Wordpress Themes

دو یادداشت کوتاه در باره یک سفسطه و اباطیل

۱- خانه تان شیشه ای است، سنگ پرتاب نکنید

– شما کی هستید که زندگی من را قضاوت میکنید؟

 قبل از اینکه انگشت اتهام را بسوی من دراز کنید، آن را نگاه کنید تا مطمٸن باشید، کثیف نیست-

“باب مارلی”

هنوز یک ماه از “شاهکار” مظفر محمدی که مبانی کمونیسم کارگری و منصور حکمت را از موضع دوخردادی شُست و کنار گذاشت، نگذشته است. هنوز یک ماه از این اثر انگشت “پاکیزه” در نشریه “حکمتیست” هفتگی شان نگذشته است؛ که عضو دیگر رهبری این محفل، خانم آذر مدرسی، در مقام داور و قاضی تاریخ ظهور بهم رسانده است و در هیات رٸیس دادگاه استیناف، در باره انتشار صورتجلسات کنگره اول کومه له، کاغذ سیاه کرده است و در نوشته ارشادی خود: ” زنده باد روایت، مرگ بر اسناد”، حساب هر کس و ناکس را کف دستش گذاشته است.

من در یادداشتی در سایت شخصی خویش، در رابطه با موضع سَرسَری و بوالهوسانه مظفر محمدی، برایشان نوشتم حال که به منزلگه دوخرداد اسباب کشی کرده اید، این بساط “جگرکی” حکمتیست، آن هم “خط رسمی” اش را جمع کنید.

من هم همراه با “باب مارلی”، خطاب به خانم آذر مدرسی هم تکرار میکنم، قبل از اینکه انگشت “نظیف” اتهام تان را علیه یک تاریخ و شخصیتهایش دراز کنید، قدری به سوابق جلسات حزبی که با “تزهای” دفتر تحکیم وحدت ساختید و؛ بر ادبیات ایضا “پاکیزه” در نشست پشت نشست، و از جمله در جلسه چهارشنبه شب، ۱۱ اکتبر سال ۲۰۰۶ در پلتاک، که بر زبان کورش مدرسی جاری شد، نگاهی بیاندازید. وجدانا و شرافتا، در مقایسه با نحوه بحث و “انتقاد و انتقاد از خود” ۳۷ سال پیش بین سوسیالیست خلقی هاٸی که با هزار محدودیت تاریخی روبرو بودند، آنهم پس از مارکسیسم انقلابی، پس از بحثهای منصور حکمت در مورد مبانی کمونیسم کارگری و پس از طرح “اصول سازمانی”،  آن لحن موهن و ضد انسانی را چه می نامید؟

من نوارهای آن سخنان گُهر بار و بیادماندنی را دارم. با اینحال چنان رفتار و سَکنات و لحن مُتفرعن و تحقیر آمیز را “سند” نمیدانم و به “استناد” به آنها، وارد نقد و بررسی انتقادی مواضع سیاسی حاکم بر دایره و دسته “حکمتیست” نشدم و نخواهم شد. همان پرنسیپ اخلاق سیاسی و اصول اعتقادی ام را که انگیزه من در امتناع از انتشار صورتجلسات اعتراف علیه وجدان خویش در نشست موسوم به کنگره اول کومه له بود، در باره تصویر درونی و خاله زنکی از جریانات سیاسی و حتی در مورد محفل چند نفره باقیمانده در جناح رسمی “حکمتیست” رعایت کرده ام، و در آینده نیز رعایت خواهم کرد.

بنابراین، قدری زیادی لوس و لودگی است که خیال میکنید با اطراق در این خانه شیشه ای، میتوانید به طرف تاریخ زندگی دیگران سنگ پرتاب کنید. توصیه ام کماکان همین است: این بساط مسخره را که وبال گردن خودتان هم شده است، جمع کنید. از نَمَدی که آقای ساعد وطندوست به بازار مکاره ورشکستگان و مُفلسان سیاسی وارد کرد، نمیتوانید برای خود کلاهی بدوزید.

 

۲- لولو خورخوره

خانم آذر مدرسی، در چند جای نوشته اش، تاکید کرده است که صورت جلسات کنگره اول کومه له “سند” است و از نوع “مهمترین” آن. تکرار استدلال های قبلی من برای خانم مدرسی بی فایده است، فقط میخواهم بپرسم در کدام کنگره و نشست و پلنوم و جلسه رسمی و یا غیر رسمی، که غیر علنی برگزار شده اند، متن خام و پیاده شده و تندنویسی شده تمامی بحثها، “سند” است؟ آیا در مورد کنگره های دوم و سوم همان کومه له که دیگر اثری از آن رفتارهای مُخّرب شخصیت شکنی در آنها نیست، متن تمامی بحث شرکت کنندگان، انتشار یافتند؟ آیا غیر از کنگره سوم حزب کمونیست کارگری،  جزٸیات بحثها، همینطور خام منتشر شدند؟ پلنوم ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ حزب کمونیست کارگری، که خود آذر مدرسی هم در آنها حضور داشته چه؟ این از کجا آمده که جزٸیات انتشار متن خام و ادیت نشده رسوخ به روح و روان آدمها طی ۳۷ روز، سند است؟

به نظر من آذر مدرسی ابهام معرفتی ندارد. او تصمیم گرفته است که آگاهانه و با چشم باز و علیه حقیقت های تاریخی دروغ بگوید. خود او به شهادت درددلش با من در شکایت از برخوردهای تحقیر آمیز کورش مدرسی در یک جلسه رهبری- آن زمان که من هنوز خودی بودم- بخوبی میداند که عدم انتشار چنان “انتقادهای “سازنده” ای و انتشار  نامسٸولانه آنها، و آنهم به عنوان سند، فقط از تعهد امثال من به پرنیسپهای کمونیستی ام سرچشمه گرفت. خود آذر مدرسی در موارد بسیار زیادی، از جمله در جریان اختلافات درونی حزب کمونیست کارگری، با تمام قوا علیه “علنی کردن همه مباحثات درونی” ایستاد!  آخر این یک بام و دو هوا برای چیست؟ چه منفعت حقیری در میان است که لطمه دیدن عواطف انسانها از یک ناروا اشک به چشم می آورد، ولی مصلوب کردن و به چهارمیخ کشیدن شماری انسان محترم و مبارز و کمونیست سرشناس، سند “حقیقت” است و تعدادی را تا این حد به ذوق آورده است؟ حقیقت تغییر نکرده است، آذر مدرسی در حال و هوای کنونی، به قافله طرفداران نسبیت حقیقت پیوسته اند.

به نظر میرسد، وقتی خانم مدرسی آن سطور نوشته خویش را مرقوم میفرمودند، آن عاطفه انسانی و حس شرافت سیاسی خویش را جاٸی پارک کرده باشند. بنابراین درست تر این است آدمها را همانطور که خود میخواهند نگریست و به جای تحریک عواطف و محبت انسانی که در این مورد واقعا بی فایده است، فلسفه این دوروٸی سیاسی را پیدا کرد.

چرا آذر مدرسی دو پایش را در یک کفش کرده و نوشته است، صورت جلسات منتشر شده توسط آقای وطندوست، از “اسناد مهم” و یا به تعبیر او، “تنها سند مهم” مربوط به جوهر سیاستهای آن وقت کومه له است؟ چون هیچ انتقاد و بازبینی و تاریخ شفاهی کومه له و نوشته و مقالات در رابطه با سیاستهای حاکم بر کنگره اول را ندیده است؟ اینکه دروغ محض است! پس باید درد خانم مدرسی را جای دیگری پیدا کرد و من تصور میکنم میدانم ایشان چرا خود را به لباس مدافع “شّم سیاسی” فواد در آن صورت جلسات، آراسته است. او دنبال این است که جزٸیات خُرد کردن شخصیتها را طی ۳۷ روز بداند و از این نظر از علنی کردن آنها از شادی در پوست خود نمی گنجد، دقیقا همین جنبه شخصیت شکنی کنگره اول است که او، در آن ارزش مصرفی دیده است که به درد مقصد پنهانش در امروز، میخورد. فواد در این جلسه از نگاه خانم مدرسی به عرش اعلا برده میشود، نه بخاطر اینکه “شّم تیز” او  مورد تحسین قرار بگیرد، او برجسته میشود، حتی علیرغم اینکه فاکتها به برجستگی عناصر و شخصیتهای دیگری و چه بسا، بیرون از آن سالن دلالت دارند، بلکه به این دلیل که فواد “انفعال” دیگران را زیر ضربه شلاق بیرحم میگیرد. من و بقیه، غیر از ساعد وطندوست که با چند ماه جلوس او بر مقام مشاور جلال طالبانی در چادرهای قندیل، بیمه عمرش را به جیب گذاشته بود، از جمله آن مُنفعلین هستم که با احضار آن تصویر هیولاٸی و دروغین که به شکل ریاکارانه و موذیانه ای به فواد پوشانده شده است، قرار است در ادامه همان نشستها پس از ۳۷ سال، این بار از زبان ادامه دهنده “شم” فواد، زیر ضربات هتّاکی و اهانت قرار بگیرم. و اینجا دیگر همه باید بدانند چرا منِ مُعیّن، در مرکز این سنگسار فکری و سیاسی قرار گرفته ام؟ همه میدانند که من یکی از کسانی بوده ام، که جوهر “تز” آوردنهای کورش مدرسی برای تشکیل یک حزب مُتّکی به جناح چپ دفتر تحکیم وحدت را، مستدل، و بدون اینکه وارد خُلقیات شخصی و لحن متفرعن او در مقابل رفقای حزبی اش بشوم، افشاء کرده ام، میدانند که در پس ماجراجوٸی بر سر داب- دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب- و فروپاشاندن آن، یک سیاست خوابیده بود: منصور حکمت هم نتوانست در ایران حزب سیاسی تشکیل بدهد، اما من با “کمیته”های کمونیستی تشکیل شده از جناح چپ دفتر تحکیم آنرا خواهم ساخت و رهبری چپ دفتر تحکیمی را به کمیته مرکزی انتصاب خواهم کرد. من علیه این نوع مصادره و سر بُریدن تحّزب کمونیسم کارگری در بارگاه جناح چپ دانشجوٸی در زیر مجموعه دو خرداد بودم و چندین نوشته دارم. لایه ای از همان دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در همان وقت، نسبت به بی مسٸولیتی کمیته “داخل” که در قبضه کورش مدرسی بود، جدا هشدار دادند. اما دیگر کار از کار گذشته بود و آن بر سر داب آمد که دیدیم. وقتی هم جوهر این بی مبالاتی سیاسی ظاهر شد، کورش مدرسی، خطا را به گردن “خود سری” فعالان داب انداخت و خود را در آن هنگامه “خطر” از مسٸولیت حزبی نیز کنار کشید. من واقعا توصیه میکنم به نوشته های من در این مورد مراجعه کنید. آذر مدرسی به نظر میرسد، چنان علاقه ای به آن اسناد مهم ندارد.

در زمینه تحلیل از اقتصاد سیاسی ایران، مدت چندانی از جداٸی سال ۲۰۰۴ از حزب کمونیست کارگری نگذشت، که مراسم رسمی اعاده حیثیت از مستعفیون دو خردادی و “وام” گرفتن از تٸوری های آنان، از جمله شفیق- در یک سمینار رسمی مستقیما از جانب کورش مدرسی، رونماٸی شد و سپس بی پرده نوشتند اوضاع سیاسی بعد از مرگ منصور حکمت “شخم خورده” است و بحث ناممکن بودن متعارف شدن رژیم اسلامی، کهنه شده است که هر کس مایل است برود “طوطی وار” آنها را تکرار کند! در حالی که حقیقت این بود که قبل از انشعاب سال ۲۰۰۴، جوهر همان تزها، در یک پلنوم، فی الحال در نمک خوابانده شده بودند: پلنوم ۱۵، تزهاٸی با افکار بلند توسط کورش مدرسی، که هنوز حتی منصور حکمت زنده است.

به نظر من “جناح رسمی” حزب خانم مدرسی از پس نقدهای من بر نیامد و وحشت از انزوای به مراتب بیشتر و ریزش درونی؛ آنان را به دست و پا کردن یک فرصت مناسب برای یک تهاجم افسارگیسخته ضد انتقادی علیه من انداخت. این فرصت را جناب ساعد وطندوست به این جماعت ارزانی داشت و آنها هم متن صورت جلسات بازجوٸی و مناسک هتک حرمت کنگره اول را “سند” معتبری از زبان فواد که شّم دخالت در “قدرت” سیاسی داشت، تشخیص دادند.

نه من و نه بقیه شرکت کنندگان در آن جلسه انقلاب فرهنگی کنگره اول کومه له، نمیدانستیم که ممکن است انتشار آن اعترافنامه ها بدست آدمهای بی رگ و ریشه برسد، نمیدانستیم که وزارت اطلاعات رژیم نیز به اتکاء چنان جنگ و دعواها و آن “تصفیه های درونی” بین سازمانهای اپوزیسیون و به اتکاء اوراق بازجوٸی و تصاویر تلویزیون مدار بسته در شکنجه گاهها، کتابها و فصلنامه ها و “مهرنامه”ها، علیه چپ و سوسیالیسم و هر حرکت انقلابی دیگر خواهند نوشت. اگر با آن محدویتهای تاریخی روبرو نبودیم و اعتماد به نفس مان زیر پا له نمیشد و زودتر شانس می آوردیم که با امثال منصور حکمت و ادبیات او آشنا شویم، من به سهم خویش، کاسه و کوزه آن کنگره کذاٸی را بهم میزدم و حتی یک دقیقه حاضر نمیشدم آن را ادامه بدهم. بگذار مینوشتند، کما اینکه نوشتند و امثال آذر مدرسی ها هنوز هم مینویسند که “متزلزلین” و “ناسیاسی”ها در فدا کردن خود در راه منفعت دهقان و حرفه ای شدن در دهات پرت، “منفعل” بودند.

خیر، خانم مدرسی! با احضار شبح مخوف کنگره اول نیز، و اوراق اعترافنامه ها علیه وجدان خویش، و از ورای رویت توریه و تقّیه گونه شما در آن معبد مُتبّرک و سجده و رکوع ریاکارنه تان به شّم و درایت فواد، من از نظرم راجع به جوهر دوخردادی محفل مُنوزتان؛ و بازبینی انتقادی سیاستها و بی مسٸوایتی ها و ماجراجوٸیهاٸی که بانی فروپاشی داب و سرخوردگی و یاس بسیاری از فعالان جوان و بی تجربه شد، پشیمان نخواهم شد و یک قدم به عقب نخواهم گذاشت. اجازه نمیدهم آن دوران “طلاٸی” را زیر فرش جارو کنید. من پوست کلُفت از این حرفها هستم، نه قرار تقبیح علنی شما و نه احضار ارواح آن جلسه شلاق کاری وجدان کمونیستهای بزرگ دوره خویش، آنهم از سوی کسی مثل شما، که در آن دوره نبردهای بزرگ و اجتماعی و انقلابی ما، امثال شما عابر و رهگذر تاریخ بودید، از من یکی توّاب نخواهد ساخت.

این جنس را که روی دستتان مانده است، در بازار دیگری آب کنید.

ایرج فرزاد

۹ مه ۲۰۱۶

محل نوشتن نظرات