Wordpress Themes

با احترام به دوران ۱۳۵۷

این روزها “طاهر احمدزاده” در سن ۹۶ سالگی از دنیا رفت. طبعا مرگ او که سه فرزندش مسعود و مجید و مجتبی در دو رژیم سلطنت و اسلامی به جوخه اعدام سپرده شدند و خود او نیز از “جور” رژیم اسلامی در امان نماند، موجب تاثر است. مرگ اتفاق مُهمی در سیر زندگی انسانها است. از این نظر زیر سایه بار سنگین عاطفی رفتن انسانها، بویژه برای نزدیکان و بستگان بیولوژیک آنها، اصولی نیست که درست در چنان لحظات حساس و سنگین از نظر احساس بین بازماندگان، به فروش “سیاست” روی آورد.

امضاء کنندگان لیست نسبتا طولانی که مرثیه نامه: “زندگی اش حماسه بود طاهر آقا”، دقیقا این پرنسیپ را زیر پا گذاشته اند. اینها، که از بقایای “زندانیان سیاسی” طیف “نظامی کار” و “سیاسی کار” و اسلامی و  شبه سکولار دوره شاه، “بازماندگان گروه فلسطین” گرفته تا گروه تئاتر “سنگلج”  و ایام نمایش فیلم “گاو مشدی حسن” و هواداران آل احمد و نفرتش از”غرب زدگی او”؛ تا دگر اندیشان دینی و فلان عضو مغضوب دفتر تحکیم وحدت و دوخردادی سرخورده و اکنون مقیم آمریکا و همکار بی بی سی و صدای آمریکا را شامل میشود، درست در آن فضای عاطفی و حساس “جنس” خود را بفروش میرسانند:

” عموم این گرایش ها، از چپ و نیروهای جبهه ملی گرفته تا گروههای طیف نواندیشی دینی، طاهر احمدزاده را به خود نزدیک و از خود می دانستند و می دانند. او فضایل این جریانات را در خود داشت و حلقه وصل آنان بود”

فریاد میزنند:

“این رادمرد جنبش ملی را، که نماد پایداری، نیک خواهی و مدارا بود”

براستی هم مشخصات این جنس بدل را که کلیه فعالان متلون این “گرایش” که مرگ طاهر احمد زاده را بهانه معرفی “حلقه واسط”  تعلقات سیاسی و جنبشی خود توصیف کرده اند، خوب و کامل تعریف کرده اند. این جنس، اما، تاریخ مصرفش با بایگانی شدن نقش “مترقی” بورژوازی ملی و خودی، و مشروطه و مشروعه خواه در بطن رویدادهای دوران انقلابی سالهای ۵۷ بسر رسیده بود و درست در بستر تحولات آن سالها و ماهها از انبارها و پستوهای نمور برچیده شدند. قلم گرفتن همین دوران است که در یک احساس نوستالژیک، و انگار که شاه دارد بر قبر کورش نوحه میخواند که: “آسوده بخواب، ما بیداریم”، این نوع اپوزیسیون هنوز هم پس از ساقط شدن رژیم سلطنت، کماکان “ضد شاه” باقی مانده است. به این ترتیب اینها فضا و مکانی برای زندگی نه در اکنون و حال و رو به آینده، که مرثیه و نوحه برای گذشته سپری شده و ایام مجاهد و فدائی شدن خویش در “راه مصدق” جستجو میکنند. برای اینها، خمینی، هنوز “قلمها را نشکسته” است، امثال لاجوردی زندانی “مذهبی” رژیم جلاد “سر سپرده آمریکا” است و برای “روشنفکران “نو اندیش دینی”، از تیپ حجاریان و گنجی، هنوز “پرده” جنایتهای سال ۶۰ “در نیافتاده” بود. دانه درشت ها وحشت کرده بودند که مبادا با ساده لوحیها و “دگر اندیش بازی”ها و  “لبخند اصلاحات”، توهم به اصلاح رژیم اسلامی را دامن بزنند و موحب هجوم مردم برای “بر افتادن”پرده ها بشوند. تا مبادا هم خود آنها و  هم جناب “فلاحیان” وزیر اطلاعاتِ “مجاهد نستوه” دوره شاه، رفسنجانی، و معاون او، حجاریان. که بنیانگذار و تئوریسین آن وزارتخانه و قتلگاه اسلامی بود،“نمانند”. چه، آنگاه که اکبر گنجی “عالیجناب سرخپوش” را مینوشت، و آقای حجاریان تز “فشار از پائین و چانه زنی در بالا” را برای حفظ و بقاء اسلام سیاسیِ هنوز تماما تثبیت نشده می پروراند، فلاحیان برای آنها نوشت، یادشان باشد سالهای خونین ۱۳۶۰ را که بر سر چهار راهها و چاقو بدست، بر رعایت “حجاب” اسلامی بر سر زنان و دختران عابر “نظارت” میکردند و بر لزوم تشکیل یک سازمان اطلاعاتی منسجم و بی ملاحظه حتی نسبت به خودی ترینهای تا دیروزی اصرار داشتند:

“چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من”

این لیست هنوز هم در دنیای راز آلود و نیافتادن پرده تحولات سال ۵۷ زندگی میکنند. هنوز دارند در پوشش غم مصنوعی و ریاکارانه برای طاهر احمد زاده، بر “مدارای” خود با خمینی و روشنفکران نو اندیش دینی و “اسلام سیاسیِ” قبل از آن تحولات، مجددا بیعت میکنند. آن دوران شیرین “حلقه واسط” که آقایان حجج اسلام منتظری و خلخالی در سقز و بانه کردستان “سنی نشین” در تبعید بسر می بردند، و هنوز چند سالی مانده بود تا به افتخار “سفیر مرگ” خمینی و نویسنده قانون قصاص و حدّ و تعزیر و سنگسار نائل شوند؛ و الیته  معلم “شهید”، شریعتی در “هجرت” لندن و روضه های او در حسینیه ارشاد، که بسیاری از صف همین گرایش را در پامنبریهای خویش حاضر میدید. این ادای احترام به طاهر احمد زاده نیست، این تعهد دگر باره کلیه فعالان گرایش ملی- اسلامی به “سیاستها و تفکر و تعقل خود” از دوران “بزرگ مرد جنبش ملی ایران”، جناب مصدق، تا آستانه رویدادهای انقلاب ۵۷ است.

اما آن سیاست و  آن نوع “چپ” ملی – اسلامی، با دوران تحول انقلابی سالهای آخر دهه ۱۳۵۰ عقیم و نازا در آمد  و فعالان و زندان دیده ها و سکاندارانش همانجا زمین خوردند و ماندند. توهم به اینکه جامعه ای که چهل سال است زیر تیغ اختناق حجاب و جنایات هولناک “نو اندیشان دینی” و “ملی گرایان” به قدرت رسیده  و وزیر و وکیل شده در جمهوری اسلامی؛ شکنجه و مرگ را و چهار دهه قتل زنجیره ای را تجربه میکنند، کوچکترین علاقه ای به این “چپ مداراگر” در همه این سالها نشان بدهد، به اندازه توهمات نوستالژیک این گرایش نازا و جامانده در بیغوله های تاریخ معاصر ایران، پوچ است.

در تاریخ جنبش ناسیونالیسم کُرد، سالی “ نَحس” برای مرحوم جلال طالبانی و “خط” او در حافظه ها ثبت شده است. “جاش ۶۶” که او و حزبش و جناح “چپ” ناسیونالیسم کُرد در سال ۱۹۶۶ با اثتلاف و وحدت سیاسی و نظامی با رژیم بعث، با “خیانت” و داغ و درفش مزدوری نابخشودنی به  کُردها” تداعی شدند. مردم کردستان عراق، این سال نَحس را چنین میشمارند:

سال ۱۹۶۴،  ۱۹۶۵، “با احترام به مام جلال”، سال ۱۹۶۷ و …

با احترام آکنده از تاسف مصلحتی به؛ و برای ورشکستگی خط و گرایش جنبش ملی- اسلامی، بگذارید مردگان سیاسی این سالها را به مردگان بسپاریم. برایشان در این “استقامت” و پایداری و وفاداری به آرمانهای پوچ و تحمل این همه ضجه و فغان و درد و تالم و افسوس، که رژیم “اهل مدارای” جمهوری اسلامی حتی اجازه فعالیت اپوزیسیون پرو اسلام سیاسی را به آنها نداد، آرزوی اجر جزیل و صبر جمیل دارم.

۱۰ دسامبر ۲۰۱۷

iraj.farzad@gmail.com

محل نوشتن نظرات