Wordpress Themes

علیه عامیگری – ۲

در نوشته اول به گوشه هائی از بحث کمیته های کمونیستی و جایگاه آن در “حکمتیسم” مورد نظر کورش مدرسی پرداختم.

اینجا و در ادامه بحث میخواهم مستدل کنم که چرا پرداختن به هر دو وجه مساله، یعنی اهداف واقعی ابداع حکمتیسم و بنیانهای سیاسی و جنبشی و فکری آن، و سیر تکوین اختلافات در دایره چندین شاخه یک محفل چهار نفره بر سر ارث و میراث داری منصور حکمت، مهم است.

ابتدا مایلم در برابر ملاحظاتی که یکی چند نفر در مورد نوشته اول، با من طرح کردند، توضیحاتی بدهم. خلاصه آن ملاحظات دو نکته بود: الف. خود مساله مورد بحث من، “مهم” نیست. بخاطر اینکه جریاناتی که تحت نام “حکمتیست” و کمونیسم کارگری فعالیت دارند، از نظر  سیاسی بی تاثیر اند و در ذهنیت جامعه، وزنی نیستند. ب. نوشتن در باره آن مساله که ریشه آن به تشدید اختلافات در حزب کمونیست کارگری پس از مرگ منصور حکمت، و انشعابهای بعدی برمیگردد، بیشتر دل آزردگی شخصی و نوعی تقلا برای جبران ضربات عاطفی در آن قهر و آشتی و رنجیدگیهای شخصی و ادامه “جنگ درون فرقه ای” است.

۱. در مورد اهمیت مساله مورد بحث، یعنی نا مهم تلقی کردن مساله،  که  احتمالا صورت مساله کسان بیشتری هم هست به نظر من ریشه در نوع نگاه و زاویه دید به مساله مورد بحث است. پاره آجری را پس از تخریب یک عمارت باشکوه می بینند و آن را دلیلی برای بی توجهی به بررسی علل و ریشه های یک زلزله سیاسی مثال می آورند. اینجا میخواهم به پیشینه چنین زاویه نگرش اشاره ای داشته باشم:

در دوران پس از کنگره دوم حزب کمونیست کارگری، نشریه “کارگر تبعیدی” که با مدیریت و مسئولیت زنده یاد “یداله خسروشاهی” منتشر میشد، به نحو عجیبی به کمونیسم کارگری و “نقش تخریبی” آن در “جنبش کارگری” میپرداخت. چند نفری از کادرهای حزب، علیه آن شانتاژهای نشریه کارگر تبعیدی نوشتند. از میان کارگر پناهان حزب کمونیست کارگری، صدای اعتراض برخاست. گفتند: آن نشریه در “تبعید”، “مهم” نیست، جایگاه و وزنی ندارد. معلوم شد خود آن معترضان، از نظر “نگرشی” با همان نشریه در تبعید و بی وزن، احساس هم خطی داشتند. به نظر آنها، که پس از جدائی از حزب کمونیست کارگری، علنی هم گفتند و نوشتند،حتی گاه با عین همان تعابیر نشریه نامهم به تعبیر قبلی آنها، کمونیسم کارگری در جنبش کارگری “نقش مخرب” داشت. من تصور نمیکنم، بی اهمیت تلقی کردن جریاناتی که تحت نام حکمتیست فعالیت میکنند، برای این دوستان، آگاهانه، به معنی همسوئی با نگرش آنهاست. لااقل امیدوارم چنین نباشد. اما، نتیجه یکی است: وارد نقد بنیانهای فکری و سیاسی “حکمتیسم” نشوید!

۲. انکار نمیکنم که در دوره اختلافات درونی حزب کمونیست کارگری و سپس انشعاب جریان حکمتیست و جدائی بعدی من از این دومی، فاکتورهای احساسی و شخصی و رنجش و آزردگی نقش داشتند. اما، حال و پس از گذشت ۱۱ سال از آن دوره آشفتگی، فکر میکنم، دلائل واقعی وجود دارند، که نگاه عینی و ابژکتیو را به اتفاقات سپری شده و مستقل از کش و قوسهای شخصی و فردی و رنجش عواطف، مبنا گرفت و نه احساسات همان لحظات سپری شده و به تاریخ پیوسته را. من یکبار پس از کاندید نکردن خود برای عضویت در کمیته مرکزی حزب “حکمتیست” در کنگره اول، مطلبی در باره بازبینی سیر اختلافات در حزب کمونیست کارگری نوشتم. آنوقت که هنوز از عضویت استعفا نداده بودم، علنا “تقبیح” شدم. نمیدانم آیا فشار همان قرار تقبیح برای منزوی کردن من و خفه کردن انتقاداتم به چگونگی سرهم بندی شدن “حکمتیسم” کماکان جاری است؟ به نظر میرسد دامنه “نا مهم” تلقی کردن جریان حکمتیست و پرچمدار آن، تا آنجاست که دوستانی که خود، کم و بیش و دور و نزدیک در جریان حقایق آن بودند و یا در باره آن خوانده بودند، برای فاصله گرفتن از من و بایکوت سیاسی من، هنوز متاثر از آن قرار بیادماندنی اند. این دیگر شخصی و رنجش شخصی نیست، تاثیر سیاست حاکم بر بنیانهای حکمتیسم کورش مدرسی، بر تخریب مناسبات عاطفی و انسانی است. به نظر میرسد این جریان چندان هم بی تاثیر و بی وزن نیست!

بر گردیم و به متن اختلافات در میان مدعیان جانشین لنین و پس از مرگ او نگاهی بیاندازیم و  اختراع “لنینیسم” توسط استالین را مورد موشکافی قرار بدهیم. “لنینیسم” فرمولی بود برای حل و فصل اختلافات درون حزب بلشویک بین چند نفر که مدعی حق وراثت بر میراث لنین و حزب او بودند. بنیانهای قائم بالذات لنینیسم مورد نظر استالین، پس از فیصله یافتن آن جنگ و دعوا و رفع و رجوع آن رنجشهای شخصی و غیر شخصی، تدوین شد. عینا چون اختراع “حکمتیسم” توسط کورش مدرسی در جنگ با حمید تقوائی، علی جوادی و آذر ماجدی. پس از فیصله یافتن اختلافات است که “حکمتیسم” به عنوان پرچم پیروزی در آن جنگ درونی و پنهان از حزب و رهبری آن، بنیانهای اش را تدوین و تئوریزه میکند. تماما و منحصرا از طرف کورش مدرسی. همچنانکه پس از لنینیسم استالین است که مبانی آن تدوین و به عنوان پرچم تصفیه مخالفان درونی در رهبری حزب پس از لنین، به اهتزاز در می آید. کورش مدرسی با اوج گیری آن کشمکش درونی بین محفل مورد اشاره بر سر رهبری حزب پس از مرگ منصور حکمت، در یک پلنوم چنین سخنانش را آغاز کرد: “به حزب کمونیست کارگری بعد از منصور حکمت خوش آمدید”. هیچکس در آن لحظات معنی دقیق و پنهان پشت آن جمله را متوجه نشد.

بنابراین حتی اگر درست در کوران اختلافات درونی حزب کمونیست کارگری، بحث رنجش شخصی، محلی از اعراب داشت، اکنون دیگر اختیار کردن سکوت در مورد چگونگی سیر تکوین “حکمتیسم” کورش مدرسی، غیر قابل فهم است. چون حقیقتا و بطور عینی آن اختلافات به اشکالی که دیدیم، عملا فیصله یافته اند. من تصور میکنم فقط کسی که بسیار عقب مانده و خاله زنکی است ممکن است هنوز هم که هنوز است، بخاطر حس انتقام از مسببان رنجش شخصی اش در اختلافات آن سالها، خود را تسکین بدهد و “عقده” خالی کند. به نظر من این تنزل بحث و عامیانه کردن مسائل و تحقیر و تقبیح هر تصمیم برای بازبینی  انتقادی ریشه های آن زلزله سیاسی است که  فروپاشی و اضمحلال کمونیسم کارگری را ممکن کرد.

۳. چه کسی گفته است نظر غلط، جریان نامهم و گرایشات بی رگ و ریشه و هپروتی قادر به شکل دادن افکار جامعه نیستند؟ مگر زیر چتر لنینیسم استالین و “راه رشد غیر سرمایه داری”، احزاب میلیونی تشکیل نشد؟ جنگ و نبرد پارتیزانی راه نیافتاد؟ زندان و شکنجه و ایستادن پای جوخه تیرباران بخاطر همان لنینیسم مورد نظر استالین تحمل نشد؟ مگر انبوه عظیم ادبیات به همه زبانهای مرده و زنده دنیا، و تقریبا مجانی “انتشارات پروگرس”، همان تعبیر استالین از لنینیسم را به عنوان زرادخانه ای که صدها جنبش طرفدار صلح و صدها متفکر و دانشمند و وکیل دادگستری و استاد “مارکسیست” دانشگاههای غرب را گرد خود آورد، شاهد نبودیم؟ مگر ندیدیم که همان “مارکسیسم- لنینیسم”، سوسیالیسم اردوگاهی، به عنوان ترجمان “امروزی” مارکس و لنین در غیاب آنها و پس از مرگ آنها تلقی شد و پذیرفته شد؟ مائو با تئوری “حل صحیح تضاد های درون خلق”، و “از توده ها بیاموزیم” ارتش میلیونی راه انداخت و با تسخیر افکار مردم در سطح اجتماعی و میلیونی، جائی برای مراجعه به کاپیتال و ایدوئولوژی آلمانی مارکس، باقی نگذاشت. چرا “حکمتیسم” به روایت کورش مدرسی، حتی اگر همواره بی نفوذ و بی نفوذ تر هم بشود، و در محتوای فکری و نظری مالیخولیا و هذیان، نمیتواند به عنوان مبانی کمونیسم کارگری منصور حکمت، پس از مرگ او، جامعه را از مراجعه به اصل روایت کمونیسم کارگری از زبان و به قلم خود منصور حکمت، بی نیاز کند؟ براستی علت این استثنا قائل شدن برای اجتماعی نشدن نظرات و سیاستهای پوچ و موهوم و عوامانه و عامیانه، در کجاست؟

من اتفاقا، و برعکس، بر این باورم که حال که شرایط عینی برای فاصله گرفتن از فضای روحی- روانی فردی و شخصی فراهم شده است، شروع یک بازبینی انتقادی چه از سیر اتفاقات جنگ و دعواها بر سر میراث داری منصور حکمت و چه بویژه از مبانی آن پدیده ای که به نام “حکمتیسم” در قباله کورش مدرسی نوشته شده است، حتی دیر است. نگاه به کمیته های کمونیستی که من قبلا مطلبی در باره آن نوشته ام و بخش اول “علیه عامیگری”، کوششی در این راستاست. این بررسی انتقادی را  چون پروژه کامل و منسجم ادامه میدهم. در عین حال، باید یکبار دیگر کرونولوژی اختلافات و جنگ بر سر میراث داری منصور حکمت را، به روایت واقعی و نگاه کردن به تصاویر کشمکش ها و گروکشی ها که در پشت صحنه و بدور از قضاوت حزب موجود، اساسا بین چهار نفر: حمید تقوائی، آذر ماجدی، کورش مدرسی و علی جوادی در جریان بود، در معرض قضاوت جامعه گذاشت. عینا چون جنگ و دعوا بین مدعیان وراثت لنین، در حزب کمونیست کارگری و پس از مرگ منصور حکمت نیز، بنیان واقعی تر انشعابهای بعدی و پوشش همین “حکمتیسم” کورش مدرسی بودند. سکوت در مورد این نیز، با هیچ عذر و بهانه مردم پسند، قابل توجیه نیست. ما به جامعه، به تاریخ و به منصور حکمت مدیونیم. فعلا و تا زمانی که به یک جمع بندی منطقی میرسم، نوشته ها را فقط در سایت شخصی ام، منتشر میکنم.

ما تجربه افشاگری خروشچف از “جنایات” استالین در کنگره بیست حزب کمونیست شوروی و  مهندسی “توطئه گری رایج بین کمونیستها” را  از زبان سازمانهای جاسوسی غرب و در متن جنگ سرد شنیدیم. بگذارید خود ما راسا حرف بزنیم. بگذارید امکان تحرک امثال “ژورژ اورول” ها در “قلعه حیوانات” در آینده ای که فاکتهای مربوط به چگونگی تکوین اختلافات در حزب کمونیست کارگری و سرهم بندی شدن “حکمتیسم”  در متن آن گرو کشیها را به روایت ضدکمونیستی بازتعریف میکنند، از هم اکنون سد کنیم.

۱۵ سپتامبر ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

محل نوشتن نظرات