم: “سگ قروه است اما در سریش آباد نگهبانی میدهد”. دولت از قبل مردم و بر شانه آنها زندگی میکند. نان، گوشت، روغن، تنباکو، گردو، نفت و همه چیز را از ملت میخرد، اما جنگل و نفت را از مردم دریغ میکند و آنها را ارزان به آمریکا و اسرائیل میفروشد.

حوب حالا ببینیم چرا دولت اجازه نمیدهد که ما زمین بایر را تبدیل به زمین دایر کنیم و آنرا زیر کشت ببریم؟  دولت میگوید به آن زمینها دست نزنید بگذارید به مرتع تبدیل شوند. مرتع یعنی جای چراندن حیوانات و گاو و کوسفند مردم. اما ما با چشمان خودمان دیده ایم که دولت آن زمینها را به زمیندارهای بزرگ و پولدار و “جاش” ( مزدور) میدهد. مثل زمینهای “بیلو”، “سرنژمار” و “برده رشه”. مثل کوه و زمینهای “ترخان آباد” و “بیله” که دورشان سیم خار دار کشیده اند. مثل “کلک” در اطراف زریبار و ۱۵۰ متر زمین در هر دو سوی جاده مریوان به زریبار و نیز مثل زمینهای “موسک” که دور آنها را هم سیم خاردار کشیده اند.  یعنی در واقع خود دولت آنها را به تصرف در می آورد و اشغال میکند. به این ترتیب دروغ دیگر دولت آشکار شد. بعنی آن زمینهائی که دولت اسمش را گذاشته بود “مرتع”، یا خود به تصرف و اشغال درآورده است و یا آنها را به به زوردارها و ظالم ها بخشیده است. و دولت فقط به دروغ گفتن بسنده نکرده است. معلوم است که دهقان و روستائی نمیتواند زمین بایر را دایر نکند و یا درخت ها را قطع نکند و برگ درختان را برای علوفه زمستانی نچیند. در این چند سال اخیر برای کنترل این کارهای روستائیان، ژاندرمها و جنگلبانی لوله بخاریها را میشمردند و از مردم رشوه و باج میگرفتند. حتی دهات و طویله ها را هم برای کشف چوب و برگ درخت کنترل و بازرسی میکردند. و از آن فراتر پرچین های دهات را هم بهانه باجگیری و پُر کردن جیب های خود  میکردند. اگر هم با بهانه گیری ها چیزی گیرشان نمی افتاد، دست میبردند برای پرونده سازی و سپردن به دادگاه. دادگاه هم یا جریمه میکرد و یا حکم زندان میداد. به این ترتیب معلوم شد که علاوه بر دروغگوئی ظالم هم هستند. یعنی جنگل و زمین بایر را از مردم سلب میکند تا آنها را به خارجی ها و جاشهای زور گو بدهد. و اضافه بر آن رشوه و جریمه و زندان را هم برای مردم پابرهنه و گرسنه تحمیل کرده اند. به نظر میرسد اگر امکان داشته باشند خوابهای دیگری برایمان دیده اند. میبینیم که بعضی از چاههای آب را در دشت مریوان و “خاو و میرآباد” خریده است و فعلا همینطور گذاشته است که بمانند. انشا اله خیر باشد! از روال تاکنونی اش چنین به نظر میرسد: “اگر این بلوط را در دهانمان بگذارد فورا یک دیگ هم زیر زبانمان میگذارد”. تا حال برای آب پول نمیدادیم، میبینیم که سوراخ دیگری برای دزدی و چپاول را باز کرده اند و یواش یواش آب را هم باید بخریم. این بدبختی و خانه خرابی است. چند سال پیش در محال “شارویران” مهاباد  زمینها را از “رعیت” ها گرفته و آنها را به “شرکت زراعی” تبدیل کرده است. حال که در این اوضاع و احوال ستاره اقبال رژیم رو به افول است، روستائیان آن منطقه خواهان باز پس گیری زمینهایشان شده اند. به خدا اگر سر این مار زخمی را له نکنیم، دست آخر ما را نیش میزند.

خوب حالا ببینیم عواقب این جنجالی که آفریده شد به کجا رسیده است؟ چگونه شد که برادران زندانی مان( از روستائیان بیلو) به میان ما بازگشتند؟

در ابتدا وقتی مردم “بیلو” به مریوان آمدند، رفتند پیش فرماندار و دادگاه و پادگان. به این و آن التماس کردند. در آخر پادگان به آنها گفته بود که پس از دو روز به آنان پاسخ خواهند داد. اما پس از آن دو روز هیچ جوابی نبود. بعد از آن به دادگاه آمدند و گفتند ما همینجا بست مینشینیم تا برادرانمان را آزاد نکنید، میمانیم. وای از آن یورشها و پرخاشهائی که بعضی از کاربدستان دادگستری علیه ما انجام دادند! چه اتهامات و تحقیرهائی در حق ما که نکردند و چه تهدیدهائی که متوجه ما ساختند. حتی تهدید کردند اگر دادگستری را ترک نکنیم، ژاندارم و پاسبان خبر میکنیم که با لگد و اُردنگی بیرونمان کنند. دروغ خوب نیست، بعضی هایمان خیلی ترسیدیم و نا امید شدیم. خدا قبول نمیکند، بعضی از پسران واقعا گوششان بدهکار نبود و پافشاری کردند که اله باله اگر هم ما را بُکُشید از اینجا تکان نخواهیم خورد. زنان را چرا نگویم؟ نباید کتمان کنم که آنها واقعا خوب به مقابله  و اعتراض برخاستند و به تهدید و ارعاب بی تفاوت بودند. روز بعد هم یورش شان ادامه یافت. اما یواش یواش پسر های شهر بیشتر به جمع ما ملحق شدند و به دفاع از ما برخاستند. آنها(طرف مقابل ما) کمی نرم شدند. اینجا دیگر شروع کردند به قرآن قسم بخورند که مساله در حوزه اختیار آنها نیست، بلکه از تهران پایتخت حکم داده شده است و تا ۶ ماه زندانی را تمام نکنند، آزاد نخواهند شد و غیره و غیره. روز بعد هم دادگستری هنوز خود را پیچ و تاب میداد و بهانه ای دیگر تراشیدند. گفتند دادگستری سنندج تعطیل است و اداره دادگستری مریوان هم تعطیل خواهد بود، بنابراین شما بروید بیرون و تصحن را تمام کنید. اما ما با نیروی خود و کمک “دارسیرانی”ها و پسران شهر به آنها فشار آوردیم و سرانجام آنان را پشیمان کردیم و روز دوم مردم مریوان در مسجد جامع جمع شدند و تصمیم گرفتند که به دفاع از ما برخیزند. اینجا بود که کارمندان دادگستری هم تصمیم گرفتند که به جمع تحصن ما ملحق شوند. کاسب و انسانهای معتبر و ریش سفیدهای مریوان هم به رئیس دادگستری گفتند آن چهار زندانی باید آزاد شوند. دادگستری نرم تر شد. وای اوائل چطور برخورد میکردند و در آخر چگونه به ما ملحق شدند! واقعا اگر دست از اتحادمان برمیداشتیم و تحصن را در دوره فشارهای اولیه پایان میدادیم، آبرومان میرفت که هیچ، برادران زندانی مان هم آزاد نمیشدند. بلافاصله پس از آن اتفاق به جاهای مختلف تلگراف زدیم و ۶ نفر از برادران بیلو و همراه با ۲ مریوانی عازم سنندج شدند.

 از دردسر آمد و رفتها میگذرم. بعلاوه دیدیم که بازاری مریوان هم، دستشان درد نکند، در حمایت از ما دُکان و بازار را بستند و تعطیل کردند. علیرغم همه اینها، هنوز بعضی از رئیس و روسا، گوشهایشان را پنبه گرفته بودند و حتی به ما پاسخ رد دادند. میخواستند که ما با سرافکندگی برویم به جنگلبانی التماس کنیم که “رضایت” بدهد یا مدت حبس برادرانمان را به ۲ ماه کاهش بدهند. ما این خفّت را نپذیرفتیم. وقتی در سنندج پاسخ رد گرفتیم، باید اذعان کنم که برخی از ما نا امید شدند. این پا و آن پا کردیم که قدم بعدی چه باشد؟ یکی میگفت فایده ای ندارد وقتی برادران از سنندج برگشتند، مساله را ختم کنیم و برویم خانه هایمان، بعضی هم میگفتندخیر! تا بهار هم تحصن را ادامه بدهیم و برخی پیشنهاد دادند، تاکتیک را عوض کنیم. خلاصه بحث از اعتصاب( “ایزراب”) غذا به میان آمد. در دفاع این پیشنهاد یکی میگفت برادران واقعا اگر آب زندان را نخورم، شب خوابم نمیبرد. یکی از بیلوئی ها گفت بگذارید این بدعت به نام بیلوئی ها ثبت نشود، بدنام مان میکند! عاقبت به این نتیجه رسیدیم که کسانی که وضع سلامت جسمی خوبی دارند و بخود اعتماد میکنند همراه با دختر و پسران شهری بزم (تاکتیک) را تغییر بدهند و تصمیم بگیرند که غیر از روزی یک استکان چای شیرین از هر نوع خوراک و نوشیدنی امتناع کنند. “نیت” آوردند که همین کار را بکنیم. این بود که از روز چهار شنبه که بیست روز از زمستان گذشته بود( ۲۰ دی ماه ۱۳۵۷، ۱۰ ژانویه ۱۹۷۹) اعتصاب غذا را آغاز کردیم. طبیعی بود که برخی میگفتند سخت است ممکن است بمیریم، یکی میگفت اگر بلائی سر یکی از جوانهای شهر بیاید آبرویمان میرود و پدر و مادرها یقه مان را میگیرند. بعضی هم اصلا گوششان بدهکار نبود و سفت و سخت پای تصمیمشان ایستادند و مشغول آواز خواندن بودند!

برادران! این تزلزل هم گناه ما نبود. تجربه نکرده بودیم و نمیدانستیم که چگونه همان بزم(تاکتیک) ما را معروف کرده و شهرتمان را به رادیوها و روزنامه ها کشانده است. جوانان شجاع سنندج در حمایت از ما فراخوان دادند و روز بعد خود رفتند در مسجد جامع سنندج بست نشستند. حتی کارمندان ادارات هم اعلامیه ای منتشر کردند و هشدار دادند اگر بیلوئی ها را آزاد نکنند آنها هم از رفتن به سر کار امتناع خواهند کرد و اعتصاب خواهند کرد. این بود که تحرکات سنندج آن شهر را زیر و رو کرد و فشار به دولت اوج گرفت. واقعا باید از سنندجی ها تشکر کرد. اما هر اندازه سنندجی ها با انصاف بودند، بعضی دین فروش و به ظاهر مسلمان و گوش بفرمان مالک، اعلامیه ای منتشر کردند و بر دیوارها نصب کردند که:” قضایای بیلوئی ها جنگ و نزاع درونی خودشان است و ربطی به جنب و جوشی که در میان مردم ایران براه افتاده است ندارد و تحصن برای بیلوئی ها به حرکتی که در میان مسلمانان راه افتاده است، لطمه میزند”. انگار ما “مسلمان” نیستیم، یهود و نسارا و روس و گبر و “داسنی” هستیم.

فرض بگیریم که بیلوئی ها اصلا مسلمان نیستند و مورد ظلم و زور هم قرار نگرفته اند. پس تکلیف مردم مریوان و تمام مردم مریوان چیست که به دفاع از ما برخاستند؟ آن حرفهائی که آن بی انصافها روی کاغذ آوردند و به دیوارها چسپاندند، یک دهن کجی بود به مریوانی ها و سنندجی های شجاع. دم جنباندنی بود به دور جاشها. اما در سایه اتحاد مریوانی و سنندجی خود آنها رسوا شدند و به خود آنان دهن کجی شد. از این افسوس میخورم که از یکطرف میگویند مسلمانیم و از طرف دیگر شعار میدهند: ای کارگر محروم، ای دهقان غارت شده و ای جوانان سرکوب شده! این ادعاها کجا و آن کاغذهای روی دیوار کجا؟ هر چه بود این حوادث چند درس را به ما نشان داد:

 یکم: انسان در مبارزه برای گرفتن حق خود، به تنهائی به جائی نمی رسد. میبینیم که اگر تمام مردم بیلو از کوچک و بزرگ در دفاع از آن چهار زندانی بیلوئی به میدان نمی آمدند، به هدف خود نمیرسیدند.

 دوم: التماس و شیون و زاری نزد ظالم دهشاهی ارزش ندارد. مگر نه اینکه در پادگان و دادگاه ما را بی محل کردند؟

سوم: نباید از تهدیدات و خط و نشان کشیدنهای ادارات بترسیم و مایوس شویم، مثل روحیات بعضی ها در  روزهای اول دادگستری.

چهارم: اگر انسان روی حرف حق خودش بایستد و پافشاری کند، یواش یواش دیگران به کمک خواهند آمد و به این ترتیب تدریج قوی تر میشود. مگر ندیدیم که هنگامی که ما به تهدیدات و خط و نشان کشیدنها توجه نکردیم، مردم شهر ها و دهات به حمایت از ما برخاستند؟ بگذارید همینجا از مردم: “دارسیران”، ” ترخان آباد”، “ینگیجه”، “سیف پائین و بالا “، “محمئه”، “کانی میران”، “برده رشه”، “ساوجی”، “سرنژمار”، “چور” و “نه نه” و ” مرگ” و “گویزه کویره” و “نژمار” و “که له وینجه” و” چاوگ” و “باشماخ” بخاطر آن همه حمایت و پشتیبانی بی دریغ تشکر کنم.

 پنجم: اگر مبارزه ما با روش و تاکتیکی پیش نرفت، نباید مایوس شویم بلکه باید باید شیوه دیگری را در پیش بگیریم. مگر نه اینکه اول به التماس روی آوردیم، بی نتیجه بود، تحصن کردیم، بازهم گوش ندادند. سرانجام روش مبارزه را به اعتصاب غذا تغییر دادیم و بالاخره موفق شدیم؟ این آخرین حرکت ما(اعتصاب غذا) انگار خار را به انتهای دُمشان فرو کرد! دکتر و پرستار فرستادند که به وضع سلامت اعتصابیون رسیدگی کنند. انصافا اینها هم وظیفه خود را مسئولانه پیش بردند. و در آخر این آنها بودند که به ما التماس میکردند، گفتند چهار روز، دو روز و یا لااقل یک روز به آنها فرصت بدهیم تا زندانیان را آزاد کنند. ما، اما، سفت و سخت ایستادیم و گفتیم نه! همین الآن باید آزاد شوند. و آنها حرفمان را پذیرفتند. پس باید منوجه بود که برای پیشبرد هر کاری، روش مناسب را انتخاب کرد. مگر نه اینکه: “زمین شیب دار را با جویبار و دشت را با حوضچه آبیاری میکنند، یا بوته را با داس و درخت را با تبر میبُرند؟” ما با تحصن و اعتصاب زندانی هایمان را آزاد کردیم و “دارسیرانی” و “سیفی” هم با مبارزه و زور زمین های خود را پس گرفتند.

ششم: وقتی مردم متحد شوند و تاکتیک هایشان را مطابق نیاز مبارزه در راه حق خود عوض کنند. عاقبت پیروز میشوند. رحمت به قبر آن شاعر که گفته است: “اگر متحد باشیم و دست دردست هم، با یکدیگر زندگی کنیم و با همدیگر بمیریم، پیروز خواهیم شد، سربلند میمانیم و سرافکنده نخواهیم شد.”

 از اینها گذشته این ماجرا، چشم و گوش همه ما را باز کرد. دروغ و ریاکاری و توطئه ژاندارمها و جاشها را افشا کرد. میگفتند این “آشوب” ها در شهر خوب نیست و شهری از دهاتی بدش میاد و هزار حرف پوچ دیگر.  اما خدا شاهد است دیدیم که همه آن حرفها دروغ و حُقه بازی بودند. همه برای این بود که رابطه بین شهری و دهاتی را خراب کنند تا خودشان مثل سابق ظالم و آغا و مالک، اسب خود را برانند. ” آی ظالم! اگر یکبار من را فریب بدهی خدا از تو نگذرد، اما اگر بار دوم هم سر من کلاه گذاشتی، آنگاه خدا از خود من نگذرد.”

خوب پس چکار کنیم که بار دیگر ما را فریب ندهند؟

باید بعضی اختلافات و کشمکش ها در بین خودمان را کنار بگذاریم. قبلا بخاطر “نوبت آب”، “قوم و قوم بازی”، “این طایفه و آن طایفه”، و هزار و یک خرده حساب دیگر، جنگ و مرافعه راه می افتاد. شاید تعجب کنید، اما بعضی وقتها بخاطر رقص و “هلپرکی” بین این روستا و آن روستا تبدیل به رقابت و نفرت و کینه میشد! در آن وسط هم جاش و مُفتش و فتنه گر و ژاندرم هم آتش بیار معرکه میشدند تا دو طرف دعوا را به پاسگاه و دادگاه بکشند که از هر دو طرف رشوه و باج بگیرند! واقعا حیف است که بعد از این اتحاد شکوهمند، دوباره بخاطر مسائل پیش پا افتاده و بخاطر خرده حسابهای کهنه، از یکدیگر دل چرکین باشیم. ببینید چگونه روستائیان “سیف” زمینهای مصادره ای و اشغال شده خود را با اتحادشان دوباره پس گرفتند و کمر ظالم را شکستند؟

 دهقان نسق دار و کارگر بی زمین( سیائی) با همکاری یکدیگر زمین ها را پس گرفتند. همه ما میدانیم که در دوره ارباب و رعیتی و دوره مالکی، به دهقان بی زمین ظلم بیشتری میشد. اگر مالیات بر “قطع درخت”، مالیات هائی چون: “جشنانه”، “سورانه”، برای دهقان صاحب نسق و زمین به دلیل داشتن زمین بود، آن مالیاتها بر دهقان فاقد زمین برای چه بود؟! حالا که حق را از ظالم میگیریم، منصفانه است که به “سیائی” هم زمین داده شود. اگر نه ظالم بین دهقان نسق دار و سیائی اختلاف میاندازد و آنها را بخاطر منافع خود به جان یکدیگر میاندازد و علیه هر دو دست بکار خواهد شد.

 مردم جلسه تشکیل دادند و در آن جلسه این تصمیمات را گرفتند:

یک- شیربها نباید از هفت هزار تومان بیشتر تعیین شود.

دو- نرخ کرایه ماشین از دهات به شهر را که صاحب ماشین بی انصافانه تعیین کرده بود، کاهش بدهند.

سه- نرخ کرایه تراکتور برای شخم را تنزل داد.

چهار- تصمیم گرفتند از آن به بعد اختلاف بین خود را به پاسگاه نبرند و خودشان با مشورت و همیاری آنها را حل کنند.

پنج- صاحب آسیابی که نرخ آرد کردن گندم را زیاد تعیین کرده بود، ناچار کردند که هزینه را کاهش بدهد.

 بعلاوه مردم در آن نشست شان رای دادند که چند نفر مورد اعتماد و دست و دامن پاک و با انصاف را انتخاب کنند که ناظر پیشبرد آن تصمیمات باشند.

در “بیساران” منطقه “ژاورود” هم مردم به همین ترتیب جمع شده اند و تصمیماتی گرفته اند. اتحاد واقعا با حرف نمیشود. به گفته قدیمی ها هر مرد، سنگی برای ساختن عمارت مایه بگذارد. تا دیگر فریبمان ندهند. ژندارمها در دهات راه افتاده اند و گفته اند دولت عوض شده است و هر کس نیازی دارد به پاسگاه مراجعه کند تا برآورد کنند. مثلا آب، برق، حمام و غیره. هر کس هم جاش بشود ماهیانه دوهزار تومان به او حقوق میدهیم.. این دروغ است. در شهرهای بزرگ و از جمله پایتخت با آنهمه تظاهرات و شهید دادنها، هنوز کمبود آب و برق هست. چطور شد اینها میگویند به دهات آب و برق میدهیم؟ دروغ که هزینه ندارد!  ما دیگر فریب نخواهیم خورد، دوره مزدوری و جاشیه تی بسر آمده است. چون کسی که جاش میشود یا خود را به کشتن میدهد و یا شهری و دهاتی را میکُشد. مگر نشنیدیم که جاشهای “قلخانی” چگونه آن برادر بی گناه ما را کُشتند؟

 ضمیمه ۲ متن کردی اعلامیه

 دایک و باوک! خوشک و برا نه به زه کان!

قسه ی قه یمی ئه لیی: “هه ر چی شته له باریکیا ئه بریت، به لام زولم له قه وه تیا”.

گاملی و زولم و زور جه نگه لبانی ئه مه چه ند ساله زوری بو هیناوین. به راس نه ختی بیر که ینو بزانین فایده ی ئه م یا سا و قانوونه بو میلله ت چی بووه؟  ده وله ت بوچی نایه لی دار ببیرین؟ گه لا بکه ین؟ بوره ده ر بینین؟ ده وله ت ئه لیی دار و ده وه ن میللی کراوه! و له به ر ئه وه دیهاتی نابی دار ببرن و گه لا بکه ن با داره کان گه وره بن و که ژ و کیو جوان بی! هه ر به پای قسه ی خوه یانا هه ر شتی میللی کرا مانای ئه وه یه ئه و شته ئه بی بو هه موو میلله ت بی. به ر له ئه م قانوونه له ته واو مه ریوانا، با وه کوو مالیک گه للا نه و  دارانه ی  ئه سه ند، وه ئه وه یش هه ر زولم بوو، به لام لانی که م هه ر که سی به شی خوه ی داری ئه بری و گه للای ئه کرد. یانی به پای قسه ی ده وله تا هیشتا ئه و عانه دار و ده وه ن میللی بوون نه ک ئیسه. ئه ی ده وله ت ئه م درویه ی بوچی کرد؟ بیستوومانه گیلان و مازنده ران زور دارسانین. ده و له ت نه ی ئه هیشت له ئه ویش خه لکی دار ببرن و گه للا بکه ن. له دوای چه ند سال ته واو جه نگه له گه و ره و چره کانی فروشت به    شیرکه ته خاریجیه کان تا بیبرن بو خوه یان. ئه وان له و دار جوان و هه رزانه شتی جوان جوان وه کوو میز و سه نده لی و ته ختوو خاوو و جیگه ی لیباسوو و هه زار شتی تریان دورست ئه کرد و به نرخیکی زور گران ئه یانفروشتو به خوه مان. جگه له مه، داره فره باشه کانیان ئه نارده و بو وللاته که ی خوه یان. به م جوره له لاییه کو دیهاتی فه قیر بوخاریه که ی سارد و بی تین بوو، خوی و مناله کانی له سه رما ئه له رزین، به لام له و لاکه ی تره و خاریجیه کان به تایبه ت ئیمرکاییه کان قازانجی زوریان ئه خوارد. ئه وه ته لای خوه یشمان هه ر ده کانی “گوماره له نگ” و ” ویلله” و ” دوه یسه” و “چناره”، “قامیشله” و هه ر وه ها هه ردی “که له وینجه” و “کانی کوزه له” ی داگیر کردوه و ئه یه ویت بیدا به خاریجیه کان. ده ور ئه م هه ردانیشیه ته ل به ن کردوه. ئه وه ته لبه نه مانای ئه ویه ئه م هه ر دانه هی بیگانه یه و هی مه ریوانی و ئیرانی نیه. ئا ئه مه یه که ئه لین:  “سه گی قروه یه و پاسی سریشاوا ئه کا”. ده وله ت به سه ر میلله ته و ئه ژییه ت. نان، گوشت، رون، ته ماکو، گویز، دار و ده وه ن، نه وت و هه موو شتی له میلله ت ئه سینی. به لام جنگه للو و نه و ته که له میلله ت دریخ ئه کا و به تاللان ئه ی فروشی به ئیمریکا و ئیسرائیل.

جا ئیسه بزانین بوچی نایه لی بووره ده ر بینین؟ ده و له ت ئه لیی بووره ده ر مه یه نن با  ببی به مه ر ته ع!   مه ر ته ع یانی جیی ئاژه ل و له وه ر گشت خه لک. به لام به چاوی خومان دیومانه ئه و زه وییانه ئه ئات به  زه ویندار و پاره داره جاشه کان. وه کوو زه وییه کان “بیلوو” و “به ده ره شه” و “سه ر نژمار”. یانی خوی داگیری ئه کات. وه کیو و زه وییه کان “ته ر خاناوا” و “به ییه له” که ده وری ته لبه ن کردوه. وه کوو “که له ک” له قه راخی زریبار. وه کوو ۱۵۰ گه ز زه وی ئه م لاو و ئه لای ریگای به ینی زریبار و مه ریوان. وه کوو زه وییه کان “موسک” هه که ته لبه ن کراوه. جا برا به م له ونه دورییه کی تری ده و له ت ده ر که وت. یانی ئه و زه وییانه ی که ناوی نابوو مه ر ته ع، یا ئه ی دا به زور دار و زالم یان خوی داگیری ئه کا. جا شه للا ده و له ت ته نیا دروزن بوایه ت. دیاره دیهاتی ناتوانن دار نه برن و گه للا نه که ن و بووره ده رنه یه نن. ئه وه تا ئه م چه ن ساله به  بو نه ی ئه م کارانه وه، ئه منیه و جه نگه لبانی لوله سومپاکانیان ئه ژمارد و به ر تیلیان ئه سه ند.جگه له وه، ناو گه ورر و دییه کانیش ئه گه رران بو دوزینه وه ی دار و گه للا.

و ته نانه ت له په رژینی دیه کانیش بیانویان ئه گرد و هه ره شه یان ئه کرد تا کیرفانه کانیان پرر کردایه. ئه ئه ر به بیانوو و هه ره شه یش شتیکیان ده س نه که وتاییه ت، ئه م جا ئه که وتنه په ر وه نده دورست کردن بو دادگا. دادگایش یان جه ریمه ی ئه کرد یان زیندانی ئه برریو. به م له ونه ده ر که وت جگه له دروزنی، زالمیشه. یانی جه نگه ل و بوره له میلله ت زه و ت ئه کا بو خاریجی و زور داره جاشه کان و به سه ر ئه ویه شا، به رتیل و  جه ریمه و زیندانی داناوه بو ره ش و روت. وا دیاره ئه ئه ر فرسه ت بینی، خه وی تری بو دیوین. ئه وه تا بازی چال ئاوی له ده شتی مه ریوان و “خاو میرئاوا” سه ندوه و جاری هه ر وا دای ناوه. خوا به خه یری گه رینی! به پای له مه و به ریا دیاره “ئه ئه ر ئه م به رروه بنیته ده ممان، ئازا قازانی گه وره ئه نیته ژیر زوانمان”. تا ئیسه پوول ئاومان نه ئه ئا، ئه وه تا کونی تر بو رراو و رروتوو و دزی و فزی ئه کاتو و ده س ئه کا به ئاو فروشتن پیمان. له وه دوایش ئه یه ویت “شیرکه ت زه راعی”ش و ئه و نه و عه شتانه درووس بکا، جا ئیتر مالویرانی ها به لای ئه وه و. له محال “شارویران” مهاباد، چه ند سال له مه و پیش، ۳ شیرکه تی درووس کردوه. یانی زه وییه کانی له  “ررایه ت” بریوه و کردویه به شیرکه ت. ئیسه ررایه ته کان زانیویانه به مال ویرانی خویان. ئا له م وه خته ئا هه ر که گلوله ی ده و له ت که و توه ته لیژی، داوای زه وییه کانیان ئه که نو. به خوا ئه م ماره زامیاره سه ری پانو نه کری ئاخری ئه دا پیمانو.

 جا ئیسه بزانین کاره ساتی ئه م هه را و به زمه چی بوو؟ چون بوو برا زیندانیه کانمان هاتنو بو ناومان؟ له هه ولو وه ختی خه لکی “بیلوو” هاتن بو مه ریوان، چوون بو لای فه ر ماندار و دادگا و پادگان. له م پارریانو، له و پارریانو. ئاخری له پادگان وتیان دووای دوو روژ تر جواب ئه ده ینو. به للام دوای دوو روژه که حیچ جوابیان نه دانو. ئاخری هاتن بو دادگا و ووتیان هه ر لیرا دائه نیشین و هه ل ناسین تا براکانمان ئازاد ئه که ن. براررو له و هاشاولانه بازیی له کار به دسته کان دادگوسته ری هینایان بومان. چه نی ناو و نیتکه یان پیان وتین، چه نی هه رره شه یان کرد. ته نانه ت ئه یانووت ئه ئه ر دادگوسته ری چول نه که ن، ئه نیرین پاسه وان و ئه منیه بیت به شه ق   ده رتان کات. به خوا برا درو خاس نیه فره مان ترسیان و نا ئومید بوین. خوا حه قه بازی له کوره کان هه ر گوییان نه دا و پایان داگرت و ووتیان ئیزره م بیشمان کوژن هه ر ناروین. کوره ئه ی ژنه کان بو نایه ژی؟ وه للا  پیاو که تمان نه کا، خاس سکالایان ئه کرد و گوییان به هه رره شه و گورره شه نه ئه ئا. دوا روژیش هه ر هاشاولیان ئه هاورد. به لام ئه وه بوو کورره شاری زورتر بوون و له سه رمان هاتنه جواو. و ئه وانیش نه ختی شل بوون. ئه م جاره که وتنه قه سه م و ده س به قورخانا دان که به ده س دادگوسته ری مه ریوانا نیه و له پا ته ختا حوکم دراوه و هه تا شه ش مانگه که ته واو نه که ن به ر نابن و ئه مه واو و ئه وه وا. دوه م روژ بوو خه لک مه ریوان له   مزگه وت جامیعه کو بوو نو و ته کبیریان کرد له سه رمان بینه جواو. ئه و ه بوو داو روژیا هیشتا دادگوسته ری مله جووری ئه کرد و ئه یانووت دادگوسته ری “سنه” ته عتیل بوو ه و دادگوسته ری مه ریوانیش ته عتیل ئه بی برونه ده رو. به لام به خومانو و به “دارسیرانیه کان” و کوره شارییه کانو زورمان بو هینان تا په شیمان بوو نو و هاتنه سه ر ئه وه ئه وانیش، یانی کارمه نده کان دادگوسته ریش، له به رئیمه له داداگوسته رییا دابنیشن. کاسیبه کان و بازی له پیاوه موعته به ره و ریش سپیه کان مه ریوانیش هاتن بو لای ره ئیس دادگوسته ری و ووتیان، ئه بی ئه و پیاوانه ئازاد کرین. ئه وه بو ئیتر دادگوسته ری مه ریوان به و گشته زوره و بوی هاتبوو، نه رم بوو. براررو له هه وه لو چون بوون و و له وه دووا چه نی نه رم بوون! و ته نانه ت که وتنه سه ر هیله که ی ئیمه. جا ئه ئه ر نه گبه تی بمانی گرتیایه و بهاتاینه ده رو، وه لا ئابروومان ئه چوو، حیچی، ئه م چوار برایشمانه ئازاد  نه ئه کران. دوای ئه م حه ل و باسه بوو، ته لگرافمان به م لاو و به و لا دا کرد و دو که س مه ریوانی له گه ل شه ش برای  بیلووی چووین بو سنه.

 ئیتر چه ر مه سه ری و هاتوو چووی ئه وانیش با بویسی. جگه له وه ئه وه بوو بازاری مه ریوانیش، خانه یان ئاوا، به پشتیوانی ئیمه و، دووکانه کانیان داخست. له دوای ئه مانه گشتی، هیشتا ره ئیس و مه ئیس گوی خویانیان لی خنی بوو و ته ته نانه ت جوابیشیان کردین. به ر له م جواب کردنه، گه ره کیان بوو به لاره ملی بروین و ده س له جه نگه لبانی راکیشین با ره زایه تمان پیی بئات. تا حه بس براکانمان بوی به دوو مانگ. ئیمه ئه م مل که چیمانه قه بوول نه کرد. دوای ئه وه له سنه جوابیان کردین، زور فایده ی نیه بازیکمان ناهومید بووین. ئه م  ده س و ئه و ده س بو چی بکه ین چی نه که ین، یه کی ئه ی ووت پیاوه کان له سنه هاتنو بروینو، بازی  ئه یانووت نه وه للا تا به هاریش دائه نیشین و ناروینو. بازیکیش ئه یانووت نه وه للا  برا به ز مه که ی بو بگورین. قسه ی ئیزراب(ئیعتساب) هاتنه ناو. ئه م دیو و ئه و دیومان پیی کرد. یه کی ئه ی وت برارو به خوا ئه گه ر ئاو زیندان نه خوه م ئه مرم. یه کی ئه ی وت ئیزراب بکه ین، بیلووی به و ناو ئه وی و با ئه مه له ئیمه وه دانه  که وی. ئاخری هاتینه سه ر ئه وه ئه وانه به خوه یانا ئه په رمنه وه و  ساق و سلامه تن، له گه ل کور و کچه شارییه کانا به زمه که ی بو بگورن و نیه ت له گشت شتی بیرن. ئه وه بوو له رژو چوراشه ممه وه که بیست روژ له زمسان لای دابوو، بازی له خومان به ژن و پیاو و له گه ل خوشک و برا شاریه کانمانا، نیه تمان له گشت شتی هاورد. بیژگه له روژی یه ک چای شیرین. ئای له م کاره چه نی مه ترسی خسته ناومان. بازی ئه یانووت  ئه مرین، یه کی ئه ی وت ئه ئه ر که سی شتیکی پیی بی، ئابررو چوونه که ی بو ئیمه ئه مینیته و. بریک  ئه یانووت باوک و دایک ئه م شاره درگامان پیی ئه گرن. برریکیش خوا حه قه میشیکیش میوانیان نه بوو و هه ر پشتیوانیان ئه کرد و گورانیان ئه ووت. برا! بو ئه م بیره بیره یه خه تامان نه بوو. به سه رمان نه هاتبوو. نه مان ئه زانی چون هه ر ئه م به زمه ده نگ و باسه که ی ئیمه زورتر ئه زررینی و ئه ی خاته روزنامچه و رادوین. هه ر ئه وه یشه بوو کورره سنه یی ئازا و لی هاتووی هه ل نا. شه و له مزگه وته کان بانگه وازیان کرد بومان و دوا روژیان خویشیان له مزگه وت جامیعه ئا “خیش”(ته حه سون)یان کرد بومان. ته نانه ت ئیداره کانیش کاخه زیکیان ده ر کرد و هه رره شه یان کرد ئه ئه ر بیلووییه کان به ر نه دریت، ئیمه یش مان ئه گرین و ناچینه ئیداره. ئا ئه وه بوو ئه م کاره ساته سنه شی شله ژاند و زوری هاورد بو ده وله ت. خانه ی سنه یه ئازاکان ئاوا که به م چه شنه له سه رمان هاتنه جواو. هه ر چه نی ئه وان ئازا بوون، بازی بی اینساف و دین فروش و به زاهیر موسولمان و گوی له مشت مالیک، قاقه زیکیان ده ر کرد. که قه زایای بیلوویه کان شه رر ناو خویانه و حه قیکی به سه ر هه و ل و ته للای خه لکی ئیرانو نیه. و خیش کردنیش بو ئه وان  نکول ئه ئات به م هه را و به زم وهه و ل و تقالا که له ناو موسلمانانا ده سی پی کردوه. وه کوو شتی ئیمه موسولمان نین. روسین، گاورین یان داسنین!

وای داینین بیلوویش هه ر موسولمان نه وون و زولمیشیان لی نه چوو بی. ئه ی گشت خه لک دیهات ده و به ر مه ریوان و خه لک شار مه ریوان چی؟ وا له سه ئیمه هاتنه جواو؟ ئه و قسانه که ئه و بی ئینسافانه  خستیانه قاخه ز وو کوتایان به دیوارا، فیکه کیشانی بوو له مه ریوانی و سنه ئازاکان. کلکه له قی بوو به ده ور جاشه کانا. به لام له سایه ی یه کیه تی مه ریوانی و سنه ییو خویان تررو بوون و فیکه یان لی کیشیا. داخم ئه و داخه س له لاییکه وه ئه لین موسولمانین و له و لاکه شه وه ئه قیژینن ئه ی کریکاری به ش خوراو، ئه ی جوتیاری تالان کراو، ئه ی خوینده واری ده م به سراو! جا تماشا که ن ئه م قسه له کوی و قاخه ز پای دیواره کان له کوی؟ هه ر چی بوو ئه م کاره ساته چه ن شتی ده ر خست بومان:

یه که م، پیاو له پای حه قیا وه تا که بال حیچی پی ناکری. ئه وه سه ئه ئه ر مال و لای بیلوو پیکه وه، له سه ر ئه و چوار زیندانیه نه هاتباینه جواو، که ی وه مراد خویان ئه گه یین؟

دوهه م، پارانه وه و شفا و لاله له زالم بایی پنابایی ناهینی. ئه ی ئه وه نه بوو له پادگان و فه ر مانداری و دادگا کوییان نه داینی؟

سیهه م، نابی له هه رره شه و گورره شه ی ئیداره بترسین و ناهومید بین. وه ک قه زایا ته که ی ئه وه لی دادگوسته ری.

چواره م، ئه گه ر پیاو له پای حه قی خویا بویسیی و نه ترسی و ناهومید نه بی، نه خته نه خته ئه م و ئه ویش له سه ری تینه جواو و له سه ری ئه که نو و  هه ر له په سا دا به هیز تر ئه بی. ئه ی ئه وه نه بوو عانیکا گشتمان به یه کو گویمان به هه رره شه و گورره شه نه ئا و ورده ورده له لاییکه و شاریه کان زورتر ئه هاتن بو لامان و یارمه تیان ئه داین وه له و لاکه ی تریشو له دیهاته کانو هاتن بو لامان و یارمه تیان داین؟ با هه ر لیرا مال ئاوایی بکه ین له خه لکی دیهاتی “دارسیران” و “ته رخاناوا” و “یه ینگجه” و “سیف ژورو و خواروو”، “مه حمه ئه” و “کانی میران” و ” به رده رره شه” و “ساوجی” و “سه ر نژمار” و “چورر” و “نه نه” و ” مررگ” و “گویزه کویره” و “نژمار” و “که له وینجه” و” چاووگ” و “باشماخ”. به بونه ی ئه و گشته هاو مالی و برایه تیو، له حه نای ئیمه ئا کردیان.

پینجه م، به شوین ئه مانه یشا، ئه ئه ر گیر و گرفته که به به زمی نه کریاوو نابی ناهومید بین. و ئه شی به  یه کو راویژ که ین و دله ورکی و مه ترسی بنینه لاوو و  به زمی لی بگورین. ئه ی ئه وه نه بوو هه وه ل پارراینو فایده ی نه بوو. له وه دوا خیشمان کرد هیشتا گوییان نه دا پیمان وه جوابیان کردین. ئاخری ئه و به زمیشمانه گوررا و ئیزراب مان کرد؟ به خوا برا ئه م به زمه دررکی ناوو بن کلکیانو. له لاییه کو دوکتور هات موعایه نه ی   ئه کرد. مالیان ئاوا ئه مانیش کاره که یان به ش به حال خویان کرد. برری و ووتیان به دادگوسته ری ئه مانه  په کیان که و تووه و تینه ملتان. جا ئیتر له و دوا ئه وان ملیان دانه واند و که وتنه شفا و لاله، و وتیان سی روژ یان دوو روژ یان لانی که م یه ک روژمان لی بخایه نن تا زیندانیه کان به ر بئه ین. به لام ئیمه هه ر پامان داگرت و ئاخری هه ر به قه ولیان کردین. وه لی برا ئه مه یشه بزانین هه ر گیر و گرفتی، به زمیکی ئه وی. ئه ی ئه وه نیه “زه وی لالیژ وه باریکاو ئه دیریی و به لام ده شت وه گورراو”؟ یان: ” ته ررگ به ته ورداس ئه وررگیی و کوته  وه ته ور”؟ هه ر وه ها ئیمه وه خیش کردن و ئیزراب، زیندانیه کانمان به ر دران. به لام “دارسیرانی” و “سیفی” وه زور زه وییه کان خویانیان سه ندو.

شه شه م، وه ختیکا خه لکی ئاوا یه ک بگرن و پشت بئاته پشت یه کو، به زمه کانیشی بو بگوری، ئاخری سه ر ئه که ون. ئه ی ره حمه ت له قه و ل ئه و شاعیره که ئه لیت: ” ئه ئه ر یه ک بین و یه بگرین، له گه ل یه کدا بژین بمرین، زال ده بین و سه ر ده که وین، به ر ز ده بین و نا نه وین”.

جگه له مانه ئه م کاره ساته چا و و گویی گشتمانی کردو، ئه و درو و ده له سانه که ئه منیه و جاشه کان ئه یان کرد، ده ر که وت. ئه و ه بو ئه منیه و جاشه کان ئه یانووت ئه م هه را هه رایه له شار خراپه و شاری قینیانه له دیهاتی و هه زار قسه ی قوری تر. به لام خوا حه قه به چاو خومان دیمان، ئه وه گشتی درو و زولی بوو. بو ئه وه به ین شاری و دیهاتی به ن به یه کا و ئه وان وه کوو له مه و پیش هه ر زالم و ئاغا بن. “هه ر وه ی زالم ئه ئه ر که رره تی بم خله تینی خوا بئگری، به لام ئه ئه ر که رره تی تریش بم خله تینی، خوا خوه م بئگری”.

جا چی بکه ین تا ئیتر نه مان خله تینن؟ ئه شی بازی ناکوکی و ئاژاوه که تا ئیسه له ناو خوه مانا بووه، بینینه لاوو. له مه و به ر له سه ر نوره ئاو،  له سه ر ژن و منال، زیان کردن، نوبه رران، قه ومه قه و مالی، هوز ئه م و هوز ئه و، و هه زار ورده حه ساو تر، شه ر و ئاژاوه ئه بوو. کوره مالو نه ررمی بازی وه خت ته نا نه ت له “هه لپه رکی” ئا به ین ئه م دی و ئه و دی ئه بوو به قینه به ری و توان لیدان و دل ناره حه تی. جا ئیتر جاش و فیتنه و و ئه منیه یش ناخوونه کرری و شه ر هه لگرری یان ئه کرد تا بیان کیشن بو پاسگا و له هه ر دوو لا ریشفه ت بسینن. ئیتر گیره و کیشه ی پاسگا و دادگا یش به جیی خوه ی. به خوا برا حیفه دوای ئه م یه کیتی و هاومالیه ئیتر به بونه ی ورده حه ساو له مه و به ر، دل له یه ک پیس که ین و هه ر کای کون وه با که ین. ته ماشای “سیفی” که ین چون ده سیان داوه به ده س یه که و پشتی داگیر که ر و زالمیان شکان. جووت به نه و سیائی به هاوبه شی و هاو مالی، زه وی و زاره زه و ت کراوه کانیان داگیر کردو. گشتمان ئه زانین له ده وره ی مالیکا، له سیائی زور فره تر ئه کریا. وه کوو بیگار، جه ژنانه، سورانه، و هه زار ئه له م و قه له م تر. له جووت به نه یش   هه ر ئه م زولمانه هه ر ئه کریا، به لام ئه ئه ر جه ریمه ی جووت به نه له پای زه وییه که یا بوو، هین سیائی له پای چیا بوو؟ سیائی فه قیر ته نیا ئاو دییه که ی ئه خواردو، ئه و گشته زولم و زوریه یشی لی ئه کرا. جا ئیسه که توله له زالم ئه سنئی، حه قی خویه تی سیائیش به شی خوی ده س که وی و زه وی پی بدری، ئه نا زالم دوو به ره کایه تی ئه خاته به ین سیائی و جووت به نه و به ده س ئه میان مال ئه و یان ویران ئه کا وه فرسه تیشی به ر که وت وه کوو له مه و به ر، به ر ئه بیته گیان هه ر دوو لایان.

خه لک جه مه و بون و ته کبیریان کرد، ئا ئه م ته کبیرانه:

یه که م- شیروایی نابی له حه و ت هه زار تمه ن زیاتر بیت.

دوهه م- نرخی ماشین بو شار هه که له مه و به ر ساحیو ماشین بی انسافانه  داینا بوو، هه رزان کرد.

سیهه م- نرخ تراکتوریان بو جوت کردن که مو کرد.

چواره م- ته کبیریان کرد له مه و لا هه ر جوره ناکوکییه ک له ناو خویانا هاته به رو، نه چن بو پاسگا و خویان به هاومالی و برایه تی چاره سه ری بکه ن.

پینجه م- ئاشیکیان بوو مزه ی فره ی ئه سه ند. مزه ئاشیشیان که مو کرد.

جگه له مانه، به شه وا له مزگه وتا جه مو ئه بن و ه له گیر و گرفت دییه که یان ته کبیر ئه که ن. وه چه ند       نه فه ر له خویان هه که ده س و دل پاک و به اینسافن هه لبژاردووه بو ئه وه ته کبیره کانیان بوه ن به رییوه و.   ئه وه سه له “بیساران”یش له ناوچه ی “ژاوه رو” خه لکه که هه ر وه ها جه مو بوون و  ته کبیر خویان کردووه. به خوا بر ئه ئه ر هه ر به قسه بلیین یه کیه تی باشه بایی په نابایی نابی، ئه شی ئیمه یش له هه موو جیگایی وه کوو دارسیران، بیلوو، سیف و به رده ره شه و دیهاته کان تر جه مو بوین وه ته کبیر و راویژ خوه مان که ین. به قسه ی قه یمی هه ر مه ردی به ردی. یان هه ر که سی له حه نای خویا سه ر هه لتوقینی. و ئیتر نه ییلین بمان خله تینن. ئه وه سه ئه منیه چووه به دیهاتا و وتوویه، ده وله ت گورراوه و باش بووه. برون بو پاسگاه هه ر شتیکتان ئه وی، وه کوو ئاو و به رق و حمام داوا که ن پیتان ئه دری. یان وتوویانه هه ر که سی بوی وه جاش مانگی ۲ هه زار تمه نی پی ئه ئه ن. جا تماشای ئه و زولیه که! ئه وه ته له شاره کانا به و گشته سکالا و  ته زاهورات و شه هیدانه وه که داویانه، هیشتا زور له گه رره که کان ئاو و به رقیان نیه. ته نانه ت پاته ختیش ئاو و به رقی که مه. ئیسه چون بوو ئازا که وتنه بیر دیهاتی و ئاو و به رق به گشتیان ئه ئه ن؟ جا خو درو پاره ی پی نادری. به لام ئیتر ناخله تین. جاشیه تی ده وره ی به سه ر چوو. چوونکو ئه و که سه یا ئه بی به جاش یا خوی به کوشت ئه ئا  و یان شاری و دیهاتی بی تاوان ئه کوژی. وه کوو جاشه قه لخانیه کان هه که برای بی تاوانمانیان کوشت.

 ضمیمه سه

گوش دادن و پیاده کردن نوار با صدای حسین پیرخضری

نوار شماره ۱

نوار شماره ۲

نوار شماره ۳

محل نوشتن نظرات