Wordpress Themes

علیه عامیگری

مظفر محمدی در نوشته “جواب به چند سوال”،  ناگهان و غیر مترقبه، مقوله جدیدی را به ما معرفی میکند:

“کمیته های کمونیستی مخفی کارخانه”!

اینجا من مطلقا قصد جدل سیاسی و نظری با مظفر محمدی و پرداختن به پاسخ به چند سوال مطرح شده را ندارم. اتفاقا میخواهم به همان سوال در مورد کمیته های کمونیستی بپردازم.

کمیته های کمونیستی، بدون پسوند و پیشوند، یک اصطلاح بود که کورش مدرسی آن را ساخت و پرداخت. آن اصطلاح، ارزش مصرف خاص خود را داشت. کمیته های کمونیستی، مقوله ای من درآوردی بود، اما پوشش تکرار یک مصاف و تقابل بسیار شناخته شده بود. بگذارید سر راست، به استدلالی که پشت بند کمیته های کمونیستی بود، بپردازیم:

” ما کوچ مردم مریوان را سازمان دادیم، ما راهپیمایی مردم سنندج به سوی مریوان را سازمان دادیم، ما دفاع ۲۸ روزه مردم سنندج در مقابل حمله جمهوری اسلامی را سازمان دادیم.

پایه هیچ یک از این فعالیت ها حوزه نبوده است. همان وقت تشکیلات های ما در تهران پر از حوزه بود و هیچ نقشی در بعد اجتماعی نتوانستیم بازی کنیم. اما در اوج اختناق ما تحرکات بزرگ اجتماعی توده ای تحت رهبری و سازماندهی کمونیست ها را شکل دادیم”.

( کورش مدرسی، سازمان و سبک کار کمونیستی- کمیته های کمونیستی، ژانویه ۲۰۰۶)

من اینجا از رندی گوینده آن جملات و اینکه او در دوره کوچ مریوان و راهپیمائی و مقاومت ۲۸ روزه در سنندج- سال ۱۳۵۹- در آن ماجراها کاره ای نبودند، صرفنظر میکنم و به دو قطبی حوزه از یک طرف با تحرکات بزرگ اجتماعی تحت رهبری کمونیستها، از طرف دیگر میپردازم.

۱. در دوره مورد اشاره، که مهمترین تحولات آن در قاصله سال ۱۳۵۸ تا اوائل سال ۱۳۶۰ را در برمیگیرد، رژیم جمهوری اسلامی هنوز قادر نشده است که تکلیف انقلاب ۵۷  و ادامه آن را یکسره کند. بنابراین نقش کمونیستها در رهبری تحرکات بزرگ اجتماعی در “اوج اختناق”، واقعی نیست.

۲. مساله تشکیل حوزه های حزبی در محل زیست و کار، پس از تشکیل حزب کمونیست ایران- شهریور ماه ۱۳۶۲، در دستور کار آن حزب قرار گرفت. بنابراین از تقابل دو شیوه و دو سبک کار، در دوره مورد اشاره هیچ اثری موجود نیست. اختراع تقابل سبک کار حوزه ای و شیوه رهبری تحرکات اجتماعی توسط کمونیستها، برای دوره مورد اشاره نیست.

۳.  آن تقابل و دو قطبی بین شیوه کار حوزه ای و سپس با طرح مباحثات مبانی کمونیسم کارگری توسط منصور حکمت در درون همان حزب کمونیست ایران، تقابل با “سیاست سازماندهی ما در میان کارگران” و سیاست سازماندهی کمونیسم کارگری در کردستان نیز حقیقتی بود غیر قابل انکار. بخشی از رهبری سنتی کومه له که در تشکیل حزب کمونیست ایران هم سهیم بودند، با انقباض فعالیتهای نظامی، به تدریج شروع به فرموله کردن نارضایتی های خود کردند. جالب این بود که آن سنگر مقاومت، بویژه با طرح مباحث کمونیسم کارگری و فراتر رفتن از حوزه های حزبی حزب کمونیست ایران، هیچ سنگر “اجتماعی” دیگری جز نقش کومه له در رهبری “جنبش کردستان”- در فاصله زمانی سالهای بین کنگره اول و دوم کومه له، یعنی اواخر سال ۱۳۵۷ تا اوائل سال ۱۳۶۰، را نداشتند. تحقیر کار حوزه ها و سیاستهای سازماندهی کمونیسم کارگری، در حقیقت خمیر مایه همان گرایشی بود که پروژه “بازسازی کومه له”، کومه له قبل از کنگره دوم را، در دستور کار خود گذاشته بود. اینجا بسیار زیرکانه از محتوای آرمانی و طبقاتی جنبش های اجتماعی که کمونیستها رهبری آن را بر عهده داشتند، فاکتور گرفته شده بود. هدف در سال ۲۰۰۶ با مثال آوردن نقش کومه له در رهبری جنبش کردستان به عنوان شاهد زنده سبک کار کمونیستی خیلی روشن بود. چون درست در همان زمان است که کورش مدرسی هشدار میدهد، رهبری حزب تحت لیدری او باید آماده باشد که به هژمونی فکری و سیاسی جناح چپ دفتر تحکیم تن بدهد و حتی از نظر فیزیکی نیز موقعیت های رهبری را به فعالان جناح چپ دو خرداد، واگذار کند.

۴. رجعت به آن دو قطبی، اما در شرایط متفاوت، ادامه تقابل دو سبک کار، تقابل و کشمکش دو جنبش و دو سنت سیاسی متفاوت، جنبش کمونیسم کارگری و جنبش ملی کُرد بود. “کمیته های کمونیستی” قرار بود بدیل جدیدی را بجای کومه له بازسازی شده دوران قبل از حزب کمونیست ایران و منشعب از مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، جستجو کند. طنز تلخ تاریخ این بود که پس از انشعاب سال ۲۰۰۴ در حزب کمونیست کارگری، حزب باقیمانده تحت آن نام، به عنوان مظهر کمونیسم کارگری و یا در واقع ادامه دهنده منطقی همان شیوه کار حوزه ای و سیاست سازماندهی “بی نفوذ”، تلقی شد. صفت بی نفوذ برای حزب بجا مانده  شاید واقعی بود، اما دلیل آن نه در جوهر سیاستهای غیر کمونیستی که در دخیل نبودن در رهبری جنبش اجتماعی دو خرداد و بی تفاوتی نسبت به جذب فعالان دفتر تحکیم وحدت بود!

انگار عبداله مهتدی با چهره ای گریم کرده و با عینک دودی در آن سالن نشسته است و در دل زمزمه میکند: اینکه عینا ادامه طرح بازسازی سازمان زحمتکشان من، ولی در درون قلعه مدعیان کمونیسم منصور حکمت است!! من هم  که گفتم، کمونیسم و فعالیت مبتنی بر حوزه های محل کار و زیست، “کاغذی” بودند. منهم که همینها را به منصور حکمت گفتم که ناسیونالیسم میتواند اجتماعی بشود، اما کمونیسم و مخصوصا “مرض” کمونیسم کارگری نه.

تفاوت فقط در زمان و مکان های مختلف بود. در اساس، همان صف آرائی بین جنبشها و گرایشهای اجتماعی متضاد و متخاصم بود. کورش مدرسی برایش مهم نبود که چپ دفتر تحکیم را پشت کمیته های کمونیستی کذائی بیاورد. سعی خودش را هم کرد و ماجرا را با سیاست مخربی که با سرنوشت “داب”- دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب- دیدیم، ادامه داد. در مورد “داب”، من چند نوشته در سایت شخصی ام دارم، که دعوت میکنم آنها را بخوانید.

سوالی که مطرح است این است:

چگونه ممکن شد هیچکس به آن نقطه مشترک سیاسی بین عبداله مهتدی و کورش مدرسی، پی نبرد؟ آن “دل چرکینی” و “کینه” مشترک از مباحث حوزه کمونیستی و بویژه مبانی کمونیسم کارگری، تعلق به آرمانهای کدام جنبش های طبقات دیگر را نشان میداد؟  چرا هیچ حساسیتی نسبت به نوع کمونیسم رهبران تحرکات سالهای ۱۳۵۸ تا ۶۰ در صف مستمعین آن بحث و خوانندگان آن تزها وجود ندارد؟ مگر خود رهبران “اجتماعی” پس از کنگره دوم کومه له، سوسیالیسم خلقی، دنباله روی از سنتهای ناسیونالیستی و مماشات و کُرنش در مقابل آخوند و شیخ و ملا و سنتهای مبارزه مسلحانه پیشمرگایه تی و ناسیونالیستی و عشایری را به باد نقد نگرفته بوند؟ چرا تعلق آنها به مارکسیسم انقلابی، تحقیر شد و رهبری تحرک اجتماعی با انبوهی از توهم به کردایه تی و مذهب و بینش دهقانی، به عرش اعلا رسید؟ واقعا چرا این سیر قهقرائی، با باز شدن آغوش ها برای سلطه چپ دفتر تحکیم و دوخرداد در مرکزیت حزبی که “کمونیسم کارگری” را یدک میکشید، هیچ علامت هشدار دهنده و خطرناک در باره تشابه ماهوی طرح بازسازی سازمان زحمتکشان بر اساس “جنبش ملی کرد”؛ با باز سازی کمونیسم کارگری بر اساس دفتر تحکیم و جنبش دو خرداد را به اذهان مخاطبان آن بحث مخابره نکرد؟

فکر میکنم هر کسی که با بحثها و “در افزوده”هائی چون همین کمیته های کمونیستی مواجه بوده است، باید یکبار دیگر برگردد، و نه به عنوان فعال این یا آن تکه منشعب شده از کمونیسم کارگری و یا محافل باقیمانده، بلکه به عنوان فرد و شخصیت مستقل، فلسفه زندگی خود را یکبار دیگر مرور کند. اینجا دیگر خوشبختانه و یا متاسفانه، منفعت و حفظ حرمت حزب، تقش حزب و اهمیت آن در مبارزه اجتماعی، دیگر عملا فاکتوری تعیین کننده نیست. چون عملا چنین اهرم فشار سیاسی و حزبی موضوعیت ندارد. تکه های باقیمانده تحت نام کمونیسم کارگری، از نظر وزنی که در معادلات سیاسی جامعه ایران دارند، بی اهمیت اند.

فکر میکنم اگر، سکوت ناشی از احساس مسئولیت سیاسی ریشه ای در “اعتماد خود بخودی” به کسانی بود که با فرمول مصلحت حزب و جنبش، چنان سیاستهای بسیار معنی داری را آوردند و چرخاندند و فضا را با آن ها مسموم و آلوده کردند، و انسانهای زیادی را گیج و منگ و مایوس و سرخورده کردند، اکنون دیگر بهیچوجه جایز نیست. به نظر من، باید به عنوان انسانهای مستقل که دارند فلسفه زندگی خود را مرور میکنند و به آن معنی میدهند، آن گذشته ها را به باد انتقادهای بی تعارف گرفت:

وقتی آن رفتار و سیاست و روش های بدیع به بازار عرضه شد، “من” کجا بودم؟ چرا سکوت کردم؟ اگر برخی علائم هشدار دهنده را علیه بنیانهای فکری کمونیسمی که خود من به آن تعلق داشتم، متوجه شدم، چرا آن احساس نگرانی قلبی و درونی ام را نشنیده گرفتم؟ ریشه آن ترس و محافظه کاری در چه بود؟ از دست دادن محفل؟ پست و صندلی و نگرانی از دست دادن رای در انتخابات؟ دلشوره از “منفرد” ماندن و از دست دادن “محبوبیت”؟ عدم آمادگی برای پذیرش مسئولیت حرفهای خود؟ دست کم گرفتن خود و عادت به دنباله روی و نداشتن اشتهای سیاسی و رسالت؟  تردید بر سر دوراهی پر کردن شکافهای زندگی شخصی و یا  ادامه فعالیت حزبی “بی حاصل”؟ خستگی و یاس از فعالیت سیاسی پس از سالها کار و زحمت و مشقت و محرومیت؟ و یا…؟

فکر میکنم پس از ریزش دیوار برلین، بسیاری انسانها، در ابعاد میلیونی که در خلوت، خود را کمونیست تمام عیار میدانستند، به دلیل ناتوانی در تبیین ریشه های ریزش سوسیالیسم اردوگاهی، حتی معنی فلسفه زندگی خود را نتوانستند پیدا کنند.

ما، لایه انسانی، جنبش کمونیسم کارگری، شاهد ریزش دیوار برلین دیگری، اما در درون بر سر خود بودیم.

بازبینی و مرور انتقادی سیاستهائی که آن فروپاشی و تخریب را ممکن کرد، و دادن یک تعریف روشن از خود در مواجهه با ریزش آوارهای قلعه حزبی و سرپناه سیاسی ما، پیش شرط ایجاد یک تکیه گاه در سقوط خود ما نیز به فضای یاس و نا امیدی و بی تفاوتی سیاسی است. اگر نه ناچار خواهیم بود، بقیه عمر خود را با خاطرات خوش در ایام سپری شده سر کنیم. این شاید برای زندگی در گذشته، مرهم و مُسّکنی باشد. اما، برای انسان زنده، بخصوص انسان کمونیست و پویا،  گذشته، بهر حال با همه خاطرات جذاب و رویائی و گاه فریبنده و خرافی اش، به دنیای سپری شده پیوسته است.

حال و آینده را چگونه باید زندگی کرد؟ نگاه انتقادی به آوار فروریخته بر سر ما، بخشی از بازتعریف فلسفه زندگی خود ما، به عنوان افراد مستقل برای امروز و فردا است.

طبعا، با کسانی که ممکن است شانه بالا بیاندازند و با تبختر و تحقیر و تقبیح کنجکاویها بگویند، اتفاق و فاجعه ای رخ نداده است، حرفی برای گفتن ندارم. ممکن است کسانی هم را یافت که بگویند، دفتر و دستک و حزب و محفل خود را داریم. ممکن است تعدادی هم بروی خود نیاورند که پس از مرگ منصور حکمت، چه شرایطی موجب شد که دلقکهای سیاسی و عابران تاریخ کمونیسم کارگری بر صندلی ناجی و قهرمان کمونیسم کارگری و حکمتیسم، تکیه زنند .

باید اذعان کنم که من به این روحیه عظیم عافیت طلبانه و خوش خیالی و بی خیالی سیاسی در مواجهه با آن زلزله سیاسی، واقغا غبطه میخورم.

۱۰ سپتامبر ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

محل نوشتن نظرات