Wordpress Themes

برای رعایت حالشان، نقطه!

شفیق، در مقام مُرشد جمع فعلا دو سه نفره “تدارک کمونیستی”، به نوشته اخیر من، رسوبات یک سنت، پرداخته است. طیق معمولِ سالها پس از غش کردن او بسوی جامعه مدنی خاتمی چی ها، دفاعیه او آکنده از یک کینه کور علیه نه فقط نگرش و بینش منصور حکمت، بلکه شخصیت فردی اوست. من ریشه های این کینه و نفرت را میشناسم.

از دورانی که بهمن شفیق را میشناختم، که حالا دیگر اصلا نمیشناسم، او را همیشه کسی دیده ام که در لجاجت با خود، از درک و شناخت واقعی خویش، به عنوان یک فرد زمینی قابل تصور، مثل هر انسان واقعی دیگر، و حدود و ثغور تاثیرات آن بهمن شفیق غیر زمینی، غیر واقعی و “پدیده” ای و “فلسفی” و انبوهی از کلمات و عبارات، اکراه داشته است.

ادامه مطلب را بخوانید »

آیا مسیر سرمایه داری ایران، “پاکستانی- عربستانی” خواهد بود؟

نکاتی در باره سیر اجنناب ناپذیر “پوست اندازی” رژیم اسلامی

نوشته جالبی از پرویز صداقت، را خواندم با تیتر: ” تاملاتی در بارەی سیاست ورزی انتخاباتی”. جوهر بحث ایشان، عمدتا تاملاتی دربحران ساختاری سیاسی- اقتصادی تحت حاکمیت رژیم اسلامی است تا بحثی در باره انتخابات. خواننده را دعوت میکنم که مقاله مذکور، که از جمله در سایت اخبار روز منتشر شده است را بخواند. با اینحال من جملاتی از آن نوشته را با قدری تلخیص نقل میکنم:

ادامه مطلب را بخوانید »

رسوبات یک سنت

چندین سال پیش مادر یکی از رفقای کومه له که بعدا متاسفانه در نبرد با جمهوری اسلامی جان باخت، و در حوالی تابستان سال ۱۳۶۱ به دیدار او آمده بود. یکی دیگر از فرزندانش را در شهر سنندج دستگیر کرده بودند. او تعریف میکرد که روزی برای پیگیری وضع فرزند دستگیر شده اش، به محل “باشگاه” که آن وقتها مقر سپاه پاسداران و اداره اطلاعات بود، مراجعه میکند. درست در بخش ورودی با یکی از مسٸولان سپاه در مورد “بی گناهی” فرزندش حرف میزند. در این حین، نگهبان کیوسک ورودی که یک مزدور محلی “کُرد زبان” بود، به زبان کُردی به مادر رفیقمان میگوید: “از این شیعه ها، خواهش و التماس نکن”! مادر هم میگفت نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با صدای بلند به مزدور “جاش” گفتم: “آخه مرتیکه پفیوز خودت که همین الان و جلو چشم مردم داری مسلح از کو… همین “شیعه ها” نگهبانی میکنی، تو لااقل روی منبر نرو”.

داستان به همین سادگی است. در مورد روضه خوانیهای شفیق و آذرین و مقدم در باره نظریه “بلانکیستی”، “باند سیاهی” و…   منصور حکمت در رابطه با حزب و قدرت سیاسی. آسمان و ریسمان بهم بافتن و بحث از “نیچه” و رابطه طبقه و حزب سیاسی و کاغذ سیاه کردن ادامه مطلب را بخوانید »

آخر و عاقبت آنهای دیگر

درست پس از یک تحول “عظیم” در دنیای مجازی، برای  “تدارک کمونیستی – جنبش سازمانیابی حزب پرولتاریا” و “جنبش تجدید سازمان کمونیسم معاصر”، بنیانگذار، شفیق، پا روی دُم و یا به تعبیر یکی از هواداران خویش، دُمب، یکی از دو نفر موسس، عباس فرد، گذاشت و  دنیای این نوع سیاست رادیکالیسم فحش و شانتاژ عبارات مطنطن، به انزوای بی فرهنگی خاص این تیپ موجودات برگشت.

شخصیت اسم مستعاری در حاشیه جمع دو نفره باقیمانده، وحید صمدی و شفیق، یعنی نوید پایور، بسیار مشتاق است تا به ضرب بددهنی و بی تربیتی من را تحریک کند که با آنها دهن به دهن شوم. خیر قربان! این غمزه و لودگی زیادی شُتُری است.

من هنوز هم امیدوارم این دسته عاقبت بخیر باشند و حال که علم، وجود امواج گرانشی را تایید کرده است، آرزو میکنم که پیشرفتهای علم پزشکی و روانپزشکی برای عوارض روانپریشی “اکتسابی” نیز، راه علاجی پیدا کند.

فقط باید به کسانی که با سُبک سَری های خود در رابطه با “داب”(دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب) در توجیه بی مسٸولیتیها و سیاستهای ماجراجویانه، چنان موجوداتی را به عنوان رهبر تٸوریک خود بر فرق سر گذاشتند و در یک جلسه رسمی محفل خویش، برایشان طاق نصرت زدند و حتی صفوف محافل خویش را به پای آنها تحقیر کردند، تبریک گفت. وقت آنست که اینها گُلی بر سینه خود بزنند و در برابر آینه از تشابه رویکردها و روش و منش و  بازگشت به زندگی و فعالیت “کمونیستی” در “سنت” چنان موجودات مهجور و هپروت، سان ببینند.

نمیدانم از این حس نفرت و کینه مشترک، علیه کمونیسم کارگری و شخص منصور حکمت، یکی صریح و بی پروا و بی ادب و دیگری در پرده عوامفریبانه “خط رسمی حکمتیست”، قند در دلشان آب شده است و یا دستکم در خلوت تنهاٸی، عرق شرم بر پیشانی شان مینشیند؟ دسته دوم، با پیرات کپی سیاستهای دسته اول، بسیار هم از این خلع ید تٸوریک از صاحب اصلی؛ و رندی و زرنگی سیاسی خود مغرور و سرمست و از خود متشکر اند اینها جاٸی برای آرزوی عاقبت بخیری  و امید به پیشرفت علم را باقی نگذاشته اند.

۱۵ فوریه ۲۰۱۶

iraj.farzad@gmail.com

منصور جان، برگرد نگاه کن، کسی روی شانه ات میزند!

امروز سالروز مرگ ناگهان و معصومانه برادرم منصور است. راستش من این روز را بیاد ندارم، یا درست تر اینکه نمیخواهم بیاد داشته باشم. نه واقعا! هنوز هم پس از این سالها مرگ ناگهان و ایست قلبی او را نمیخواهم باور کنم. ممکن است خودفریبی باشد، اما چنین است.

میخواهم او را زنده تصورکنم، میخواهم آن پرنسیپهاٸی را که او با آن ها وارد سیاست شد، بویژه در این اوضاع و احوال زنده تصور کنم.

یکی از برجسته ترین دوره فعالیت سیاسی او، دورانی است که با شروع دوره مشهور به “دور دوم” مبارزه و ایستادگی در برابر جمهوری اسلامی مشخص میشود. مردم سنندج همراه با نیروهای مسلح کومه له، پس از یک مقاومت تاریخی که به جنگ بیست و چهار روزه معروف است، سرانجام در میان بمباران و خمپاره باران و موشک باران جای جای شهر سنندج، در برابر جنایات و توحش نیروهای رژیم تاب نیاوردند. محمد ماٸی، مشهور به “کاک شوان” در میان آتش و خون، حلقه محاصره را در هم شکست و رهبری داهیانه عقب نشینی از شهر را بر عهده گرفت.

جنایات غیر قابل وصف نیروهای اسلام، بطور غریزی نوعی از حس انتقام و بدبینی به هر حرکت نیروهای وابسته به رژیم اسلامی را در میان نیروهای مسلح جریانات اپوزیسیون، از جمله در میان نیروهای مسلح کومه له بوجود آورده بود. کیش اسلحه، روحیه انتقام گیری ازمسببین یک شکست بر اثر تهاجم افسار گسیخته رژیم اسلامی، به هر حرکت انسانهای “نا آشنا” در منطقه، شک و تردید و سوء ظن بوجود آورده بود. اما منصور از دوره فعالیت در محافل کمونیست شهر سنندج، با مبانی پرنسیپهای سوسیالیستی به عرصه فعالیت قدم گذاشته بود. آن پیشداوریها، آن روحیه ناشی از شکست در برابر دشمن، آن حس انتقامجوٸی کور و آن کیش اسلحه که ریشه در سُنت پیشمرگایه تی ناسیونالیسم کُرد، داشت، در او کارگر نبود. منصور در “لق شهید سعید”، که به نام رزمنده کمونیست صفوف کومه له “سعید بهزاد مطلق” نامگذاری شده بود و تحت فرماندهی نظامی کاک شوان، فعالیت میکرد. در ماههای پس از عقب نشینی از شهر، نیروهای کومه له مستقر در منطقه متوجه حضور چند نفر “کولی” غیر بومی میشوند. آن شرایط روحی که به آن اشاره کردم، اذهان برخی را متوجه این کرده بود که آنها ممکن است، “جاسوس” باشند. دستگیر میشوند و تحت سوال و جواب و  “تحقیق” قرار میگیرند. نکته دردناک این بود که مسٸولان گروه تحقیق کاربُرد شکنجه را توسط “انقلابیون” توجیه میکردند. بحث بسیار شدیدی بر سر پرنسیپ کمونیستها و آزادیخواهان، از یک سو؛ و طرفداران مشروعیت شکنجه علیه مظنونین به همکاری با رژیم، از سوی دیگر در میگیرد. یکی از مدافعان سرسخت آن پرنسیپها منصور بود. سرانجام، کاک شوان، فرمانده افسانه ای نظامی کومه له با آن رفتار قاطع و سازش ناپذیر خود به محفل بحث وارد میشود و صریح و رسا و بدون تزلزل، میگوید، حق با آن “نوجوانان” با پرنسیپ است. تصمیم به آزادی دستگیر شدگان گرفته میشود، اما در این حین، ایوب نبوی، سیمای مردم دار کومه له، که اومانیسم او از جانب همان طرفداران شکنجه، به “انحراف لیبرالیستی” ترجمه شده بود، سر میرسد و میگوید، با این سرو و وضع نباید آنها را فعلا آزاد کرد. باید مدتی از آنها مراقبت کنیم که آثار ناشی از کتک کاری برطرف شود. غذای خوب بخورند و لباس و کفس پاکیزه داشته باشند. همینطور شد.

منصور برای من تعریف کرد که چند ماهی از ماجرای آزادی آنها گذشته بود که من حس کردم یک نفر دارد بر شانه من میزند، گفت برگشتم، دیدم یکی از همان “اسرا” است. او خطاب به منصور گفته بود: “آمده ام تا در راه افکاری که تو به آن معتقدی، مبارزه کنم”.

منصورجان!

در اوضاع فعلی جهان و منطقه، مردم در ابعاد وسیع شکنجه روحی و جسمی میشوند. خیلیها برای جان بدر بردن خود از بمباران و جنگ و توحش انتحاری اسلامیون، در دریاها غرق میشوند و دولتهای غرب میدان را برای یکه تازی نژاد پرستها، احزاب راست و فاشیست و خارجی ستیز، باز گذاشته اند و با سیاستهای ریاضت اقتصادی بانک جهانی، شهروند اروپا را هم بزیر دلهره شکنجه جسمی و روحی برده اند.

آری منصور جان، تعداد بسیار بیشتری از مردم شرافتمند و بی گناه و کارگر و زحمتکش در سرتاسر این کره خاکی، حتی بدون اینکه “مظنون” به نظر برسند، دارند تکه پاره میشوند و زندگیشان رو به تباهی و نیستی میرود.

منصور جان! برگرد نگاه کن عزیز برادر! صدها و هزارها نفر صف بسته اند که روی شانه ات بزنند، آنها در جستجوی کسانی چون تو هستند که برای دفاع از حیثیت و حرمت و کرامت انسان، راه مبارزه را نشانشان بدهید.

منصورجان، برادر معصوم ام ، رفیق دورانهای سخت مبارزه من از همان دوره سلطنت،

واقعا دلمان برایت تنگ شده است.

۱۳ فوریه ۲۰۱۶

آغه ایرج” تو”