Wordpress Themes

فاکتها به نفعتان گواهی نمیدهند

درست است من دیروز به دنیا آمده ام، اما نه دیشب        ضرب المثل آمریکائی

به ناصر اصغری

قصد نداشتم در رابطه با تصمیم حزب کمونیست کارگری ایران برای دست بردن به برنامه یک دنیای بهتر، به هر اظهار نظری از جانب کادرهای این حزب پاسخ بدهم. اما دیدم که “ناصر اصغری”، قبل از نوشته من با عنوان: “اینها را بجا نمی آورم، شما چه؟”، مطلبی نوشته است تحت عنوان: “در جواب ایرج فرزاد: ایتدا فاکتهایت را چک کن”. این یادداشت را فقط در سایت شخصی خودم منتشر میکنم. بیشتر به این دلیل که از “به روز” شدن “جدل آنلاین” در سایتهای عمومی و صفحات فیس بوک جلوگیری کنم و  نیز، مهمتر از آن به این دلیل مهمتر که خاطرات تلخ از آثار مخرب ادبیات نازل دوره شروع اختلافات داخلی حزب کمونیست کارگری، از مه سال ۲۰۰۱ به اینسو، را در ذهن و حافظه و زندگی سیاسی خویش زنده نکنم.

و در مورد نوشته ناصر اصغری:

یک نکته در ان نوشته “تازه” است، نقل بخشی از مصاحبه رادیو انترناسیونال با منصور حکمت در رابطه با “تغییر” برخی از جوانب برنامه یک دنیای بهتر. اگر طعنه و نیش و وصل کردن “کینه من” از حزب کمونیست کارگری که به گفته ناصر اصغری میراث تعلق خاطر من به متد “کورش مدرسی و عبداله مهتدی” است را از این نوشته حذف کنیم، و اگر این “تو سری زدنها” موجب نشود که من در محضر رهبری حزب کمونیست کارگری ایران “بالا بیاورم” و انتقاداتم را قورت بدهم، و از این نظر اگر هنوز آنقدر “پوست کلفت” هستم که در مناسک انقلاب ایدئولوژیک اینها “تواب” نشوم، آنوقت در فضائی بدور از این هتک حرمت، و در واقع با روی برگرداندن از نیت “اصلی” او در آن “جوابیه”، به آن ملاحظات ناصر اصغری پاسخ میدهم. گرچه همینجا و در “رختکن” و قبل از دست و پنجه نرم کردن با او، باید خاطرنشان کنم، که دعوت او از من برای “چک” کردن فاکتها، به شدت به زیان او تمام شد.

 ابتدا برخی از نکات مورد اشاره منصور حکمت در آن گفتگو به نقل از زیر نویس نوشته ناصر اصغری:

 ”منصور حکمت: تا آنجا که من فکر کردم، در بخش دوم بعضى از مطالبات و خواستها را باید به آن اضافه کرد که بیشتر در آن دقیق شده‌ایم. مثلاً اینکه حجاب اسلامى سر جوان زیر هجده ساله کردن باید ممنوع باشد. هر کسى میخواهد حجاب سرش کند بعد از هجده سالگى خودش تصمیم بگیرد و دولت آزاد در ایران نباید اجازه دهد که هر فرقه‌اى بیاید با بچه‌اش بعنوان خرگوش یا خوکچه آزمایشگاه هر کارى میخواهد بکند، یکى لچک سرش بکند، یکى فلانجاى بدنش را ببرد، یکى به فلان قیافه درش بیاورد و از فلان چیز محرومش کند! دولت باید بگوید بچه حقوقش معلوم است، مسجل است و شما نمیتوانید بچه را از شنا کردن و راه رفتن و شادى کردن و بازى کردن محروم کنید، یا از اینکه بخندد، بدود و با هم سنهاى خودش بازى کند و این حجاب براى مثال تحمیل است به بچه. هیچ بچه نُه ساله‌اى بلند نمیشود برود بگوید من بروم یک متر پارچه بخرم بیندازم روى سرم. در نتیجه با یک سال بحث ممنوعیت حجاب اسلامى براى کودکان باید بیاید بعنوان یک بندى از حقوق کودک و جاهاى دیگر هم مطرح شود. نکات اینطورى هست که میشود در بخش دوم بخصوص مشخصتر و دقیقتر راجع به آنها صحبت کرد. در رابطه با اتفاقهایى که در این هفت هشت سال افتاده. من فکر میکنم شاید اگر الآن هم این برنامه را بنویسیم باید برگردیم و به مسیرى که بعد از سقوط شوروى طى شد، دوباره نگاه کنیم. بندهایى داشته باشیم که نشان میدهد الآن به کجا رسیده. نظم نوین جهانى چه شد. دنیاى یک قطبى بالأخره به چه وضعیتى در آمد. دورنما و افق انقلاب کمونیستى و رهایى کمونیستى در جهان چقدر آسانتر و چقدر سختتر شده. وضعیت نیروهاى طبقه الآن چه است. به یک معنى نگاه مجدد به جهان سرمایه‌دارى آن چیزى که الآن هست و همینطور به کمپ کمونیسم، به کمپ طبقه کارگر همانطور که الآن هست. این هم جایش باز است. البته واضح است که هر وقت سندى را بعد از پنج شش سال نگاه کنیم میتوانیم خیلى جاهایش را اصلاح کنیم. اگر دست بکارش بشویم ممکن است جاهاى بیشترش تغییر کند، ولى اینها آن بندهاى اصلى است که فکر میکنم میتواند تغییر کند.” ( بخشی از مصاحبه رادیو انترناسیونال با منصور حکمت در ۱۵ دسامبر ۲۰۰۱- خط تاکیدها از من است)

 فکر میکنم هرکسی که منصفانه و موشکافانه و عمیق و دقیق به همین اظهارات نگاه کند، یک حقیقت را بروشنی تشخیص میدهد: ملاحظات منصور حکمت اشاره به “تغییر” در دنیای “بیرون” دارد. چه در سطحی که به “مطالبات و خواستها”ی برنامه مربوط است و چه مسیری که جهان و سرمایه داری بعد از سقوط شوروی به آن وارد شده است. اینجا هچ بحثی در مورد لزوم “تغییر دادن” حزب کمونیست بطور کلی و حزب کمونیست کارگری بطور مشخص در میان نیست. پیش فرض منصور حکمت این است که بحث او تغییرات در برنامه احزابی است که مسجل است، “کمونیست”اند. بحث بر سر رقیق کردن و یا “به روز” کردن عامل فعاله و سوبژکتیو، یعنی تحزب کمونیستی، در مواجهه با آن زمینه تغییر یافته ابژکتیو، یعنی تغییرات صورت گرفته در دنیای مادی نیست. و من فکر میکنم این یک نکته بسیار کلیدی، دستکم در مورد حزب کمونیست کارگری فعلی و در رابطه با مساله مورد مناقشه است.

 آنچه که بطور واقعی طی حداقل این ده سال اخیر ما با آن روبرو بوده ایم و در مواضع حزب کمونیست کارگری ایران دیده و تجربه کرده ایم، “تغییرات” در همین عامل سوبژکتیو، یعنی تحزب “کمونیستی” است. از “انقلاب انسانی” گرفته تا پروژه و کمپینهای مختلف و بویژه نوع بسیار شاخص آن، “اکس مسلم”، و نوع آخر قدری دراماتیک آن، “اعتراض عریان” همگی سیر یک “تغییر” را در راس و قواره حزب کمونیست کارگری و عامل سوبژکتیو معادله و رابطه دیالکتیکی بین ابژه و سوبژه دست نشان میکنند: با “کمونیسم” و بویژه با “تحزب کمونیستی” نمیتوان دنیا را تغییر داد. این جوهر “تغییرات” است که طی این ده سال اخیر ما با آن سروکار داشته ایم. این ستون اصلی و مبنای “اختلاف” من با امثال ناصر اصغری است. و کلکی که رهبری حزب کمونیست کارگری میخواهد به تاریخ بزند دقیقا همین جاست. آنها میخواهند در پوشش و زیر توجیه تغییر جهان بیرون، با یک تیر دو نشان بزنند. هم نشان بدهند که بقول ناصر اصغری مثل ایرج فرزاد “مذهبی” نیستند و هم در یک چشم بندی محیر العقول به همه بگویند که در دست کشیدن از “کمونیسم” و تحزب کمونیستی نیز “دگم” نیستند. بنابراین لطفا خلط مبحث نکنید و برای بایگانی کردن تحزب کمونیستی در اجرای برنامه “یک دنیای بهتر”، از منصور حکمت نقل قول نیاورید. من در نوشته هایم گفتم و باز هم تکرار میکنم، اگر تصمیم دارید روال از ده سال قبل را ادامه بدهید، نه از منصور حکمت و نه از یک دنیای بهتر نقل قول نکنید. بگذارید یکی از آن “فاکت”ها را با هم مرور کنیم:

 ”مستعفیون” سال ۱۹۹۹ که خاطرتان هست؟ آنها در ابتدا قصد داشتند که به نام کمونیسم کارگری، “اکونومیسم” کارگری شان را “به روز” کنند تا با همان اکونومیسم و نه کمونیسم کارگری، “چشم انداز و تکالیف” سوسیالیستهای “تکامل گرا” و دترمینیست همسو با سیر “اصلاحات” و در رابطه با “تغییرات دنیای بیرون”- در آن مورد مشخص ایران دوره دو خرداد ۱۳۷۴ به بعد- را فرموله کرده باشند. منصور حکمت به آنها گفت: “به نوشته های من دست نزنید و از من نقل قول نیاورید”. اگر آن ایستادگی منصور حکمت نبود، دوخردادیسم، پایان گرفتن دوره انقلابات، و تن دادن “همه جنبش های اجتماعی” به “هژمونی” اصلاحات و گذار مسالمت آمیز، و بایگانی شدن “مارکس قرن نوزدهمی”، به نام کمونیسم کارگری انجام میگرفت. من متن سخنان منصور حکمت را در آخرین جلسه دفتر سیاسی که او در آن شرکت داشت را که پیاده و منتشر کردم دوست عزیز! اگر منصور حکمت نبود، کمیته مرکزی حزب وقت، “پانیک” کرده بود و همانوقتها حزب کمونیست کارگری در هجوم و شبیخون مستعفیون، طبق نیازهای “تکالیف” “جنبش اصلاحات” “به روز” شده بود و رفته بود پی کارش.

 آیا واقعا، صمیمانه و شرافتمندانه، حزب کمونیست کارگری ایران، طی بیش از ده سال اخیر، با هزار زبان و من و من کردن و بکار بردن زبان ایماء و اشاره در راه انقلاب انسانی و “ناممکن” بودن فعالیت به نام کمونیسم “پیش” نرفته است و “رشد” نکرده است؟ خوب دوست گرامی! بپذیرید که مجاز نیستید که “تغییرات” خود را به نام یک دنیای بهتر معرفی کنید. شما هم مجازید که “تغییر” کنید و “بروید” سر خطی که واقعا به آن باور دارید و در خلوت خود درگوشی با این و آن زمزمه میکنید، اما نه به نام یک دنیای بهتر و  همراه با تغییر خود، تغییر و دخل و تصرف در آن برنامه! این برنامه حزب “کمونیست” کارگری است، بدرد حزب “انقلاب انسانی” و “جنبش” و کمپین هر اندازه “انسانی” و “حقوق بشری” و “اکس مسلم” و “اعتراض عُریان” نمیخورد که هیچ، دست و پاگیر است و “سمپاتی” برای فعالان و “اکتیوهای” آن عرصه ها را میپراند. اگر قرار است برنامه یک دنیای بهتر را تغییر بدهند، بگذارید، کسانی که باور دارند که کمونیسم علیرغم دیوار برلین و “استالین” و “چین” و “انقلاب فرهنگی” مائو، و “پل پوت” پاسخ است، این کار را بکنند نه کسانی که برعکس میخواهند اثبات کنند که با خراب شدن بر “آوار” برنامه یک دنیای بهتر میتوان به “انسان” رسید. هیچ میدانید که به این ترتیب و با قرار مربوطه نیت دارید که بگوئید کمونیسم “غیر انسانی” است و شما با دخل و تصرف در آن میخواهید آنرا انسانی و حقوق بشری کنید؟ درک این حقیقت حتی وقتی رهبری با جمع “خودی”تان در میان میگذارد اینقدر سخت است؟ یا خدای نخواسته و دور از جان، حزب شما این اندازه دو رو و دابل مورال است که در “خلوت” چیزی میگوید و به مردم و به افکار عمومی و جامعه چیز دیگر؟ باور میکنید که “برجسته ترین” اعضاء رهبری حزبتان در گفتگوی محفلی با من “غریبه”، “منفرد”، “مایوس”، “بریده”، “فریز شده در سنت کورش مدرسی” و حتی از آن بدتر به قول شما در همین نوشته تان، “هنوز”دل در گرو “عبداله مهتدی” نیز، چند سال پس از کنار گرفتن از حزب “حکمتیست” رسمی و غیر رسمی، به من گفتند: (ببین ایرج جان! با “کمونیسم” به جائی نمیرسیم، “مردم” میگویند “حرفتان” را قبول داریم اما کمونیسم تان را نه). ممکن است این را و صریح تر از این را بدون تعارف به شما نگفته باشند؟  اول برایتان نوشتم که من را به فاکتها مراجعه نمیدادی سنگین تر بودی!

 شما هم که هزار ماشااله تئوریسین دارید، “کالج انینترنتی” دایر کرده اید که؟ دست به قلم ببرید، برنامه حزب انقلاب انسانی، حزب اکس مسلم، حزب کانال جدید و بالاخره “چشم انداز و تکالیف” خود را برای دنیای تغییر یافته بیرون و “سوسیالیسم قرن بیست و یک” بنویسید.

 روشن شد که من پس از مراجعه به “فاکتها” حق داشتم که بگویم شما فاقد “صلاحیت” برای دست بردن و دخل و تصرف و حک و اصلاح این برنامه هستید؟ امیدوارم قبول کنید که این کلک مرغابی شما، حتی با درس گیری از “تجربه” سیر شکل گیری و اضمحلال و فروپاشی مستعفیون، زیادی موژیکی و البته با ترم و اصطلاح تحولات دنیای میدیائی، که انگار شما بیشتر میپسندید، زیادی کاذب و “مجازی” است.

  ۲۴ نوامبر ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

اینها را بجا نمی آورم، شما چه؟

برای سالخوردگانی که در خاطرات چند دهه قبل خود منجمد شده، از دنیای بیرون بریده و در خلوت خود حسرت روزهای گذشته را می خورند، هر گونه تغییری هراس انگیز است. عجز آنها در تاثیرگذاری در تحولات سیاسی و اجتماعی و در محیط پیرامونشان به شکل های مختلف بروز می کند، از جمله گاه با افسردگی و یاس و گاه با عصبانیت و پرخاشگری. در ایرج فرزاد این عارضه با خشم و کینه به جهان پیرامون و به کسانی پدیدار میشود که چندین سال است مبارزه ای را به پیش می برند که او در آن حضوری ندارد.“( از نوشته بهروز مهرآبادی، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست کارگری ایران با عنوان: با آرزوی سلامت برای ایرج فرزاد)

 چندمین بار است که چنین افرادی، سعی میکنند در پاسخ به انتقاد و جدل سیاسی، با حربه ترور شخصیت او را “سرجای” خود بنشانند. فالانژیسم ضد انتقادی معمولا همزاد سیر حرکت فازهای “انقلاب ایدئولوژیک” در میان دوایر و محافل و سکتهائی است که تصمیم گرفته اند سیاستی را عوض کنند و یا راه دیگری در پیش بگیرند. یک بار من مواضع حمید تقوائی در یک مقاله او را که بر اساس بحث “اصلی” پلنوم ۴۱ آن حزب با عنوان: “حزب در عرصه قدرت سیاسی” نوشته شده بود، مورد انتقاد قرار دادم. او از جمله نوشته بود: “ اگر کمونیسم کارگری در سوریه حضور داشت باید جلو می افتاد و میرفت و رهبری ارتش آزاد را بدست میگرفت.

 نوشتم آرزوی تکیه زدن به جایگاه و موقعیت “ارتش آزاد سوریه” و “انتقال” حزب کمونیست کارگری به آن دنیای وهم آلود و ارتجاعی فقط گوشه هائی از تلاشهای حزب موجود کمونیسم کارگری ایران برای کاریکاتورسازی و بی محتوا کردن بحث “حزب و قدرت سیاسی” و دیگر مبانی کمونیسم کارگری بود. نه به سن و سال حمید تقوائی کاری داشتم و نه به روحیه و وضع مزاجی اش در اتخاذ آن موضع و نه به سوابق “بُریدن” او در سیر تکوین مبانی کمونیسم کارگری. چندی بعد از نقد من، بجای پاسخ گوئی برای آن “سوتی” دبیر کمیته مرکزی، محمد آسنگران “ایمان” من و “شخص” من را بیخ دیوار گذاشت و گفت فلانی مایوس است و دنیا را تاریک می بیند. آنوقت هم هدف این بود که با سیبل کردن یک “بی ایمان” غیر خودی، تواما هر نشانه “تردید” در صفوف خودی را در تغییر ریل ها نیز، منکوب کنند. ادامه مطلب را بخوانید »

حزب کمونیست کارگری “ایران”، حق دخل و تصرف در برنامه یک دنیای بهتر را ندارد

در کنگره نهم حزب کمونیست کارگری ایران(اکتبر ۲۰۱۴) یک “قرار با این مضمون به تصویب رسید:

“ضرورت به روز کردن، تکمیل و تدقیق برنامه یک دنیای بهتر”.

 درست است که پیش نویس این برنامه که توسط منصور حکمت نگاشته شده است در کنگره اول حزب کمونیست کارگری ایران(تیر ماه ۱۳۷۳- ژوئیه  ۱۹۹۴) به تصویب رسید و متن نهائی آن که بازهم بوسیله او تدوین شد، در پلنوم دوم همان حزب در آبان ۱۳۷۳- نوامبر ۱۹۹۴- به شکل نهائی از تصویب گذشت، اما برنامه یک دنیای بهتر، برنامه حزب کمونیست کارگری، و نه منحصرا و تنها برنامه حزب کمونیست کارگری ایران است. و این یک مبنای پرنسیپال و اصولی است. برنامه یک دنیای بهتر، درست شبیه به برنامه مانیفست کمونیست است که حزب کمونیست هیچ کشوری مجاز به دخل و تصرف در متن آن نیست.

 بگذارید این مساله حساس را و موضع و نگرشی که پشت بند تدوین برنامه حزب کمونیست است را قدری توضیح بدهم:

 هنگامی که در کنگره سوم کومه له، اردیبهشت ۱۳۶۱- مه ۱۹۸۲- برنامه مشترک اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له به تصویب رسید، بحث بر سر اینکه نام برنامه، برنامه حزب کمونیست و یا برنامه حزب کمونیست ایران باشد، بسیار داغ و قطبی بود. همانجا هم منصور حکمت اصرار داشت که آن برنامه که در واقع پرچم حزبی جنبش کمونیستی در آن دوره بود، علیه نگرش پوپولیستی چپ ناسیونالیستی و ملی و خلقی به سرمایه داری، بود. برنامه ای برای تشکیل هر حزب کمونیستی در آن مقطع و دوره معین بود. هر حزب دیگری که در هر کشور دیگری تشکیل میشد، در عین اینکه مجاز بود در مورد مسائل مشخص تر و مقطعی تر، در خارج از چهارچوب برنامه، به عنوان مصوبه پلنوم و یا حتی کنگره و دفتر سیاسی، مصوبات الحاقی داشته باشند، اما بهیچوجه مجاز نبودند که خصلت ضد کاپیتالیستی و ضد نگرش ملی و خلقی به کاپیتالیسم را دستکاری کنند. نمونه مجسم آن نوع مصوبات، “حق ویژه کومه له”، “بیانیه حقوق پایه ای زحمتکشان کردستان” و طرح هائی در باره “خودمختاری” بود. در هیچکدام از چنان مواردی متن برنامه حزب کمونیست ایران نه دستکاری و نه “به روز” نشدند.

 در مورد برنامه یک دنیای بهتر، فقط در دو مورد اشاره ای به مسائل منطقه ای و ایران شده است: روابط بین المللی و مساله کرد. که در این رابطه نیز وقتی ضرورت تدقیق و به روز کردن آن مبنای اصولی طرح شد، در پلنوم ها- در مورد مسائل بین المللی، پلنوم دهم- ژوئن ۱۹۹۹- و در مورد مساله کرد در پلنوم سیزدهم- فوریه ۲۰۰۱- مصوبات و قطعنامه هائی آن مبانی اصولی را “به روز” کردند.

 حزب کمونیست کارگری ایران مجاز است و حق دارد هر بند از برنامه یک دنیای بهتر را که تصور میکند لازم است به روز و تدقیق شوند، به عنوان مصوبه جداگانه، چه توسط پلنوم و یا دفتر سیاسی و یا حتی در کنگره های خود اصلاح کند. اما قطعا نه حق دارد و نه مجاز است که در متن برنامه، دخل و تصرف کند. به هیچ شکلی از آن، چه رقیق کردن متن “ضدکاپیتالیستی” این برنامه در دوران پس از فروپاشی بلوک “سرمایه داری دولتی” و چه نوشتن “معرفی” تازه ای که با سمت گیری های جدید این حزب همخوان شوند.

 و همه ما آگاهیم و میدانیم که حزب موجود کمونیست کارگری ایران بر اثر فشار جنبش های موجود و فشار ناشی از میراث “خشونت” استالینیستی، بیشتر به سوی حزب نقد کاپیتالیسم دنیای فعلی از زاویه حقوق بشری و “اکس مسلم” لغزیده است و سُرّ خورده است. همراه شدن با این پروسه “عاقل” شدن و تطابق با تحولات “میدیائی” است که  نیاز به تغییر در ساختار سازمانی یک حزب کمونیست کارگری را برای اینها “ضروری” ساخته است. تصمیم به تحول به یک حزب “مدرن” اما غیر اکتیو و غیر انقلابی در میدان واقعی سیاست؛ و در مقابل انتقال به دنیای مجازی فیس بوک و تویتر و یوتیوب و حزب “رسانه”ای، البته حق مسلم این حزب است. اما همراه با این چرخش، از نظر پرنسیپ و اصول مبانی کمونیسم کارگری، مجاز نیستند که برنامه یک دنیای بهتر را نیز، که برنامه ای برای تشکیل هر حزب کمونیست کارگری دیگر در هر گوشه ای از جهان پس از فروپاشی دنیای دو قطبی است، با نگرش حقوق بشری و اکس مسلمی دستکاری، “به روز” و یا در آن دخل و تصرف کنند. حزب کمونیست کارگری در صورتی که اصرار دارد برنامه خود را تغییر بدهد و یا در این شرایط “تغییر یافته” خود را از “دگم”های برنامه یک دنیای بهتر خلاص کند، لاجرم باید برنامه دیگری و با نام دیگری و با نگرش کنونی خود به سرمایه داری بنویسد.

 باشد تا در هر فردائی که در هر گوشه دنیا، از جمله در ایران، کسانی بخواهند حزب جدید کمونیست کارگری تشکیل بدهند، “مانیفست” خود، برنامه یک دنیای بهتر را مبنا بگیرند. حک و اصلاح و “به روز” کردن مواضع جدید حزب کمونیست کارگری نباید به قیمت محروم کردن جنبش کمونیستی از مانیفست خود و از برنامه یک دنیای بهتر تمام شود. از این نظر وارد کردن اصلاحات موعود حزب کمونیست کارگری ایران در متن برنامه یک دنیای بهتر و با حفظ همان نام و دستکاری و حقوق بشری و “خشونت گریزی” ساختن آن، یک بی پرنسیپی آشکار و نشانی از “ملی کردن” برنامه کمونیسم کارگری در بازار ذهنیتهای اکس مسلم و جنبش ها و “کمپین” های بورژوائی است. این تلاشی نامیمون برای رهائی از “دگم”های کمونیسم ضد کاپیتالیستی جهان بجامانده از فروپاشی جهان دو بلوک کاپیتالیستی جهان “آزاد” و سرمایه داری “توتالیتر” است. این در واقع تصمیمی برای “دمکراتیزه” کردن حزب کمونیست کارگری ایران است که با هر حک و اصلاح و پرده برداری از مواضع تاکنون نهفته و استعاری خود و با هر عنوان دیگری  بجز “یک دنیای بهتر، برنامه حزب کمونیست کارگری”،  کاملا “آزاد” و مختاراند.

۱۶ نوامبر ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

از این “روشن” تر؟

“سیاست جریان چپ در قبال مسئله کرد در گذشته سیاستی نادرست و ناموفق بوده است و بخشی از انزوای این جریانات ناشی از همین مسئله است . مقاومت کوبانی و جنبش حمایت میلیونی از آن در عین حال پیام روشنی به این جریانات که اگر گوشی شنوا برای دریافت آنرا داشته باشند و حاضر باشند در سیاستهای گذشته خود تجدید نظری داشته باشند هست وگرنه باید امیدوار بود در بتن تحولات موجود یک حزب چپ جدید در کردستان خلا ناشی از این کمبود را جبران و به انزوای جریان چپ در آینده خاتمه دهد حزبی که استراتژی و یکی از اهداف اصلی آن در شرایط کنونی بدون اما و اگر تلاش برای استقلال کردستان و تشکیل یک دولت مستقل که متکی به اراده مستقیم خود توده های مردم محروم و ستمدیده کردستان باشد”.

پاراگراف فوق، بدون دستکاری و تصحیح و ادیت املائی و انشائی، مستقیما از بخش پایانی و نتیجه گیری یک نوشته کوتاه از “سامی روشن” و با عنوان: “مقاومت کوبانی، نقش و جایگاه چپ”، برگرفته شده است. ادامه مطلب را بخوانید »

کوبانی، بارزانی، طالبانی

این روزها چشمها به کوبانی و مقاومت مردم در برابر تهاجم کانگسترهای داعش دوخته شده است. صحنه های رویاروئی پارتیزانها که در صف و سنگر آنان دختران مبارز جلوه هائی حماسی آفریده اند، بسیار شورانگیز است.

اما نگاهی مختصر به اتفاقات قبل از تصرف پر از راز و رموز “موصل” و سپس “شنگال” توسط داعش؛ و یارگیریهای دو جریان اتحادیه میهنی و پارتی دموکرات، احزاب تحت زعامت جلال طالبانی و مسعود بارزانی، از سناریوهای پشت پرده و توطئه های دیگری  حکایت دارد. قبل از تصرف “ناگهان” موصل، جناب مسعود بارزانی فرموده بود که رابطه حکومت “اقلیم” در کردستان عراق با مالکی به بن بست رسیده است و مدت چند ماه است که حکومت مالکی از ارسال سهمیه ۱۷ درصدی فروش نفت عراق امتناع کرده است. باز هم مدتی پیش تر از اوجگیری این “بحران”، همین مسعود بارزانی به حضور اردوگان شرفیاب شد و طی تشریفاتی که خوانندگان “کرد”، “ابراهیم تاتیلسی” و “شوان پرور” مجلس آرای این داد و ستد بودند، مقرر شد که حکومت اقلیم نفت خام کردستان را به ترکیه بفروشد. اما ماجرا با این ساده لوحی رهبران عشیره ای “ملت کرد” به خیر وخوشی خاتمه نیافت. مالکی به دولت آمریکا فشار آورد تا دولت متحد ناتو درآمدهای فروش نفت را “بلوکه” کند. حزب بارزانی اعلام کرد که در آن شرایط چنان “آچمز” دارند به راه “ناگزیر” اعلام استقلال کردستان عراق فکر میکنند. من همانوقت نوشتم که اعلام استقلال کردستان عراق برای خاتمه دادن به وضعیت بلاتکلیفی حقوقی و مدنی کردستان عراق، مستقل از ماهیت سیاسی جریانی که پرچمدار آن خواهد بود، تنها راه باقیمانده و از سر ناچاری برای اوضاع فعلی در منطقه است. اما همزمان هم نوشتم جوهر پیام بارزانی خطاب به آمریکا، جمهوری اسلامی، ترکیه و نیز حزب رقیب، اتحادیه میهنی، این بود که “نگذارید مستقل بشویم”. همانوقتها جماعت اتحادیه میهنی متوجه شدند که در صورت جدی شدن آن طرح و اگر جناب بارزانی اشتها و شهامت سیاسی برای عملی کردن آن را داشته باشد، جمهوری اسلامی که در منطقه سلیمانیه بیش از بیست سال است سرمایه گذاری کرده است و نفوذ وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران را در صفوف اتحادیه میهنی گسترش داده است حاشیه ای تر میشوند و در کشمکش برای گسترش نفوذ در کردستان عراق دست را به ترکیه میبازند. اتحادیه میهنی با تمام قوا بر علیه استقلال کردستان عراق ایستاد. در گرماگرم اتفاق تصرف سراسیمه موصل در ۹ ژوئن و تسلیم اعجاب انگیز بیش از بیست هزار نیروی ارتش عراق به نیروهای کمتر از دو هزار نفری داعش، شایعه یک نشست سرّی در عمان پایتخت اردن پخش شد که برخی از تصمیمات و “توافقات” آن جلسه بطرزی مشکوک در یکی دو روزنامه “معتبر” ترکیه “درز” کرد. طبق افشای بخشی از توافقات و بند و بستهای عمان، “رئیس‌جمهور” منطقه کردنشین خودمختار در شمال عراق و رئیس حزب دمکرات کردستان KDP، مسعود بارزانی، در تشکیل این جلسه که روز ۱ ژوئن با اطلاع ایالات متحده، اسرائیل، عربستان سعودی و ترکیه تشکیل شد، نقش تعیین کننده‌ای ایفا کرده است. در این جلسه گویا رئیس سازمان اطلاعات و امنیت اردن، صالح کلب، نماینده حزب دمکرات کردستان، آزاد برواری و یک نفر از مشاورین بارزانی به نام جمعه، رهبر ارتش انجمن نقشبندی عزت ابراهیم الدوری و همین‌طور نمایندگان مختلف حزب بعث عراق و سازمان‌های “جهادیست” شرکت داشته اند. در هر حال مستقل از شایعه پراکنی های مرسوم در دوایر “دیپلوماسی سرّی”، یک حقیقت روشن است: مسعود بارزانی خود در چگونگی اجرا شدن “نگذارید مستقل بشویم” با همان روال نهادینه و توطئه گرانه که شالوده “دیپلوماسی” و سرسپردگی احزاب ناسیونالیست کردستان عراق به دولتهای منطقه را ساخته است، مستقیما دخالت داشته است.

اتفاقات کنونی، کنار کشیدن عمدی نیروهای بارزانی از جنگ با داعش بویژه در “شنگال” و تبلیغات نقشه مند و مسموم رسانه ها و تلویزیونهای وابسته به پارتی، از جمله شبکه “روداو” علیه پ.ک.ک و نیروهای گریلای کردستان سوریه و نیز حضور مصور “سردار قاسم سلیمانی”، فرمانده سپاه قدس، در راس تفنگچی های اتحادیه میهنی، و کارشکنی های آشکار دولت ترکیه در راه مقاومت مردم کوبانی، همگی گویای چگونگی تقسیم مناطق نفوذ ترکیه و جمهوری اسلامی در کردستان عراق و “تجدید” سهمیه بندی سرسپردگان این دو رژیم در میان دو جریان پارتی و اتحادیه میهنی است.

۱۰ اکتبر ۲۰۱۴

Iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

حقیقت ساده است

شخصی به نام ع.شفق که چنین پیداست در رکاب اشرف دهقانی است، و خود را فدائی “اصیل” و ناسازگار “خلق” مینامد، یک فحشنامه مفصل و “آتشین” با عنوان، “کمونیسم کارگری” در رکاب ماشین جنگی آمریکا!، و البته به بهانه تحرکات داعش نوشته است. ایشان یک حقیقت ساده در مورد محتوای واقعی موضع “جانبدارانه” خود را در میان انبوهی از عقده و کینه کور پنهان کرده است. “رویکرد” اصلی او فقط دو جمله است: اول اینکه نیروهای اسلامی از طالبان و القاعده و داعش گرفته تا مسببان “فاجعه ۱۱ سپتامبر” و النصر و بوکوحرام والشباب و… همگی نیروهای”پرو امپریالیست و “پرو صهیونیست اند” و؛ دوم اینکه همین نیروهای “مزدور” هدفی جز “منحرف” کردن مبارزات “دمکراتیک” “خلقها” را تعقیب نمیکنند! ع. شفق هشدار میدهند مبادا به دام “مسلمان ستیزی” گرفتار آمد. او بهر حال در پنهان کردن تعلق خود به نمایندگان “سیاسی” خلقهای مسلمان چندان موفق نیست. و البته باید بابت صعود به این بالاترین پله نردبان معرفت به او “درود” فرستاد. اما او در همان حال باید “ابراز وجود” و موضع سیاسی خود را مدیون یک مساله مهمتر در میان “خلقهای مسلمان خاورمیانه” بدانند. مادام و تا زمانی که مساله فلسطین حل نشده است، زمینه بقاء و تداوم ارتجاع اسلامی و “کنشگران” “ضد صهیونیست” هم برای عده ای هنوز “هویت”؛ و البته “مجوز” کسب و کار و شغل و مقام و توجیه گر تملق و خدمت به رژیم جمهوری اسلامی و نهادهای امنیتی آن برای عده دیگری نیز هست. برسمیت نشناختن حق مردم فلسطین برای تشکیل دولت مستقل خود در “کنار” اسرائیل از جانب “امپریالیست ها و صهیونیست ها”، موجوداتی چون رئیس دانا، و شیخ نصراله  را به رهبر واقعی سکتهای متحجر از جمله همین “هسته” اشرف دهقانی ارتقا داده است. لابد خبر دارند که اخیرا دولت جدید سوسیال دمکرات سوئد تصمیم گرفت که تشکیل دولت فلسطین را یرسمیت بشناسد. جا دارد که امثال او دستکم این اندازه “انسان” باشند که بجای سجده در مقابل توهمات خود به ارتجاع اسلامی و “خلقی” و “اسلام ضد امپریالیست”، از دولت “بورژوائی” سوسیال دمکرات سوئد یاد بگیرند.

لزومی نبود که ع. شفق حمایت سیاسی خود از نیروهای نماینده “خلقهای مسلمان” را در میان انبوهی از فحش چارواداری به منصور حکمت و به مدنیت و به “جهان متمدن” بپیچانند. کشف واقعیت زشت و سیاه دفاع از نمایندگان حقیقی و “سیاسی” “خلقهای مسلمان” بر “علیه امپریالیسم جهانخوار و صهیونیسم”، ساده تر از آنست که  بتواند با “مشت گره کرده” و در لابلای رجزخوانی های یک کنشگر اسم مستعاری پنهان شود. خیر! نمیتوان حقیقت ساده نامربوط شدن یک “هسته” منجمد و خارج از دایره شمول قانون تکامل و تغییر و البته مدعی “تنها” میراث دار سنت “فدائی”گری “خلقهای مسلمان و تحت ستم”، را از دیده ها قایم کرد. نمیتوان حتی به این “رزمندگان نهائی” و طلسم شدگان در نوستالژی خانه های تیمی دوران “مجاهد”ت و فدائی گری علیه رژیم عروسکی و سگ زنجیری امپریالیسم، گفت صحت خواب!

شاید یک دلیل پایه ای پیوستن اینها به کمپ ترور شخصیت منصور حکمت این باشد که به امثال چنین سکتهای مهجوری توصیه کرده بود، رشد کنید دوستان، فرهنگ لومپنها و کلاه مخملی های “میهن” تان و زنگ و “صلوات” زورخانه ها را جزئی از فرهنگ “خلق در بند” ندانید، دنیا تغییر کرده است، عضو کتابخانه شهرتان بشوید، اینقدر پرخاش نکنید، کمی مودب و متین و با نزاک رفتار کنید و بنویسید و دستاوردهای علم و تمدن و متفکران انقلابی و برجسته پرولتاریای “مدرن”  جامعه صنعتی را “خلقی” نکنید.

۸ اکتبر ۲۰۱۴

Iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

خیال میکنند!

“فریبرز رئیس دانا، روشنفکر طرفدار کارگر و سوسیالیست، شناخته میشود. خود او هم علاقمند است که جامعه و طبقه کارگر او را چنین بشناسند. کسی که تئوری های اقتصادی را می شناسد، استاد و متخصص است و فهم و سواد اقتصادی دارد…

او پوپولیستی است که در مقایسه با کمونیست های بورژوایی، از این برتری برخوردار است که در عرصه سیاست چپ می ایستد. به روحانی و نسخه های دست راستی رژیم چینج های ناتو، حمله به ایران و تحریم اقتصادی و … نه تنها امید نمی بندد، که در مقابل آنها موضعی مخالف میگیرد. این موضع گیری چپ در مقابل حاکمیت و در مقابل نسخه های سوپرارتجاعی امپریالیستی، به او در میان طیفی از روشنفکران چپ و پیشروان طبقه کارگر، جایگاه ویژه ای داده است. … از این رو، نقد نظرات رئیس دانا، بعنوان شخصیتی در رگه ای از سوسیالیسم علنی و قانونی و دانشگاهی، برای کمونیست ها و کارگران کمونیست در ایران، لازم است.

(“امان کفا- پوپولیسم در پوشش آنتی لیبرالیسم. خط تاکیدها از من است)

این جملات مدخل نوشته امان کفا، از اعضای رهبری حزب موسوم به حکمتیست و البته جناح “خط رسمی” است. باید دید که فلسفه پرتاب فریبرز رئیس دانا به عرش اعلاء فکر و اندیشه و سوسیالیسم، قصد گم کردن آگاهانه کدامین رویکرد و جایگاه “پراتیک” و سیاسی این آدم را “پیش فرض” گرفته است؟ یکی از مشخصات اساسی و بارز “هویت” سیاسی فریبرز رئیس دانا، دشمنی خط دار او با کمونیسم کارگری و چپ “برانداز” بطور عمومی و رسالت “امنیتی” ترور شخصیت منصور حکمت بطور ویژه است. اما او این اندازه کارکشته و زرنگ هست که به این سادگی خود را لو ندهد. او مواظب است که “سوتی” ندهد و موضع وزارت اطلاعات و سنن شناخته شده حزب توده را در این رابطه با همان زمختی اتخاذ نکند. فریبرز رئیس دانا، بویژه از دوره پس از کنفرانس برلین، بطور سیستماتیک و طبق یک نقشه عمل بر عامل صهیونیست بودن حزب کمونیست کارگری وقت و نیز سابقه “ساواکی” منصور حکمت پای فشرده است. و در همه این موارد همراهی قلبی تمامی طیفهای مدافع سنت سیاسی حزب توده را همراه خود داشته است. در دوره پس از  دو خرداد، یاران جدید و تازه نفس و “کمونیست کارگری های اسبق” صف مقدس، در ایستگاه “صلواتی” دشمنان کمونیسم کارگری، به قافله ریش سفید ها و کهنه کاران و “پیشکسوتان” همان سنت جان سخت در تاریخ معاصر ایران پیوستند. در جلسات جناب رئیس دانا در خارج کشور این خیل، در پست محافظ و بادی گارد افتخاری و سپر انسانی او حضور بهم میرساندند تا ایشان به رسالت و وظیفه محوله ترور شخصیت منصور حکمت در فضای “دیالوگ” و “اختلاف نظر” و البته بدور از “خشونت” و رفتارهای “ناشایست”، مثل بهم زدن جلسات فحاشی و پاپوش دوزی و پرونده سازی برای اپوریسیون “برانداز”، ادامه بدهد. آخر هر چه باشد جناب دکتر در میان همین طیف به عنوان “روشنفکر طرفدار کارگر و سوسیالیست” پذیرفته شده بود. امان کفا نیز در نوشته خود، حتی قدری “سخاوتمندانه” تر این جایگاه را برای رئیس دانا به رسمیت شناخته است. برای او هم به نظر میرسد، مساله “وظایف و تکالیف” مشترک وزارت اطلاعات، سنتهای سیاسی توده ایسم و طیف وسیع دگراندیشانی نیست که پس از دوران ریزش دیوار برلین و “حماسه” دوخرداد به اردوی دشمنان کمونیسم کارگری و ترور شخصیت منصور حکمت پیوسته اند. خیر! تشخیص این جایگاه بخاطر جوهر رویکردهائی که خمیر مایه “خط رسمی” محفل ایشان و مبانی تز آوردن های لیدر در سایه را تشکیل میدهد، توقع زیادی و تناقض در خود است. از منظر امان کفا، فریبرز رئیس دانا یک پوپولیست است که بر “کمونیستهای بورژوائی”، یعنی حزب کمونیست کارگری فعلی، برتری دارد! روی برگرداندن آگاهانه و خودفریبانه حزب خط رسمی از منزلت ضد کمونیستی و “وظیفه” محوله به رئیس دانا و تقلیل این موقعیت “سیاسی” به اختلاف نظر با یک مدافع “سوسیالیسم علنی و دانشگاهی”، فقط ندیدن و نپذیرفتن این واقعیت است که جناب رئیس دانا قبل از اینکه پوپولیست و دکتر و اقتصاد دان و “ضد کمونیسم بورژوائی” باشد، یک لومپن، نفس کش طلب و  یک مفتری و هتاک سیاسی “خط دار” است که باید او را سرجای خود نشاند.

بهمن شفیق، که به تعبیر لیدر در سایه، “منتور” محفل اینها بود، انصافا “پایان کمونیسم کارگری” را در صفوف خط موسوم به “حکمتیست” تشخیص داده بود. در نامه مشفقانه ای که پر از لیچار و متلک و زخم زبان به منصور حکمت بود، از کورش مدرسی سوال کرده بود، پس “نقطه سر خط” برای چه بود؟ امان کفا، در این نوشته اخیر خود بطور غیرمستقیم، و حتی شاید بدون اینکه خود متوجه باشد، پس از یک تاخیر چند ماهه، پاسخ صریحی به آن سوال را فرموله کرده است. او چاقو و پنجه بوکس جناب رئیس دانا را نمیخواهد ببیند و به مردم نشان بدهد. اینها  وقتی این آدم هتاک و مفتری را میبینند که میدان را قرق کرده و عربده میکشد، بجای اینکه بروند بساط لومپن بازی اش را جمع کنند، سرافکنده و واداده و “قانونی” و مودب به لفاظی و عبارت پردازیهای مرسوم در محافل روشنفکر خرده بورژوا پناه میبرند. “خیال” میکنند که این شگرد تسلیم و فلنگ بستن و فرار از میدان نبرد و “خطر” انقلابیگری، اگر بی جربزگی سیاسی و ناانقلابیگری خوشان را توجیه کند و تسکین بدهد، دیگران را هم فریب میدهد.

فقط خیال میکنند. نقطه سرخط!

 ۴ اکتبر ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

“حقیقت” آنها

یکی از شبکه های تلویزیون سراسری سوئد برنامه ای دارد به نام “حقیقت من”. در این برنامه معمولا با کسانی که به دلایلی به موقعیت و منزلتی رسیده اند، گفتگو و مصاحبه میشود. علاوه بر توضیح آشنا کردن بینندگان برنامه به “راز” موفقیتها، معمولا به زوایائی از زندگی خصوصی و نیز “دیدگاه”های این آدمها که بالاخره با هر تعبیری “شخصیت” شده اند، نیز پرداخته میشود. این برنامه از منظر دست اندرکاران بویژه در مورد شخصیتهائی که از “تبار” مهاجر و رگ و ریشه “غیر سوئدی” هستند ویژگی و بار “حماسه” ای دیگری دارد. از این رو، “دیدگاه” این نوع آدمها در مورد مسائلی چون “مهاجر” و “پناهنده” و چگونگی برخورد سیستم و دستگاه حاکم به مهاجر و پناهنده “مجرم”. مهم تر و دراماتیک تر میشود. ادامه مطلب را بخوانید »

“کنشگران” یک سنت بدنام

این جناب فریبرز رئیس دانا انصافا انسانی “قوی” است. قوی است چون درست در دوره ای که بقایای حزب توده از یک فساد سیاسی فراگیر، پس  از ظاهر شدن “رهبران” در شو تکفیر حزبشان، به رهبری “رفیق” همین رئیس دانا، محمدعلی عموئی، کوهی از “اسناد” را افشا میکنند، ایشان با همان “شجاعت” و “اعتماد به نفس” مدیر برنامه  میزگرد با وزارت اطلاعات، به سنتهای حزب توده وفادار مانده است. از جمله در یکی از آخرین نوشته هایش و نیز در مصاحبه ای تلویزیونی با آقای حسیبی، از بقایای جبهه ملی، در برنامه ای به نام “پند تاریخ” گفته است که رهبر کمونیسم کارگری “ساواکی” بوده است و یک قلم پولهای دریافتی حزب کمونیست کارگری در زمان حیات منصور حکمت از اسرائیل، به مراتب بیشتر از ثروت و املاک و دارائیهای مرحوم “مصدق” بوده است. این سنت پاپوش دوزی و جعل پیشینه ساواکی و وابستگی به اسرائیل و صهیونیسم،  همان سنتی است که درست با به قدرت رسیدن رژیم اسلامی، به خصوصیات بنیادی حزب توده تبدیل شده بود. آنوقتها برای این خوش خدمتی و خود فروشی در اوج  توهمات مکتب توده ایسم “همراه امام” بودند و “ایام را به کام” میدیدند. هیچ شرمی هم نداشتند که جلاد بدنامی چون “خلخالی” را کاندید خود بدانند. در گرداب همین وسوسه های ارتجاعی بودند که هر مقاومت و ایستادگی در برابر رژیم اسلامی را به “صهیونیستها”، عوامل پالیزبان و “ضدانقلاب مغلوب” وصل میکردند. این سنت “خیانت” چنان در تار و پود رهبری این حزب ریشه دوانده بود که بقایای باقیمانده آن پس از ریزش و فروپاشی و اضمحلال به هر تلاشی دست زدند که خود را از آن سنت “خوشنام” مبرا کنند. ادامه مطلب را بخوانید »

در گرامیداشت عبداله بابان

انسان پدیده بسیار پیچیده ای است. میگویند انسان تابعی از شرایط  مادی و طبقاتی است که در آن زندگی میکند. شاید این حکم برای اکثر کسانی که به سرنوشت “مقدر” و مسیر از پیش تعیین شده رضایت میدهند، صدق کند. اما در همین جهانی که هر کس را به موقعیت مادی و اجتماعی و طبقاتی اش “قانع” کرده اند، هستند و بوده اند انسانهائی که “اراده” کرده اند به مسیر مقدر و تعیین شده گردن نگذارند.

 عبداله بابان از نظر موقعیت اجتماعی به اشرافیت و اعیان دیرین سنندج تعلق داشت. او در قصر و عمارت های بجا مانده از این اریستوکراسی چشم به جهان گشود. در ۥکنه وجود و شخصیت او بویژه از دوره ورود به دانشکده پلی تکنیک تهران، جوانه های یک “تمّرۥد” و شورش علیه وضع داده و ظاهرا غیر قابل تغییر زندگی طبقاتی اش شکل گرفت. از همان سالها او در تلاش بود که حتی در صحبت و کلام، از “لهجه” مرسوم در دوایر اشرافیت دوری کند و خود را متعلق به جمع همکلاسی های دوره دبستان و دبیرستان تعریف کند. یک بار در تهران و هنگام ایام تحصیل دانشگاهی، به یکی از اقوامش که وکیل و نماینده “مجلس شورای ملی” بود، برمیخورد. با او با لهجه کردی سورانی حرف میزند. طرف عصبانی میشود و میگوید میفهمی داری “سیاسی” میشوی و به این ترتیب به فرهنگ و سنت خاندان ات پشت میکنی و به آن “خیانت”؟ او واقعا اراده کرده بود که به عنوان یکی از مردم عادی، در زمره کسانی باشد که مثل دیگران به مشغله ها و “بازی” های غیر مرسوم در خانواده های اعیان روی آورد. جوانه های ۥاخت شدن با مردم کوچه و بازار و علاقه به زندگی در میان مردم “صادق” و پاک و زحمتکش که در جدال زندگی نه تنها خدمه و حشمه ای نداشتند، بلکه چه بسا در میان ابواب جمعی خدمتکاران دروه تولد و رشد خانوادگی خود او قرار داشتند بویژه از سالهای اول ورود به دانشگاه، در وجود و فکر او شکل گرفت.

 عبداله بابان در تغییر این مسیر زندگی و نه گفتن به سنن و فشار سنگین ارث و میراث فرهنگ اشرافیت و قشر متمول، به معنی واقعی سنگ تمام گذاشت. به کمک خاطره های شیرینی که از این انسان بزرگوار در ذهنم باقی مانده است، سعی میکنم لحظاتی را از این “تناقض” و جوهر رزمی را که او به میدانش وارد شده بود، بازخوانی کنم. البته تعداد بسیار زیادی از مبارزین و انقلابیون خاطرات زیاد و اغلب ناگفته ای از این شخصیت دوست داشتنی دارند که بجاست در صورت امکان آنها را مکتوب و در دسترس همگان بگذارند.

 ماههای پس از مهر ماه سال ۱۳۵۶ بود که من پس از گذراندن سه سال حکم زندان، آزاد شده بودم. با او هم به دلیل همکلاس بودنم با بردارش محب در دبستان چهار آبان و دبیرستان رازی و هم بخاطر همکلاسی بودن خود او با برادر عزیزم تهمورث آشنائی دیرین تری داشتم. او را روزی در خیابان فردوسی سنندج دیدم، به گرمی من را در آغوش کشید و گفت: روی من حساب کنید، در خدمتم.

 با ثروت و ملک و مالی که داشت، در پی ساختن منزلی برای خود بود. همان وقتها، “آشپز”داشت و تمام وسائل و مصالح منزلش ویژه و منحصر بفرد بودند. روزی که در این منزل نزد او بودم، متوجه آن علاقه به زندگی اشرافی او شدم. بخشهائی از کار ساختمان منزل هنوز ناتمام بودند، از جمله آشپزخانه. پرسیدم “راستی عبه خان آشپزخانه معطل چیست؟ جواب داد کاشی های دیوار را از اصفهان سفارش داده ام و قرار است با “هواپیما” آنها را تحویلم بدهند. پیش خود فکر کردم که خوب این اصرار برای ساختن یک ویلای منحصر بفرد برای چیست؟ این که با “ادعاهای” او تناقض دارد. کسی که تا این حد به فکر جلال و جبروت محل مسکونی اش است، “علی القاعده” نمیتواند “انقلابی” باشد. لاجرم “خود خواهی” و علاقه به مقام و پول و ثروت و زندگی لوکس او را “محافظه کار” خواهد ساخت. وقتی همین احساسم را به عنوان “انتقاد” با او درمیان گذاشتم، در طنزی آمیخته با خنده و کنایه، گوشه ای از همان “اراده” ای را که به آن اشاره کردم، به من نشان داد. گفت من این منزل و همه امکاناتم را در خدمت سازمان شما خواهم گذاشت، اما میخواهم در عین حال همه بدانند که شما انسانهای پیشرو و مدرن و مترقی هستید، میخواهم نشان بدهم که افکاری که من به دنبال آن هستم، “لوکس” است و منحصر بفرد. میخواهم به دولت، به مردم و به جامعه نشان بدهم که این امکانات “حق” مردم است و شما هم آنها را “حق” مردم میدانید. میخواهم به “آیندگان” هم زوایائی از دنیای مطلوبمان را در دسترس بگذارم.

 زمان زیادی طول نکشید که متوجه شدم در پس این ظاهر خودخواهانه و علاقه به زندگی اشرافی، یک شجاعت کم نظیر خفته است. در یک “اشاره” مبهم به یک سفر “لوکس” اشاره کرد. گفت خیال دارم به اروپا بروم! بعد خواهی دید که چقدر در این سفر دنبال “خوش گذرانی” هستم! به اروپا رفت و برگشت. با دو ماشین چاپ پلی کپی، دو زیراکس و یک اتومبیل فولکس واگن. همه را در اختیار ما گذاشت. اعلامیه های “هم میهنان مبارز” با همان دستگاه های پلی کپی چاپ و تکثیر شدند.

  و به شهادت همه کسانی که طی سالهای سال عبداله بابان را شناخته اند، این جسارت را جزئی داده از شخصیت او میدانند. دو بار اتفاق افتاد که او را دستگیر کردند. یک بار، در اوائل سال ۵۸ کمیته مستقر در جنب سفارت آمریکا که توسط لومپن مشکوک و مرموزی به اسم “ماشااله قصاب” اداره میشد. در اتوبان جاده تهران- کرج او و طیب عباسی را دستگیر کردند. روزنامه مجاهد، بطور روزانه از ماجرای این دستگیری توسط کمیته ماشااله قصاب گزارش میداد. کمیته مذکور همان کمیته انقلاب اسلامی بود که “سعادتی” از اعضای مجاهدین را دستگیر کرده بود. سعادتی بعدها اعدام شد. بخشی از گزارش ماجرای دستگیری عبداله بابان و طیب عباسی روح الهی را  نیز بعد از آزادی در روزنامه آیندگان خواندیم. اما بخش مهمتر و “خطرناک” تر این اتفاق را هیچکس، دستکم به صورت علنی منتشر نکرد. او برای تحویل گرفتن ۱۲ قبضه اسلحه از طیب، به تهران رفته بود. ماشین “پیک آپ” تویوتا را طوری جاسازی کرده بود که لااقل با تجارب موجود جریانات اسلامی و حتی شگردهای باقی مانده از ساواک، قابل کشف نبودند. عبداله بابان چنان در جریان بازجوئی از نظر روحی خود را برای پاسخگوئی در صورت کشف محمولات آماده کرده بود و چنان نترس و با اعتماد به نفس ظاهر شده بود که “شک” را برطرف کرده بود. او با همان ماشین و با همان اسلحه ها از کمیته انقلاب اسلامی، یکراست به سنندج برگشت و سلاح ها را به ما تحویل داد.

 مورد دوم ماجرای دستگیری او در مسیر سفر به تبریز بود در یک ماموریت تشکیلاتی. او علاقه عجیبی به مخفی کاری و جاسازی داشت و انصافا در این کار ماهر هم بود. در این ماجرا که در اوائل سال ۱۳۶۰ و در زمانی که جنایتکار بد نام موسوی تبریزی حاکم شرع بود، او یک کیف سامسونایت همراه داشت که در جداره های آن بطرز ماهرانه ای نوشته هائی را جاسازی کرده بود. درجریان بازجوئی مدام گفته بود “لوله کش” است و کیف مذکور متعلق به مهندس رئیس اوست. خونسردی و شجاعت او، خود نباختنش و روحیه تعرضی و طلبکارش در برابربازجوها، بار دیگر او را حفظ کرد.

 خاطره دیگری از “آینده نگری” او را هم مینویسم:

 پس از یورش جمهوری اسلامی به مردم کردستان به فرماندهی بنی صدر، ما، تشکیلات کومه له، هنوز در بوکان حضور علنی داشتیم. رهبری کومه له در منطقه آجی کند، اطراف بوکان و سپس به روستای “سلامت” منتقل شد. آنوقتها عبداله بابان مسئول کمیته تدارکات مرکزی کومه له بود. طرحی در نظر داشت که در دره پشت روستای خانقاه، در نزدیکی بوکان، یک مقر و یک ایستگاه فرستنده رادیوئی برای مرکزیت کومه له بسازد. طرح مورد نظر او بسیار پیچیده و پیشرفته بود. فکر همه چیز را کرده بود. از انتقال یک تانکر از “ربط” سردشت با تراکتور و از آن راههای سخت و مالرو، تا طرح “دوجداره” کردن دیوار سنگی و بتونی مقر موعود. روزی به او گفتم عبه خان! بالاخره کار ساختمان مقر به کجا رسید؟ با همان اشاره های مبهم همیشگی اش گفت میخواهم درب ها را از “اکاچو” بسازم و در رضائیه سفارش بدهم. تا آنجا پیش رفته بود که به احمد گنجی، مشهور به استاد احمد، توصیه کرده بود که در تزئین گچ بری سه تصویر از مارکس، انگلس و لنین را در دیوار نیز نصب کند. ایستگاه رادیو را در عمق کوه مشرف به خانقاه آماده کرده بود. فرض او این بود که رژیم اسلامی فقط از طریق بمباران میتواند برای ایستگاه فرستنده مشکل ایجاد کند. طرح او یک پناهگاه محکم در برابر آن بمباران احتمالی بود. گفتم محض رضای شرافت ات عبه خان، کومه له را ورشکست کردی درب اکاچو لازم نیست، دیگر زیادی لوکس و تشریفاتی است. همان استدلال قدیم اش را تحویلم داد. گفت حتی اگر مقر نیمه تمام هم بدست رژیم جمهوری اسلامی بیافتد، بگذار بفهمند که ما چه تیپ آدمها و با چه افکاری هستیم. قانع کردن او بی فایده بود. درب ها را سفارش داده بود و وقتی به “شرفکند” رفتم، گفت امروز درب های اکاچو را تحویل میگیریم! راستش عصبانی شدم گفتم عبه خان مسئولیت مالی اش را کومه له دیگر نمیتواند تقبل کند. پاسخ داد فکر این را هم کرده ام. از محل ثروت شخصی ام، قبلا پیش پرداخت کرده ام!

 عبداله بابان، مبارز نستوهی بود. اگر بخواهم سوسیالیسم او را در چند جمله تعریف کنم باید بگویم:

سوسیالیسم بدون انقلابیگری و شجاعت و نبرد و دخالت عامل اراده انسانها ممکن نیست.

سوسیالیسم، تقدیس فقر و عقب ماندگی نیست. ترقی و پیشرفت و مدرنیسم و باور به علم و تکنیک مدرن، جزئی لایتجزا از سوسیالیسم نوین است. سوسیالیسم فقر، تمکین به عقاید عقب مانده و تحقیر زندگی مرفه و” لوکس”، در جوهر باورهای عبداله بابان جائی نداشت.

 در پایان یک نکته را توضیح بدهم:

برخی ایراد میگیرند که رفقای قدیمی او، در دوره بیماری به او سر نزدند. من طبعا به همه کسانی که در این دوره اواخر عمر عبداله بابان به عیادت او رفتند، عمیقا احترام میگذارم،  بسیار قابل قدردانی است. من اما، از این روحیه برخوردار نبودم که “عبه خان” شجاع و رزمنده را در آن حالت  افسردگی و مبتلا به آلزایمر ببینم. خاصه اینکه با برادر عزیزم، تهمورث، بسیار نزدیک بود. نمیخواستم و یا درست تر، از چنان روحیه قوی برخوردار نبودم که چشم در چشم کسی بدوزم که در برابر همه مشقات و سختی های دوران رزم و مبارزه چنان مقاوم ایستاده بود. نمیخواستم خاطره های شیرین و بیادماندنی و شوخی های خودمانی او با خودم و تهمورث را  و سالهای روحیه و انرژی را در چنان فضا و منظره حزن انگیزی مرور کنم.

 یاد عزیزش گرامی باد.