Wordpress Themes

در گرامیداشت عبداله بابان

انسان پدیده بسیار پیچیده ای است. میگویند انسان تابعی از شرایط  مادی و طبقاتی است که در آن زندگی میکند. شاید این حکم برای اکثر کسانی که به سرنوشت “مقدر” و مسیر از پیش تعیین شده رضایت میدهند، صدق کند. اما در همین جهانی که هر کس را به موقعیت مادی و اجتماعی و طبقاتی اش “قانع” کرده اند، هستند و بوده اند انسانهائی که “اراده” کرده اند به مسیر مقدر و تعیین شده گردن نگذارند.

 عبداله بابان از نظر موقعیت اجتماعی به اشرافیت و اعیان دیرین سنندج تعلق داشت. او در قصر و عمارت های بجا مانده از این اریستوکراسی چشم به جهان گشود. در ۥکنه وجود و شخصیت او بویژه از دوره ورود به دانشکده پلی تکنیک تهران، جوانه های یک “تمّرۥد” و شورش علیه وضع داده و ظاهرا غیر قابل تغییر زندگی طبقاتی اش شکل گرفت. از همان سالها او در تلاش بود که حتی در صحبت و کلام، از “لهجه” مرسوم در دوایر اشرافیت دوری کند و خود را متعلق به جمع همکلاسی های دوره دبستان و دبیرستان تعریف کند. یک بار در تهران و هنگام ایام تحصیل دانشگاهی، به یکی از اقوامش که وکیل و نماینده “مجلس شورای ملی” بود، برمیخورد. با او با لهجه کردی سورانی حرف میزند. طرف عصبانی میشود و میگوید میفهمی داری “سیاسی” میشوی و به این ترتیب به فرهنگ و سنت خاندان ات پشت میکنی و به آن “خیانت”؟ او واقعا اراده کرده بود که به عنوان یکی از مردم عادی، در زمره کسانی باشد که مثل دیگران به مشغله ها و “بازی” های غیر مرسوم در خانواده های اعیان روی آورد. جوانه های ۥاخت شدن با مردم کوچه و بازار و علاقه به زندگی در میان مردم “صادق” و پاک و زحمتکش که در جدال زندگی نه تنها خدمه و حشمه ای نداشتند، بلکه چه بسا در میان ابواب جمعی خدمتکاران دروه تولد و رشد خانوادگی خود او قرار داشتند بویژه از سالهای اول ورود به دانشگاه، در وجود و فکر او شکل گرفت.

 عبداله بابان در تغییر این مسیر زندگی و نه گفتن به سنن و فشار سنگین ارث و میراث فرهنگ اشرافیت و قشر متمول، به معنی واقعی سنگ تمام گذاشت. به کمک خاطره های شیرینی که از این انسان بزرگوار در ذهنم باقی مانده است، سعی میکنم لحظاتی را از این “تناقض” و جوهر رزمی را که او به میدانش وارد شده بود، بازخوانی کنم. البته تعداد بسیار زیادی از مبارزین و انقلابیون خاطرات زیاد و اغلب ناگفته ای از این شخصیت دوست داشتنی دارند که بجاست در صورت امکان آنها را مکتوب و در دسترس همگان بگذارند.

 ماههای پس از مهر ماه سال ۱۳۵۶ بود که من پس از گذراندن سه سال حکم زندان، آزاد شده بودم. با او هم به دلیل همکلاس بودنم با بردارش محب در دبستان چهار آبان و دبیرستان رازی و هم بخاطر همکلاسی بودن خود او با برادر عزیزم تهمورث آشنائی دیرین تری داشتم. او را روزی در خیابان فردوسی سنندج دیدم، به گرمی من را در آغوش کشید و گفت: روی من حساب کنید، در خدمتم.

 با ثروت و ملک و مالی که داشت، در پی ساختن منزلی برای خود بود. همان وقتها، “آشپز”داشت و تمام وسائل و مصالح منزلش ویژه و منحصر بفرد بودند. روزی که در این منزل نزد او بودم، متوجه آن علاقه به زندگی اشرافی او شدم. بخشهائی از کار ساختمان منزل هنوز ناتمام بودند، از جمله آشپزخانه. پرسیدم “راستی عبه خان آشپزخانه معطل چیست؟ جواب داد کاشی های دیوار را از اصفهان سفارش داده ام و قرار است با “هواپیما” آنها را تحویلم بدهند. پیش خود فکر کردم که خوب این اصرار برای ساختن یک ویلای منحصر بفرد برای چیست؟ این که با “ادعاهای” او تناقض دارد. کسی که تا این حد به فکر جلال و جبروت محل مسکونی اش است، “علی القاعده” نمیتواند “انقلابی” باشد. لاجرم “خود خواهی” و علاقه به مقام و پول و ثروت و زندگی لوکس او را “محافظه کار” خواهد ساخت. وقتی همین احساسم را به عنوان “انتقاد” با او درمیان گذاشتم، در طنزی آمیخته با خنده و کنایه، گوشه ای از همان “اراده” ای را که به آن اشاره کردم، به من نشان داد. گفت من این منزل و همه امکاناتم را در خدمت سازمان شما خواهم گذاشت، اما میخواهم در عین حال همه بدانند که شما انسانهای پیشرو و مدرن و مترقی هستید، میخواهم نشان بدهم که افکاری که من به دنبال آن هستم، “لوکس” است و منحصر بفرد. میخواهم به دولت، به مردم و به جامعه نشان بدهم که این امکانات “حق” مردم است و شما هم آنها را “حق” مردم میدانید. میخواهم به “آیندگان” هم زوایائی از دنیای مطلوبمان را در دسترس بگذارم.

 زمان زیادی طول نکشید که متوجه شدم در پس این ظاهر خودخواهانه و علاقه به زندگی اشرافی، یک شجاعت کم نظیر خفته است. در یک “اشاره” مبهم به یک سفر “لوکس” اشاره کرد. گفت خیال دارم به اروپا بروم! بعد خواهی دید که چقدر در این سفر دنبال “خوش گذرانی” هستم! به اروپا رفت و برگشت. با دو ماشین چاپ پلی کپی، دو زیراکس و یک اتومبیل فولکس واگن. همه را در اختیار ما گذاشت. اعلامیه های “هم میهنان مبارز” با همان دستگاه های پلی کپی چاپ و تکثیر شدند.

  و به شهادت همه کسانی که طی سالهای سال عبداله بابان را شناخته اند، این جسارت را جزئی داده از شخصیت او میدانند. دو بار اتفاق افتاد که او را دستگیر کردند. یک بار، در اوائل سال ۵۸ کمیته مستقر در جنب سفارت آمریکا که توسط لومپن مشکوک و مرموزی به اسم “ماشااله قصاب” اداره میشد. در اتوبان جاده تهران- کرج او و طیب عباسی را دستگیر کردند. روزنامه مجاهد، بطور روزانه از ماجرای این دستگیری توسط کمیته ماشااله قصاب گزارش میداد. کمیته مذکور همان کمیته انقلاب اسلامی بود که “سعادتی” از اعضای مجاهدین را دستگیر کرده بود. سعادتی بعدها اعدام شد. بخشی از گزارش ماجرای دستگیری عبداله بابان و طیب عباسی روح الهی را  نیز بعد از آزادی در روزنامه آیندگان خواندیم. اما بخش مهمتر و “خطرناک” تر این اتفاق را هیچکس، دستکم به صورت علنی منتشر نکرد. او برای تحویل گرفتن ۱۲ قبضه اسلحه از طیب، به تهران رفته بود. ماشین “پیک آپ” تویوتا را طوری جاسازی کرده بود که لااقل با تجارب موجود جریانات اسلامی و حتی شگردهای باقی مانده از ساواک، قابل کشف نبودند. عبداله بابان چنان در جریان بازجوئی از نظر روحی خود را برای پاسخگوئی در صورت کشف محمولات آماده کرده بود و چنان نترس و با اعتماد به نفس ظاهر شده بود که “شک” را برطرف کرده بود. او با همان ماشین و با همان اسلحه ها از کمیته انقلاب اسلامی، یکراست به سنندج برگشت و سلاح ها را به ما تحویل داد.

 مورد دوم ماجرای دستگیری او در مسیر سفر به تبریز بود در یک ماموریت تشکیلاتی. او علاقه عجیبی به مخفی کاری و جاسازی داشت و انصافا در این کار ماهر هم بود. در این ماجرا که در اوائل سال ۱۳۶۰ و در زمانی که جنایتکار بد نام موسوی تبریزی حاکم شرع بود، او یک کیف سامسونایت همراه داشت که در جداره های آن بطرز ماهرانه ای نوشته هائی را جاسازی کرده بود. درجریان بازجوئی مدام گفته بود “لوله کش” است و کیف مذکور متعلق به مهندس رئیس اوست. خونسردی و شجاعت او، خود نباختنش و روحیه تعرضی و طلبکارش در برابربازجوها، بار دیگر او را حفظ کرد.

 خاطره دیگری از “آینده نگری” او را هم مینویسم:

 پس از یورش جمهوری اسلامی به مردم کردستان به فرماندهی بنی صدر، ما، تشکیلات کومه له، هنوز در بوکان حضور علنی داشتیم. رهبری کومه له در منطقه آجی کند، اطراف بوکان و سپس به روستای “سلامت” منتقل شد. آنوقتها عبداله بابان مسئول کمیته تدارکات مرکزی کومه له بود. طرحی در نظر داشت که در دره پشت روستای خانقاه، در نزدیکی بوکان، یک مقر و یک ایستگاه فرستنده رادیوئی برای مرکزیت کومه له بسازد. طرح مورد نظر او بسیار پیچیده و پیشرفته بود. فکر همه چیز را کرده بود. از انتقال یک تانکر از “ربط” سردشت با تراکتور و از آن راههای سخت و مالرو، تا طرح “دوجداره” کردن دیوار سنگی و بتونی مقر موعود. روزی به او گفتم عبه خان! بالاخره کار ساختمان مقر به کجا رسید؟ با همان اشاره های مبهم همیشگی اش گفت میخواهم درب ها را از “اکاچو” بسازم و در رضائیه سفارش بدهم. تا آنجا پیش رفته بود که به احمد گنجی، مشهور به استاد احمد، توصیه کرده بود که در تزئین گچ بری سه تصویر از مارکس، انگلس و لنین را در دیوار نیز نصب کند. ایستگاه رادیو را در عمق کوه مشرف به خانقاه آماده کرده بود. فرض او این بود که رژیم اسلامی فقط از طریق بمباران میتواند برای ایستگاه فرستنده مشکل ایجاد کند. طرح او یک پناهگاه محکم در برابر آن بمباران احتمالی بود. گفتم محض رضای شرافت ات عبه خان، کومه له را ورشکست کردی درب اکاچو لازم نیست، دیگر زیادی لوکس و تشریفاتی است. همان استدلال قدیم اش را تحویلم داد. گفت حتی اگر مقر نیمه تمام هم بدست رژیم جمهوری اسلامی بیافتد، بگذار بفهمند که ما چه تیپ آدمها و با چه افکاری هستیم. قانع کردن او بی فایده بود. درب ها را سفارش داده بود و وقتی به “شرفکند” رفتم، گفت امروز درب های اکاچو را تحویل میگیریم! راستش عصبانی شدم گفتم عبه خان مسئولیت مالی اش را کومه له دیگر نمیتواند تقبل کند. پاسخ داد فکر این را هم کرده ام. از محل ثروت شخصی ام، قبلا پیش پرداخت کرده ام!

 عبداله بابان، مبارز نستوهی بود. اگر بخواهم سوسیالیسم او را در چند جمله تعریف کنم باید بگویم:

سوسیالیسم بدون انقلابیگری و شجاعت و نبرد و دخالت عامل اراده انسانها ممکن نیست.

سوسیالیسم، تقدیس فقر و عقب ماندگی نیست. ترقی و پیشرفت و مدرنیسم و باور به علم و تکنیک مدرن، جزئی لایتجزا از سوسیالیسم نوین است. سوسیالیسم فقر، تمکین به عقاید عقب مانده و تحقیر زندگی مرفه و” لوکس”، در جوهر باورهای عبداله بابان جائی نداشت.

 در پایان یک نکته را توضیح بدهم:

برخی ایراد میگیرند که رفقای قدیمی او، در دوره بیماری به او سر نزدند. من طبعا به همه کسانی که در این دوره اواخر عمر عبداله بابان به عیادت او رفتند، عمیقا احترام میگذارم،  بسیار قابل قدردانی است. من اما، از این روحیه برخوردار نبودم که “عبه خان” شجاع و رزمنده را در آن حالت  افسردگی و مبتلا به آلزایمر ببینم. خاصه اینکه با برادر عزیزم، تهمورث، بسیار نزدیک بود. نمیخواستم و یا درست تر، از چنان روحیه قوی برخوردار نبودم که چشم در چشم کسی بدوزم که در برابر همه مشقات و سختی های دوران رزم و مبارزه چنان مقاوم ایستاده بود. نمیخواستم خاطره های شیرین و بیادماندنی و شوخی های خودمانی او با خودم و تهمورث را  و سالهای روحیه و انرژی را در چنان فضا و منظره حزن انگیزی مرور کنم.

 یاد عزیزش گرامی باد.

خطی “خط”دار

این روزها از جانب “خط رسمی” حزب موسوم به “حکمتیست”، خبر تشکیل “دفتر” کردستان اعلام شد. دفتر مذکور در هیچ نقطه کره زمین و حتی در زیر زمین دور افتاده ترین دهات کردستان وجود مادی و فیزیکی ندارد. اما قصد دارند از طریق نشریه “رسمی” اینترنتی “نینا” و در دنیای مجازی، این وظایف را پیش ببرد:

” تقویت کمونیسم، رادیکالیسم وچپ و ارائه افقی روشن و کمونیستی به کارگران و مردم آزادیخواه و تقابل با افقهای بورژوایی و ارتجاعی در کردستان و ایفای نقش دراعتراضات مردم”(از متن اطلاعیه)

اعلامیه دفتر مربوطه کپی “کردستانی” “هم خط” ها است. ورژن “محلی” اعلامیه “تدارک کمونیستی- جنبش سازمانیابی حزب پرولتاریا” با “نشریه رسمی” اینترنتی “امید”. سایت یار “شفیق” دوران “بازشناسی” ها و سپاسگزاری ها در همسوئی های “تئوریک”، مگر نه؟

فکر میکنم بشارت دهندگان افتتاح دفتر کذائی، میدانند که آگاهانه هذیان گفته اند. هدف اما، خام تصور کردن مخاطبین اطلاعیه مذکور نیست. معرفی، و به عبارت دقیق تر لجن مال کردن مجموعه سیستم فکری و دیدگاهی و سیاسی و کمونیستی است که پایه گذار آن در تاریخ معاصر، منصور حکمت است. اینها در صحنه سیاست واقعا همانی هستند که خود تعریف کرده اند: یک “دفتر” در دنیای مجازی و مجموعه ای از “موضع” علیه زمین و زمان. ناظر بی گناه، و عابری که چه بسا سن اش قد ندهد که از تاریخ واقعی کمونیسم ایران سردرآورد، و یا شاید حوصله نکند که برود بخواند، مدام با تابلو “حکمتیسم” و روایات کج و معوج  له و یا علیه عقاید منسوب به منصور حکمت روبرو میشود. روایات از جانب کسانی که زمانی در کنار منصور حکمت بوده اند و با او همراه. و چه تصویری به “زبان ساده”تر از منصور حکمت وقتی که طرف نام محفل خود را “حکمتیست” گذاشته است؟ گرایش و شخصیتی گریزان از مواجهه سیاسی و “نبرد” در دنیای واقعی، مجموعه ای از کلمات قصار و حروف معصوم و بی گناه و ادعاهائی پرطمطراق و توخالی در دنیائی که نه شهامت، نه اشتهای سیاسی و نه پذیرش مسئولیت سیاسی ادعاها قابل پیگیری و رد یابی نیستند.

هیچکس نمیتواند اشخاص و محافلی را که در انزوای “کمونیستی” خود مست و خماراند و در مقابل تمثال خود رژه میروند، بیدار و یا ارشاد کند. منع اینها از بازی با حروف و کلمات و به میان آوردن محک عمل و پراتیک و مسئولیت ادعاها، بی فایده است. دنیای مجازی و کاذب اسمش با خودش است.

مساله واقعی و غیر مجازی تر این است: بالاخره چه وقت قرار است بعد از گذاشتن “نقطه پایان” بر کمونیسم کارگری، سر خط خود بروند؟ میشود محبت کنند و در راه عقاید واقعی خود، منصور حکمت و تاریخ و مبانی کمونیسم کارگری را هزینه نکنند؟ این ناسلامتی اخلاق سیاسی و این “پرنسیپ” دنیای بی مسئولیتی را تا کی با خود حمل میکنند؟

۷ اوت ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

ببخشید، شما؟!

نزدیک به بیست سال است که کسی از چند و چون و هویت واقعی امثال آذرین و رضا مقدم خبری ندارد. اینها در دوره ای به اعتبار شخصیتهای واقعی و سرشناس جنبش کمونیستی ایران، مورد اعتماد بودند. اما پس از پیوستن اینها به جریان دو خرداد، یعنی در فاصله زمانی نزدیک به دو دهه ناقابل، به فعالیت دیگری جز “افشاگری” علیه احزاب و شخصیتهای حقیقی و کمونیستی به کار دیگری مشغول نبوده اند. نزدیک به بیست سال است که هیچکس در سطح اجتماعی، جز آنهائی که تنشان به تن اینها خورده است، و با شناحت بی پرنسیپی هایشان از آنان فاصله گرفته  و در نتیجه حساب خود را جدا کرده اند، کسی از سلامت اخلاقی و سیاسی و “مالی” و ملاک سنجش ادعاهای “خط دار” آنها با کردار و رفتار خودشان در زندگی واقعی، خبر ندارد.

طی این مدت نزدیک به بیست سال، افراد مذکور از نظر انتخاب راه سیاسی “داوطلبانه” “صفوف کمونیسم” را “ترک” کردند و در روز روشن بدون اینکه عرق شرمی بر پیشانی شان بنشیند، با جناحی از رژیم اسلامی رفتند. همان وقتها به همه جنبشهای اجتماعی، از جمله جنبش کارگری، که ریاکارانه سنگ دفاع از آن را به سینه میزنند، فراخوان دادند که “فرصت” شان برای پذیرفتن هژمونی جناحی از رژیم اسلامی، از همان دوره به قدرت رسیدن خاتمی رو به “پایان” است. با اینحال علیرغم شکست دوخردادیون رژیم برای “متعارف” کردن سرمایه داری ایران و تحول اسلام سیاسی به روبنای سیاسی رژیم “سرمایه داران”، اینها به وظیفه پاپوش دوزی و پرونده سازی برای کمونیستها و شخصیتهای حقیقی اپوزیسیون و جنبش کارگری کماکان ادامه داده اند. توجیه این پیگیری خط دیرین حزب توده، یعنی دفاع از جناح “ضدامپریالیست” رژیم اسلامی به بهانه بخش سلطنت طلب “ضد انقلاب مغلوب” و نفرتی که بشریت از رژیم اسرائیل دارد، نباید کسی را فریب بدهد و یا “بدهکار” و ساکت کند. ماجرای افشاگری علیه اسانلو برای گرفتن پول “کثیف” و “حرام” سلطنت طلبان، و بیرون کشیدن “پرونده” همسوئی حزب کمونیست کارگری با “رژیم صهیونیستی اسرائیل”، آنهم از آرشیو مقطعی که این جنابان به میدان دو خرداد اسباب کشی سیاسی کرده و به آن “انتقال” یافته بودند، بسیار نخ نماست. این “پیگیری” در وفاداری به سنت حزب توده  علیرغم ضربات سختی که بر تحزب کمونیسم کارگری وارد شده است، و علیرغم اینکه بدیل سلطنت طلبی در ۱۰۰۰ قدمی قدرت سیاسی در آتیه جامعه ایران نیست، باید جای “تامل” باشد.

اینها دارند فی السبیل اله برای پروژه های “موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی” رژیم اسلامی ماتریال فراهم میکنند. نباید تعجب کرد که در ادامه سریالهای این موسسه، پس از انتشار کتابهای “پژوهشی” در مورد چریکهای فدائی، مجاهدین و حزب توده، به مدارک “از درون” و “افشاگری مستند” خودی های اسبق علیه کمونیسم کارگری، و فعالان کارگری “سلطنت طلب” و “صهیونیست” استناد کنند. این را باید متوجه بود. بخاطر جمع شدن مشتی کارگر پناه عافیت طلب و بی هویت که کارنامه سیاسی شفافی ندارند و از نظر سیاسی و اخلاقی، بی پرنسیپ اند، نباید ساکت بود و مرعوب شد.

۲۱ ژوئیه ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

از این “سنت” در جدل سیاسی باید برحذر بود!

من نوشته کوتاهی در باره استقلال کردستان عراق نوشتم. بسیاری دیگر هم از زوایای گوناگون، چه مخالف و چه مخالف بحثهایشان را طرح کردند. در این میان “مظفر محمدی” مطلبی دارد با عنوان: (سناریوی عراق و مشاورین “چپ” بورژوازی کرد!) که در نوع خود، بویژه از نظر زیر پا گذاشتن ابتدائی ترین موازین نزاکت سیاسی در جدل و اختلاف نظرها، کم نظیر است. به نظر میرسد ایشان اصرار دارد که منظور طرفهای بحث خود را “نفهمد”.

او تکلیف همه را روشن کرده است و این احکام را صادر کرده است:

-”احزاب و جریانات چپ و راست منطقه و کمونیسم بورژوایی ایران که برای استقلال کردستان هل کرده و دست و پای همدیگر را لگد می کنند، همگی مشاور بورژوازی کرد و در راس آن بارزانی شده اند. همه در مورد این که، این پرچم دست بارزانی و دولتهای حامی منطقه ای ش از جمله اسراییل است، سر را زیر برف کرده و خود را به نفهمی می زنند”

 - (“انقلابی” ترین این مشورت ها به بارزانی این است که چرا فرصت را می سوزاند. چرا رفراندوم؟)

 تا جائی که به نوشته من برمیگردد، هر کس که با اندکی تعمق آن را خوانده باشد، با این حکم تحریک میشود که بار دیگر به آن مراجعه کند تا واقعا ببیند آیا خودم را به “نفهمی” زده ام و “مشاور بارزانی” و بورژوازی “کورد” شده ام؟ چه اصراری هست که ایشان علیرغم شناخت چندین ساله ای که از من و مواضع سیاسی ام دارد، سعی میکند بحث من را عمدا نفهمد و با عینک تحریف نمای خود به آن بنگرد؟ چرا نمیتواند “قاطعانه”، “سیاسی”، مستدل و متین موضع “انحرافی” من را بکوبد، اما در عین حال مودب و محترم و با نزاکت و منصف هم باشد؟

 فقط به این دلیل که او به این توهم دچار شده است که مخاطبان او نیز، با موضع سیاسی او عینا همین رفتار را خواهند داشت. یعنی خیلی ساده بیان صریح سیاست مشخص در مورد مساله مورد بحث را در میان آسمان ریسمان بافتن های او گم کنند. اما همین موضع مشخص، اتفاقا بسیار “شفاف” و “غیر مشورتی” است و کمترین جائی برای کج فهمی و سوء تعبیر باقی نگذاشته است. او  در میان گرد و غبار و قیل و قال و پرتاب بی محابای برچسپهای غیر مسئولانه، و مرزبندی با جن و پری، حامل یک موضع سیاسی رندانه است که با جملات خود او لیز خورده است و بر روی کاغذ آورده شده است. در اوضاع سیاسی کنونی عراق، او در پستوی ذهنیت خود در جستجوی یک “نیرو” است. دقت کنید:

 ”این نیرو می تواند بسیج شود و سازمان یابد ویک جبهه نبرد با داعش را سازمان دهد. این نیرو می تواند نیروهای  مسلح دولت مرکزی و دولت اقلیم کردستان را به نبرد با داعش دعوت کند. و تا آنجا که می تواند پیشمرگان و سربازان ارتش را تحت فرماندهی خود در آورد.”

 موضع ایشان طرفداری صریح از رژیم مالکی و ارتش او و جناح حزب الدعوه “شیعیان” عراق است. کشف رابطه بقاء این حکومت با منافع رژیم اسلامی نیاز به تیز هوشی چندانی ندارد. تقلا برای پنهان کردن این موضع فاقد لکنت زبان، بیهوده و البته ناشیانه است. فکر میکنم بهتر است که در درجه اول ایشان از این پس دستکم یک بار دیگر نوشته های خود را قبل از انتشار بخوانند و؛ سپس متوجه باشند که مردم شعور دارند و اگر نوشته ها را “بخوانند”، بالاخره متوجه تفاوتها میشوند.

 ۱۸ ژوئیه ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

در باره استقلال کردستان عراق

این روزها بحث هائی در مورد درستی یا نادرستی استقلال کردستان عراق طرح شده اند. من فعلا از پاسخ ها و نسخه های کلیشه ای صرفنظر میکنم، چرا که فکر میکنم مساله ای که امروز و در شرایط کنونی جامعه عراق به جلو صحنه پرتاب شده است، کمتر ارتباطی با ستم ملی و “حق تعیین سرنوشت ملت کرد” دارد.

 از سناریوهای پشت پرده و پنهان نمیتوان با حدس و گمان سخن به میان آورد. اینکه آیا پیشروی سریع و برق آسای “داعش”، یکی از سناریوهائی باشد که دولت آمریکا برای تغییر آرایش سیاسی جامعه عراق، و بویژه پس از “ناکامی” در تثبیت “حکومت فدرال”، خاصه در دوره نوری المالکی”، در دستور روز گذاشته باشد، یکی از “گمانه زنی” ها است. با اینحال واقعیت این است که بویژه پس از اعلام “خلافت اسلامی” توسط  ”ابوبکر البغدادی” در مسجد “نورالدین” شهر موصل، سخنگویان دولت آمریکا اعلام کردند که “دلیلی” بر غیر واقعی بودن آن تصویر ویدئوئی خلیفه مسلمین را در دست ندارند.

 اما از طرف دیگر همین مقامات آمریکائی نسبت به یک اتفاق واقعی تر، جنجالی تر و بسیار صریح تر، یعنی اعلام خواست استقلال کردستان عراق توسط مسعود بارزانی، خود را به نشنیدن زدند و بر تشکیل یک دولت “فراگیر”، کماکان پای فشردند. جناب خلیفه، ظاهرا در برابر تمام نرمهای سیاسی و حتی علیرغم مخالفت صریح دولتهای منطقه، بدون هیچ “رفراندوم” و وارد شدن به هیچ پروسه “دمکراتیک”، در واقع خود را به عنوان یکی از ستونهای دولت فراگیرموعود، تحمیل کرده است. اتفاقات آتی روشن خواهد کرد که آیا هیاهوی تبلیغاتی دولت آمریکا علیه “اسلام گرایان افراطی” نوعی زدن به جاده خاکی برای رد گم کردن بند و بستهای پنهانی با ائتلاف بعثی ها و بخشی از جریانات “سنی” بوده است یا خیر. اما در هر حال یک واقعیت را از فحوای اظهار نظرهای سیاسی مقامات رسمی آمریکا و “در دستور نبودن” اقدام نظامی علیه “داعش” میتوان تشخیص داد. این جماعت در کشمکش بین جمهوری اسلامی و آمریکا، و نیز بین آمریکا و سوریه و “منافع” آنان در عراق یک وزنه و یک “گروه فشار” اند. در حکومت “فراگیر” موعود، وزن طرفداران رژیم جمهوری اسلامی در عراق، احتمالا با قانع کردن مالکی و حزب الدعوه برای دست کشیدن از سماجت “تمامیت خواهانه”، و نیز تضعیف بیشتر موقعیت “دوستان” رژیم اسلامی در میان نیروهای دولت “اقلیم” کردستان عراق، به مراتب کمتر خواهد بود. تمام سعی و تلاش دولت آمریکا همین است که به “دوستان” خود در حکومت اقلیم بفهماند که تشکیل یک دولت کمتر طرفدار رژیم جمهوری اسلامی، به نفع “کردها” هم هست و آنها در دولت فراگیرموعود بیشتر به حساب می آیند. شاید اگر میراث “کارشکنی” های نوری المالکی در ارسال سهمیه “۱۷ در صدی” حاصل از فروش نفت عراق به حکومت اقلیم ادامه یابد، آنوقت دست مقامات محلی در کردستان عراق را برای استخراج و فروش نفت خام در کردستان باز تر بگذارند. این وعده را دولت آمریکا با توجه به مناسباتی که با دولت ترکیه دارد، میتواند تضمین کند.

 بعلاوه رفراندوم و “مراجعه به آراء عمومی” برای استقلال کردستان عراق، با توجه به ادعاهای دیرین ترکیه بر شهر “نفت خیز” کرکوک، و نیز وجود یک “اقلیت قومی ترکمن” میتواند مشکل ساز باشد و خطر تنش بین ترکیه و دولت اقلیم را دامن بزند. رژیم جمهوری اسلامی هم که بیکار نمینشیند و از طریق “دوستان” خود در میان جریاناتی چون اتحادیه میهنی و گوران( تغییر، جریان وابسته به نوشیروان مصطفی) و خرده فراکسیونهای اسلامی موجود در “پارلمان” فعلی اقلیم کردستان، اهداف خود را تعقیب خواهد کرد.

 طرح رفراندوم و “مراجعه به مردم” از سوی مسعود بارزانی فقط سوزاندن فرصت بود. قدر مسلم این است که در صورت ادامه این وضعیت “بلاتکلیفی” سیاسی و مدنی و حقوقی در کردستان عراق، و در شرایطی که زندگی اقتصادی مردم کردستان به سهمیه ۱۷ درصدی گره خورده و در گروگان توافقنامه دوره پس از جنگ سال ۲۰۰۳ مانده است، مردم کردستان عراق در رفراندوم موعود با اعتماد و اطمینان به یک تصمیم و اراده سیاسی قاطع روبرو نخواهند بود. به احتمال زیاد، با توجه به “خطر” سقوط نفوذ سیاسی اتحادیه میهنی و جریاناتی چون گوران و اسلامی ها  که در این سالها در لابلای شکاف دیرین بین “پارتی” و اتحادیه، یا “جلالی و ملائی” و نیز جاخوش کردن در شکاف بین دولتهای منطقه، به کرسی و صندلی پارلمان اقلیم و “فراکسیون” رسیده اند، طرح رفراندوم، حداقل در مناطق تحت نفوذ این دوایر پاسخ منفی خواهد گرفت. اینها “موجودیت” خود را هم اکنون در “خطر” دیده اند و به همین دلیل است که با غرولند به مخالفت با طرح استقلال کردستان عراق برخاسته اند. تعجب آور نبود که داویر مختلف ناسیونالیسم کرد و بویژه طرفداران “خط” جلال طالبانی، انگار با دورنمای افت و ریزش سیاسی خود، بجای ذوق و شادی از طرح “آرزوهای دیرین ملت کرد” برای استقلال، به عزا نشستند و سکوتی گورستانی در پیش گرفتند. وقتی هم که قدری به استدلالهایشان گوش میدهی، انگار دارند با خط دیرین “مام جلال”(عمو جلال) بیعت میکنند و علیه رهبری “عشیره” بارزانی و مرزبندی ناموسی با ماجرای ۳۱ آب”( ۳۱ اوت سال ۱۹۹۶ که در آن در پی تهاجمات جماعت جلال طالبانی برای تسویه حساب و پاکسازی بارزانی ها و پارتی، مسعود بارزانی  موجودیت” خود را در خطر” دید و دست به دامن ارتش صدام حسین شد)

 نظر شخصی من این است که مسعود بارزانی می بایست بجای حواله دادن مردم به ناکجا آباد رفراندوم و همه پرسی، و بجای تردید و دو دلی و منتظر وزش باد مساعد، بلافاصله پس از کنترل کرکوک، کردستان عراق را به عنوان دولت اعلام میکرد. موکول کردن یک تصمیم و اراده آنهم در فرصتی که تکرار آن تقریبا از محالات است، به رفراندومی با نتایج غیر قابل پیش بینی و پر از ابهام، در واقع یعنی اینکه “نگذارید” مستقل شویم. در اوضاع کنونی جامعه عراق، و در شرایطی که آینده این جامعه هنوز در تخمیر سناریوهای پشت پرده و مرموز است، یک راه سر راست برای تعیین تکلیف سرنوشت مدنی و حقوقی مردم کردستان عراق، اعلام یک دولت مستقل است.

در یک شرایط متفاوت، در اوضاعی که یک دولت بر عراق حاکم است، در اوضاع “متعارف”ی که مردم عراق تحت یک قانون، که شکی نیست حالا حالاها “بورژوائی” خواهد بود، زندگی میکنند، و در شرایطی که ما با یک عراق تکه پاره شده بین انواع جک و جانورهای قومی و قبیله ای و اسلامی روبرو نباشیم، یک راه حل واقعی و متمدنانه برای مردم کردستان، همین رفراندوم است. اما در شرایط فعلی که از شیرازه مدنی جامعه عراق اثری بر جای نمانده است، در منطقه کردستان که امکان مادی پایان دادن به بلاتکلیفی سیاسی و حقوقی فراهم شده است، رفراندوم و تغییر مساله مدنیت و سرنوشت حقوقی جامعه به مساله ملی و ستم ملی، دفع الوقت، غیر سیاسی، و رو برگرداندن از مساله واقعی پیش رو است. یک دولت بورژوائی، و در اینجا حتی آمیخته با عشیره گری در کردستان عراق، بر یک وضعیت انتظار، بلاتکلیف، آویزان و زیر کابوس همیشگی زندگی بی تضمین اقتصادی و گرو گرفته شده در قول و قرارهای یک “حکومت” فروریخته و عملا ناموجود، ارجحیت دارد.

 من شخصا  بسیار علاقمند بودم که نیروی محرکه نجات وضعیت بلاتکلیف در عراق و کردستان عراق، یک جریان و سازمان و تشکل پیشرو و مترقی و سوسیالیست باشد. اما متاسفانه تاریخ را از روی لیست آرزوهای انسانها نمینویسند. گرایش و جریاناتی که در عین اینکه حرف حساب دارند و با لیستی بلند بالا از آرزوهای انسانی، در معادلات کنونی جامعه عراق، شامل کردستان آن نیز، “نیرو” نیستند. مردم، حرف و ادعاهای جریانات سیاسی را در موقعیت و وزن و نیروی سیاسی شان ضرب میکنند. تحلیل های خوب و عمیق و همه جانبه، اما فاقد پشتوانه اجتماعی و فاقد “اراده” برای به عمل در آوردن آنها، انظار مردم عادی را حتی خراش هم نمیدهند. اینجا شاید ما شاهد جلا دادن شمشیرها در دور و تسلسل تکراری و باطل “جنگ مواضع” باشیم، اما قطعا به سرنوشت میلیونها مردم عادی که از سوسیالیستها و سیاستمداران و حزب انقلابی و پیشرو انتظار رهبری جامعه و عبور دادن آن از تندپیچهای خطرناک را دارند، نا مربوط است.

 ۱۰ ژوئیه ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

وسوسه تحجر

اخیرا کتابی به زبان کردی با عنوان “کاک فواد مصطفی سلطانی، کی بود، چه آرمانی داشت و چگونه جان باخت؟” منتشر شده است. این کتاب در واقع پروژه ای بود که دو نفر از برادران رفیق فواد، رضا و حشمت مصطفی سلطانی و خواهر او، ملکه مصطفی سلطانی، در دستور خود گذاشته بودند. در این مجموعه با من نیز گفتگو شده است. من قصد ندارم در این نوشته کوتاه به نقد و بررسی کتاب مذکور و یا اهداف صاحبان آن پروژه بپردازم.

 در این کتاب از جمله با شعیب زکریائی هم مصاحبه شده است. در میان پاسخ های افراد مصاحبه شونده به موضوع “اختلافات” بر سر “اتحادیه دهقانان مریوان”، “تفسیر” شعیب زکریائی از بقیه افراد “هم نظر” کنونی او، از همه حکیمانه تر است. محتوای پاسخ او در این رابطه این است که عده ای در یک “محفل روشنفکر” مخالف تشکیل اتحادیه دهقانان و مسلح شدن آن بودند. تا اینجا شاید نتوان زیاد ایراد گرفت. بالاخره گذشت زمان و سیر “دگر اندیشی” هائی که دامنگیر روشنفکران کمونیست سابقی شده است، باید پس از فروپاشی دیوار برلین، پس از زیر و رو کردن شیرازه مدنیت عراق و پس از ماجرای دوخرداد در ایران، به مهندسی یک “مبداء” در مرزبندی با؛ و نفرت از دوران باورهای مشترک؛ و  نفرین شخصیت های پرچمدار آن سیاستها و تئوریها، بپردازند.

 برای برخی از بازماندگان محافل اولیه کومه له، این مبداء هر اندازه راز آلود، مبهم، غیر مستند، غیر مکتوب و درگوشی و محفلی باشد، انگار کوبنده تر هم هست. تاریخ “کومه له” به ناچار در “کنگره یک” آن محفل و مباحث “بیادماندنی” آن؛ و  دوره کوتاه و مستعجل تشکیل و انحلال سریع “اتحادیه دهقانان مریوان”  یکباره منجمد و مومیائی میشود. چرخ تاریخ از حرکت باز میایستد و مباحث “شیرین” کنگره اول و جدل های “قطبی” پیرامون اتحادیه دهقانان مریوان به افسانه هائی شبیه به “جنگ آخر زمان” و داستان “آفرینش” تغییر منظر میدهند

 در مورد مباحث و آن کنگره اساطیری کومه له بسیاری نوشته اند و گفته اند، از جمله خود همین شعیب زکریائی. و من شخصا نیز با جزئیات بیشتری در زندگی نامه ام به این ماجرا پرداخته ام. تغییر عقیده و حتی تغییر میدان سیاسی، البته “حق” ایشان است. اما او گفته است که “مخالفان” اتحادیه دهقانان، بعدها خواستند که به “قائد و مرشد و رهبر کبیر” خود، یعنی منصور حکمت نشان بدهند که همراهی آنها با سیاستها و تئوری های او، در “انتقاد” و “تخطئه” اتحادیه دهقانان مریوان ”سابقه” دیرین تر داشته است!! و شعیب زکریائی کمترین خراشی به وجدان و اخلاق سیاسی اش وارد نمیشود وقتی که پس از گذشت بیش از ۳۰ سال بگوید آن تقابل، نه یک تقابل بر سر “مشی” و سیاست و تحلیل جامعه، که صف بندی ای بوده است بین ترسوها و عافیت طلبان از یکسو؛ با انقلابیون و فدائیان جان بر کف “زحمتکش کرد در روستا” از سوی دیگر. ادامه مطلب را بخوانید »

پول حلال، پول حرام

سه تن از”فعالین کارگری و زندانی”، رضا شهابی، شاهرخ زمانی و محمد جراحی، در رابطه با دریافت کمک مالی منصور اسانلو از منبعی که صاحبان آن “مرتبط با تشکیلات پهلوی” هستند، حکم و فتوائی صادر کرده اند. گفته اند که آن پولها “آلوده” اند و منشا آنها “خارج از طبقه” است.

به نظر میرسد تمامی خیل “خارج طبقه” ای ها باید با شنیدن و خواندن این فتوای حرام و آلودگی پول به صرف اینکه “حاصل مستقیم عرق جبین در درون طبقه” نیست، بر خود بلرزند و چاره ای جز تسلیم نداشته باشند. چرا که از سوی مراجع “مقدس” صادر شده است. “فعال کارگری” اند و زندانی! کارگر و موقعیت صنفی او را باید پرستش کرد و در مقام قدیسین گذاشت تادر برابر صدور این حکم و فتوای ضد علمی و ضد اجتماعی زبان در کام کشید و ساکت ماند و دم بر نیاورد. و این یکی از معضلات و عقب ماندگیهای جنبش کارگری ایران است. کارگر، کارگر است و هویت صنفی و طبقاتی اش ازلی و جاودانه است. و پول که به تعبیر مارکس، سرمایه است میتواند “کارگری” هم باشد، میتواند اگر از “درون طبقه” آمده باشد، حلال و مشروع و اگر دست خارج طبقه ای به آن بخورد، حرام و مکروه و آلوده باشد!

علیرغم تمام احترامی که برای این “فعالان کارگری” و “زندانی” قائلم، من این حکم و فتوا را بدوی، پوچ و ساده لوحانه و نشانی از تقسیم پول و سرمایه به حلال و حرام، شاهی و اسلامی، مستکبری و مستضعفی میدانم. به نظر من هر کس که با مقدس کردن موقعیت شغلی و صنفی کارگر، در تلاش است که با مراجعه به این موجود “معصوم” تعبیری از سرمایه داری و پول حلال و حرام، پول و سرمایه “کارگری” و “غیر کارگری” و پول و سرمایه “درون طبقه” و ،”خارج از طبقه” بخورد جامعه بدهد، ریگی در کفش دارد.

این گرایش “کارگر پناهی” و صد در صد مدافع سرمایه “ملی و سنتی” و “غیر غربی”،  در پی روایت و تفسیری  کارگری از پول و از سرمایه داری “باوجدان” و “وطنی” و “شرقی” است. همان گرایشی است که حاضر شد برای تامین هزینه صندوق اعتصاب کارگران نفت در دل انقلاب ۵۷ به کیسه حاج آقاها و آخوندهای حجره های “خاطره انگیز” قدیمی چشم بدورد. پول “اصیل” و  مباح و “ذکات در کرده ای” که نه از صنعت “مونتاژ” و “وارداتی و فاسد و کمپرادور” و نه حتی پول خود کارگران که خرج “عرق خوری” و شب نشینی های “فاسد” میشد، در نیامده بودند. پولی  که در راسته بازارهای “سنتی” و ایرانی بجامانده از دوران اساطیری مشروطیت با “اصالت” کامل از گرده کارگرانی که “بدون توقع” شائبه های سادگی “روستائی زحمتکش” را کماکان حفظ کرده بودند، و با “چرتکه” خودمانی حساب میشدند در صندوقچه “مادر بزرگ” چادری و نمازخوان  ذخیره میشدند.

همین جایگاه “ملی”  و “سنتی” و “خودمانی” و “غیر آلوده” منشا پول و سرمایه بود که از نظر سیاسی راه را برای هژمونی جریانات اسلامی بر اعتصابات شکوهمند کارگران شرکت نفت هموار کرد و این طبقه را در برابر “وارداتی” ترین عنصر تاریخ معاصر ایران، خمینی و مشاورین مشکوک و مرموز او در انجمنهای “اسلامی” اروپا و آمریکا خلع سلاح کرد. تکرار سناریو سرمایه داری خوب و بد، پول و سرمایه مباح و غیر حرام صرفا به دلیل مقدس کردن فتوای کسانی که “خودشان” کارگرند، و فعال کارگری، دیگر فاجعه است. در برابر معرکه گیری احضار روح مشروطیت طلبی و مشروعه سازی برای سرمایه داری ایران، با تعزیه گردانی و کارگردانی “کارگری” و دوایر کارگر پناه نباید مرعوب شد.

 ۶ ژوئن ۲۰۱۴

 iraj.farzad@gmail.com

 

پاسخ به یک کامنت

دوستی ناشناس که کامنت خود را به اسم کیومرث امضاء کرده است در مورد آخرین نوشته من- “یک توضیح کوتاه”- اظهار نظری کرده است و من پاسخ کوتاهی به ایشان داده ام. نکات ایشان و پاسخ من را ذیلا میخوانید.

“راستش من تصادفا و از روی پیوندها وارد این سایت شدم. با خواندن این متن فهمیدم که شما از طرفداران منصور حکمت هستید. ولی دلیل این همه عصبانیت را نفهمیدم. مگر چه شده و این فردی که به آن حمله می کنید چکار کرده که شما راآنقدر عصبانی کرده.  در دنیای باورها و سیاست معمولا کسانی که پیرو ادیان آسمانی و پیامبران هستند این طور متعصب وعصبانی می شوند. به نظر من بهتر است آرامش خودتان را حفظ کنید و سر صبر و با منطق جواب این دشمن منصور حکمت را بدهید”

 

با سلام خدمت شما دوست “تصادفی” کیومرث!

 به احتمال زیاد شما علت عصبانیت من از کمپین ترور شخصیت  توسط این بابا را نمیدانید و شاید ادبیات ضد عفونی نشده او را نخوانده اید.

دقت بفرمائید که تخریب و ترور شخصیت جزو حق آزادی بیان هیچکس نیست. اگر  این یارو بهمن شفیق جرات میکرد که همان کمپین ترور شخصیت را نه در فضای مجازی و در وبلاگ شخصی اش، که در یک جلسه حضوری طرح میکرد، خیلی ساده  و با “آرامش” کامل گوش او را میگرفتم و از محل جلسه بیرون میکردم. توجه  داشته باشید که ترور و تخریب شخصیت، زمینه سازی روانی برای ترور فیزیکی است. حالا اینکه شما دفاع از حرمت و حیثیت سیاسی چهره های سرشناس جنبش آزادیخواهانه و سوسیالیستی را به حساب پیروی متعصبانه از ادیان آسمانی میگذارید، جزو حق طبیعی آزادی بیان شماست. زیرا از فحوای کامنت شما به نظر میرسد   متوجه نمود زمخت ترور شخصیت  در نوشته طرف نشده اید و یا شاید اصلا نخوانده اید. در مقابل حدس و گمانتان این بوده است که لابد طرف با صبر و  منطق، هر چند  با لحن بی نزاکت و پرخاشگرانه و لومپن مآب، نظراش را در مورد منصور حکمت گفته است.

 برایتان سلامت آرزو دارم و پیشاپیش نوروز را به شما تبریک میگویم.

ایرج فرزاد

۱۹ مارس ۲۰۱۴  

 

یک توضیح کوتاه

دوستی عزیز، در رابطه با نوشته من(و خط رسمی)، برایم نوشته بود، مقاله “نا لازمی” بود. دلیلش را چنین برای من نوشته بود:

” …فردا یکی خواهد گفت، کورش مدرسی که در صحنه سیاسی  نیست. شاید هم مریض است. هرچی بود اکنون از صحنه سیاست کاملا بیرون رفته است. به او چکار دارید؟ به نظرم درست است که این کار را نکرد.”

 به نظر من این استدلال درست نیست:

آیا نفرت نامه موجودی چون بهمن شفیق علیه “خط” منصور حکمت و کمپین کثیف ترور شخصیت او تصادفی است، یا برعکس دلیلی بر جان سختی منشویسم و کمونیسم غیر سیاسی و غیر پراتیک در جنبش کمونیستی ایران است؟ آیا “سکوت” در برابر انفجار این فاضلاب، و بی محل کردن سیاست و گرایش یک موجود عقده ای در حاشیه “غیر مهم” صحنه سیاست، نشانه فضل و درایت است؟

نباید فراموش کرد که بهمن شفیق دارد با لیچارها و ترور شخصیت منصور حکمت بانک بر می آورد که همان “آدم نامهم” صاحب “نقطه سرخط”، بالاخره در زمانی که “در صحنه سیاست بود” قادر شد که نیمی از حزب کمونیست کارگری و تعدادی از کمونیستهای استخوان خورد کرده این مملکت را به خط خود “تسلیم” کند و با خود همراه. من در مقاله مورد اشاره ام نوشتم، ریشه های آن ضربه بزرگ به کمونیسم کارگری حتی به عنوان صورت مساله، هنوز برسمیت شناخته نشده است. کسی که میگوید موضع “خط رسمی” مهم نیست، چون “الان” خود صاحب تز، صحنه سیاست را ول کرده است، شاید تصرف یک حزب به نام حزب “حکمتیست” را با خط بقایای “منزوی” و “چند پاره شده” منشویسم دو خردادی حادثه مهمی نمیداند؟ سوال من این است که آیا “انشعاب” نیمه مهمی از حزب کمونیست کارگری با پرچم نئودو خردادی، حادثه و اتفاق مهمی در تاریخ کمونیسم ایران هست یا نه؟ اگر آری، بررسی علل و ریشه های آن و بررسی سماجت رسوبات همان گرایش در کمونیسم ایران نیز به همان اندازه مهم است. بسیار روشن است که شکست کمونیسم کارگری  و تحزب آن، تحت “سیاست” هائی ممکن شد. تعداد نه چندان کم و نه چندان کم “با اهمیت”، با هر پوشش و توجیه و یا به هر دلیل “معرفتی” عملا  درست در آن مقطع با آن سیاستها رفتند. اینکه بعد از زلزله خیلی ها مسیرشان را کج کردند(از جمله خود من که از “کنگره اول”- اکتبر ۲۰۰۶- به بعد راهم را جدا کردم) هنوز عمق همراهی آنان را در هنگامه خطر، توجیه و آنان را تبرئه نمیکند. بارها نوشته ام که هدف من یک “انتقاد از خود” عرفانی و یا ساختن یک تصویر از آدمها به عنوان قربانی و یا شهید نمائی نیست. بحث من “فراخوان” به تعمق در آن لحظات بحرانی است.

 با معذرت بسیار از این دوست عزیز، و از همه کسان دیگری چنین باوری دارند، طفره رفتن از واکاوی ریشه های “دیرین” چنان سیاستهائی در کمونیسم ایران و جهان به بهانه “مهم” نبودن افرادی که حامل و نماینده آن سیاستها بوده اند و بودند و “کماکان” هستند، و باز خواهند بود، یعنی خالی کردن میدان برای همان گرایشها ولی با پرسوناژهای دیگر. اوضاع کنونی جهان نشان داده است که نامهم ترین افراد و سادیستی ترین عقاید، اگر به موقع با مبارزه و مقاومت و ایستادگی و انتقاد و تعرض انقلابی پس زده نشوند، میتوانند فاجعه هم بیافرینند.

 iraj.farzad@gmail.com

توضیح بر یک “سوء” برداشت

مصطفی اسد پور در یک “مجادله” با بهمن شفیق، اشاره ای به متن پیاده شده سخنان منصور حکمت در جلسه دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری – ۷ و ۸ ژوئیه ۲۰۰۱- کرده است. او در این باره چنین نوشته است:

“اما خود متن سخنرانی انتشار یافته دارای خطاهای جدی است. متن منتشره تنها بخش اول از دو فایل صوتی است. فرد منتشر کننده با هر قصدی، متن ادیت شده ای را بعنوان اصل مطلب منصورحکمت معرفی میکند. هر کس که بدنبال سخنان منصور حکمت بوده باشد، موظف بود که بخود نوار مراجعه کند و ببیند این اظهارات نه یک سخنرانی منصور حکمت بامحتوای و ساختار منسجم، که در واقع یک بحث مشترک و تبادل نظر است که بقول منصورحکمت “در آن بلند بلند فکر میکند( خط تاکیدهای اول از من و خط تاکید آخر از مصطفی اسد پور است).

  مصطفی اسد پور شروع سخن را چنین آغاز میکند: “بهمن شفیق مرد عاقلی است”.

  من به محتوای جدل مطصفی اسدپور و چگونگی آن نامه  “پر محبت” شفیق به؛ و مالامال از توقع او از “کورش مدرسی”، نمی پردازم. قبلا و در چندین نوشته مفصل به این “بازیابی متقابل” پرداخته ام.

دو نکته را در رابطه با “سوء” برداشت عامدانه مصطفی اسد پور طرح میکنم:

  ۱-  “فرد” منتشر کننده- عاقل یا سفیه – اسم دارد؟ آیا اصلا شما این شبح را که زمانی به تعبیر شما “حمکتیست مشهور” بود، اصلا میشناسید؟

 این “سنت” ریشه در چه دارد؟ رنجش از فاصله گیری من از “خط” حزب ایشان؟ گمنامی و هویت جعلی من که بیش از چهل سال است به نام اصلی خودم فعالیت سیاسی میکنم؟ نه! به نظر من برخلاف تصور “مرسوم” در چنان بحثهای “خودی”، این اشتباه “لپی” نیست و از سر تعصب “فرقه ای” و یا “سکتی” و یا تعلق خاطر شخصی مصطفی اسد پور به کورش مدرسی هم نیست. بگذارید نه از مارکس و لنین و منصور حکمت و نه از هیچ فیلسوف دیگری در تاریخ تمدن بشر نقل قولی نیاورم. این منش “انکار وجود”، سنت طبقات و اقشاری است که در طول تاریخ، به استثنای مقاطع بسیار گذرائی در دوره های انقلابی، بر سرنوشت بشر حاکم بوده اند. نقل کوتاهی از نمودهای “ستم بر زن” و تبعیض علیه زنان را نه در افغانستان و مصر و عراق و سومالی، و نه علیه زنان “اقلیت های قومی و مذهبی و مهاجر و پناهنده” در محلات حاشیه نشین و گتوهای شهرهای اروپا، که در سوئد و علیه زنان جد اندر جد سوئدی را مثال می آورم. به عنوان یکی از تحقیر آمیز ترین وجه “تبعیض” علیه زنان، نه به مبارزات عضو فلان سازمان و یا “محفل کمونیستی” و یا “روشنگری” های استادی که هنوز “درس کاپیتال” اش در دانشگاه دایر است، که به نمودهائی که “سوسیال دمکرات” های سوئد در ستم و تبعیض بر زنان تشخیص داده اند، اشاره میکنم. برای این نوع تحقیرها و تبعیض ها،  نه آماری وجود دارد و نه تفاوت در شاخص لیست حقوق و نسبت توزیع مشاغل بین زنان و مردان: “نفی موجودیت” در متن زندگی. میگویند وقتی کارمند و کارگر و مرئوس زن دارد در رابطه با همان کار اداری و شغلی از “همکار” و یا رئیس مرد اداره سوالی میکند، طرف چندین بار خود را به نشنیدن میزند، پاهایش را با کفش روی میز میگذارد و وانمود میکند که دارد روزنامه میخواند و یا اینکه با تلفن اش ور میرود و کار “مهم” تری دارد. خیلی ساده زن باید متوجه بشود و “حالی” بشود که نفس موجودیت او به عنوان انسان برابر در سیستم حاکم، “فرض” نیست. من راستش از “ایگنور” شدنم توسط مصطفی اسدپور، “یکه” نخوردم. خود مصطفی اسد پور بهتر از هر کس دیگری میداند، که کورش مدرسی استاد این نوع رفتار و سکنات در رابطه با هر شخصیت واقعی، بویژه در دوره هائی است که نفس “رئیس” و “بالا دست” بودن خود را دیگر “فرض” گرفته بود. اگر یادش نرفته باشد و وقتی خود او در مسئولیت تلویزیون بود، تلفنی به من پناه آورد که به کورش مدرسی تذکر بدهم که در “رهنمود های سیاسی”اش ازبکار بردن لحن “مردم خر نشوید” دست بردارد. من در پاسخ گفتم همین مساله را به عنوان یک “پیش از دستور” در یک جلسه دفتر سیاسی طرح کردم، اما من تنها ماندم و بی تاثیر بود.

  ۲- من که  هر دو نوار سخنان منصور حکمت را ضمیمه متن پیاده شده کرده ام. فلسفه اینکه “موظف” بوده ام که آنها را مبنای متن پیاده شده قرار بدهم، نمی فهمم. بعلاوه حتما بحث کورش مدرسی در جنگ علیه  ۥدّر افشانی های حزب کمونیست کارگری بر سر “حق” انتشار آثار منصور حکمت” را یادتان هست؟  آنوقتها خود کورش مدرسی “شاهد” بود که منصور حکمت به آذر ماجدی توصیه کرده بود که “همه آثار”ش را منتشر کند. من که در همان زمان با مصطفی اسد پور در یک “جناح” بودم، نزدیک به دو هزار صفحه آثار منصور حکمت را که با حروف در اندازه واقعی به ۴ هزار صفحه هم بالغ میشد، ادیت و منتشر کردم. چرا اکنون، بهمن شفیق، در متن دیگری و پس از شکست در ماجرای تشکیل فراکسیون دوخردادی در حزب کمونیست کارگری، و پس از انشعاب در همان صف و پس از انشعاب در جمع دو نفره محفل باقیمانده و وقتی دارد به عنوان یک آدم “عاقل” در قله چنان “پیروزیهای درخشان” انزوای سیاسی و تئوریک، هر دو، به کورش “جان” شیرفهم میکند “بین و بین اله ” “خط” کورش مدرسی،  با او یک “نحله” است. و من آدم گمنامی که گویا با یک “نیت” توطئه گرانه یک چند صفحه دیگر از سخنان منصور حکمت را، با یک قصدی “ادیت” کرده ام؟ این عکس بیادماندنی خود در کنار چنان موجودی در بالاترین پله “عقل و خرد” را چگونه توضیح میدهید؟

  ببخشید از صراحت لهجه، عصبانیت “ظاهری” شما از عفونت کلام بهمن شفیق علیه منصور حکمت دلیل دیگری دارد. “کیانوری” درست در لحظاتی که بخش اکثریت فدائی داشتند با حزب توده “هم موضع میشدند” و در تدارک انشعاب، گفته بود: “رفقای فدائی هر اندازه مواضعشان به حزب توده نزدیک تر میشود، لحن شان علیه حزب توده پرخاشگرانه تر است”. فرق در اینجا این است که بهمن شفیق در نامه سرگشاده قبلی به حزب شما و در این نامه مشفقانه به کورش مدرسی، گفته است “تعارف را بگذارید کنار”؛ اگر برای “تئوری” هایم به من “لوح یادبود” میدهید، آن لیچار ها را هم بخشی از وصلت “تئوریک” و سیاسی خودتان و “خط رسمی”تان با من و علیه منصور حکمت بدانید.

 برآشفتگی شما از این است که بهمن شفیق گفته است بده بستان و “قول و قرارها”ئی را که برای “کنار گذاشتن” منصورحکمت “دَرگوشی” و در خفا به او گفته اید و در محفل خود به استعاره و ایما و اشاره و متلک و زخم زبان و تحقیر و اهانت به اطرافیان مزمزه کرده اید، علنی کنید. خشم شما این است که بهمن شفیق “قصد” واقعی و درونی شما را کمی “زودتر” و “نا بهنگام” و البته بی پرده تر بیان کرده است. از این نظر درست است، حق با شماست،  بهمن شفیق “مرد عاقلی” است!

  iraj.farzad@gmail.com

۵ فوریه ۲۰۱۴