Wordpress Themes

حقیقت ساده است

در سایت “اخبار روز”، مطلبی خواندم با عنوان: “در وصف نسلی که از اتوپیا آغاز کرد و به نوستالژی رسید” به قلم حمید آقائی.

آن نوشته به گمان نویسنده آن میخواهد دو موضع متناقض را با اشاراتی به پیشینه رمانتیسم در دوران پس از انقلاب کبیر فرانسه در مقابل یکدیگر قرار بدهد: “تفکرات نوستاژیک نسبت به گذشته و یا احساسات رمانتیک نسبت به آینده” در یک سو؛ و “برخورد متین و صبورانه با شرایط موجود”، از سوی دیگر.

شبیه سازی بین علی شریعتی و بیژن جزنی توسط ایشان که هر دو بزعم او شیفته احساساتی “آرمان شهری” خود بودند، برعکس تمایل او که شاید خواسته است، “بیطرف” و “آکادمیک” به نظر آید، اتفاقا در محتوای جهت گیری راست روانه، “جانبدار”؛ و از منظر حقیقتهای تاریخی مصافهای “آرمانی” بین چپ و راست، بین ترقی خواهی و ارتجاع اسلامی و مذهبی، غیر منصفانه، غیرعلمی و نا رواست.

جوهر موضع آقای حمید آقائی به همان سادگی دو جمله نقل شده از نوشته نسبتا مفصل و “تحلیلی” ایشان است. من فکر میکنم که انسان زنده، برای عکس العمل به شرایطی که در آن قرار دارد و یا به آن محکوم شده است، نیاز چندانی حتی به “غور” و “تفکر” ندارد. نمیدانم “اسپارتاکوس” چه احساسی “رمانتیک” نسبت به آینده داشت آن هنگام که به شورشی دست زد که میدانست در آن “شکست” میخورد و او را به صلیب خواهند کشید؟ اما همه ما میدانیم که آن “قهرمانی” مبنای “نوستالژیک” جنبشهائی شد که برچیده شدن بساط برده داری را “ممکن” و “عملی” میدانستند. همان مردم “عادی” از کسانی چون بیژن جزنی و همایون کتیرائی و … که “با شرایط موجود” برخورد “صبورانه” نکردند، درس گرفتند که بزیر کشیدن حکومت خفقان آریامهری و حکومت شکنجه و تیر باران، “ممکن” است. درست است که تاریخ را همین مردم عادی رقم میزنند و نه قهرمانان. اما تغییر اوضاع، بویژه در شرایط سلطه خفقان و استبداد و ارتجاع و فاشیسم، بدون “فداکاری” و “قهرمانی” فردی و جمعی ممکن نیست.

جهت اطلاع آقای حمید آقائی بگویم که من به سنت فکری بیژن جزنی و همایون کتیرائی تعلق ندارم. اما یک خاطره را از همایون کتیرائی و برخورد او با “شرایط موجود” نقل میکنم که به من، که معتقدم که مردم در مبارزه خود به یک حزب سیاسی و انقلابی و پیشتار  و “سرکش” نیاز دارند، اتفاقا در راستای همان موضع ام، قوت قلب داد و کماکان “موضع” من هم در رابطه “با شرایط موجود” نیز هست. هنوز هم اعتقاد دارم که از حزب سیاسی و انقلابی و “مارکسی” و “لنینی” مورد نظر من، پس از فروپاشی دیوار برلین و  سرمایه داری دولتی، میتوان تعبیری “امروزی” و به روایت اصلی آن در “مانیفست” و “کاپیتال” و “چه باید کرد” انجام داد. هنوز هم فکر میکنم در جامعه ایران، علیرغم سنت های دیرین اسلامی، و هراس نخبگان سیاسی و ادبی جامعه و “ناسیونالیسم چپ” از “غرب زدگی”؛ “نه” گفتن به استبداد اسلام سیاسی و تشکیل حزبی سیاسی به اتکاء چنان روحیات و اراده “سازش ناپذیر”، تنها روزنه رهائی واقعی است.

همایون کتیرائی در دوره های زندانی بودن من در زمان شاه، به “قهرمان مقاومت” در برابر سربازجویان بیرحمی چون”ناصری” (عضدی) و “عطا پور”(حسین زاده) معروف بود. تلاشهای حسین زاده برای خورد کردن روحیه او و وادار کردنش به “متانت”، یکی پس از دیگری به شکست کشیده شدند. در آخرین “جیره”های شلاق، و قبل از تیرباران کتیرائی و یارانش در گروه “آرمان خلق”، وقتی حسین زاده مقاومت سرسختانه همایون را دید، کابل برق را از دستش به زمین رها کرد و رو به همایون طوری که او بشنود با یک فحش رکیک به فرح “شهبانو” گفت: “این هم شغل است که ما داریم”؟  و این ناقل و حامل یک پیام بود: اگر حسین زاده شکنجه گر بیرحم و بدنام ساواک، در اوج اقتدار رژیم اعلیحضرت در برابر “روحیه سرکش” و “قهرمان” کتیرائی اسیر و دست و پا در زنجیر و با بدن آش و لاش، “شکست” خود را از “مقاومت” اعلام کرد، مبارزه برای بزیر کشیدن رژیم شکنجه گران شاهنشاهی و میراث داران اسلامی آنها که قتل عامهای سیاسی را بسیار علنی تر و  وسیع تر در میادین خیابانها و تحت فرماندهی شکنجه گران به مراتب بی رحم تری چون خلخالی و لاجوردی و مرتضوی و …سازمان داده است، نیز “ممکن” است. تفاوت این است که در “شرایط موجود” و در مصاف با رژیم جنایتکاران اسلام سیاسی، آن قهرمانیها و نبردها در برابر فرمان هجوم و لشکر کشی باید از ابعاد مقاومت و فداکاری و سرسختی و شجاعت فردی و محدود و محلی بسیار فراتر بروند و در یک حزب سیاسی فراگیر و انقلابی و جنبش “خلاف جریان”- و البته “متین” و “فکور” و مورد حمایت و احترام مردم- متبلور شوند. آری میتوان با نوستالژی ایستادگی های جامعه و “قهرمانیها” و “ناصبوری”های فردی و جمعی شهروندان، در برابر حکومت سپاهی و امنیتی اوباش اسلامی و سی و پنج سال قتل و اعدام های زنجیره ای و دسته جمعی، مرعوب نشد و امید به پیروزی انسانیت را در قلبها زنده نگاه داشت.

 حمید آقائی سعی کرده است این “حقیقت ساده” را در لابلای ابر و دود یک بحث کشاف و ظاهرا “آکادمیک” در باره رُمانتیسم و نوستالژی و آرمان شهری، راز آلود و مه آلود سازد.

 ۷ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

محل نوشتن نظرات