Wordpress Themes

کارگر نفت ما

داریم به روزهای پر جنب و جوش “انقلاب ۵۷” نزدیک میشویم. “کارگر نفت ما، رهبر سرسخت ما”، شعاری بود که بر سر زبانها افتاد. ازهاری فرماندار نظامی و نخست وزیر منتصب شاه، بر صحنه تلویزیون ظاهر شد و با  روحیه ای در هم شکسته اعلام کرد که کارگران شرکت نفت شریان نفت را بسته اند و از او و تانکهایش در خیابان کاری ساخته نیست. دستور تیراندازی به تظاهر کنندگان هم علیرغم پُشته ها بر کشته، و سازماندهی چماقداران از دهات و حاشیه شهرها، بی نتیجه مانده بود. مراکز اصلی شهرها و مردم با سواد و دانشجو و دانش آموز و کارمندان و حقوق بگیران ادارات صحنه را خالی نکردند، کارگر نفت ما، واقعا به موقعیت رهبری “سرسخت” انقلاب، اما متاسفانه فقط در “پائین”، انتقال یافته بود. جنگ در “بالا” و مبارزه بر سر قدرت سیاسی، انگار به طبقه کارگر مربوط نبود. شاید رهبران کارگری برای این بی تفاوتی خود، دلیلی هم داشتند. سازمان سیاسی و یا احزابی که آن رهبران کارگری یا هوادارشان بودند و یا احتمالا از اعضاء “پنهان” آنها، قرار نبود اهرم فشاری جز به قدرت نزدیک کردن جریاناتی باشند که بهر حال، هر چه بودند، ارتجاعی و یا واپسگرا و یا از صفوف “خرده بورژوازی سنتی”، ضد امپریالیست و مخالف صد در صد تولید کالاهای “بنجل” مصرفی و وارداتی بودند. و بدین ترتیب آن سرسختی در پائین و در صفوف طبقه، دریک رضایت خودفریبانه دسته جمعی در عرصه جدال سیاسی بر سر قدرت در “بالا”، هضم شد و برباد رفت. ادامه مطلب را بخوانید »

و آن “گرداب” چنان هایل

فاتح شیخ، بر سر موضع در باره کوبانی، وارد یک پلمیک و جدل با حمید تقوائی شده است. من وارد موضوع جدل فعلی نمیشوم، بلکه سعی میکنم  کوتاه و فشرده، “مبانی” یک اختلاف جدی تر را که در مورد کوبانی نیز بروز کرده است، قدری بیشتر توضیح بدهم. فاتح شیخ در نوشته خود: “همچون سبکباران ساحلها” این جمله را  که به نظر منهم یکی از محورهای مهم “تفاوت” در دیدگاهها را نشان میدهد، نوشته است:

 “۱۸ تیر ۷۸ به درست آغاز جنبشی توده ای برای سرنگونی جمهوری اسلامی بود. اما برعکس آن، هدف و خصلت جنبش سبز ۸۸ چیزی جز حمایت از یک جناح جمهوری اسلامی و چیزی جز ابتکار جناحی از جمهوری اسلامی در جدال قدرت با جناح دیگر آن بر سر پست ریاست جمهوری نبود و به هیچوجه قابل دفاع نبود.”

چه فاکتوری موجب شد که ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ “به درست” آغاز سرنگونی باشد، اما “جنبش سال ۱۳۸۸”( که سه میلیون نفر به خیابانهای تهران ریختند)، جنبش “سبز” و “ابتکار”  جناحی ار رژیم در جدال قدرت بر سر پُست ریاست جمهوری؟ چرا اعتراض بر سر بستن “روزنامه سلام” در “کوی دانشگاه” و تشنج در”اردوی تابستانی” “دفتر تحکیم وحدت” در خرم آباد در سال ۱۳۷۸( که هیچیکس در رهبری وقت حزب کمونیست کارگری ایران تردیدی نداشت که ادامه جدال جناحهای رژیم بر سر “پُست” بسیار کم اهمیتی تری از پست ریاست جمهوری بود) توانست “سرنگونی” رژیم اسلامی را کلید بزند، اما خضور سه میلیون مردم در “خیابانها” و میادین “پایتخت” نه؟  پاسخ خیلی روشن است: عامل فعاله  و “حزب سرنگونی طلب” در صحنه سیاست ایران، در این دو مقطع “تغییر” کرده و دو پدیده کاملا متفاوت بودند: حزب سیاسی در دسترس مبارزه طبقه و جامعه در سال ۱۳۷۸،  بر اثر تخمیر در پروسه جنگ اختلافات “درونی” به “محافل” تغییر ماهیت داده بود. محافلی نه برای پیشبرد مبارزه سیاسی و یا حتی “حرف” سیاسی معنی دار، که برای ستایش “منیّت”ها در”تملق متقابل”. حزب کمونیست کارگری ایران در مقطع اتفاقات کوی دانشگاه تهران و خرم آباد، حزب و ابزار در دسترس طبقه کارگر و مردم ایران برای بزیر کشیدن رژیم اسلامی بود. مدتها قبل از اتفاقات ۱۳۸۸ آن حزب سابق، ابتدا دو شقه و سپس چند شقه شده بود. سیر تلخ تغییر ماهیت و تجزیه و انحلال یک حزب سیاسی و انقلابی به محافل “متخاصم”، البته یک تاریخ “مکتوب” و مستند  هم دارد که برای قضاوت تاریخ در مورد ظرفیت لایه کادری ماتریال لازم را دارد. در هر حال در حضور و با همراهی و دخالت آن لایه از کادرها بود که  نطفه های شکل گیری آن دو مرکز جاذبه برای اعلام موجودیت محافل یاد شده را در درون و با جراحی دردناک حزب کمونیست کارگری ایران، ممکن و میسر ساخت. صف آرائی حول “اختلاف” بر سر رهبری “فردی” یا “جمعی”، و جنگ و کشمکش بر سر “آرایش بالای حزب” بهمراه احکام و برچسپهای “بیادماندنی” در کل ادبیات دوره “اختلافات درونی”، از اواسط سال ۲۰۰۱ به اینسو، دیگر فقط تشریفات آن انتقال سیاسی  از حزب به محافل است. تاریخ اعلام موجودیت آن محافل البته، به استناد همان ادبیات ماندگار، بنیان “سناریو زندگی” کسانی بود و کماکان هست، که “همچون سبکباران ساحلها”، بر ویرانه های یک حزب سیاسی جدی، “خود” و “من” خویش را بازیافتند. از آن پس حفظ نوعی از ابراز وجود سیاسی با زندگی در لابلای شکاف بین دو محفل اصلی ایجاد شده، دیگر نبرد با شمشیر چوبین در سنگر واگذار شده است. فراخوان به بازگشت آن دوایر به “حزب و قدرت سیاسی”، “حزب و جامعه” و “حزب و شخصیتها”، مثل آه دل معصومانی است که در پی یک فاجعه خود را تسکین میدهند.

 نتیجه، در هر حال، این شد که “هیچکاره”ها و “هیچکس”های تاریخ “واقعی”  کمونیسم کارگری، به جای یک حزب سیاسی و انقلابی و “سرنگونی طلب” با منصور حکمت در راس آن، “محفل” و “دارو دسته” نشاندند. محافلی که تحت هژمونی مرشدهای تازه به دوران رسیده، و مدعیان حق “وراثت”، متاسفانه  با  دخالت  پرحرارت کادرها و اعضای رهبری، لایه وسیع اعضاء  حزب کمونیست کارگری را  نیز بین آن دو محفل با دست و دل بازی  و “عادلانه”، تقسیم کرد.

 شاید تعبیر “سبک باران ساحلها”، به مواضع حمید تقوائی، حاوی طنز و یا  کنایه ای باشد. اما اگر انخلال یک حزب سیاسی و انقلابی و تجزیه آن در محافل ایجاد شده، چون “گرداب هایل” در مسیر کمونیسم انقلابی وحزب سیاسی آن در نظر گرفته شود، دیگر جای کمتری برای متلک گفتن “متقابل” به “خوش خیالان” سیاسی باقی میماند.

 ۱۲ دسامبر ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

نامه مارکس به فردریچ بولت

نامه مارکس به فردریچ  بولت(Friedrich Bolte) در نیویورک*

لندن ۲۳ نوامبر ۱۸۷۱

 ترجمه از: ایرج فرزاد-  ۱۰ دسامبر ۲۰۱۴

 …هدف از تشکیل انترناسیونال این بود که به جای سکتهای سوسیالیستی و شبه سوسیالیستی، یک سازمان واقعی طبقه کارگر را در نبردها، در دسترس  این طبقه قرار بدهد. مبانی اسناد ارویجینال( پلاتفرم انجمن بین المللی کارگران که توسط من نوشته شد و فراخوان و خطابیه در سخنرانی افتتاحیه)، این حقیقت را در نخستین نگاه، ثابت میکنند. از طرف دیگر انترناسیونال نمیتوانست خود را تثبیت کند، اگر همزمان  تلاش برای  شکل دادن به سکتاریسم را از همان آغاز کار در هم نمی شکست. سیر سکتاریسم سوسیالیستی و سیر جنبش واقعی طبقه کارگر در دو جهت متضاد و به نسبت معکوس حرکت کرده اند. این سکتها( از نقطه نظر تاریخی) وقتی موضوعیت دارند و محلی از اعراب، که طبقه کارگر هنوز برای پیشبرد یک مبارزه مستقل تاریخی خود امادگی ندارد. به مجرد اینکه، طبقه کارگر رشد میکند و به بلوغ سیاسی میرسد، تمام این سکتها، در خمیر مایه ارتجاعی از آب در خواهند آمد. با اینحال آنچه که تاریخ در همه جا نمایش داده است، در تاریخ انترناسیونال هم تکرار شده است: آن چه که به تاریخ و به عهد عتیق پیوسته است، سعی میکند در اشکال جدیدی که بخود میدهد، خود را بازسازی و باز تعریف کند. ادامه مطلب را بخوانید »

این روایت را هم از “داب” داشته باشید

توضیح:

در ۲۷ فوریه ۲۰۱۴ مقاله ای  با عنوان “و خط رسمی” که عمدتا به مساله “داب”، و به بهانه اعلام جناح “خط رسمی” حزب حکمتیست پرداخته بود نوشتم. یادداشت فعلی بر مبنای همان مقاله و با تمرکز دقیق تر بر “داب” تهیه شده است. کورش مدرسی، یک نوشته خود را در مورد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب”( داب)- با تاریخ انتشار ۲۰۰۷ و با عنوان: “١٦ آذر ٨٦: مشاهدات تازه، درسهای نـَه چَـندان تازه و …” بازتکثیر کرده است. به نظر میرسد به این ترتیب قصد دارد آن روایت از “داب” از زبان و به قلم “صاحب امتیاز” و برخوردار از امتیازات کشف و “اختراع” یک “تز” در عرصه سیاست “کمونیستی”، البته چنانچه خواهیم دید، “با مسئولیت محدود”، “ثبت” شود. بگذارید حال که خود ایشان در مورد سیاست و آثار “دیگران”، قائل به “حق کپی رایت” نیست، من هم تابلو “ورود ممنوع” به این “تبصره”  و “استثنا” بر حریم حق انحصارات را  نادیده بگیرم.

 چنین به نظر میرسد که او کماکان “خیال” میکند که “داب” حیات خلوت ایشان و آزمایشگاهی برای مُهر تایید زدن به سیاست “آوردنها”ی او بوده است. سرنوشت تراژیک داب، و سرخوردگی طیفی وسیع از دانشجویان چپ و انقلابی و البته کم تجربه و جوان، در دنیای واقعی، بطور تمام نما، درونمایه آن “تز آوردن” ها و نیز نیت های “پنهان” و “سیاسی” صاحب آن “اختراع” را به نمایش گذاشت. مبنای “گاه آشکار” و “گاه درگوشی” آن سیاست، ارائه یک بدیل در برابر “حزب خارج کشوری” کمونیست کارگری ایران  بود: جذب طیف چپ “دفتر تحکیم وحدت” و “نصب” آنها در راس حزب “حکمتیست” بلافاصله پس از انشعاب از حزب کمونیست کارگری ایران.

 حال که حتی برخی از بقایای پراکنده و  سرخورده داب در خارج کشور از تعلق خود به حزب حکمتیست اعلام برائت کرده، و با این وجود، مواضع در گوشی سابق، پس از “رفع خطرات” به صراحت لهجه از تعلق سازمانی داب به “کمیته های کمونیستی” کذائی تغییر لحن داده است، بگذارید روایتی دیگر، حقیقت واقعی درخشش و خاموشی برق آسای آن پدیده را در معرض قضاوت قرار بدهد تا خیال نکنند که تاریخ “صفحات ننوشته” ای است که میتوان به عنوان یک “هابی” و در “ایام فراغت”  آنر ا نقاشی و “انیمیت” کرد.

 ۲ دسامبر ۲۰۱۴

ادامه مطلب را بخوانید »