Wordpress Themes

به محمد آسنگران

من یادداشتی نوشتم در نقد بحث ارائه شده حمید تقوائی به “پلنوم ۴۱” حزب متبوع محمد آسنگران( حزب در عرصه قدرت سیاسی). در آن یادداشت، “گره بر باد”، من به عنوان کسی که “خودی” آنها نیستم و بدون کمترین اشاره به “سابقه” سیاسی ام، نوشتم که “حسرت” تبدیل نشدن به رهبری “ارتش آزاد سوریه”  از جانب حمید تقوائی، و از جانب او به نیابت کل حزب محمد آسنگران، با کمترین انتقاد و واکنش کادرهای “سابقه” دار مواجه نشد. محمد آسنگران در مقابل علاوه بر تمجید و تعریف از آن تعزیه گردانی و شام غریبان، نوشته است که نقد من “سراپا پر از تحقیر و توهین و افتراست” و در مورد من به عنوان شخص و نه نظرات و “نقد” من، که او تعبیر “تحقیر” را به آن سنجاق کرده است، چنین قضاوت کند: “پشيزي برايش ارزش قايل نيستم”. سوال کرده است: “با اين ادبيات سطح پايين و نا مربوط٬ ايرج در کدام صف و در کنار چه کساني قرار ميگيرد؟”. رعایت نزاکت مالوف در این دوایر ایجاب میکرد که با همان ضمایر : “امثال ایرج فرزاد”، تمایزش را با من نشان میدادند.

من، شاید از سر خوش باوری، انتظارم این بود که کسی در آن پلنوم  و  یا حتی بعد از چاپ متن سخنرانی حمید تقوائی، در مقابل آرزوی رهبر “نظامی” شدن “ارتش” سلفی ها و جنبش کثیف اسلامی و بمب انتحاری بلند میشد و اعتراض میکرد و این درجه از”اهانت” و خوار و خفیف کردن تصویر کمونیسم کارگری و حتی هتک حرمت شخصی خود را بر نمی تابید. محمد آسنگران، اما، نوشته است که او و امثال او “می دانند” در “کدام صف” و “در کنار چه کسانی” قرار گرفته اند! فرق من گویا به تعبیر او این است که ایشان این اسباب کشی و مهاجرت و “انتقال طبقاتی” را “دسته جمعی” و به عنوان کسانی که “حزب” دارند و “متشکل” اند انجام داده اند و  من به عنوان منتقد این تصمیم “آگاهانه” و “جمعی”، “منفرد” و “نا امید”ام. و او منشا این “نا امیدی” من را چنین توضیح داده است: ” ميدانم او فکر ميکند کمونيسم بطور کلي و کمونيسم کارگري و حزب کمونيست کارگري به جايي نميرسد و نقشي نميتوانند داشته باشند”. کاملا به خال زده است! من واقعا انتظار نداشتم که حزب ایشان، نه فقط در جنگ و جدالهای “درونی”، که نقطه فرود “اجتماعی”  و رو به “بیرون”اش  سرانجام در این “جا” تعیین شود که آه و ناله فراق و عدم وصال به آن را در “پلنوم” جار بزنند. اذعان میکنم که “امید” من برای سد شدن خیالات نا انسانی رهبری سلفی ها و “ارتش”  گانگسترهای اسلامی، توسط رهبری کنونی حزب محمد آسنگران و  برعهده گرفتن “نقش” در این رابطه، واقعا واهی و “برباد رفته” بود. از این نظر بود که نوشتم “بازشناسی” این جماعت قدیم رفیق، دیگر برای امثال من به یک ناممکن تبدیل شده است.

تاریخ و سابقه و پیشینه سیاسی و “حزبی” من و خاطرات مشترک و دوستی و رفاقت های سالیان قبل از “فروپاشی” تحزب کمونیسم کارگری با اینها هر چه بوده است، برای هر ناظر مستقل و بیرون از این پیشینه و بطور ابژکتیو نیز، ایامی در تاریخ “گذشته” اند. با اینحال هیچ جمعی از انسانها، گذشته های شیرین زندگی و خاطرات بیادماندنی فعالیت سیاسی شان را به سادگی نه معامله میکنند و نه فراموش.

متاسفانه یا خوشبختانه، نمونه های تیپیک از جنس محمد آسنگران کار را به جائی رساندند که من به این نتیجه برسم که نقش عواطف و علقه های شخصی در دوران مشترک و “سپری شده” با این قبیل آدمها، و فشار خاطرات گذشته بر حال، حالا دیگر به نظر من هم، نه برای من و نه برای آنها  “پشیزی” ارزش نداشته باشد.

 ۲۸ دسامبر ۲۰۱۳

iraj.farzad@gmail.com

گره بر باد

مروری به مواضع سیاسی و “تئوریک” حمید تقوائی

خصلت نمای مواضع و تزهای حمید تقوائی عدم انسجام و نا پیوستگی نهادینه شده آنهاست. امروز تزی کشف میکند که نه تنها با یک پروسه حداقل یک ماهه بی ربط است، بلکه حتی هر تز ظاهرا ابداعی پر از تناقض در خود است. آخرین مواضع پر از تناقض ایشان را میتوان در بحث “حزب در عرصه قدرت سیاسی” که به گفته خودشان بر “مبنای سخنرانی در پلنوم ۴۱” حزب کمونیست کارگری ایران تنظیم شده است دید. من در باره دلایل اینکه، دستکم بطور علنی، کمترین ملاحظه انتقادی در میان مستمعین این بحث را نشنیدم و ندیده ام، در ادامه  توضیح مختصری خواهم داد و تعبیر شخصی ام را بیان خواهم کرد.

مواضع متناقض حمید تقوائی، از فرط وفور، از جمله در این آخرین بحث ایشان، نیاز به یک جدل کشاف را برطرف میکند. من فقط به یکی از این موارد، اشاره ای میکنم.

حمید تقوائی چنین گفته است:

” تحولات سوریه تا آنجا پیش رفت که یک نیروی کمونیستی میباید اسلحه بر میداشت و جلو می افتاد. چنین نیروئی نبود و اسلحه را سلفی ها برداشتند. و نتیجه این شد که می بینیم. اما تا آنجا که به دست بردن به اسلحه در برابر رژیم اسد مربوط میشود این یک ضرورت بود و این در تئوری و استراتژی ما کمونیستها هست. ما کمونیستها باید به پیشوازش میرفتیم. کمونیسم باید میافتاد جلوی صف. اگر کمونیسم کارگری در سوریه حضور داشت باید جلو می افتاد و میرفت و رهبری ارتش آزاد را بدست میگرفت. … ادامه مطلب را بخوانید »

اوکراین، ترکیه و یک جلوه از عقب ماندگی ناسیونالیسم کرد

برمبنای مصاحبه با رادیو سپهر، ۱۹ دسامبر ۲۰۱۳

 اوکراین این روزها صحنه یک زورآزمائی راست افراطی و مدافعان متحدین فاشیسم در جریان جنگ دوم حهانی برای الحاق این کشور به اروپای واحد بود. زمینه این تحولات شاید به انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۴ برمیگردد. در جریان آن انتخابات، علیرغم تمامی حمایتهای غرب، کاندید مورد حمایت “دمکراسی” و مدافع سرسخت “شورشیان باندرا” یا “گروه ملی گرایان اوکراین” که متحد فاشسیم هیتلری در جریان جنگ دوم جهانی بودند، ویکتور یوشچنکو، رای نیاورد. اما دنیای دمکراسی به نتیجه آراء تن نداد و محرک حرکتی شدند که آن را “انقلاب نارنجی” نام گذاشتند. انتخابات ملغی اعلام شد و در دور بعدی با نظارت “ریچارد لوگار” ، رئیس کمیته روابط خارجی مجلس سنای آمریکا، تجدید انتخابات شد. این بار در پس غریو ارتجاع “انقلاب نارنجی” و این خیزش “توده ای” ضد کمونیستی، جناب یوشچنکو، را از صندوقهای رای در آوردند. در فاصله کوتاهی پس از تکیه بر قدرت، “باندرا” به عنوان مظهر و قهرمان ملی اوکراین از جانب یوشچنکو اعلام شد.

انقلاب نارنجی، اما هنوز تا پایان رسالت خود، راه درازی پیش رو داشت. “فدراسیون روسیه” که متکی به یک بورژوازی نوپا در روسیه و با اتکاء مافیای قدرت اقتصادی این طبقه از دل دوران فروپاشی جهان دوقطبی سربرآورده بود، تماما سنت های محافظه کارانه سرمایه داری دولتی و خاکستری را بسرعت پشت سر نهاده بود و بر زمینه بحران فزاینده ای که بویژه با فروپاشی جهان دوقطبی در مهمترین کشورهای غرب و آمریکا روی نموده بود، به عنوان یک قدرت رو به عروج قد علم کرد. میلیاردرهای سابفا “کمونیست” و روسای سابق کی. جی. پی و باندهای در حاشیه آنان، نه فقط در روسیه و در قلمرو “فدراسیون روسیه”،  که در اروپا و آمریکا دست به سرمایه گذاریها و “خرید” های بزرگی زدند. چند باشگاه معروف تیم فوتبال حرفه ای انگلیس، از جمله باشگاه “منچستر سیتی” و چند باشگاه تیم بسکتبال حرفه ای آمریکا، NBA، از جمله باشگاه “بروکلین” توسط سرمایه داران بورژوازی نوپای روسیه خریاداری شدند. در قلمرو خود روسیه، تلاش برای راه انداختن و سازماندهی یک حرکت تماما ارتجاعی اسلامی، چچن، ناکام گذاشته شد و چچن به عنوان منطقه تحت حاکمیت روسیه فدرال تثبیت شد. با اینحال بورژوازی غرب و آمریکا، هنوز در دوران توهمات ارتجاعی دوران جنگ سرد زندگی میکردند و در خیالات خود برای امحاء هر نشانی از بازمانده های جهان “کمونیسم” و “توتالیتاریسم”، در پی تدوین سناریوهای دیگری بودند. این “فرصت” با بحث و سوال “قرارداد اقتصادی و بانکی” با اروپای واحد و بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، آری یا نه، فراهم شد. ادامه مطلب را بخوانید »

در گرامیداشت خاطره های عمر احمدزاده

با عمر احمدزاده در رادیو صدای انقلاب ایران( رادیو کومه له) از اوائل سال ۱۳۶۳ به مدت بیش از یک سال همکار بودم. آشنائی از نزدیک من با عمر از همین دوران آغاز شد و با آرمانها و اهداف  سیاسی و فکری و فرهنگی همان دوره ها گره خورد. تاریخ و سابقه و پیشینه گذشته ما در دورانهای قبل هر چه بود، آنچه حتی در ابعاد شخصی، پیوندهای عاطفی مان را محکم تر میکرد، همان باور و اعتقاد قلبی به فعالیتی بود که به آنها باور داشتیم. عمر احمدزاده، اما، انگار مهارت زیادی در عجین کردن سیاست با متن زندگی و مناسبات انسانی و صمیمانه داشت. برداشتن مرز و حدود مناسبات شخصی و خانوادگی در رفاقت های سیاسی از جانب عمر، چنان بدیهی به نظر می آمد که انسان های پیرامون و همکار با او خود را عضوی از خانواده او حس میکردند.

مرگ او برای من بسیار سنگین بود. میدانستم که پس از مرگ پسر نوجوان او “نه به ز”،  تکیه گاه عاطفی محکمی برای فرزندانش زردشت و یادگار و رزگار و بویژه پناهگاهی برای پروانه خانم، همسر محترم او و مادر داغدیده نه به ز خواهد بود. از این نظر، مرگ عمر با تمام سنگینی اش بر ما همه دوستان و یاران قدیم و جدید او، بر این نزدیکان گران تر خواهد بود. امیدوارم این عزیزان، زیر بار این فقدان بزرگ، کمر راست کنند، و با همان روحیه ای که عمر را به “ادامه زندگی” امیدوار ساخت، پنجه در پنجه غم و اندوه افکنند. از صمیم قلب به پروانه خانم، زردشت، رزگار و یادگار و نسلیت میگویم.

 ۶ دسامبر ۲۰۱۳

 ایرج فرزاد

 و از طرف فهیمه قطبی