Wordpress Themes

پاسخ به یک کامنت

دوستی ناشناس که کامنت خود را به اسم کیومرث امضاء کرده است در مورد آخرین نوشته من- “یک توضیح کوتاه”- اظهار نظری کرده است و من پاسخ کوتاهی به ایشان داده ام. نکات ایشان و پاسخ من را ذیلا میخوانید.

“راستش من تصادفا و از روی پیوندها وارد این سایت شدم. با خواندن این متن فهمیدم که شما از طرفداران منصور حکمت هستید. ولی دلیل این همه عصبانیت را نفهمیدم. مگر چه شده و این فردی که به آن حمله می کنید چکار کرده که شما راآنقدر عصبانی کرده.  در دنیای باورها و سیاست معمولا کسانی که پیرو ادیان آسمانی و پیامبران هستند این طور متعصب وعصبانی می شوند. به نظر من بهتر است آرامش خودتان را حفظ کنید و سر صبر و با منطق جواب این دشمن منصور حکمت را بدهید”

 

با سلام خدمت شما دوست “تصادفی” کیومرث!

 به احتمال زیاد شما علت عصبانیت من از کمپین ترور شخصیت  توسط این بابا را نمیدانید و شاید ادبیات ضد عفونی نشده او را نخوانده اید.

دقت بفرمائید که تخریب و ترور شخصیت جزو حق آزادی بیان هیچکس نیست. اگر  این یارو بهمن شفیق جرات میکرد که همان کمپین ترور شخصیت را نه در فضای مجازی و در وبلاگ شخصی اش، که در یک جلسه حضوری طرح میکرد، خیلی ساده  و با “آرامش” کامل گوش او را میگرفتم و از محل جلسه بیرون میکردم. توجه  داشته باشید که ترور و تخریب شخصیت، زمینه سازی روانی برای ترور فیزیکی است. حالا اینکه شما دفاع از حرمت و حیثیت سیاسی چهره های سرشناس جنبش آزادیخواهانه و سوسیالیستی را به حساب پیروی متعصبانه از ادیان آسمانی میگذارید، جزو حق طبیعی آزادی بیان شماست. زیرا از فحوای کامنت شما به نظر میرسد   متوجه نمود زمخت ترور شخصیت  در نوشته طرف نشده اید و یا شاید اصلا نخوانده اید. در مقابل حدس و گمانتان این بوده است که لابد طرف با صبر و  منطق، هر چند  با لحن بی نزاکت و پرخاشگرانه و لومپن مآب، نظراش را در مورد منصور حکمت گفته است.

 برایتان سلامت آرزو دارم و پیشاپیش نوروز را به شما تبریک میگویم.

ایرج فرزاد

۱۹ مارس ۲۰۱۴  

 

یک توضیح کوتاه

دوستی عزیز، در رابطه با نوشته من(و خط رسمی)، برایم نوشته بود، مقاله “نا لازمی” بود. دلیلش را چنین برای من نوشته بود:

” …فردا یکی خواهد گفت، کورش مدرسی که در صحنه سیاسی  نیست. شاید هم مریض است. هرچی بود اکنون از صحنه سیاست کاملا بیرون رفته است. به او چکار دارید؟ به نظرم درست است که این کار را نکرد.”

 به نظر من این استدلال درست نیست:

آیا نفرت نامه موجودی چون بهمن شفیق علیه “خط” منصور حکمت و کمپین کثیف ترور شخصیت او تصادفی است، یا برعکس دلیلی بر جان سختی منشویسم و کمونیسم غیر سیاسی و غیر پراتیک در جنبش کمونیستی ایران است؟ آیا “سکوت” در برابر انفجار این فاضلاب، و بی محل کردن سیاست و گرایش یک موجود عقده ای در حاشیه “غیر مهم” صحنه سیاست، نشانه فضل و درایت است؟

نباید فراموش کرد که بهمن شفیق دارد با لیچارها و ترور شخصیت منصور حکمت بانک بر می آورد که همان “آدم نامهم” صاحب “نقطه سرخط”، بالاخره در زمانی که “در صحنه سیاست بود” قادر شد که نیمی از حزب کمونیست کارگری و تعدادی از کمونیستهای استخوان خورد کرده این مملکت را به خط خود “تسلیم” کند و با خود همراه. من در مقاله مورد اشاره ام نوشتم، ریشه های آن ضربه بزرگ به کمونیسم کارگری حتی به عنوان صورت مساله، هنوز برسمیت شناخته نشده است. کسی که میگوید موضع “خط رسمی” مهم نیست، چون “الان” خود صاحب تز، صحنه سیاست را ول کرده است، شاید تصرف یک حزب به نام حزب “حکمتیست” را با خط بقایای “منزوی” و “چند پاره شده” منشویسم دو خردادی حادثه مهمی نمیداند؟ سوال من این است که آیا “انشعاب” نیمه مهمی از حزب کمونیست کارگری با پرچم نئودو خردادی، حادثه و اتفاق مهمی در تاریخ کمونیسم ایران هست یا نه؟ اگر آری، بررسی علل و ریشه های آن و بررسی سماجت رسوبات همان گرایش در کمونیسم ایران نیز به همان اندازه مهم است. بسیار روشن است که شکست کمونیسم کارگری  و تحزب آن، تحت “سیاست” هائی ممکن شد. تعداد نه چندان کم و نه چندان کم “با اهمیت”، با هر پوشش و توجیه و یا به هر دلیل “معرفتی” عملا  درست در آن مقطع با آن سیاستها رفتند. اینکه بعد از زلزله خیلی ها مسیرشان را کج کردند(از جمله خود من که از “کنگره اول”- اکتبر ۲۰۰۶- به بعد راهم را جدا کردم) هنوز عمق همراهی آنان را در هنگامه خطر، توجیه و آنان را تبرئه نمیکند. بارها نوشته ام که هدف من یک “انتقاد از خود” عرفانی و یا ساختن یک تصویر از آدمها به عنوان قربانی و یا شهید نمائی نیست. بحث من “فراخوان” به تعمق در آن لحظات بحرانی است.

 با معذرت بسیار از این دوست عزیز، و از همه کسان دیگری چنین باوری دارند، طفره رفتن از واکاوی ریشه های “دیرین” چنان سیاستهائی در کمونیسم ایران و جهان به بهانه “مهم” نبودن افرادی که حامل و نماینده آن سیاستها بوده اند و بودند و “کماکان” هستند، و باز خواهند بود، یعنی خالی کردن میدان برای همان گرایشها ولی با پرسوناژهای دیگر. اوضاع کنونی جهان نشان داده است که نامهم ترین افراد و سادیستی ترین عقاید، اگر به موقع با مبارزه و مقاومت و ایستادگی و انتقاد و تعرض انقلابی پس زده نشوند، میتوانند فاجعه هم بیافرینند.

 iraj.farzad@gmail.com

توضیح بر یک “سوء” برداشت

مصطفی اسد پور در یک “مجادله” با بهمن شفیق، اشاره ای به متن پیاده شده سخنان منصور حکمت در جلسه دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری – ۷ و ۸ ژوئیه ۲۰۰۱- کرده است. او در این باره چنین نوشته است:

“اما خود متن سخنرانی انتشار یافته دارای خطاهای جدی است. متن منتشره تنها بخش اول از دو فایل صوتی است. فرد منتشر کننده با هر قصدی، متن ادیت شده ای را بعنوان اصل مطلب منصورحکمت معرفی میکند. هر کس که بدنبال سخنان منصور حکمت بوده باشد، موظف بود که بخود نوار مراجعه کند و ببیند این اظهارات نه یک سخنرانی منصور حکمت بامحتوای و ساختار منسجم، که در واقع یک بحث مشترک و تبادل نظر است که بقول منصورحکمت “در آن بلند بلند فکر میکند( خط تاکیدهای اول از من و خط تاکید آخر از مصطفی اسد پور است).

  مصطفی اسد پور شروع سخن را چنین آغاز میکند: “بهمن شفیق مرد عاقلی است”.

  من به محتوای جدل مطصفی اسدپور و چگونگی آن نامه  “پر محبت” شفیق به؛ و مالامال از توقع او از “کورش مدرسی”، نمی پردازم. قبلا و در چندین نوشته مفصل به این “بازیابی متقابل” پرداخته ام.

دو نکته را در رابطه با “سوء” برداشت عامدانه مصطفی اسد پور طرح میکنم:

  ۱-  “فرد” منتشر کننده- عاقل یا سفیه – اسم دارد؟ آیا اصلا شما این شبح را که زمانی به تعبیر شما “حمکتیست مشهور” بود، اصلا میشناسید؟

 این “سنت” ریشه در چه دارد؟ رنجش از فاصله گیری من از “خط” حزب ایشان؟ گمنامی و هویت جعلی من که بیش از چهل سال است به نام اصلی خودم فعالیت سیاسی میکنم؟ نه! به نظر من برخلاف تصور “مرسوم” در چنان بحثهای “خودی”، این اشتباه “لپی” نیست و از سر تعصب “فرقه ای” و یا “سکتی” و یا تعلق خاطر شخصی مصطفی اسد پور به کورش مدرسی هم نیست. بگذارید نه از مارکس و لنین و منصور حکمت و نه از هیچ فیلسوف دیگری در تاریخ تمدن بشر نقل قولی نیاورم. این منش “انکار وجود”، سنت طبقات و اقشاری است که در طول تاریخ، به استثنای مقاطع بسیار گذرائی در دوره های انقلابی، بر سرنوشت بشر حاکم بوده اند. نقل کوتاهی از نمودهای “ستم بر زن” و تبعیض علیه زنان را نه در افغانستان و مصر و عراق و سومالی، و نه علیه زنان “اقلیت های قومی و مذهبی و مهاجر و پناهنده” در محلات حاشیه نشین و گتوهای شهرهای اروپا، که در سوئد و علیه زنان جد اندر جد سوئدی را مثال می آورم. به عنوان یکی از تحقیر آمیز ترین وجه “تبعیض” علیه زنان، نه به مبارزات عضو فلان سازمان و یا “محفل کمونیستی” و یا “روشنگری” های استادی که هنوز “درس کاپیتال” اش در دانشگاه دایر است، که به نمودهائی که “سوسیال دمکرات” های سوئد در ستم و تبعیض بر زنان تشخیص داده اند، اشاره میکنم. برای این نوع تحقیرها و تبعیض ها،  نه آماری وجود دارد و نه تفاوت در شاخص لیست حقوق و نسبت توزیع مشاغل بین زنان و مردان: “نفی موجودیت” در متن زندگی. میگویند وقتی کارمند و کارگر و مرئوس زن دارد در رابطه با همان کار اداری و شغلی از “همکار” و یا رئیس مرد اداره سوالی میکند، طرف چندین بار خود را به نشنیدن میزند، پاهایش را با کفش روی میز میگذارد و وانمود میکند که دارد روزنامه میخواند و یا اینکه با تلفن اش ور میرود و کار “مهم” تری دارد. خیلی ساده زن باید متوجه بشود و “حالی” بشود که نفس موجودیت او به عنوان انسان برابر در سیستم حاکم، “فرض” نیست. من راستش از “ایگنور” شدنم توسط مصطفی اسدپور، “یکه” نخوردم. خود مصطفی اسد پور بهتر از هر کس دیگری میداند، که کورش مدرسی استاد این نوع رفتار و سکنات در رابطه با هر شخصیت واقعی، بویژه در دوره هائی است که نفس “رئیس” و “بالا دست” بودن خود را دیگر “فرض” گرفته بود. اگر یادش نرفته باشد و وقتی خود او در مسئولیت تلویزیون بود، تلفنی به من پناه آورد که به کورش مدرسی تذکر بدهم که در “رهنمود های سیاسی”اش ازبکار بردن لحن “مردم خر نشوید” دست بردارد. من در پاسخ گفتم همین مساله را به عنوان یک “پیش از دستور” در یک جلسه دفتر سیاسی طرح کردم، اما من تنها ماندم و بی تاثیر بود.

  ۲- من که  هر دو نوار سخنان منصور حکمت را ضمیمه متن پیاده شده کرده ام. فلسفه اینکه “موظف” بوده ام که آنها را مبنای متن پیاده شده قرار بدهم، نمی فهمم. بعلاوه حتما بحث کورش مدرسی در جنگ علیه  ۥدّر افشانی های حزب کمونیست کارگری بر سر “حق” انتشار آثار منصور حکمت” را یادتان هست؟  آنوقتها خود کورش مدرسی “شاهد” بود که منصور حکمت به آذر ماجدی توصیه کرده بود که “همه آثار”ش را منتشر کند. من که در همان زمان با مصطفی اسد پور در یک “جناح” بودم، نزدیک به دو هزار صفحه آثار منصور حکمت را که با حروف در اندازه واقعی به ۴ هزار صفحه هم بالغ میشد، ادیت و منتشر کردم. چرا اکنون، بهمن شفیق، در متن دیگری و پس از شکست در ماجرای تشکیل فراکسیون دوخردادی در حزب کمونیست کارگری، و پس از انشعاب در همان صف و پس از انشعاب در جمع دو نفره محفل باقیمانده و وقتی دارد به عنوان یک آدم “عاقل” در قله چنان “پیروزیهای درخشان” انزوای سیاسی و تئوریک، هر دو، به کورش “جان” شیرفهم میکند “بین و بین اله ” “خط” کورش مدرسی،  با او یک “نحله” است. و من آدم گمنامی که گویا با یک “نیت” توطئه گرانه یک چند صفحه دیگر از سخنان منصور حکمت را، با یک قصدی “ادیت” کرده ام؟ این عکس بیادماندنی خود در کنار چنان موجودی در بالاترین پله “عقل و خرد” را چگونه توضیح میدهید؟

  ببخشید از صراحت لهجه، عصبانیت “ظاهری” شما از عفونت کلام بهمن شفیق علیه منصور حکمت دلیل دیگری دارد. “کیانوری” درست در لحظاتی که بخش اکثریت فدائی داشتند با حزب توده “هم موضع میشدند” و در تدارک انشعاب، گفته بود: “رفقای فدائی هر اندازه مواضعشان به حزب توده نزدیک تر میشود، لحن شان علیه حزب توده پرخاشگرانه تر است”. فرق در اینجا این است که بهمن شفیق در نامه سرگشاده قبلی به حزب شما و در این نامه مشفقانه به کورش مدرسی، گفته است “تعارف را بگذارید کنار”؛ اگر برای “تئوری” هایم به من “لوح یادبود” میدهید، آن لیچار ها را هم بخشی از وصلت “تئوریک” و سیاسی خودتان و “خط رسمی”تان با من و علیه منصور حکمت بدانید.

 برآشفتگی شما از این است که بهمن شفیق گفته است بده بستان و “قول و قرارها”ئی را که برای “کنار گذاشتن” منصورحکمت “دَرگوشی” و در خفا به او گفته اید و در محفل خود به استعاره و ایما و اشاره و متلک و زخم زبان و تحقیر و اهانت به اطرافیان مزمزه کرده اید، علنی کنید. خشم شما این است که بهمن شفیق “قصد” واقعی و درونی شما را کمی “زودتر” و “نا بهنگام” و البته بی پرده تر بیان کرده است. از این نظر درست است، حق با شماست،  بهمن شفیق “مرد عاقلی” است!

  iraj.farzad@gmail.com

۵ فوریه ۲۰۱۴

و “خط رسمی”!؟

اواخر فوریه ۲۰۱۴ در یک “کنگره”، یک عده ای به نام “حکمتیست” تصمیم گرفتند که برای نشان دادن تمایز خود با دیگران، کلمه “خط رسمی” را به نام محفل خود اضافه کنند. یک سوال، اما، همچنان بی پاسخ است. حزب “حکمتیست”، بر اساس چه “خط”ی تشکیل شد؟ دارند برای “خودشان” آن خط را فرض میگیرند، و مساله را برای “دیگران” به مدافعان “رسمی و غیر رسمی” تغییر میدهند. اما این شامورتی بازی، قدری زیادی برای ذهنیات موژیکی براه افتاده است.

شاید این نمایش برای کسی که اسمی از منصور حکمت و کمونیسم کارگری شنیده است، و به احتمال زیاد خطاب به کسانی که با آن تاریخ آشنائی ندارند و در جریان آن هم نبوده اند، یک تقابل بین مدافعان خط منصور حکمت با دیگر خطوط در حزب کمونیست کارگری بطور اخص، و در تاریخ کمونیسم ایران، بطور عمومی، به نظر برسد.  ادامه مطلب را بخوانید »