Wordpress Themes

حقیقت فقط در “سرزمین” من

آقای بهرام خراسانی در نوشته خود با عنوان: “جنبش پورشه سوارها و حسرت درشکه سواری”، ظاهرا نوشته من را با عنوان: “توپخانه جنبش پورشه سوارها”، نقد کرده است. این هر دو نوشته در سایت “اخبار روز” انتشار یافتند. نگاهی اجمالی به این نقد، اما، نشان میدهد که ایشان سعی کرده است که در فهم محتوای نوشته من، به تجاهل روی آورد. مدخل بحث را با انتساب “دشنام گوئی” من در نوشته ام، شروع کرده است. و من هر اندازه نوشته ام را مرور کردم، به “دشنام” برنخوردم. قدری دقت در نقد ایشان، من را متوجه کرد که منظور او از “دشنام” چه بوده است. از نظر او نام کسی به اسم محمد قوچانی را در گیومه گذاشتن، و نیز “خط بطلان کشیدن بر روی همه پژوهشهای تاریخی در نهادهای جمهوری اسلامی”، از آن نوع دشنامها است. برای او، محمد قوچانی، که افتخار عضویت در “شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی” را دارد، و از قلم زنان در نشریه “مجله اسلامی بانوان” و زیر نظر “فاطمه کروبی” و داماد “عمادالدین باقی”،  از “بزرگان” است. ادامه مطلب را بخوانید »

توپخانه “جنبش پورشه سوار”ها

در ایران تحت حاکمیت اختناق اسلامی، نشریات و جُنگ و فصلنامه و کتابهای “پژوهشی” زیادی منتشر میشوند. یکی از این ماهنامه ها، “مهرنامه” نام دارد به سردبیری کسی به اسم محمد قوچانی. شاید فقط نگاهی اجمالی به یک شماره این ماهنامه کفایت کند تا فلسفه پلاتفرم مشترک تمامی چنان نشریات و کتب تحقیقی را یکجا شناسائی کرد.

شماره ۴۲ مهرنامه، عناوین خاص خود را دارد. اما بعد از صفحه روی جلد و قبل از فهرست، یک آگهی تجاری برای یک شرکت اقتصادی درج شده است با شماره تلفن دفاتر تهران و دوبی و با تاریخ تاسیس ۱۳۲۹. شاید چنین تعبیر شود که درج آن آگهی، میخواهد عدم وابستگی مالی دست اندرکاران نشریه به نهادهای سرّی و علنی حکومتی را برجسته کند. میخواهند بگویند آن سیاستها، بویژه نفرت پراکنی، علیه چپ و مارکسیسم و افکار پیشرو و سکولار، از طرف شرکتهای غیر دولتی، اسپانسور دارد.

  ادامه مطلب را بخوانید »

جعل و کلاهبرداری سیاسی، “تاریخ” ندارد

تناقض در خود

جناح رسمی حزب “نقطه سرخط”، که زعامت آن کماکان بر عهده رهبر در سایه و مستعفی آن، کورش مدرسی، است، یک مژده به “نسل جوان” داده است. این جماعت چنین نوشته اند:

 ” در دسترس قرار دادن کل تاریخ جنبش خود را یکی از وظایف رهبری حزب میداند. در پاسخ به این وظیفه٬ صفحه جدید و ویژه ای در سایت حزب طراحی شده است و تمام این تاریخ ٬ از آرشیو منابع مکتوب و نوشتاری تا صوتی و تصویری٬  در دسترس همگان قرار میگیرد”.

 اما این زحمت و مجاهدت برای مستند کردن این “رگه فکری”، زیادی و ناشیانه قالب کردن پیرات کپی است. تقلب و جعل و دغل کاری، “مدرک” و سند نمیخواهد. بعلاوه این رگه فکری فی الحال نوشته شده و به ثبت رسیده است. این بخشی از نامه روشنفکر مذبذب مکتب منشویسم دو خردادی و جامعه مدنی چی معروف، به زعیم مذکور است:

  ادامه مطلب را بخوانید »

حیف نادر بکتاش

در دوره ای که منشویسم خود ویژه ایرانی، تحرک جناحی از رژیم اسلامی را برای بقاء و متعارف کردن اسلام سیاسی در هوا قاپید و زیر توجیه جامعه مدنی، مناسک تکفیر کمونیسم انقلابی و تحزب کمونیستی و جنبش استععفا از انقلابیگری و سرنگونی طلبی را  بر پا کردند و سپس به فاصله کوتاهی با “حفظ مواضع” پراکنده شدند و متفرق؛

در دوره ای که تعدادی نه چندان کم از درون یک حزب کمونیست کارگری، با ماسک یک کارگر پناهی دروغین، پیوستن شان را به آن مناسک برائت از “خشونت” و سرنگونی طلبی و راه “غیر متمدنانه” بزیر کشیدن هیولای اسلام سیاسی در ایران، نشانه درایت و عقل تعریف کردند؛ نادر بکتاش، با ظرافت و دقت، شیوا، نکته سنج و طنز پر معنی و صریح و بی تعارف، با قلمش در سنگر دفاع از کمونیسم انقلابی محکم ایستاد. این نقطه اوج زندگی سیاسی نادر، مستقل و صرفنظر از اینکه پس از آن دوران در مصاف با ناملایمات و تنهائی و دیپرسیون در برابر چه مشکلاتی قرار گرفت که به او آسیب رساند، به عنوان وجه مشخصه یک انقلابی شریف در داستان زندگی و کاریر سیاسی اش  حک شد. آن نادر بکتاش نگهبان سنگر دفاع از شرافت انقلابی و وفاداری به کمونیسم، در تاریخ مبارزات  سیاسی و ادبی اش. ماندگار شد. نام او بخاطر نبرد در آن دوره سخت و بخاطر مقاومت در برابر هجوم و شبیخون وادادگان و نادمین سیاسی به  کمونیسم خلاف جریان، با عزت و احترام در خاطره ام ثیت شده است.

 حیف شد واقعا، حیف نادر!

 دوم ژوئیه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

براستی که اینها “عاقل” اند

“ریچارد داوکینز” پروفسور برجسته بیولوژی، در بسیاری از کتابها و سخنرانی های خود، ریشه توهم و هذیان را در مکانیسمهای پیچیده مغز و یا فعال و انفعالاتی که بر اثر تاثیرات جهان خارج بر مغز ایجاد میشوند، دانسته است. مثال بسیار گویای او، همان حکایت “شمع و پروانه” و یا به عبارت دقیقتر، پروانه بید و شمع است. ضرب المثل شده است که این گویا در “طبیعت” بید است که بویژه در تاریکی خود را به شعله شمع برساند که “بسوزد”. حال آنکه این اتفاق بظاهر طبیعی و “قاعده” زندگی و مرگ جانسوز و “عاشقانه” بید، جز کسر بسیار ناچیزی از تعداد به مراتب بیشتر بیدها که بسوی نور ماه در پروازند، و ناشی از خطای ذهن و توهم آن تعداد معدود و “پندار” مرگبار  آن بیچاره ها نیست. اکثریت قریب به اتفاق پروانه بید، در شبهای مهتاب بسوی نور ماه به پرواز در میآیند. اما، تعداد خیلی کمی، راه گم میکنند و در تشخیص نور ماه، “فریب” نور شمعی را میخورند که شیخی و یا احتمالا عاشقی بیدار و ناکام، برافروخته اند که یا دعایشان را بخوانند و یا سوز دل یار را در آن خلوتگاه، و در هجران تنهائی زمزمه کنند.

ادامه مطلب را بخوانید »

خطر بیخ گوشمان است

شاید همه به نحوی در جریان ماجرای مرگ “مشکوک” فریناز خسروی در مهاباد قرار گرفته باشند. این مساله که واکنش مردم خشمگین که به آتش کشیدن بخشی از “هتل تارا” انجامید، از احتمال و یا حتی “شایعه” یک اقدام به تجاوز جنسی توسط یک مامور امنیتی نشات گرفته باشد، به نظر “طبیعی” میآید. با اینحال هر دو حزب دمکرات کردستان، که ریشه شکل گیری خود را در مهاباد و در دوره “جمهوری جوانمرگ پیشوا قاضی محمد” تعریف کرده اند، اعلام کرده اند که آنها در فراخوان مردم و مشخصا دست زدن آنان به اقدام “خشونت آمیز” مذکور، هیچ نقشی نداشته اند و حرکت مردم “خود جوش” بوده است. اما در گوشه ای دیگر و در دهات اطراف شهر بانه، تفنگچی های پژاک و “کودار” آنها، با قتل یک سرباز محلی و یک نفر از افراد نیروهای انتظامی رژیم، اعلام کردند که “انتقام” خون “خواهر کُرد” خود را گرفتند.

حقیقت این است که پژاک و کودار، سازمان و حزبی معتبر و جوشیده از متن مبارزه مردم کردستان ایران نیستند و دنبالچه و زائده پ.ک.ک میباشند. بطور هدفمند و با همراهی نهادهای وزارت اطلاعات همواره تلاش کرده اند، زیر پای سازمانهای واقعی، از چپ و راست، ناسیونالیست و سوسیالیست، کومه له و دمکرات، را خالی کنند تا آنان را به “سازش” و “اردوگاه نشینی” و یا حتی “مشکوک” متهم و خود را نماینده انحصاری “کردستان شرقی”(یعنی کردستان ایران) در “شاخ”(کوه)، قالب کنند و یا قالبشان کنند. با علم به این زمینه، حرکت انتقامجویانه و “خون خواهانه” آنها در اطراف بانه، علاوه بر یک دخالتگری خیره سرانه در قلمروی که به اینها نامربوط است، یک ماجراجوئی و یک حرکت هدفمند دیگر- و البته این بار بسیار “بو دار”تر- است. هدف سیاسی جریانات و سکتها و فرقه های قوم پرست، تصویر سازی از مبارزات مردم ایران و از جمله مردم کردستان، در متن یک انتقامجوئی و “قصاص” قومی- عشیرتی- ایلیاتی است.

خطر، عمدتا آنجا برجسته تر است که چنین حرکاتی را در متن اوضاع و احوال و شرایطی که جمهوری اسلامی در آن هست، قرار بدهیم. واقعیت این است که رژیم اسلامی از هر نظر درگیر “معضل بقاء” است. من قبلا هم بارها نوشته ام که سرنوشت رژیم اسلامی بیشتر به سرنوشت بلوک شوروی سابق شبیه است. دیوارهای “بلوک اسلام سیاسی”، دارند ترک بر میدارند. اما، همانطور که در جریان و حین فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، جریانات قومی و ارتش های “آزادیبخش” پاکسازی قومی، به فعالین عرصه و نقطه اتکاء غرب و ناتو برای به سرانجام رساندن سقوط “دیکتاتوری کمونیستی” تبدیل شدند و پس از رسیدن به مقصد، با مشکلات و دردسرهای زیاد توانستند آن جریانات قومی مذهبی را “مرخص” کنند، اما اثرات مخرب اینها و تا “اعاده دمکراسی” و پس از آن و تاکنون در تمامی کشورهای قطب شوروی سابق، هنوز فقط وحشت و کابوس را در اذهان تداعی میکند. به باور من عملیات “انتقامجویانه” فرقه و سکت پژاک و “کودار”، از این دست و در راستای چنان سناریوهائی است. علاوه بر چنین نیروهای “خودسر” که خارج از کنترل مردم اند، ما با وحشت تمام جریانات جنایتکاران “داعش” را هم در اوضاع نابسامان و آشفته منطقه میبینیم که سیر شکل گیری و فعال شدن بطاهر “ناگهانی” اینها را  بدون کمک و یاریهای پنهان دولتهای منطقه و دوایر جاسوسی غرب و حتی اسرائیل نمیتوان انکار کرد. داعش نمونه برجسته “اکتیو” شدن چنین جریانات “مرموز” در اوضاع بهم ریخته و آشفته است. این خطر، یعنی مهندسی هویت متعصب و فالانژ قومی و اتنیکی و تعبیر “حس” انتقامجوئی کور برای مبارزات مردم ایران و کردستان را باید در چنین زمینه ای در نظر گرفت و به آن بسیار حساس بود.

هیچ نباید تردید کرد که در دوره ریزش و سقوط رژیم اسلامی، بخشی از لایه های سپاهی و امنیتی و بسیج آن، برای “بقاء” هم بوده باشد، تغییر چهره میدهند و سعی خواهند کرد در آن شرایط خود را با “موج” همراه کنند و “تجارب” خود را در خدمت خلاصی از حکومت توتالیتر “ملایان” و “جناح تندرو” اسلامی قرار بدهند. در چنان شرایطی، که بسیار محتمل است، یک همسوئی بین آن لایه های فاصله گرفته از رژیم اسلامی و این نوع ذهنیت کور و انتقامجو و در عین حال متعصب در تعلق به قوم و تیره و عشیره ایجاد خواهد شد. مگر نه این است که پژاک و کودار در شرایط فعلی به قیمت هر ماجراجوئی و بی مسئولیتی هم که باشد، “اعدامی” و “زندانی کرد” را به عنوان “شهدا”ی یک سازمان و تشکیلات “مبارز”، اما تماما قومی  برای میداندار شدن و تنگ کردن عرصه بر سازمانها و احزاب سیاسی واقعی کردستان به شناسنامه و تاریخ خود اضافه میکند؟ آنوقت آیا تصور اینکه از میان لایه های نظامی و سپاهی رژیم اسلامی، و پس از ریزش دیوار بلوک اسلام سیاسی با اثتلاف و اتحاد  آنها با عناصری از میان چنین ارتش های “آزادیبخش اقلیت های مذهبی و اتنیکی” از زیر هر لجن، رئیس جمهور و  مقام حکومت قوم مهندسی شود، واقعا دشوار است؟

حرکت انتقامجویانه و ظاهرا “کور”، اما دقیقا طرح شده در چنین سناریو سیاه را، باید بسیار با حساسیت و احساس مسئولیت در نظر گرفت.

زنهار که نیروهای پیشرو و سکولار و مدافع مدنیت جامعه ایران، با توجیه همراهی با ملیتها و قومهای تحت ستم و اقلیت های دینی و مذهبی و یا “تنوع فرهنگی” در جامعه “کثیرالمله” ایران، نسبت به چنین خطر مرگبار و عاملان رنگارنگ سناریو براه انداختن جنگ پاکسازیهای قومی و مذهبی، به بی تفاوتی سیاسی گرفتار آیند. خطر را دیگر، از مناطق “دور” بالکان و در متن اخبار و تصاویر تلویزیونها نمیخوانیم و نظاره گر نیستیم. درب منزلمان آمده است و بیخ گوشمان وعده مرگ و ویرانی و تکه پاره کردن شیرازه مدنی جامعه را زمزمه میکند.

 ۱۶ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

فقط کمی متانت

کسی به نام “مسعود میرخود” علیه نوشته من: “افسانه تسلیم”، “مطلب”ی نوشته است. چند جمله از متن ایشان را ملاحظه میکنید:

“روی سخن باذرّیه فکر فجیعی است که تا کمر در خونزار کردارهایش فروست”…

“تنها یک فکر مفلوج و عملا مخدوم “تسلیم” است که هنوز میکوشد اندام فراخ و وجیه “مقاومت” را همواره و فقط در پوکه ی یک فشنگ جا دهد. ”….

“شما که فجیعت و هزیمت اینگونه “دست به اسلحه بردن ها” را در بقچه ی خود دارید باید خوب بدانید که در چرخه ی این تفکر بیمار و فضیح”….

این نه بحث است و نه جدل و نه “انتقاد”. فوران خشم ناشی از یک “پیشداوری” قوام گرفته نه از نوشته کوتاه من، که از تصویر کاذبی است که خود ایشان، عمدا یا سهوا، در باره فاکت و حقیقت مسببین “دست بردن به اسلحه”، چه در دوره سلطنت و چه از همان آغاز به قدرت رسیدن جریانات اسلامی، مهندسی کرده است. در دوره قدرت گرفتن جریانات اسلامی، ایشان ترجیح داده است از بحث و استدلال مستند تماما فاصله بگیرد تا در صدور اتهام “محاربه” علیه امثال من در کردستان، “سانتی مانتال”تر به نظر آیند. خیر جناب میرخود! این جریانات اسلامی و مکتب قرآن و “ملاحسنی” و لات و لومپنهای ناسیونالیسم کُرد و سنت “کیش اسلحه” آنها بودند که در قارنا و قلاتان و مریوان و سنندج و بوکان فتوای قتل صادر کردند و مبارزان سازمان “پیکار” را سر بُریدند و جنگ ایذائی علیه کومه له کمونیست را رسما و در یک مصوبه حزبی به یک “جنگ سراسری” کش دادند. “احتمالا” خبر ندارید که این کومه له بود، که من آن زمان عضو رهبری بودم، که پس از درهم شکستن آن تعرض نظامی، “یک طرفه” اعلام آتس بس کرد و حزب دمکرات هیچگاه، از جمله تاکنون “رسما” ختم جنگ را اعلام نکرد؟ “لابد” شنیده اید که این خمینی بود که از خود “انتقاد” کرد که میبایست از همان روز اول همه “روزنامه های فاسد” را می بستند و “چند هزار نفر” را بالای دار میبردند. این خمینی بود علیه مردم کردستان فرمان “جهاد” و لشکرکشی صادر کرد. امثال من به “فکر فجیع” سازماندهی مقاومت مدنی، کوچ از شهر بخاطر جلوگیری از کشتار مردم و “راهپیمائی مسالمت آمیز” در برابر تحریکات اوباشان اسلامی تازه به قدرت رسیده، افتادند. شما حق “دفاع از خود” و “صیانت نفس و حیات” را که در قوانین کشور “امپریالیستی” چون آمریکا  اگر به “خشونت” و قتل هم منجر شود “مشروع” میدانند، “جنائی” و در باب “قصاص” نوشته اید. سنگر گرفتن تان پشت ” وجدان تاریخی و خرد پر وجوه علمی”، آنهم درست آنجا که طبقات فرودست و سرکوب شدگان و ستمدیدگان “مجبور” شده اند که در برابر تهاجم و توحش و تاراج و غارت و “تجاوز” قدرتها و دولتهای حاکم و “تا دندان مسلح” به “مقاومت” روی آورند، یا حتی به “خودکشی” دست بزنند، زیادی ناشیانه است. من با چنین کسی که در خوش بینانه ترین حالت با فاکت و حقیقتهای تاریخی آشنا نیست، و یا با علم به آنها علنا و آگاهانه، بخاطر هر منفعت سیاسی و غیر سیاسی، و احتمالا تزکیه نفس و “انتقاد از خود” و تسویه حساب با “گذشته انقلابی” و رویکرد “قهرآمیز” خود، آنها را وارونه جلوه میدهد، حرفی برای “روشنگری” ندارم. من با کسی که ابتدائی ترین اصول و پرنسیپ موازین اخلاق سیاسی در بحث و دیالوگ و اختلاف و تفابل نظر و مواضع را با ادبیاتی چنین نازل و ارزان و چنین شیفته  سنت “فتوا” علیه “دگراندیشان”، زیر پا گذاشته است، بحثی ندارم. در مواجهه با چنین کسی که هنوز در گیر “تزلزل” درون است، اما رو به “بیرون” و جامعه، این چنین “قاطع” و بی ملاحظه و بی نزاکت است، فقط منتظر میمانم که ایام “بازگشت به خویش” اش و پایان دوره تب و تاب و “هیجان” و خودزنی هایش، فرا برسند.

جناب میرخود!

میتوانستید یک “لیبرال” متین و خونسرد مخالف سرسخت “قهر”، و اینجا که به موضع واقعی و حرف دل شما در میان سیل آن “پاپوش دوزی” برای امثال من مربوط است، مخالف “سیاسی” دست زدن به “قهر” از جانب “پائینی”ها باشید. این موجب میشد که نه من، که دستکم بخشی از مخاطبین نوشته تان را متوجه کنید که در میان آن جملات پر از اهانت و دشنام و افترا علیه شخص من و حرمت سیاسی ام، “بالاخره” حرف حساب شما چیست؟ ما، “کسانی که در کردستان”، در برابر حکومت اوباش اسلامی “افسانه مقاومت” خلق کردیم، و من یکی هنوز هم آن را از صفحات پر افتخار زندگی خود ارزیابی میکنم، زندگی مان را سر راه نگذاشته ایم که کسانی پشیمان از رویکرد “انقلابی” و “خشونت طلب” خود در گذشته؛ و آه و اسف از سقط شدن “شکوفا سازی رژیم اسلامی”، برای تسکین روحی خویش،  بتواند به آن تی پا بزند.

۱۱ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

حقیقت ساده است

در سایت “اخبار روز”، مطلبی خواندم با عنوان: “در وصف نسلی که از اتوپیا آغاز کرد و به نوستالژی رسید” به قلم حمید آقائی.

آن نوشته به گمان نویسنده آن میخواهد دو موضع متناقض را با اشاراتی به پیشینه رمانتیسم در دوران پس از انقلاب کبیر فرانسه در مقابل یکدیگر قرار بدهد: “تفکرات نوستاژیک نسبت به گذشته و یا احساسات رمانتیک نسبت به آینده” در یک سو؛ و “برخورد متین و صبورانه با شرایط موجود”، از سوی دیگر.

شبیه سازی بین علی شریعتی و بیژن جزنی توسط ایشان که هر دو بزعم او شیفته احساساتی “آرمان شهری” خود بودند، برعکس تمایل او که شاید خواسته است، “بیطرف” و “آکادمیک” به نظر آید، اتفاقا در محتوای جهت گیری راست روانه، “جانبدار”؛ و از منظر حقیقتهای تاریخی مصافهای “آرمانی” بین چپ و راست، بین ترقی خواهی و ارتجاع اسلامی و مذهبی، غیر منصفانه، غیرعلمی و نا رواست.

جوهر موضع آقای حمید آقائی به همان سادگی دو جمله نقل شده از نوشته نسبتا مفصل و “تحلیلی” ایشان است. من فکر میکنم که انسان زنده، برای عکس العمل به شرایطی که در آن قرار دارد و یا به آن محکوم شده است، نیاز چندانی حتی به “غور” و “تفکر” ندارد. نمیدانم “اسپارتاکوس” چه احساسی “رمانتیک” نسبت به آینده داشت آن هنگام که به شورشی دست زد که میدانست در آن “شکست” میخورد و او را به صلیب خواهند کشید؟ اما همه ما میدانیم که آن “قهرمانی” مبنای “نوستالژیک” جنبشهائی شد که برچیده شدن بساط برده داری را “ممکن” و “عملی” میدانستند. همان مردم “عادی” از کسانی چون بیژن جزنی و همایون کتیرائی و … که “با شرایط موجود” برخورد “صبورانه” نکردند، درس گرفتند که بزیر کشیدن حکومت خفقان آریامهری و حکومت شکنجه و تیر باران، “ممکن” است. درست است که تاریخ را همین مردم عادی رقم میزنند و نه قهرمانان. اما تغییر اوضاع، بویژه در شرایط سلطه خفقان و استبداد و ارتجاع و فاشیسم، بدون “فداکاری” و “قهرمانی” فردی و جمعی ممکن نیست.

جهت اطلاع آقای حمید آقائی بگویم که من به سنت فکری بیژن جزنی و همایون کتیرائی تعلق ندارم. اما یک خاطره را از همایون کتیرائی و برخورد او با “شرایط موجود” نقل میکنم که به من، که معتقدم که مردم در مبارزه خود به یک حزب سیاسی و انقلابی و پیشتار  و “سرکش” نیاز دارند، اتفاقا در راستای همان موضع ام، قوت قلب داد و کماکان “موضع” من هم در رابطه “با شرایط موجود” نیز هست. هنوز هم اعتقاد دارم که از حزب سیاسی و انقلابی و “مارکسی” و “لنینی” مورد نظر من، پس از فروپاشی دیوار برلین و  سرمایه داری دولتی، میتوان تعبیری “امروزی” و به روایت اصلی آن در “مانیفست” و “کاپیتال” و “چه باید کرد” انجام داد. هنوز هم فکر میکنم در جامعه ایران، علیرغم سنت های دیرین اسلامی، و هراس نخبگان سیاسی و ادبی جامعه و “ناسیونالیسم چپ” از “غرب زدگی”؛ “نه” گفتن به استبداد اسلام سیاسی و تشکیل حزبی سیاسی به اتکاء چنان روحیات و اراده “سازش ناپذیر”، تنها روزنه رهائی واقعی است.

همایون کتیرائی در دوره های زندانی بودن من در زمان شاه، به “قهرمان مقاومت” در برابر سربازجویان بیرحمی چون”ناصری” (عضدی) و “عطا پور”(حسین زاده) معروف بود. تلاشهای حسین زاده برای خورد کردن روحیه او و وادار کردنش به “متانت”، یکی پس از دیگری به شکست کشیده شدند. در آخرین “جیره”های شلاق، و قبل از تیرباران کتیرائی و یارانش در گروه “آرمان خلق”، وقتی حسین زاده مقاومت سرسختانه همایون را دید، کابل برق را از دستش به زمین رها کرد و رو به همایون طوری که او بشنود با یک فحش رکیک به فرح “شهبانو” گفت: “این هم شغل است که ما داریم”؟  و این ناقل و حامل یک پیام بود: اگر حسین زاده شکنجه گر بیرحم و بدنام ساواک، در اوج اقتدار رژیم اعلیحضرت در برابر “روحیه سرکش” و “قهرمان” کتیرائی اسیر و دست و پا در زنجیر و با بدن آش و لاش، “شکست” خود را از “مقاومت” اعلام کرد، مبارزه برای بزیر کشیدن رژیم شکنجه گران شاهنشاهی و میراث داران اسلامی آنها که قتل عامهای سیاسی را بسیار علنی تر و  وسیع تر در میادین خیابانها و تحت فرماندهی شکنجه گران به مراتب بی رحم تری چون خلخالی و لاجوردی و مرتضوی و …سازمان داده است، نیز “ممکن” است. تفاوت این است که در “شرایط موجود” و در مصاف با رژیم جنایتکاران اسلام سیاسی، آن قهرمانیها و نبردها در برابر فرمان هجوم و لشکر کشی باید از ابعاد مقاومت و فداکاری و سرسختی و شجاعت فردی و محدود و محلی بسیار فراتر بروند و در یک حزب سیاسی فراگیر و انقلابی و جنبش “خلاف جریان”- و البته “متین” و “فکور” و مورد حمایت و احترام مردم- متبلور شوند. آری میتوان با نوستالژی ایستادگی های جامعه و “قهرمانیها” و “ناصبوری”های فردی و جمعی شهروندان، در برابر حکومت سپاهی و امنیتی اوباش اسلامی و سی و پنج سال قتل و اعدام های زنجیره ای و دسته جمعی، مرعوب نشد و امید به پیروزی انسانیت را در قلبها زنده نگاه داشت.

 حمید آقائی سعی کرده است این “حقیقت ساده” را در لابلای ابر و دود یک بحث کشاف و ظاهرا “آکادمیک” در باره رُمانتیسم و نوستالژی و آرمان شهری، راز آلود و مه آلود سازد.

 ۷ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

“افسانه” تسلیم

فرخ نگهدار، در گفتگو با اخبار روز، با عنوان: “دلم میخواست مثل بیژن باشم”، چنین گفته است:

” برای من بسیار سهل است که باور کنم که اگر بیژن بود به توسل به قهر علیه حکومت برخاسته از انقلاب دست نمی زد.”

شاید همه ما با “افسانه ال سید”*، به عنوان یکی از نمونه های برجسته یک “سنت” آشنائی داریم، احتمالا کتابش را خوانده ایم و فیلم آن را هم دیده ایم.

“ظاهرا” چنین به نظر می رسد که فرخ نگهدار “گویا “دارد یاد بیژن جزنی را در ایام همزمان با چهلمین سال جان باختن او، که بطور جنایتکارانه ای کت بسته و چشم بسته توسط ساواک در تپه های زندان “اوین” به رگبار بسته شد، گرامی میدارد. از قرار، قصد این است که “موضع” و “سیاست”های بیژن “به روز” شوند تا “وفاداری” به آنها کمترین تردید نسبت به موضع” روز” خود فرخ نگهدار را از اذهان پاک کند. او، اما، برعکس افسانه ال سید، و برعکس ادعای دروغین، در واقع بیژن جزنی را “به جای” خود گذاشته است. او برعکس مردمی که تصویر قهرمانان دوره سختی های خود را بزرگ میکنند، تا بار سنگین خفّت و خواری و نا امیدی ناشی از سلطه خفقان و ارتجاع و سیاهی را، قدری تسکین بدهند، نفس قهرمانی، نفس “اندیشیدن” به مقاومت، نفس دست بردن به اسلحه در برابر دشمنی به مراتب مسلح تر و بی رحم و بی ملاحظه تر را به تمسخر میگیرد. فرخ نگهدار سرسختی امثال بیژن جزنی را در آن دوره اختناق آریامهری تحقیر میکند، تا از “ناقهرمانی”خود و از موضع “شکوفا سازی جمهوری اسلامی” از همان ابتدا و تاکنون “افسانه”پردازی کند.

جناب فرخ نگهدار، “اشتباه لپی” مرتکب نشده است. میداند که خود او، یکه و تنها “صاحب امتیاز” موضع “شکوفا سازی جمهوری اسلامی” است، و “اکثریت” کادرهای رهبری در صفوف اکثریت، یکی پس از دیگری سعی کرده اند، خود را از آن “اتهام” بر “سنت فدائی” مُبّرا کنند. اما هدف در این اعلام برائت هر چه بوده است، واقعیت این است که دورنما و چشم انداز جمهوری اسلامی، بهیچوجه “شکوفا” نیست. این رژیم در سراشیبی سقوط  و فروپاشی است. مردم بار دیگر تصاویر چهره های افسانه ای و رزمندگان مقاومت در برابر اختناق و سرکوب و جنایت را بالا خواهند برد.

اما، “خشونت گریز” سانتی مانتال و منجمد در سیاست دوران “هزیمت”، به عبث در تک و تا است که به این آرزوی موهوم جان و دل سپرده است که در آن دوره های “بیداری” و سقوط ارتجاع اسلامی، گویا مردم”دلشان میخواهد”، تصویر بیژن جزنی ها، در سایه  فرخ نگهدارها بر ذهن صفوف اعتراض جامعه ای خشمگین و بپاخاسته، نقش ببندد.

۲۴ آوریل ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

———————————

 *. ال سید که فرماندهی چندین نبرد پیروزمند در جنگ علیه “مورها”  و غارت و چپاول اسپانیا توسط آنان را برعهده داشت، در ۱۰ ژولای ۱۰۹۹ در نبرد با مورها در “والنسیا” کشته شد.  اما طبق روایات افسانه ای، همسر او، جسد او را مسلح به کلاه خود و رزه و نیزه، سوار بر اسب معروف او، باربیکا، کرد و به میدان جنگ والنسیا فرستاد. مورها، طبق این افسانه، با مشاهده ال سید، فرار کردند.

انکار و بایکوت حقیقت

روز ۱۳ فروردین امسال، ابراهیم علیزاده در نشستی که با دانشجویان بخش علوم سیاسی دانشگاه سلیمانیه عراق داشته است، به بررسی زمینه های تاریخ “تشکیل حزب کمونیست ایران”، پرداخته است.

 او میگوید که تصمیم “کومەله” برای تشکیل حزب کمونیست ایران در کنگره دوم آن سازمان، فروردین ۱۳۶۰- آوریل ۱۹۸۱- گرفته شد. این درست، اما، اضافه میکند که همزمان “کنفرانس وحدت” بین سازمانهای موسوم به “خط سه” در جریان بود و در ادامه نمایندگان آن کنفرانس وحدت با کومه له دور هم جمع شدند و در “کنگره موسس حزب کمونیست ایران”، حزب کمونیست ایران را تشکیل دادند!

 من هر اندازه سعی کردم تا بلکه بفهمم که آیا  ابراهیم علیزاده که دقیقا در جزئیات چگونگی سیر تشکیل حزب کمونیست ایران بود، در مورد فاکتهای آن مقطع دچار “ابهام معرفتی” شده است، به نتیجه ای نرسیدم. چه، او خود یکی از فعالان جانبدار خط مارکسیسم انقلابی در کنگره دوم کومەله بود. خود او حدود سه سال پیش، با “مسئولیت خود”، یک کپی از کل نوارهای ضبط شده آن کنگره را در اختیار من گذاشت. اسم بردن از کنفرانس وحدت، که  حدود ۲ سال قبل از کنگره دوم کومه له، یعنی در اردیبهشت سال ۱۳۵۸- برگزار شد که مباحث آن مطلقا ربطی به کنگره دوم کومەله نداشت و؛ “حذف” عمدی “اتحاد مبارزان کمونیست” و مارکسیسم انقلابی، آنهم از جانب ابراهیم علیزاده، برای من بسیار حیرت آور است.

به ابراهیم علیزاده، آدرس آشنائی بدهم؟ سخنان خود او را در کنگره دو و سه و چار و پنج و شش کومەله و در کنگره موسس حزب کمونیست ایران و کنگره دوم این حزب به عنوان اسناد مصور و مستند رفاقتهای فراموش نشدنی، بیادش بیاورم؟  به خاطرش بیاورم که او در همه این دورانها از تداعی شدن با “مام جلال” و سنتهای پیشمرگایه تی کردستان عراق برحذر بود؟ بیادش بیاورم که درست در جریان کنگره موسس هنگامی که رفقای اتحاد مبارزان کمونیست پیشنهاد کردند که در جلسه رسمی کنگره چند جمله ای به مناسبت سالروز جان باختن فواد  گفته شود، او به درست استدلال کرد که عکس فواد در سالن کنگره کافی است و درست نمیداند که کومەله و حزب کمونیست به میدان “شهید پرستی” و فرهنگ طاق نصرت و مجسمه پرستی وارد شوند؟ به او یادآوری کنم که از من که مسئول تدارکات مرکزی کومەله بودم بخاطر تعلل در تهیه پتو برای رفقای اتحاد مبارزان کمونیست که در روستائی بالاتر از “سلامت”، اولین و تنها کنگره خود را گرفته بودند، برآشفت؟ به یادش بیاورم که به مسئول تدارکات مقر مرکزی کومەله گفت برو هر چه پتو در مقرهای اطراف است جمع کن و “همین الان” آنها را به “زیراندول” ببر؟ چه حکمت و فلسفه ای حذف عمدی آن عمیق ترین عواطف انسانی و بی قرب و منزلت کردن و “بایکوت” آن روحیه ناشی از مبارزه بر سر “باورهای مشترک” را توضیح میدهد؟ چه “معامله”ای بر سر حراج کردن آن خاطرات عزیز و آن عواطف مالامال از احساس رفاقتهای کمونیستی در جریان است؟ براستی چه “منافعی” را نزد مخاطبان آن روایت جعلی، که دروغین بودنش بر خود او اظهر من الشمس است، تعقیب میکند؟

 بیش از ۲۵ سال است که بخاطر “مصلحت کُرد” و “دولت نوپا”، مبارزه مُسّلحانه با رژیم اسلامی را کنار گذاشته اند. گارد “شخصی” سرمایه دار کرد، در برابر چشمانشان کارگر سیمان تاسلوجه را به رگبار بستند، نویسنده و “اهل قلم” و شاعر سکولار را ربودند و کُشتند، زن را در سایه حمایت از اسلامیون و ملاهای مرتجع و تقدیس عقاید “مردم مسلمان کُرد” در مراسم شنیع، سنگسار کردند، لب از لب نگشودند، هیچ، اسم این همراهی با “تجربه کرد در کردستان عراق” را “عقل” و درایت نام گذاشتند. گام گذاشتن به میدان برائت از هر اثر و میراث “کمونیسم” در کل تاریخ کومەله را چه خواهند نامید؟

 عمر ایلخانی زاده گفته است، تشکیل حزب کمونیست “اشتباه” بود، عبداله مهتدی گفته است کمونیسم بطور کلی و کمونیسم کارگری بطور مشخص یک “بیماری” بود که کومەله “کُردی” را فلج کرد. اما ابراهیم علیزاده، برای همان نتیجه گیری و تعبیر یک روایت کردستانی و “کنفرانس وحدت”ی از کومەله، به “انکار” منصور حکمت، “انکار” اتحاد مبارزان کمونیست،“انکار” مارکسیسم انقلابی و انکار و “حذف” مهمترین دوره حیات اجتماعی و با شکوهترین دوره از تاریخ فعالیت سیاسی شخص خویش روی آورده است. ابراهیم علیزاده اگر “میخواست”، میتوانست در برابر فشارها مقاومت کند. اگر “اراده” میکرد  ممکن بود که بتواند تصویر دیگری از کاراکتر سیاسی شخض خویش و موقعیت “کومەله” در برابر آن فشارهای همه جانبه را در صحنه محفوظ کند. اما، بالاخره و در “نهایت” تسلیم شدن به آن هجومهای سازمانیافته و همه جانبه برای نوشتن شناسنامه و تاریخ و رگ و ریشه  کومەله  در بستر آرمان ملی بورژوازی عشیرت زده کُرد، او را سرانجام به لاک و مُهر کردن جذاب ترین دوره فعالیت مشترک در راه کمونیسم و  سنگسار و نفرین دوران رفاقت با منصور حکمت ناچار ساخت. فکر میکنم، قصد و نیت واقعی رساندن همین پیام و این “کاپیتالاسیون” به مخاطبین “اصلی”تر و بیرون از آن سالن سمینار او در سلیمانیه کردستان عراق بود: یک تاریخ چندین ساله و مبارزه در راستای باورهای مشترک با منصور حکمت و “طرفدارانش” با تمامی شخصیت های حاضر و غایب آن در صفوف کومەله، از جمله برجسته ترین مقطع فعالیت سیاسی خود ابراهیم علیزاده، “وجود خارجی” نداشته است. هدف واقعی “خاطر جمع” کردن همان مخاطبین اصلی از این “اعلام موضع نهائی” و نقطه پایان گذاشتن بر هر ابهام و تردید و “شایعه پراکنی” و “پرونده سازی” مابقی “طیف” کومەله زحمتکشانی ها بود. و این برای من و فکر میکنم برای بسیاری دیگر که به هر سختی و زجر و شکنجه و مقاومت و رزم و نبرد در طول دوران “فعال” زندگیشان تن دادند و روی آوردند تا “کمونیسم” را  بر نقشه سیاسی ایران و “کردستان”، قرار بدهند؛ بشدت آزار دهنده است. تلخ است که با این واقعیت زمخت روبرویت کنند که در طول تاریخ “کومەله”، همواره کمونیسم “غریب”،”بیگانه”،”وارداتی”، “تحمیلی” و عاریه ای بوده است و برعکس خرافه و پیشداوریهای ناسیونالیستی و قوم پرستی کُرد، نیرو و جوهر “هویتی”.

“امتداد” این موضع و”سیاست” ابراهیم علیزاده را میتوان “خواند”: فاصله گیری”نهائی” از”میراث”های فکری و سیاسی منصور حکمت، برای جا گرفتن در حاشیه ائتلافها و یار و یار گیری ها بخاطر “منفعت کُرد” در اوضاع بحرانی و ناپایدار و متشنج منطقه.

برای من که در طول دوران فعالیت بیش از ۴۰ سال تلاش کرده ام تا یک سازمان “کمونیستی” و یک “کومەله” کمونیست را در برابر انواع و اقسام احزاب عشیره ای و جریانات هفت خط ناسیونالیستی و بورژوائی و اسلامی در معرض انتخاب مردم بگذارم، چند و چون ناسیونالیزه شدن مدعیان نام کومەله فاقد کمترین اهمیت است. برای من دیگر مهم نیست که آیا این اعلام برائت از تاریخی ترین مقطع حیات کومەله در همسوئی با “افکار منصور حکمت”، بر محدودیتهای کمک مالی و تدارکاتی از جانب احزاب حاکم بر کردستان عراق و برای تداوم اردوگاه نشینی در کنف حمایت آنها موثر خواهد بود یا خیر. در دنیای نوستالژیکم، اما، کور سوئی از “امید”م به کسانی متمرکز است که هنوز کومەله و رهبران سیاسی و فرماندهان نظامی آن را “کابوس” رژیم اسلامی میشناسد. من هنوز از آن تاریخ دل نکنده ام که رهبری کومەله، تصمیم ناسیونالیسم کرد و حزب دمکرات برای اعلام جنگ سراسری برای به زانو در آوردن کومه له کمونیست را، در یک نبرد حماسی و شجاعانه، به شکست کشاند. من هنوز همراه با این طیف از انسانها، از اینکه “ضد ناسیونالیسم” و کردایه تی بوده ام، احساس شرم و خجالت نمیکنم.

 ۲۰ آوریل ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com