Wordpress Themes

حقیقت فقط در “سرزمین” من

آقای بهرام خراسانی در نوشته خود با عنوان: “جنبش پورشه سوارها و حسرت درشکه سواری”، ظاهرا نوشته من را با عنوان: “توپخانه جنبش پورشه سوارها”، نقد کرده است. این هر دو نوشته در سایت “اخبار روز” انتشار یافتند. نگاهی اجمالی به این نقد، اما، نشان میدهد که ایشان سعی کرده است که در فهم محتوای نوشته من، به تجاهل روی آورد. مدخل بحث را با انتساب “دشنام گوئی” من در نوشته ام، شروع کرده است. و من هر اندازه نوشته ام را مرور کردم، به “دشنام” برنخوردم. قدری دقت در نقد ایشان، من را متوجه کرد که منظور او از “دشنام” چه بوده است. از نظر او نام کسی به اسم محمد قوچانی را در گیومه گذاشتن، و نیز “خط بطلان کشیدن بر روی همه پژوهشهای تاریخی در نهادهای جمهوری اسلامی”، از آن نوع دشنامها است. برای او، محمد قوچانی، که افتخار عضویت در “شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی” را دارد، و از قلم زنان در نشریه “مجله اسلامی بانوان” و زیر نظر “فاطمه کروبی” و داماد “عمادالدین باقی”،  از “بزرگان” است. قرار دادن چنان اسم و رسمی در میان گیومه به “زشتی” یاد کردن از آن جایگاه رفیع در تلاش برای اصلاح و رام کردن نه رژیم جمهوری اسلامی “ایران” که ولایت فقیه است! آقای خراسانی شاید با همان “شیفتگی پارادیمی”* خودشان، نقد نگرش توده ایستی را “دشنام” میداند. در جستجوی سوابق نوشتاری ایشان، به چند تیتر برخوردم: “اکبر آمد، خوش آمد” و “روحانی آمد، خوش آمد”. “اکبر” همان رفسنجانی است که گرچه چهره ای واقعی در جمهوری اسلامی و مرد “عبور از بحران” بوده است، اما به عنوان بدیل و “دکترین”، پارامتری در عبور دادن رژیم اسلام سیاسی در ایران، به یک جامعه سرمایه داری متعارف عاری از ولایت فقیه، فقط توهمی است که “هواداران” خط او به جنابشان دارند. این را و تفاوت پروسه فروپاشی و استحاله رژیم اسلامی با شوروی سابق و روسیه کنونی را بیشتر توضیح خواهم داد. آقای بهرام خراسانی در چندین نوشته خود، تقریبا به این نتیجه رسیده است که احتمال تبدیل شدن جناح دوخرداد- رفسنجانی- روحانی با آتش توپخانه پارادیم سعید حجاریان- قوچانی- لیلاز و با پشتوانه “پژوهش های اجتماعی” در جمهوری اسلامی، به ضرب حرکت “طبقه متوسط” جامعه ایران در چشم انداز جامعه ایران قرار گرفته است. البته، او، به کارکرد و تاثیر گذاری “مارکسیسم”ی که حزب توده “بستر ساز” آن در جامعه ایران بوده است، بسیار معتقد و باورمند است.

من سعی میکنم، خونسرد و با صرفنظر کردن از القاب و بهتانهائی چون “حسرت درشکه سواری” و گرایش “خمر سرخ”، که ایشان به بهانه نقد من به “جنبش پورشه سواران”، بدون اینکه خراشی به وجدانش وارد کند و صرفا بنا به شیفتگی به بنیانهای پارادیم های خود، روی کاغذ آمده اند، مستدل کنم که اساس ساختمان فکری و “رویکرد” ایشان و کل طیف “آلترناتیو”ی که قرار است عامل فعاله آن پارادیم ها باشند، توهم و یک بدیل عقیم و به تاریخ پیوسته است.

شاید بی مناسبت نباشد که از نوع مارکسیسم ایشان شروع کنم. ایشان در نوشته ای که مصاحبه فرج سرکوهی با بی بی سی در مورد نقد احسان طبری را نقد کرده است، چنین نوشته است:

“به عنوان یک نظاره‌گر علاقه‌مند به موضوع؛ سرپوش نمی‌گذارم که حزب توده ایران در گذر ۷۰ سال فعالیت خود؛ دچار اشتباهاتی شده است. به نظر می‌رسد این گزاره را خود اعضای کنونی حزب نیز، باور دارند. حتی برخی از آنها همچون آقای فرجاد در میزگرد چند روز پیش پرگار در بی بی سی فارسی؛ برای اعلام شتاب زده آن؛ سر از پا نمی شناخت و به لکنت زبان می‌افتاد. اینکه شرح و فهرست این اشتباهات چیست، نه موضوع این نوشتار است و نه در صلاحیت این نگارنده. پاسخگوی چنین اشتباهاتی نیز نه من، بلکه خود اعضای موثر حزب هستند. اما از آنجا که هنوز هم عملکرد این حزب در گذشته و حال را بر فضای اجتماعی و سیاسی کنونی ایران مهم و موثر می‌دانم، به این موضوع هم علاقه‌مند و هم حساس هستم. دلیل آن اینست که من حزب توده ایران را، حتی اگر هم اکنون یک نفر عضو در ایران یا سراسر جهان نداشته باشد، تنها “حزب” واقعی در جریان مبارزات مارکسیستی در ایران، و تنها سازمان چپی می‌دانم که جریان ساز و فرهنگ ساز بوده است. با این سخن؛ هم‌هنگام بیشتر افتخارات احتمالی و ناکامی‌های فراوان را نیز، متوجه آن می‌دانم. سازمان‌های جریان ساز و فرهنگ ساز در ایران، به شمار انگشتان یک دست هم نمی‌رسد که حزب توده ایران، برجسته ترین آنها بوده است. انجمن حجتیه، و حزب موتلفه را می‌توان دو سازمان جریان ساز دیگر کشور، به شمار آورد.”

(بهرام خراسانی، بزرگش نخوانند اهل خرد   که نام بزرگان به زشتی برد- اخبار روز- ۳۱ ژانویه ۲۰۱۲)

در مورد اینکه آقای خراسانی نوشته اند که حزب توده ایران را در “گذر ۷۰ سال”- یعنی از ۱۳۲۰ تاکنون، “تنها سازمان چپ” ارزیابی میکند که “جریان ساز و فرهنگ ساز” بوده است، کمی بیشتر مکث میکنم. و بدین منظور شرایط اجتماعی آن دوران را- البته نه مثل ایشان در گذر ۷۰ ساله- بلکه تا مقطع انقلاب ۱۳۵۷، مدتی با قدری اغماض و امتیاز به ایشان در حدود یک گذر ۴۰ ساله، مرور میکنم. و اینجا برای آن گذر ۳۰ ساله موخر تر، لازم میدانم توضیح بدهم که با به قدرت رسیدن جریان اسلامی در متن آن انقلاب، دوره “چپ” حزب توده همراه با روایت توده ای از مارکسیسم و کمونیسم، به تاریخ پیوست. حزب توده، از این مقطع به بعد یک حزب علنا و از نظر سیاسی و تئوریک، هر دو، “راست” است. اینکه آقای خراسانی در یک چشم بندی خواسته است برای تسکین تعلق خاطر خویش به راست، این دوره سی ساله اخیر حزب توده و توده ایسم را در بستر چپ بنویسد، زیادی آماتور است.

اما جوهر “چپ” حزب توده در آن اندکی کمتر از ۴۰ سال، باز هم برعکس تصور ایشان، برای امثال من “داده” و مفروض نیست. حزب توده آن سالها، حتی در برنامه، خود را یک حزب کمونیست نخوانده است. از این نظر، من حتی با اغماض، تعبیر “مارکسیسم نوع حزب توده” را بکار میبرم، چه مستقل از تعلق شعاری آن حزب در آن سالها به “مارکسیسم- لنینیسم”، آن حزب در “برنامه” خود که در واقع پرچم جنبشی آن بود، خود را کمونیست ننامیده است. حزب توده در دوره به کام بودن ایام در همراهی با امام ( شعر کیانوری یکی از “بزرگان” بهرام خراسانی)، نوع مارکسیسم خود را با این فرمول توضیح داد: “در جامعه اسلامی- سنتی ایران، حزب توده ایران حزب طبقه کارگر است”. حزب توده مثل برخی هوا شناسان متوهم که تصور میکنند با تشریح وضع آب و هوا، زمین و آسمان و ابر و باد و زمین را آنها میچرخانند، و یا با لایه یخ میپوشانند، همراه با اسلامی- سنتی شدن خویش، تمامی تحولات سیاسی- اجتماعی- اقتصادی ایران را با خود مُنجمد ساختند. متاسفانه آقای خراسانی داوطلبانه به مناسک آن انجماد و سکون پیوسته اند. شاید بقایای حزب توده پس از ماجراهای تلخی که با آن روبرو شدند، قدری بخود آمده باشند. اما “پارادیم” توده ایستی و فریز جامعه ایران در سردخانه سنتی- اسلامی، “حتی اگر آن حزب هم اکنون یک عضو در ایران یا سراسر جهان نداشته باشد” (عین عبارت خود ایشان)، جزئی از اعتقادات خدشه ناپذیر آقای خراسانی است. جالب است، مگر نه؟

زمینه تاریخی توده ایسم

توجه داشته باشید که حزب توده، به مثابه حزب، پس از آزادی گروه ۵۳ نفر و پس از پایان جنگ دوم جهانی تاسیس شده است. صرفنظر و مستقل از پیشینه و طرز تفکر بنیانگذاران، آن حزب در یک تناسب قوای معین بین فاتحان جنگ ضدفاشیستی تشکیل شد. به عنوان یک حقیقت شناخته شده، همه ما پروسه تشکیل “بلوک شرق”، یا باصطلاح رایج بلوک “سوسیالیسم موجود” را میدانیم چگونه طی شد. آمریکا و غرب، بهر حال به الحاق چند کشور اروپای شرقی به شوروی، موثرترین نیروی شکست دهنده فاشیسم هیتلری، عملا تن دادند. در سایه آن بلوک، اما، به باور من، یک نوع توهم و ساده نگری سیاسی، در میان چپ جهان، بویژه در کشورهای جهان باصطلاح سوم، و بازهم بطور اخص در خاورمیانه، نضج گرفت. انگار میشد با حمایت بلوک “سوسیالیستی” ایجاد شده، بر دامنه گسترش بلوک افزود. خاصه اینکه راس بلوک، شوروی، از یک انقلاب واقعا کارگری سر برآورده بود و با تحمل نزدیک به ۲۵ میلیون قربانی، کمر فاشیسم هیتلری و موسولینی و متحدانش را در ژاپن و بلغارستان و یونان و…شکسته بودند. هم حکومت “ملی” فرقه دموکرات در آذربایجان و هم “جمهوری قاضی محمد” در مهاباد کردستان، با دل سپردن به آن توهم، شکل گرفتند. مدافعان حکومت ملی “کُرد”ها در مهاباد، به تحکیم و گسترش مناسبات سیاسی و اقتصادی با شوروی، بویژه “باکو”، بسیار امیدوار بودند. حزب توده، بر این توهم سیاسی چسپید که گویا خواهند توانست با راه یافتن به پارلمان، در دوره قوام السلطنه، و همراهی قلبی با حکومت فرقه در آذربایجان و قاضی محمد و حزب دمکرات در کردستان، گروه “فشار” باشند. من با تعبیر “وابستگی” و دنبالچه بودن حزب توده به شوروی و یا “جاسوسی” آن حزب برای شوروی و فشار برای دادن امتیاز “نفت شمال” و “توده ای نفتی” نیستم. انکار نمیکنم، و حتی اتفاقات و انشعابات درون حزب توده این حقیقت را انکار نکرده اند، که ممکن است عناصری حتی در رهبری حزب توده، سیاستهایش را با کرملین و ک.گ.پ چک کرده باشد. اما تز و سیاست وابستگی حزب توده به “بیگانه”، عمدتا محصول جهان دو قطبی و جنگ سرد ناشی از آن بود که پس از جنگ دوم جهانی و توسط غرب و آمریکا و سازمانهای جاسوسی و ضدجاسوسی آنها  به عنوان یک اتهام ساخته و پرداخته شد. با اینحال یک واقعیت بسیار روشن بخاطر همان توهمات سیاسی، دستکم تا کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، توسط حزب توده نادیده گرفته شد. کنفرانس “یالتا”، بوضوح نقشه تقسیم جهان بین دو بلوک را ترسیم کرده بود: “ایران در حوزه تقسیم بازار غرب” قرار دارد. آن قرارداد را استالین و مولوتوف نیز امضاء کرده بودند. تلاش برای “جدا کردن” بخشی از قلمرو حاکمیت سیاسی “پرو غرب” ایران، با هدف اتحاد و همسوئی با بلوک “کمونیسم” مع الفارق بود. کسی و حزبی سیاسی که قدری شمّ تشخیص اوضاع را داشت، میتوانست درک کند، که سرکوب حکومتهای باصطلاح “ملی” و “خودمختار”- اما در هر حال “دوست” شوروی و بلوک شرق- و حمله برای “منحل” و “غیر قانونی”اعلام کردن حزب توده، بحث امروز و فردای پس از کنفرانس یالتا است. با سرکوب حزب توده و اعدام اکثر اعضای سازمان نظامی حزب توده، آن نوع روایت متوهم از مارکسیسم توده ای، و همراه با آن “چپ توده ای”، همان وقت به تاریخ پیوسته بود. از این نظر ما به ازاء حزبی توده ایسم در مدت زمان کمتری “جریان ساز” بود. هفتاد سال کذائی آقای خراسانی باز هم بیشتر آب رفته بود. اما، اگر حزب توده به عنوان قالب حزبی یک گرایش، تقریبا از صحنه حذف شده بود، اما روایت و تعبیر توده ای از کمونیسم و مارکسیسم، که شوروی را ترجمان واقعی سوسیالیسم؛ و در پی ایجاد حکومتی “مستقل”، ملی، “غیر عروسکی” و غیر وابسته به امپریالیسم بود، در جنبشها و حرکات دیگری، از جمله در مشی “مسلحانه” فدائی و مجاهدین، با محمل “غیر سازشکارانه” به صحنه بازگشته بود و تا مقطع قدرت گرفتن جریانات اسلامی در سال ۱۳۵۷، احیاء شد. عمر روایت عُصیانی و عصبانی از توده ایسم ملی-سنتی- اسلامی نیز، عملا با به قدرت رسیدن رژیم اسلامی بسر رسید. تعبیر توده ایستی از کمونیسم و مارکسیسم، در محدوده ایران با قدرت گیری رژیم اسلامی، و ضدآمریکائی گری رژیم جدید و اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری توسط “دانشجویان پیرو خط امام”، در سطح “ملی” آرمانهایش را تحقق یافته دید، هر چند خود بعدا به قربانگاه جنایتکاران اسلامی رفتند. پس از فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، از نظر بینش و رویکرد، چشم انداز بین االمللی خط توده ایستی نیز تاریک و تاریک تر شد و به خط “نهائی” رسید.

آقای خراسانی، فلسفه واقعی فروپاشی و به انتها رسیدن توده ایسم را در ۳۰ سال اخیر، دیگر درک نمیکند. او ترجیح داده است، برعکس، توهم به “بستر سازی” توده ایسم را به جناحی از رژیم، به تئوریسین های “اصلاحات” و تمامی کنشکران مطرح و مغضوب در پوزیسیون و اپوزیسیون سرایت بدهد.

و اینجا، از منظر آقای خراسانی، و البته از منظر همه قلمزنان و محققان در رژیم اسلامی، از جمله امثال قوچانی و لیلاز و سایر “مورخان”، تاریخ ملی- اسلامی جامعه ایران، تاریخ و تحولات سیاسی-فکری- فرهنگی، با به قدرت رسیدن اسلام سیاسی وارد ریل واقعی خود شده است. تاریخ تحولات ایران، با پیروزی سیاسی جریانات اسلامی، اسلامیت و سنت گرائی را با ناسیونالیسم ایرانی و “ملت کهن” ایران جوش داده و به یکدیگر پیوند داده بود. و همینجاست که یک تعبیر معتبر تر، واقعی تر، سیاسی تر و عملی تر، غیر ملی، غیر اسلامی و غیر سنتی از صفحه معادلات کل این طیف و روایت توده ایستی از “چپ” و “مارکسیسم ملی”، بکلی حذف است، بایکوت است و با یک توطئه آزار دهنده “سکوت” روبروست: مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری در ایران.

دوره ممنوعه تاریخ ایران به روایت ملی اسلامیسم

مارکسیسم انقلابی در ایران، چکامه خود را نه از انقلاب مشروطه و مشروعه، نه از گروه ۵۳ نفر و نه از هم بندهای زندان سیاسی دوره شاه،و گروه جزنی و یا احمدزاده و یا زندانیان توده ای نگرفته است. این مارکسیسم با رجعت به بستر اروپای غربی خود، با کاپیتال و گروندریسه و ایدئولوژی آلمانی، و تمرکز بر تحرک طبقه کارگر صنعت مدرن و غیر سنتی، با دو رساله تکان دهنده، از همان دوره تلاطم بحران انقلابی سالهای ۵۷، “بستر ساز” شد: “اسطوره بورژوازی ملی و مترقی” و “سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقی”. من به دیگر آثار و نوشته های منصور حکمت، بنیانگذار و تئوریسین “کمونیسم کارگری”، که یک کتابخانه کامل است و به عمد از منظر کنشگران ملی مذهبی، جزئی از “گنجینه” تاریخی جامعه ایران نیست، در اینجا اشاره ای نمیکنم. فقط جهت اظلاع آقای خراسانی یادآوری میکنم، که مارکسیسم انقلابی و کمونیسم “غیر ملی” ایران، چنان بستر ساز شد که برجسته ترین نخبگان سیاسی جامعه ایران را نه تنها جذب، بلکه آنان را برای تشکیل حزبی بر اساس مانیفست و آثار مارکس، در حزب کمونیست ایران گرد آورد. چپ و کمونیسم و مارکسیسم در ایران، از سی سال اخیر و از مقطع قدرت گرفتن جریانات اسلامی، دیگر با روایت گوناگون و “دگر اندیشانه” توده ایستی و ملت و میهن پرستی و اسلام زدگی تعریف نشده است و نمیشود.

در جستجوی مُنجی “خودمان”

اما، آنطور که پیداست، دغدغه آقای خراسانی مارکسیسم و چپ و سرنوشت و مقدرات آن نیست. مشکل او، جستجوی راهی برای عبور “ایران” و ملیت ایران” از “ولایت فقیه”، در یک “بیراهه” سیاسی- اجتماعی است. ناکجا آباد در مملکتی که به قول او و الگوهای فکری اش، از جمله محمد قوچانی، و مورخین و محققان آن “مرز و بوم”، ایرانیان موحد قبل از شمشیر زنی اسلام را با اسلامیون به قدرت رسیده در نیمه دوم قرن بیستم، آنهم در متن جنگ سرد، جوش میزنند و آشتی میدهند. اینجاست که کل این طیف، وقتی رفسنجانی، کاندید ریاست جمهوری میشود، “مُنجی” خودشان را رویت میکنند: “اکبر آمد، خوش آمد” و یا درست همزمان با افتتاح مجلس ششم “اصلاح طلبان”، کنگره ۶ فدائیان اکثریت هم بسته میشود که با ذوق زدگی نوشتند که آن دو  اتفاق عملا کنگره ای واحد بود که در دو سالن داخل و خارج کشور برگزار شده بود!

اما متاسفانه، در جمهوری اسلامی، از پروسترویکا و گلاسنوست خبری نیست. مشکل رژیم اسلامی در ایران، یا به عبارت دیگر مشکل رژیمی که پایه حکومتی “بلوک” اسلام سیاسی و جنبشهای اسلامی است، با بلوک شوروی سابق یک به یک نیست. از نظر “درونمایه” هر دو بلوک از نظر سیاسی، مانع جدی و دست و پاگیری برای جهت گیری ای بودند که در اقتصاد، عملا در پیش گرفته بودند. اقتصادی کاپیتالیستی، اما بشدت تحت کنترل دولت و بلوکه کردن انکشاف و سیر “آزاد” آن توسط ارگانهای نظامی. حقایق پس از فروپاشی دیوار برلین نشان داد که آنچه در اقتصاد حاکم بود، کاپیتالیسم دولتی بود که بازار کالا و سرمایه آن در محدوده ای تنگ و یک شکل، و بدون تحرک آزادنه “فرد” سرمایه دار که بتواند مجری و محمل انسانی قانون گسترش و ارزش افزائی سرمایه باشد، از درون می پوسید. جهان پس از فروپاشی بلوک سرمایه داری دولتی به همه ما نشان داد که چگونه پول و سرمایه بورژوازی روسیه و اقمار بلوک، با نوکیسه ها و قدیم کیسه ها، نه تنها سیستم هشتاد ساله را چون زنجیر بر دست و پای خود می انگاشتند، که حتی تاریخ واقعی در چهارچوب “ملی” و تمامی افتخارات و قهرمانی و فداکاریها را به تاق نسیان سپردند. انگار آن نزدیک به یک قرن، در تاریخ نسل بعد از فروپاشی، اصلا وجود خارجی نداشته است.

در ایران، مشکل سرمایه داران نوکیسه، از جمله پورشه سوارهایش، این نیست که اینها هم چون همطرازهای طبقه خود در روسیه، بی فرهنگ و بی تاریخ و بی رگ و ریشه و یک شبه ره صد ساله پیموده اند. مشکل در خود ساختار بلوک اسلام سیاسی است. اسلام سیاسی با هضم شدن در پروسه انباشت سرمایه، نمیتواند چون روبنای دولتی کاپیتالیسم دولتی بلوک شوروی سابق، از “خود عبور” کند. فروپاشی بلوک اسلام سیاسی در راس آن، زمینه فروپاشی و ریزش چندین پدیده چند وجهی را در جامعه ایران فراهم میکند. یکی از آنها همان پدیده ای است که آقای خراسانی به عنوان “بستر ساز” به آنها اشاره کرده است. مثال او، حجتیه و موتلفه اسلامی است. دیگری “آزادی” فرد است که محمل واقعی تحرک بدون قید و زنجیر کالا و پول و سرمایه است. لازمه اش، برابری، گرچه صوری، اما در هر حال “قانونی” بین حقوق زن و مرد است. معنی اش تبلیغات و آگهی، اساسا در فواصل فیلمهای سینمائی و برنامه های تلویزیونی و شوها و کنسرتهای فرهنگی و موسیقی و مسابقات ورزشی است که در جهان کالاها همراه با استفاده تجاری از سکس و نمایش کالائی شدن سکس، یک “اصل” توافق شده و “حقوق بشری” سازمان ملل هم هست. معنی اش این است که رژیم اسلامی هم به ناچار باید بپذیرد که جای آخوند و روضه خوان و سینه زنی، جائی نیست که سرمایه و پول و کالا هیچ دین و مذهب و پوشش و حجاب و عفافی ندارد. اگر قرار است جامعه ایران از زیر سلطه قدرت دولتی اسلام رها شود، آنوقت نمیتوان برای خیل سرمایه داران کوچک و زنجیره ای که در مناطق توریستی و تفریحی بدون مانع دنبال مشتری و جذب آنها هستند، قانون رعایت حجب و حیا و آداب نماز و روزه وضع و تحمیل کرد. توریست و گردشگر، چه از ایران و یا دیگر کشورها، باید بتوانند همانطور که با بیکنی و بدن نیمه لخت در بار و رستوران خرید میکند و آبجو و ویسکی مینوشد، صدای نکره موذن را هم از بلندگو بشنوند و آنرا ندید بگیرند و یا با تمسخری بدرقه کنند. حداقل مثل ترکیه تحت حکومت حزب اسلامی عدالت و توسعه. چنین تحولی با وجود حاکمیت اسلام با همه ویژگیهایش در ایران، نا ممکن است. چه، بقاء و ادامه این حکومت، در ابعاد داخلی و “ملی”، ضامن حقوق و موقعیت مادی و اجتماعی اقشار نسبتا وسیعی است که فقط در صورت تداوم رژیم اسلامی چنین موقعیت و منزلت و جایگاهی دارند: خیل وسیع طلبه و آخوند و آیت الله ها در مساجد و تکیه ها و امامزاده ها و “مُصلّی”ها، قشر وسیعی از حاشیه نشینان ایام سلطنت که زیر نکبت حکومت اسلام یا از کمیته های مختلف شهدا و جانبازان و غیره، امرار معاش میکنند و یا در دوایر امنیتی و نظامی و زندان و شکنجه گاهها و بسیج و انواع گشتهای ثارالله و ارشاد و از این قبیل، “شغل” و مقام و منصب و حقوق و درآمد دارند. “یتیم” کردن یکباره این طیف وسیع و متلون، بخاطر نوکیسه های سرمایه داران پورشه سوار و یا بنگاه دار و صراف و زمین خوار، چنان زلزله ای سیاسی را موجب خواهد شد که بیم ویران کردن جامعه بخاطر از دست رفتن منافع آن طیفهای مورد اشاره، خیلی واقعی و جدی است. به نظر من رژیم اسلامی تاب تحمل “اصلاح” خود برای پیوستن به مکانیسمهای بازار آزاد را ندارد. به همین دلیل است که بیشترین تلاشها برای ناممکن کردن تلاش برای “اصلاحات” و جلوگیری از جاری شدن اصول اصلاحات، حتی از بالا و توسط عناصری چون رفسنجانی، توسط جناح در قدرت رژیم انجام میشود. واقعا “ممنوع التصویر” کردن عنصر بی مایه ای چون خاتمی و یا “اصلاح طلب” خواندن موسوی تبریزی، دادستان انقلاب سرکوبهای خونین دهه ۶۰ را چه باید گفت؟ آیا قابل تامل نیست که فشار و تمرکز اساسی در پی سرکوب خونین خیزش سال ۱۳۸۸، توسط بازجویان وزارت اطلاعات برای “ابراز ندامت” امثال سعید حجاریان به جلو صحنه پرتاب شد؟ هدف وزارت اطلاعات و بازجویان امام زمانش چیزی دیگر نبود جز اینکه از زبان سعید حجاریان در دادگاه و به خط خود او اعلام کنند، که تز و دکترین و پارادیم اصلاحات، با نظام اسلامی، ناهمخوان است. و آیا هوش و درایت زیادی میخواهد که متوجه شویم، تمرکز ضابطین قوه قضائیه و وزارت اطلاعات برای زندانی کردن مهدی و فاطمه رفسنجانی، جز این است که همراه با منزوی کردن شخص رفسنجانی، “دکترین”های او را نا کارآمد و مساوی با رواج “فساد و رشوه خواری” در نظام الهی جا بزنند؟

پرخاش و نفرت کور، داروی دیپرسیون سیاسی و اخلاقی نیست

فکر میکنم سرنوشت کلیه طیفهای اصلاح طلب، از حکومتیهایش بگیرید تا باصطلاح متفکرین و محققین مستقل و “آکادمیک” آن بروشنی به ما میگوید که فکر اصلاح و استحاله رژیم از درون و بدون “خشونت”، یک توهم پوچ است. این من و امثال من نیستیم که داریم در برابر “نیت خیر” اصلاح طلبان گرامی، هر چند تا مغز استخوان اسلامی و ضدکمونیست، ایستاده ایم و مدام داریم در وصف کیش اسلحه و ضرورت “خشونت” حرف میزنیم. این جزئی از فلسفه و سیاست دائمی برای بقاء و  در قدرت ماندن رژیم اسلامی ایران به عنوان راس بلوک اسلام سیاسی و در قدرت دولتی است که اصلی ترین و مهمترین مانع در راه همان آزادی فردی حقوق بشری و بدور از هر گونه “خشونت” و تفنگ” و “تروریسم روشنفکرانه” است. اینجا متاسفانه یا خوشبختانه، تمامی مخالفان مکتبی درون و خارج کشوری “براندازی” حکومت اسلام سیاسی، در یک توهم کامل اسیر مانده اند. توهمی که رسانه های فارسی زبان غرب، مثل بی بی سی و رادیو فردا و صدای آمریکا، به نقل از “صاحب نظران و پژوهشگران “معتبر” و به عنوان “سند” در مهندسی یک خرافه سیاسی، سنگ تمام میگذارند: دایره فکر و تعقل پژوهشگر و محقق و مورخ و فعال و کنشگر سیاسی “ایرانی”، نمیتواند- و البته نباید!- از حدود تحولات تاریخ ایران خارج شود و از دایره انزوا در چهارچوب بینش اسلامی و ملی تجاوز کند. اینها حتی از نگاه به “تجربه” تحولات دیگر کشورها، اگر به نحوی به “ایران” و “اسلام” نامربوط باشد، خود را معاف کرده اند. بینش و تعقل و “پارایم” توده ایسم ملی- اسلامی در چهار دیوار انزوای جهانی خویش، کماکان از قدرت و توان زایش و پویش و تکامل، تهی است. این “رویکرد” با عروج جنبش اسلامی به قدرت، دوران یائسه گری اش را تازه آغاز کرد. میگویند دیپرسیون یکی از عواقب جانبی یائسگی است. اگر این عارضه در ابعاد فردی قابل علاج باشد، در سطح سیاسی و اجتماعی و بینشی، جز با نفرت علیه هر تفکر و بینش انسانی و ماوراء تعصب و خرافه ملی و اسلامی تسکین نمی یابد. زیاد هم عجیب نیست که امثال بهرام خراسانی خود را در حلقه کسانی میشناسد که توده ایسم و تفکر توده ایستی برایش “جریان ساز” بوده و کماکان هست.

۲۷ ژوئیه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

———————————

*. تعبیر پارادیم توسط بهرام خراسانی چنین است:

“هر پارادایم؛ مجموعه‌ای از مفروضات پایه و سامانمند است که به گونه‌ای نا آگاه و ناگٌزیده؛ در گذر زندگی؛ در ذهن انسان‌ها جای می‌گیرد، و فرایند شناخت آنها از جهان را هدایت می‌کند. کارکرد این مفروضات، همچون کارکرد چشمه‌های یک فیلتر و یا منشوری هستند، که داده‌های حسی ما از ان می‌گذرند، و شناخت ما را پدید می‌آورند. اصل اقلیدس، قانون ارشمیدس، تئوری ذره‌ای نور، اصل مبارزه طبقاتی همچون نیروی محرک تاریخ، و مانند آن، هنگامی که به یک باور عمومی و بی‌نیاز به استدلال تبدیل شوند؛ یک پارادایم به شمار می‌ر‌وند.”

محل نوشتن نظرات