Wordpress Themes

براستی که اینها “عاقل” اند

“ریچارد داوکینز” پروفسور برجسته بیولوژی، در بسیاری از کتابها و سخنرانی های خود، ریشه توهم و هذیان را در مکانیسمهای پیچیده مغز و یا فعال و انفعالاتی که بر اثر تاثیرات جهان خارج بر مغز ایجاد میشوند، دانسته است. مثال بسیار گویای او، همان حکایت “شمع و پروانه” و یا به عبارت دقیقتر، پروانه بید و شمع است. ضرب المثل شده است که این گویا در “طبیعت” بید است که بویژه در تاریکی خود را به شعله شمع برساند که “بسوزد”. حال آنکه این اتفاق بظاهر طبیعی و “قاعده” زندگی و مرگ جانسوز و “عاشقانه” بید، جز کسر بسیار ناچیزی از تعداد به مراتب بیشتر بیدها که بسوی نور ماه در پروازند، و ناشی از خطای ذهن و توهم آن تعداد معدود و “پندار” مرگبار  آن بیچاره ها نیست. اکثریت قریب به اتفاق پروانه بید، در شبهای مهتاب بسوی نور ماه به پرواز در میآیند. اما، تعداد خیلی کمی، راه گم میکنند و در تشخیص نور ماه، “فریب” نور شمعی را میخورند که شیخی و یا احتمالا عاشقی بیدار و ناکام، برافروخته اند که یا دعایشان را بخوانند و یا سوز دل یار را در آن خلوتگاه، و در هجران تنهائی زمزمه کنند.

غرض از این قیاس، جستجوی پروانه بیدهای مدعی استدلال “ماتریالیستی” در دنیای سیاست جامعه ایران بود. به درازای عمر رژیم اسلامی هم ما با یک “طبیعت” و قاعده” و یک توهم و تحلیل هذیان آلود در رابطه با رژیم اسلامی روبرو بوده ایم. بزعم این موهومات، انگار اسلام  و مشروعه آمده است که در یک کشور سرمایه داری و پس از قوام گرفتن در حوزه تقسیم بازار جهان غرب، دستکم از دوران پس از پایان جنگ اول جهانی، به روبنای سیاسی چنین ساختار اقتصادی تبدیل شود. این از منظر بید های عالم سیاست جامعه ایران، گویا “قاعده” و پیش فرض است، استثنا و حاشیه، “تناقض شکننده” اسلام سیاسی با پروسه انباشت سرمایه در ایران، “ناپایداری” سیاسی، “فروپاشی”، سقوط و از همه وحشتناکتر، “سرنگونی” و بیم” گسترش “چپ” مدرن و “ضد رژیمی گری” است که هیچ خویشاوندی ای با “غرب گریزی” و وحشت نخبگان “سنتی” میراث ملی – مذهبی از “غرب زدگی” ندارد. هر اتفاقی در طول حیات جمهوری اسلامی، و هر اختلاف جناحها، شعله شمعی بوده اند که دید این بیدها را بسوی خود منحرف کرده اند. رژیم جمهوری اسلامی تازه جنگ هشت ساله با عراق را به پایان برده بود که پس از کشتارهای سال ۱۳۶۰ و ۱۳۶۷، یک “رفسنجانی” پیدا شد با “دوران سازندگی”اش. رفسنجانی مثل همان شمعها یک پدیده واقعی بود و “شخصیت” در جمهوری اسلامی، اما نه به عنوان مظهر انسانی یک جهت گیری و گرایش به نام “دکترین رفسنجانی”، که انگار قرار بود سرمایه داری ایران را تحت سیطره اسلام سیاسی، به غرب و جائی مثلا مثل ترکیه و یا امارات شبیه سازد، که به عنوان مرد “عبور دادن” رژیم اسلام از “بحران”. ذهن بیدهای ره گم کرده، در اولین منزلگه آن نور را دید و شتابان خود را به شعله شمع رساند. شاید، چه در دیکته هذیان ذهن و چه خستگی پرواز آن راه سخت، چنان سیاست و تحلیلی به او “الهام” شد. اینکه آن تئوری و سیاست ها و پندارهای خرافی پرچم شکست و ناتوانی بود و یا آن تسلیم و “بازگشت” به میراثهای دیرین تر اعتراض مشروعه گری علیه سرمایه داری و “فسادهای” آن، چنان سیاستی را لازم داشت، هر دو قابل تصور بودند. در دنیای واقع اما، نه رفسنجانی آمده بود که سرمایه داری را تحت رژیم اسلام “بسازد” و نه جناح های دیگر رژیم، بزعم آن موهومات، “پوپولیسم اسلامی”، تصویر یک آلترناتیو مدعی قدرت یک لایه سازی را در او میدیدند. تلاش همه جناحها بویژه پس از خاتمه دوران جنگ این بود که “راه بقاء” اسلام سیاسی در قدرت، آنهم در جامعه ای با آن پیشینه های تاریخی انقلاب مشروطه علیه مشروعه گری، به چه شیوه؟ معلوم بود که همه جناحهای رژیم اسلامی، حتی به قیمت حذف فیزیکی اپوزیسیون و خودی ها، هر دو، مواظب بودند که هیچکدام “تند” نروند. این یکی به آن دیگری مدام هشدار میداد که “سختگیریها” موجب طغیان مردمی میشود که سالهاست اسلامیت رسمی و تحمیلی و با خون و جنایت حاکم شده را در متن زندگی روزمره نفی و به سخره گرفته اند. ماجرای “نامه سرگشاده” رفسنجانی به خامنه ای در شروع اتفاقات سال ۱۳۸۸ خیلی گویا بود. مراقب “خشمهای انباشته در سینه ها باشید”. جناح مقابل اما پلاتفرم دیگری برای بقاء کل “نظام” را همواره و در تقابل با آن “بیم” از حضور مردم در “خیابان” داشته است. سرکوب بیرحمانه و “امنیتی” کردن فضا از طریق خالی کردن خیابان و بهم زدن “تجمع” و تظاهرات ها بهر قیمت که در نمونه بد نام قاضی “پیرو ولایت” در “کهریزک” چنان وحشیانه بود که “رهبر” برای حفظ تعادل از آن اعلام برائت کرد. اگر مردم ساکت شوند، آنگاه  لگد مال کردن عکس امام “راحل” و خود رهبر را میشود ندیده گرفت و با یک ندبه و شیون در محضر امام غایب، چشم به اجر عاقبت دوخت. و این داستان مدام و بویژه از دوره سقط شده مرحوم دوخردادیون که از منظر متوهم آن بیدهای در مسیر پرواز بر “کژ راهه”، گویا قرار بود “جامعه مدنی” بیاورند، طی این سالها و تاکنون نیز ادامه دارد.

آخرینیها و پس قراولان جامعه مدنی چی ها و دو خردادیون، میگویند پس از توافق “لوزان” قرار است، رابطه غرب و آمریکا با رژیم اسلامی از حالت تخاصم خارج شود، تا بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به کمک سرمایه اسلامی، پروسه انباشت سرمایه داری ایران را به روال “متعارف” رهنمون شوند. و در پی این هذیان و توهم، برای آن دنیای موعود نقشه عمل برای طبقه کارگر میریزند تا از طریق “کمیته های کمونیستی”، و آگاهگری و جذب فعال کارگری، با هر عقیده مذهبی و رفرمیست و توده ای و خانه کارگری و …سایه بانی نه برای طبقه کارگر و مردم، که توجیهی برای موقعیت واقعی خود در مراسم و مناسک خانه تکانی از کمونیسم کارگری و بیعت با میراثهای سنت دار تر “اعتراض اسلامی” علیه سرمایه داری و ریشه های پرو “غرب” آن، در گوشه ای دنج و آرام و بری از هر گونه احساس مسئولیت در قبال سرنوشت جامعه، تدبیر کنند.

واقعیت این است که رژیم اسلامی پس از توافق لوزان” با تشدید تنازع جناحها در داخل و مصافها و چالنجهای سخت در منطقه روبروست. “توافق لوزان”، بار دیگر مساله بقاء و سرنوشت اسلام سیاسی را در بالاترین سطح مقامات رژیم اسلامی دوباره به صحنه آورده است. این توهم محض و هذیان مطلق است که گویا احزاب “راست” و یا “چپ ضد رژیمی”، دارند خود را برای دوره “سازش” و “سهم خواهی” با جمهوری اسلامی در حال “استقرار” آماده میکنند. علاوه بر اینکه تحرکات جریانات مسلح ناسیونالیسم کُرد و قومی به عنوان فاکت خلاف این حکم ساده لوحانه است، به نظر من حتی بخشهائی از نیروهای مسلح، از جمله در سپاه پاسداران، دارند خود را آماده میکنند که با “پیشینه سازی”ها در صف “براندازان” جای بگیرند . به نظر حادثه ای عادی و شاید بی اهمیت جلوه کند، که در یک گردهمائی که رفسنجانی، مغضوب، با آقازاده در انتظار حکم زندان، نسبت به ظلم ها و جور و ستم ها در “زندانها” روضه میخواند، حضار برایش کف میزنند و یک “سردار سپاه” همانجا پایان نامه “دکترا”ی خود را به او هدیه میدهد؟ لطفا بروید کتاب خاطرات آقای عبداله حسن زاده از “پیشکسوتان” حزب دمکرات را بخوانید که نوشته است در ایام “سخت” انفال و بمباران شیمیائی، درب منازل “جاشها” و “مستشاران” رژیم بعث بروی حزب آنها که در کردستان عراق مستقر بودند، باز بود. حسن زاده مینویسد، توقع دیگری جز آن نمیرفت، چون آنها، از هرچه بگذریم، بالاخره “کُرد” بودند. فراموش نکنید که تا چند روز قبل از “پیمان الجزایر” در سال ۱۹۷۵ بین شاه و صدام، عکس شاه و شهبانو در همه منازل ایل و طایفه بارزانی قاپ گرفته شده بودند و همینها پس از به قدرت رسیدن رژیم اسلامی که اجساد سوراخ سوراخ شده سرانگشتها و از جمله مشاوران مرحوم ملا مصطفی را به حکم جلاد بد سابقه و بیرحم، خلخالی. به نمایش گذاشتند، در راس “قیاده موقت” و چماق جنایتکاران اسلامی علیه مردم، ظاهر شدند. همین “پیشمرگان مسلمان کُرد”، و “فراکسیون نمایندگان کرد” در مجلس اسلامی و عناصر گوناگون قدیم سپاهی و پاسدار و بسیج دارند برای روزهای “تنگ”، چه برای خود و چه رژیم اسلامی، “رنج نامه” مینویسند که در هر فردائی به عنوان زجر کشیده های تقلای “براندازی” در سناریوهای مختلف جای بگیرند. شک نکنید که اینها، عینا چون کدخُدا ها و ماموران رکن دو ارتش و “جوانمردان” ژاندارمری و ماموران “پنج تومانی” ساواک در دوره سرازیری رژیم اعلیحضرت، نیروی ذخیره و مسلح احزاب ناسیونالیست کُرد و دوایر “رژیم چینج” خواهند بود. اشتباه محض است که در اوج خوش خیالی تمامی نیروها و احزاب راست را که تماما سرنگونی طلب از آب در خواهند آمد، “سازشکاران”ی نامید که دارند خود را برای دوره موهوم توافق غرب با رژیم اسلامی آماده میکنند. اوضاع، حتی اگر صرفا مواضع عناصر تعیین کننده جناحهای رژیم را معیار بگیریم، و اگر مصافهائی را که رژیم اسلامی در منطقه، سوریه، عراق، یمن و فلسطین، با آن رو بروست فقط “نگاه” کنیم و اخبار را فقط “بخوانیم”، عکس این خام اندیشیها است. این چنین تحلیل آبکی و عافیت طلبانه و “جنگ مواضع” که مخاطبان واقعی اش خرده بقایای سرخورده مدافعان گذار مسالمت آمیز و جامعه مدنی چی دو خردادیون مغفور و نیز لغز و متلک به “رقبا”ی فعلی “خط رسمی” کذائی و “رفقای” دیروز اند، فقط میدان را برای چنان “سرنگونی طلبان” خالی میکند. اطمینان کامل داشته باشید که سازشکارترین این جریانات اگر در آن دوره بحرانی به تشکیل نیروی مسلح روی نیاورند، اما قطعا خود را در ردیف سرنگونی طلبان “واقع بین”ی بشمار خواهند آورد که در شرایط سخت “در داخل” مانده و سابقه زندان و تبعید و جور و ظلم را هم به رخ “خارج نشینان بی عمل” خواهند کشید. این موضع هذیان آلود، در قبال سرنوشت جامعه لاقید و لاابال است. حضرات مختارند که رقص کنان خود را به شعله های شمع “شکوفاسازی” و متعارف سازی اسلام سیاسی بسپارند.

 این خاستگاه، البته یک حُسن دارد و یک ضرر. امتیازش این است که حاملان دیرین و نوین میدان “شکوفاسازی” اسلام سیاسی و نمایندگان اعتراض اسلامی به سرمایه داری و پروسه انباشت سرمایه در ایران، در انزوا و در حاشیه یک سیاست عقیم؛ و در تشتت و بحران “هویتی” گرفتارند. اما، در غیاب یک نیروی متحزب سوسیالیسم انقلابی و ضرباتی که به آن وارد شده است، اینها در بازگشت به سنتهای دیرین تر ملی. اسلامی به هر حال به نام کمونیسم و بخش مکتبی تر آن به عنوان نماینده “خط رسمی” کمونیسم معاصر ایران، مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، سخن میگوید. تصویری از یک کمونیسم “انزوا”، یک کمونیسم اسلام زده و “پوپولیست” اسلامی، ساخت و پرداخت یک کمونیسم در ماهیت “مشروعه چی” بر ویرانه های کمونیسم انقلابی و مدرن و “غرب زده” ایران، موذیانه ترین و زیانبارترین وجه مساله است. اینجا دیگر هیچ بحثی از توهم در “پندار”ها نیست. یک “خط” است که زعمای آن، “آگاهانه” به نمایندگی “رسمی” آن، پرچم افتاده اسلاف خود را بر دوش میکشد.

۲۵ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

محل نوشتن نظرات