![]()
پروژه نقشه اتصالات عصبی مغز انسان (Human Connectome Project) به اختصار HCP، پروژه ای ۵ ساله بود که در سال ۲۰۰۹ توسط ۱۶ عضو موسسه ملی بهداشت ایالات متحده(NIH) آغاز شد. HCP پروژههای تحقیقاتی خود را در قالب دو کنسرسیوم جدا دنبال میکرد. این پروژه در ژوئیه سال ۲۰۰۹ میلادی به عنوان اولین چالش بزرگ سازمان NIH در زمینه علوم عصبی (neuroscience) آغاز شد. در تاریخ ۱۵ سپتامبر سال ۲۰۱۰، سازمان NIH اعلام کرد که اعتباراتی برای دو کنسرسیوم در نظر گرفته است. اعتباری به ارزش ۳۰ میلیون دلار در طول ۵ سال به کنسرسیومی اهدا شد که توسط دانشگاه واشینگتن در سنت لوئیس و دانشگاه مینهسوتا با همکاری دانشگاه آکسفورد (FMRIB) اداره میشد. همچنین اعتباری به ارزش ۸٫۵ میلیون دلار و در مدت ۳ سال به کنسرسیومی اهدا شد که توسط دانشگاه هاروارد، بیمارستان عمومی ماساچوست و دانشگاه کالیفرنیا، لسآنجلس اداره میشد.
هدف پروژه HCP تهیه نقشه شبکه ای از اتصالات مغزی بود که حقایقی را در زمینه اتصالات ساختاری و عملکردی نواحی مختلف مغز انسانهای سالم آشکار میکند. همچنین دادههای حاصل از این پروژه، تحقیقات موجود در زمینه اختلالات مغزی ناشی از اوتیسم (autism)، آلزایمر(Alzheimer)، شیزوفرنی(schizophrenia) واختلال مغزی در خواندن و تشخیص کلمات- دیسلکسیا (dyslexia) راتسهیل کرد.
این پروژه در ۲۸ نوامبر ۲۰۱۷ به طور رسمی مختومه اعلام شد.
سرنوشت “مختومه” این پروژه را با پروژه های همواره “دایر” و با بودجه های نجومی مقایسه کنید:
با در نظر گرفتن همه گزارش ها، فقط هزینه نهایی جنگ ۲۰۰۳ امریکا در عراق، حدود ۲ هزار میلیارد دلار(۲ تریلیون دلار) بوده است.
با در نظر گرفتن هزینه جنگ های شکل گرفته پس از حمله ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، امریکا نزدیک به ۸ هزار میلیارد دلار(۸ تریلیون دلار) هزینه کرده است.
حتی به نقل از آمار غیردقیق، فقط جنگ ۲۰۰۳ امریکا در عراق به مرگ بیش از ۲۰۹ هزار غیرنظامی عراقی انجامیده است. صدها هزار نفر نیز با عواقب ناشی از جنگ، همچون کم آبی و بیماری های مختلف، روبه رو شده اند. آمارها به مرگ نزدیک به یک میلیون نفر در این زمینه اشاره کرده اند. یکی دیگر از عواقب جنگ های امریکا پس از ۱۱ سپتامبر و جنگ این کشور در عراق، جابجایی و مهاجرت اجباری میلیون ها شهروند غیرنظامی بود. جنگ های مذکور به مهاجرت اجباری ۹٫۲ میلیون عراقی و در مجموع به ۳۹ میلیون نفر– یعنی جمعیتی بسیار زیاد که در کشورهای غربی به عنوان “مهاجران غیر قانونی” در معرض دیپورت قرار گرفتند- انجامیده است. از بخت برگشتگانی که در مسیر این مهاجرت در دریاها غرق شدند، نام نمیبرم.
در همین جنگ اخیر و جاری آمریکا با جمهوری اسلامی:
پیت هگست، وزیر دفاع (جنگ)آمریکا، اعلام کرد که هزینه جنگ با ایران تاکنون به ۳۷ و نیم میلیارد دلار رسیده است.
آقای هگست در جلسه استماع کمیته تخصیص بودجه سنای امریکا(سه شنبه ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶) درباره درخواست کاخ سفید برای اختصاص۶ /۸۷ میلیارد دلار بودجه تکمیلی مورد پرسش قرار گرفت؛ رقمی که ۶۷ میلیارد دلار آن برای تامین هزینههای جنگ با ایران درخواست شده است.
توجه کنید که هزینه جنگ آمریکا برای تخریب شیرازه مدنی جامعه ایران، بدون در نظر گرفتن ۶۷ میلیارد بودجه تکمیلی درخواستی کاخ سفید، تقریبا هزار برابر بودجه ای است که برای تحقیق در باره امراض مورد اشاره، اختصاص داده شده بود. نه تنها هیچ هزینه دیگری برای “تکمیل” آن پروژه مرتبط با سلامت و جان شهروندان اختصاص نیافت که خود پروژه اولیه “مختومه” اعلام شد.
این آمار و مقایسه اهداف متضاد آنها یک تصویر روشن را در باره نظم حاکم بر جهان به ما میدهد. این تصویر حد و مرز “تفسیر” اوضاع کنونی جهان را آشکارا و صریح پشت سر گذاشته است و لزوم “تغییر” جهان را در دستور جامعه بشری گذاشته است. “سوسیالیسم سبز، سوسیالیسم “تکثر گرا” که فمنیسم،حقوق اقلیت های اتنیکی، قومیتی و جنسیتی را به بازار آورده اند، جز سوسیالیسم “به روز شده” پرودون و باکونین و روایت جدید سوسیالیسم محافظه کار نیستند. راهی جز ساقط کردن نیروهای حاکم بر سرنوشت بشر، با به دست گرفتن تئوریهائی که دست به ریشه میبرند، متصور نیست.
سوال این است که این تغییر و لزوم بزیر کشیدن قدرتهای حاکم بر سرنوشت انسان را به چه شیوه و با کدامین متد میتوان عملی ساخت؟
شاید نگاهی به دو حرکت مهم که چنین تغییر و نوع “سرنگونی” نظام حاکم را در برابر بشر قرار دادند؛ و بررسی علت “شکست” آن دو حرکت تاریخی، راه دگرگونی بنیادی نظم کنونی را به ما نشان بدهد.
مارکس علل شکست تلاش کمونارها برای “تغییر” را بطور عمیق و همه جانیه توضیح داده است. کمونارها نتوانستند ماشین دولتی را در هم بشکنند، و در نتیجه از برقراری یک نظم متفاوت با نظم حاکم، ناتوان بودند. مارکس به دست نبردن به مصادره بانک توسط کمونارها، به عنوان مثال اشاره میکند. اما در ادامه به این سوال نیز پاسخ روشنی میدهد: چرا کمونارها نتوانستند ماشین دولتی را در هم بشکنند و سیستم خاص مدیریت و رهبری طبقه خویش را اتخاذ و برقرار کنند؟ مارکس میگوید، به این علت که کمونارها طرفدار سوسیالیسم “باکونین” و “پرودون” بودند. مارکس سوسیالیسم “آقای پرودن” را در “فقر فلسفه” در معرض انتقاد از منظری قرار داده بود که در “کاپیتال” خود او به دقت و مشروح به بنیانهای سیستم بردگی مزدی مکتوب و مستند کرده بود. در مانیفست کمونیست در کنار رگه “کارگری” کمونیسم و سوسیالیسم، به انواع دیگر سوسیالیسم های بورژوائی، خرده بورژوائی و ارتجاعی و محافظه کار اشاره شده است. در کمون پاریس، طبقه کارگر و کمونارها مدافع یکی از انواع آن سوسیالیسم های غیر کارگری بودند.
در بررسی علل شکست انقلاب اکتبر، منصور حکمت نقد سوسیالیستی ریشه های آن شکست را در تقابل با همه انتقادهای “دمکراتیک” قرار میدهد. بحث های کمونیسم کارگری در “بولتن مباحثات شوروی” و سمینارهای مبانی کمونیسم کارگری، در واقع پیوستگی خط انتقاد مارکس از موضع کتاب “سرمایه” و “تزهای فوئر باخ” به علل شکست کمون پاریس و انقلاب اکتبر اند. در این بحثهای بدیع، در یک سری جلسات و سمینارها و در روندی جدلی، توضیح داده شد که اگر در رابطه با انقلاب اکتبر، و در پیوند با کسب قدرت سیاسی، بین خط لنین و منشویکها تفاوت های جدی وجود داشت، اما خط و متد لنین در رابطه با اقتصاد و ساختمان سوسیالیستی جامعه نمایندگی نشد. بلشویکها و منشویکها در رابطه با “اقتصاد”، و بازسازی اقتصادی جامعه پس از کسب قدرت، جهت گیری های مشابهی ارائه دادند. در نتیجه سلطه منشویسم و بلشویسمِ فاقد آلترناتیو سوسیالیستی در عرصه اقتصاد، کنترل دولت بر اقتصاد، فی النفسه “سوسیالیسم” نامیده شد. در ادامه، و بویژه پس از فروپاشی دیوار برلین، نفس دخالت عنصر رادیکال در روند تغییر، مورد هجوم قرار گرفت و در برابر حزب کمونیستی و قدرت سیاسی، “تفسیر” جهان نشانده شد. برخی مثل “ژیژک” حتی از “سرمایه داری سوسیالیستی” سخن به میان آورده اند.
اینجا، در مباحث کمونیسم کارگری، بین متد لنین در برخورد به “تغییر” جهان، و نقش “دیدگاه” بلشویکها در مورد بدیل “اقتصادی” سوسیالیسم در مقابل سرمایه داری، خط مرزهای روشنی ترسیم میشود.
در اینجا من وارد بررسی ریشه های شکست و فروپاشی حزب کمونیست کارگری ایران نمیشوم. اما میتوان تشخیص داد که خط مسلط بر لایه کادری آن حزب و کادر رهبری آن، مدافع چه روایت های متفاوت از مبانی کمونیسم کارگری بود که در برابر آن شکست و فروپاشی، بی تفاوت و لاقید بود؟ توضیح این مساله، در سخنان منصور حکمت در آخرین جلسه دفتر سیاسی بیان شده است. به متن پیاده شده این سخنان در لینک زیر، مراجعه کنید:
از نظر من، در مقیاسی دیگر، بررسی مارکسیستی ریشه های شکست و فروپاشی حزب کمونیست کارگری ایران، جایگاهی کمتر از بررسی “سوسیالیستی” علل شکست کمون پاریس و انقلاب اکتبر ندارد. گرچه من شخصا در این زمینه چند مطلب نوشته ام، اما بر این باورم که مجموعه ای از نوشته ها، بازبینی تاریخ کمونیسم در ایران از مقطع انقلاب ۷۵، سیر تکامل این رگه از کمونیسم و زمینه های طرح مبانی کمونیسم کارگری در سهند، اتحاد مبارزان کمونیست، حزب کمونیست ایران و حزب کمونیست کارگری ایران؛ و مباحث جدلی در پلنوم ها و سمینارهای مختلف در دو حزب موخر ضروری است. من به سهم خود شاید تنها کسی هستم، که با کمک بی دریغ رفیق “دنیس میر”، بسیاری از مباحث این پلنوم ها و جلسات را، پیاده، تایپ. ادیت و منتشر کرده ام. این مباحث ، که خصلت جدلی برجسته ای دارند، همراه با تزها و رساله ها و مباحث سمینارها که علنی انتشار یافته اند، در حقیقت بولتن مشابه با “بولتن مباحثات شوروی” خواهد بود.
این سوال احتمالا مطرح خواهد شد: چرا ساختن یک حزب متکی به مبانی کمونیسم کارگری، بر ذهنیت من این چنین سنگینی میکند؟ چرا نمیتوان یک حزب فراگیر تر در طیف “چپ” جامعه را مطرح کرد؟ چرا “بازسازی حزب کمونیست کارگری” به اتکاء ماتریال موجود در احزاب و محافل مختلف که هر کدام مدعی کمونیسم کارگری و فراتر از آن پسوند “حکمتیسم” را هم دارند، نمیتواند راه کوتاهتری باشد؟ و چرا نمیتوان روش و متدهائی را اتخاذ کرد که “سکتاریستی” و محدود به روایت معینی از کمونیسم؛ یا به تعبیر رایج در چپ پسا فروپاشی دیوار برلین، غیر “تک حزبی” و “تکثر گرا” نباشد؟ چرا در این صورت، چنین ائتلاف فراگیر و به ظاهر غیر سکتاریستی را نمیتوان به لولای متحد کردن جنبش های اجتماعی جاری که در مقوله “چپ” جای میگیرند. تبدیل کرد؟
پاسخ به این سوالهای احتمالی با نگاهی قدری عمیقتر به کل طیف های این “چپ”، در عملکردهای اجزاء آن ائتلاف فراگیر احتمالی و یا موعود، بسیار عیان است. تصور نمیکنم وقتی به صفحه جدائی ها و انشعابات در میان طیف های مختلف، از راه کارگر و فدائیان اقلیت و کومه له گرفته تا شعبه های مختلف موسوم به “کمونیسم کارگری” نگاه میکنید و “لحن” ها را در برابر رفقای تا دیروزی سراسیمه میخوانید، به این نتیجه برسید که امکان دارد اینها زیر “سقف” بزرگتری در رودربایستی جمعیت سالن قرار بگیرند. تصور نمیکنم جمعی که به رفیق دیروزی اش میگوید “محور مقاومتی” و طرف هم آن را “پرو اسرائیل” و “پرو امپریالیسم” خطاب قرار میدهد، یا وقت انشعاب بخشی از دیگری، با لقب زشت “مک کارتیست” بدرقه میشود، آن “سقف” بزرگ موعود میدانی بشود که حتی اینها با یکدیگر سلام احوالپرسی بکنند!؟
بنابراین از این منظر، چنین روندی در طیف “چپ” غیر ممکن و در خوش بینانه ترین حالت غیر محتمل است.
به این دلیل و نیز به دلیل نوع “کمونیسم”ی که بر کل این طیفها ها حاکم است، در همان شرایط خوش بینانه و “محتمل”، ائتلاف و اتحاد عمل بین این چپ، حتی اگر ترکش های فروپاشی دیوار برلین، آنان را از “کمونیسم” نتارانده باشد، مظهر خصلت نمای “کمونیسم انزوا” خواهد بود. این انزوا از جامعه و طبقه فی الحال در تک تک این جریانات موج میزند. از این نظر ائتلاف احتمالی فقط میتواند ائتلاف و اتحاد عمل حول گرایش به انزوای سکتاریسم انجماد یافته و غیر اجتماعی، مدتی دایر بماند تا در تندپیچ بعدی به بیگانگی مطلق از طبقه و جامعه، بار دیگر در “هسته”های کوچکتر و بی نفوذتر تجزیه شود.
به باور من، پایه یک چپ اجتماعی و یک کمونیسم مسئول و دخالتگر، در بیرون از کل این طیف و ماتریال انسانی آن؛ و در اعماق جامعه جای گرفته است.
به اتکاء این ماتریال انسانی در اعماق جامعه و در بستر مبارزه طبقاتی با در نظر داشتن دو انقلاب کارگری در قرن نوزده و بیست، کمون پاریس و انقلاب اکتبر، با تکیه بر دستاوردهای تئوریک و سیاسی که در نتیجه بررسی و نقد “سوسیالیستی” و مارکسیستی ریشه های شکست آن دو انقلاب، بدست آمده و مدون، ثبت شده و در دسترس جامعه اند، میتوان یک حزب راستین کمونیسم کارگری را ساخت.
ضرورت وجود چنین حزبی دقیقا بخاطر اوضاع خطیر سیاسی جامعه ایران صد چندان بیشتر است. در برابر ناسیونالیسم ایرانی و راست پرو اسرائیلی و پرو آمریکائی و حتی نوعی “استحاله” درونی رژیم اسلامی، چنین حزبی میتواند لنگر تحول سوسیالیستی جامعه ایران باشد. چشم اندازی که در آن بتوان تحول سوسیالیستی جامعه را در بطن بحران سیاسی کنونی ترسیم؛ و از تکرار شکست های انقلاب اکتبر و کمون پاریس جلوگیری کرد.
جامعه ایران میتواند با در دسترس قرار گرفتن چنین حزبی، شاهد سومین انقلاب کارگری و عبور پیروزمندانه از پرتگاهها و شکست های دو انقلاب کارگری قبلی باشد.
ایرج فرزاد ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۶
Posted in: ایرج فرزاد








» Leave a Reply