Wordpress Themes

آشیانه آخرت

ما از آن سال بسی یافته‌ایم           

کز بلندی رخ بر تافته‌ایم

از شعر عقاب، پرویز ناتل خانلری

انتشار بخشهائی از “مباحث درونی” جریان موسوم به “روند سوسیالیستی کومه له”، از نظر من البته، نورافکن را بر تصاویر واقعی و “آخر و عاقبت” دو پرسوناژ اصلی این پدیده متمرکز میکند: شعیب زکریائی و ساعد وطندوست. اولی در زندگی سیاسی اش کارنامه و اوج و فرودی داشته است. اما، “شوربختانه” در دوره “جمع بندی” زندگی و بستن بار و بندیل آخر و عاقبت، به سطح دومی که افق سیاسی اش هیچگاه از “شورش ایلول” ̵  قیام عشایر و ایل بارزانی علیه رژیم عراق و “اصلاحات ارضی” آن رژیم ̵  فراتر نرفت، تنزل کرد و از آن منظر به تمسخر تمام ایامی مشغول ماند که در آن غروری داشت و مورد احترام جامعه. همین “رُخ برتافتن” از آن اوجگیریها، در یک نفرت کور از کمونیسم کارگری و کینه توزی علیه منصور حکمت چنان ترکیب شد که من کمترین رغبتی به یادآوردی آن دوران نفرین شده شکوه و جلال را  ندارم. چه، افتخارات گذشته و پرواز در اوج، اکنون دیگر موجب ننگ، و آزار روحیه بازگشت ایشان به “ریشه” و “اصل و نسب” قومی و ملی است.

ادامه مطلب را بخوانید »

گز را با گز میشکنند

در باره علل ستایش از دیکتاتور

دوست گرامی ف. تابان نوشته ای دارد با عنوان “در ستایش دیکتاتور” که حاوی نکات جالبی است. تا جائی که به علل ستایش از دیکتاتور بر میگردد، و البته از جانب آن طیف از گرایشات سیاسی که تقریبا به قدمت عمر رژیم نکبت اسلام سیاسی در ایران همواره در پی یافتن یک جناح اصلاح طلب، غیر تمامیت خواه، اعتدالگرا، پراگماتیست و …( همه در گیومه) در راس رژیم جمهوری اسلامی بوده اند، ف. تابان تا حدود زیادی حق مطلب را ادا کرده است. ایشان به درستی تاکید کرده اند:

” غالب کسانی که از شب گذشته تا به حال مستقیم و غیرمستقیم به تقدیس اکبر هاشمی رفسنجانی به بهانه های مختلف مشغول هستند همان ها هستند که وقتی دو ماه پیش فیدل کاسترو رهبر انقلاب کوبا درگذشت بی هیچ شبه و تردید او را یک «دیکتاتور» خواندند و محکومش کردند.”

و من اضافه میکنم که همین طیف نه فقط از شب گذشته، بلکه به درازای عمر رژیم اسلامی، یک رژیم برخاسته از خونین ترین و هولناکترین جنایات و قتل عامهای سیاسی را؛ به رژیم “سانسور”، تقلیل دادند. منظور خود را هم بسیار پیش تر از همین یکی دو روزه در باره “دیکتاتور” بودن امثال فیدل کاسترو اعلام کرده بودند. گفتند و نوشتند، درست در همان دوره برو بیای “عالیجناب سرخ پوش”، که رژیم اسلامی بهتر است بجای سانسور آثار ادبا و نویسندگان “میهن اسلامی”، برود یک روزنامه “پراودا” در بیاورد. این طیف به قدمت رژیم اسلامی، شناسنامه ضد کمونیستی خود را نمایش داده است.

ادامه مطلب را بخوانید »

فراتر از ظاهر

این روزها ما شاهد رویدادی در شهر سنندج بودیم. “هیمن اورامی نژاد” که در یک نزاع خیابانی “پوریا ابوالقاسمی” را به قتل رسانده بود، از طرف مادر و پدر مقتول مورد بخشش قرار گرفت و از حکم قصاص نجات یافت. بزرگواری خانواده مقتول شایسته بیشترین قدردانی است. هر چند در قوانین اسلام عظمت و بزرگواری مادر در میان “اولیای دٙم”، چندان ارج و قربی ندارد. همه نوشتند بخشش از جانب پدر انجام شده است.

اما به نظر من تعابیر و تفاسیری از این اقدام بزرگ منشانه انجام شد که واقعی نبودند. رفتار خانواده محترم ابوالقاسمی را به “سنندج سُرخ” وصل کردند، در حالی که حقیقت این است که  “بخشش” محکومان به قصاص اسلامی، تصادفا از شهرهای دیگر غیر کُرد زبان کلید خورده بود. اینجا دیگر جائی برای نوعی آوانس دادنها از سر سهل انگاری به “کُردها”؛ و میدان دادن به سوء استفاده ناسیونالیسم کُرد و عِرق همشهری گری نبود. این به نظر من اولین برداشت غیر واقعی از حرکت انسانی و بزرگوارانه خانواده ابوالقاسمی بود.

ادامه مطلب را بخوانید »

لبریز از توهم و خرافات

انگیز واقعی نامه سرگشاده محسن حکیمی به اصغر فرهادی

آقای محسن حکیمی در نامه سرگشاده به اصغر فرهادی، بر این توهم سرمایه گزاری کرده است که انگار تئوری و سیاست و برداشت از “کاپیتال”؛ و توضیح رابطه اجتماعی خرید و فروش نیروی کار، برای همه به همان اندازه ایشان بازیچه و سرگرمی است. از اصغر فرهادی که برای رژیم اسلامی جایزه به “میهن اسلامی” بازمیگرداند و چهره کریه اسلام سیاسی در قدرت و “نام ایران” را دردنیای سیاست نسبیت فرهنگی دولتهای غرب بٙزٙک میکند و آرایش، میخواهد که او میبایست در نامه اش به رئیس جمهوری اسلامی، که البته حجت الاسلام پورمحمدی، عضو هیات سه نفره برای تصفیه خونین و قتل عام زندانیان سیاسی سال ۱۳۶۷ در مقام وزیر “دادگستری” در کابینه اسلامی شرف حضور دارد، در رابطه با “زندگان گور خواب”، به “جنبش لغو کار مزدی” و “رابطه اجتماعی کار و سرمایه” توجه میکرد!  همان اصغر فرهادی برگزیده فیستیوال کان و پرسوناژ  برگزیده سیاست نسبیت فرهنگی دولتهای غرب نصیحت میشود که:

” باید از دولت بخواهیم به دلیل ناتوانی از اداره­ی جامعه از قدرت کنار برود تا مردم خود عدالت را در جامعه برقرار کنند.”( از متن نامه سرگشاده حکیمی)

اینکه آقای حکیمی در آن عبارات پر طُمطراق و مطٙنطٙن چگونه خود را در هیات آخوند روستا در میان دهقانان که از بلغور عبارات عربی هاج و واج میمانند، نارسیسم خود را تغذیه؛ و در عوالم خلسه ناشی از تاثیرات کشیدن عکس مار در میان مخاطبان نامه سرگشاده اش خُمار میشود، را  به دنیای بیمار گونه اش وا میگذاریم.

نکته، اما، بسیار فراتر از حال و هوای روحی روانی حکیمی است. او در این نامه سرگشاده، تعبیری نیز از یک نوع پدیده طرفداری از “پراکسیسم مارکس” بدست داده است. و در این رابطه او دیگر مطلقا تنها نیست. مارکس و کاپیتال و جنبش کمونیستی، بویژه در دوران پسا فروپاشی دیوار برلین، در نسبیت فرهنگی، و در نسبیت حقیقت ضرب شده است. در دوره برو بیای “پایان تاریخ” بود، که لنین آماج حمله قرار گرفت. “افکار مارکس” هنوز با این تعبیر تفسیر می شد که خوب بودند، اما “متاسفانه” در عمل همان “سوسیالیسم واقعا موجود” از آب درآمد که لاجرم فروپاشید. در بهترین حالت، کاپیتال او را در کنار انجیل در “موزه” آثار تاریخی یونسکو ثبت کردند. اما تلاش برای بی اهمیت کردن مارکس ادامه یافت. حتی کسانی چون حسن مرتضوی که واقعا زحمت کشیده و کاپیتال و گروند ریسه را ترجمه کرده اند، چنان حواشی و ملاحظات بر مارکس نوشته اند که مخاطبان را نسبت به “یک بُعدی” بودن مارکس و اینکه او تقریبا مطلقا به سیاست نپرداخته و همه جوانب زندگی جامعه را فقط با اقتصاد توضیح داده است، بیشتر به تردید می اندازند تا مشوق و انگیزه ای برای درک جوهر انقلابی و انتقادی کاپیتال. من شخصا با همه احترامی که برای این کارها و فعالیتها قائلم، ترجیح میدهم مارکس را نه به زبان ترجمه و با چنین حواشی و ملاحظات مُحّرک شک و تردید و نهیلیسم، که به یکی از زبانهای اروپائی بخوانم. که البته چنین کرده ام. مرتضی محیط هم در چهار جلد کتاب در مورد مارکس، از غایب بودن مفاهیمی چون “قومیت”، “ملیت”، “فرهنگ” و “خلق” در همه آثار مارکس شاکی است. در چین، مائو آمد مارکس را “با شرایط مشخص چین” تطبیق داد و از ایدئولوژی آلمانی و تزهای فوئر باخ، سه اصل سون یاتسن و در باره تضاد را برای دهقان ینان، “توده ای” و “عامه فهم” و دهقان پسند کرد. در غرب، هاروی استاد درس کاپیتال، از عهده توضیح انتزاعهای مارکس در کاپیتال نسبتا بخوبی برآمده است. اما از نظر سیاسی، به دعوت سردار قالیباف برای ایراد سخنرانی به ایران میرود. اینجا هم “خلق مسلمان” است که انقلاب کرده است و “دولت”، مستقلا از ماهیت اسلامی و ارتجاعی و جنایتکارانه اش، در تقابل با “بخش خصوصی”، دست بالاتر دارد. پرفسور لیدمن هم در سوئد در کتابی که در باره مارکس منتشر کرده است، با لحن تحقیر آمیز از علاقه انگلس به کار نظامی و “تفنگ” نام میبرد و او هم چنین نتیجه گرفته است که با “اندیشه” مارکس نمیتوان جنبش سیاسی راه انداخت و حزب انقلابی ساخت.  آقای حکیمی در نامه سرگشاده اش به اصغر فرهادی و خطاب به “رئیس جمهوری اسلامی” و وزیر “دادگستری” اش، هدف دیگری جز تثبیت همین تصویر منجمد، غیر انقلابی، بی ضرر، و البته با روکش مختنق تر، شرقی ترِ و خلقی تر ممالک “اسلامی” با توده “پابرهنه” و عزادار امام مثله شده در ۱۴۰۰ سال پیش از مارکس را، تعقیب نمی کند.

من برعکس فکر میکنم، اتفاقا عظمت و اُبُهت مارکس در جهت گیری انقلابی او و انگلس در سیاست نهفته است. کاپیتال در واقع جمع بندی تئوریک از جانب کسی است که نقشه همه جانبه و فراگیری برای تغییر جهان و انتقاد از مناسباتی که باید با انقلاب اجتماعی زیر و رو شود، بطور منسجم و عمیق تدوین شده است. بازخوانی مارکس و کاپیتال در حقیقت توضیح بسیار کامل تر فعالیتهای سیاسی و انقلابی مارکس و انگلس است در انترناسیونال اول. به همین دلیل است که وقتی با “آماتور”هائی چون باکونین و لاسال و سکت گرائی آنها مبارزه میکند، میگوید در همان روسیه باکونین، “کتاب من”( منظور کاپیتال است) ترجمه شده و تلاش امثال باکونین برای عٙلٙم کردن سکتهائی در میان اقشار عقب مانده کارگران در بخشهای کمتر توسعه یافته اروپا و یا روشنفکران دانشگاهی، در برابر انترناسیونال در “زمین خودش” به شکست انجامیده است. من در اینجا نامه مارکس به فردریش کولت را که خود ترجمه کرده ام، ضمیمه کرده ام، تا نشان بدهم فلسفه حاکم بر کاپیتال همان تلاش برای “تغییر” جهان به جای تفسیر جهان است. در هر حال هدف اصلی حکیمی در نامه سرگشاده، مطلقا هیچ صمیمیتی را در همدردی با “زندگان گور خواب” تعقیب نمیکند. این نامه ادامه تلاشهای امثال او و هم تیپهای او برای بی اهمیت ساختن مارکس و “ایرانی_ اسلامی” سازی از مارکس و تعبیر مورد پسند توده پابرهنه در مساجد و تکایا و ساکنان منزوی در مناطق دور از تمدن و هیات های مذهبی، از کاپیتال است. اگر مخاطب مارکس و کاپیتال او را بتوان از بخش پیشرفته کارگر صنعت مدرن، به دهقان و طلبه و آخوند و انجمن اسلامی و رئیس جمهور رژیم اختناق حجاب و عضو هیات قتل عام هزاران زندانی سیاسی تغییر مکان داد، از بٙر کردن همه مفاهیم انتزاعی آن کمترین اهمیت را از دست خواهد داد. و آقای حکیمی با تکرار آخوند مآبانه “جنبش علیه کار مزدی” و عناصر فعاله این ذهنیت معّوج و خُرافی؛ کسانی از قماش اصغر فرهادی و خاتمی و حجاریان و پور محمدی ها، در عمل  همان تصویری را از مدافعان راستین افکار مارکس بدست میدهد که دست اندرکاران امثال مهرنامه آنان را “تروریست” توصیف کرده است. انگار برای مهجور کردن مارکس در ذهن جامعه و خاک پاشیدن به چشم متفکران و اهل علم و دانش؛ و  دهن کجی به مبارزان صدیق و نجیب لغو بردگی مزدی و بیشمار فعالان گمنام در راه آرمانهای پیشرو و انسانی، میتوان در بورس ماند. خیال میکند از برکت اختناق و دهن بستنهای رژیم اسلامی، یک جانبه و بدون مانع و تقابل آزاد و صمیمانه، میتوان سٙرسٙری و دلبخواه افکار و اندیشه انسانهای بزرگ را به سخره گرفت و تحریف کرد. غافل از اینکه در مراحل فروپاشی و سرازیری بلوک اسلام سیاسی، او  غرق در توهم به خویش، و دخیل بستن بر ناجیان پلاستیکی و کارتونی، بر اسب بازنده شرط بندی کرده است.

۲۹ دسامبر ۲۰۱۶

iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

 لینک: نامه مارکس به فردریش بولت

لینک: نامه سرگشاده محسن حکیمی به اصغر فرهادی

وقتی مبانی کمونیسم کارگری ملی میشود و سیاست و تحلیل، بازیچه

مظفر محمدی معروف است که هر از گاهی یک “سوتی” بدهد. در ایامی که کمونیسم کارگری حزب بود و حساب و کتابی در کار بود، بوالهوسی های سیاسی و رفتار ایمپالسیو خیلی ها تحت کنترل بود. خواب نما شدن عده ای و از آستین در آوردن “تز” ها و تحلیلهای “جدید” چندان راحت نبود. چه، به پشتوانه ادبیات غنی مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، برای هیچکس، از جمله افراد با سابقه و در کسوت “بنیانگذاران” اولیه دوره تب و تاب انقلاب ۵۷، ممکن نبود کیلومترها را صفر کرد و یا بعدها با هدف پنهان دفاع از دو خرداد، “تز تشکیل انترناسیونال” به حزب قالب کرد. ممکن نبود پس از تشکیل حزب کمونیست ایران و سپس جدائی خط ناسیونالیسم کُرد از کمونیسم کارگری، در نوستالژی و حسرت ایام بروبیای مارکسیسم انقلابی لم داد. دیگر ممکن نبود تغییر و تحولات دنیا و مافیها را در دوره عروج مارکسیسم انقلابی فریز کرد.

ادامه مطلب را بخوانید »

در باره “پیروزی” ترامپ

پیروزی این یا آن کاندید حزب دمکرات و یا جمهوریخواه در انتخابات ریاست جمهوری، شاید هیچگاه غیر مُترقّبه نبوده است. اما برای بسیاری از تحلیل گران بورژوازی جهانی، انتخاب کسی که از نظر سیاسی فاقد کمترین تجربه است و حتی به عنوان یک میلیاردر با اصول ناظر بر مکانیسم سرمایه داری بیگانه، سر در آوردن او از صندوقهای الکترال ها، یک “شوک” ارزیابی شد.

من تصور میکنم این شوک و این غافلگیری از یک نگاه دگم و ایستا و “سنتی” به جایگاه سیاست و اقتصاد بورژوازی آمریکا سرچشمه میگیرد. دیدگاه و منظری که صاحبان آن هنوز نپذیرفته اند، که آن آمریکای سنتی، آن آمریکای پس از اوج گیری در پی جنگ دوم جهانی، آن آمریکای “ابر قدرت”، آن آمریکای مک کارتیست و مهندس حکومت و کودتاهای سرهنگان و جونتاهای نظامی، همراه با افول سیاسی پس از پایان جهان دوقطبی، از نظر اقتصادی نیز سیر رو به افول را در بازار جهانی طی کرده است.

ادامه مطلب را بخوانید »

از موذیگری دست بردارید!

امان کفا و آذر مدرسی، هر دو از اعضای “رهبری” جناح “رسمی” حزب موسوم به حکمتیست، “تحلیل” هائی در باره “سرنگونی” و پروسه متعارف شدن و مطلوبیت رژیم اسلامی برای بورژوازی ایران، ارائه داده اند. هر دو مورد در دوره حزب کمونیست کارگری و زمان حیات منصور حکمت، اساسا توسط او  مورد بررسی قرار گرفته بودند. امان کفا نوشته است آن تحلیل ها را در مورد ناممکن بودن متعارف شدن رژیم اسلامی قبول ندارد. یکی از پایه های “محکم” استدلال امان کفا برای کنار گذاشتن موضع منصور حکمت در رابطه با تحلیل اقتصاد سیاسی و پروسه انباشت سرمایه داری ایران تحت حاکمیت اسلامم سیاسی، این جملات است:

“طبقات و جایگاه و موقعیت آنها در ایران با آنچه در ده و یا پانزده سال پیش بود، تغییر کرده و بمراتب متفاوت است. بورژوازی در ایران و جایگاه و موقعیت امروز جمهوری اسلامی برای این طبقه، همچون قرن گذشته و یا اوایل قرن بیست و یکم، نیست.”

(امان کفا، بحران بورژوازای ایران و جواب طبقه کارگر)

اما به نظر من آنچه در این ده پانزده سال اخیر تغییر کرده است، چنان ربطی به تغییر ماهیت رژیم اسلامی و هموار شدن راه متعارف شدن تولید کاپیتالیستی در ایران تحت سلطه این رژیم، ندارد. این تحلیل اصلا “جدید” نیست، بیشتر وصف حال گویندگان است. با عروج خاتمی و دو خرداد و “جامعه مدنی” نیز، تعداد دیگری هوای “تحلیل” دیگری بسرشان زده بود. آنها هم متوهم بودند که سیاست کمونیستی میتواند هابی روزهای تعطیلات آخر هفته باشد. اما واقعیت این بود که آنوقتها هم مولفه های پایه ای سیاسی و اقتصادی رژیم اسلامی تغییر نکرده بودند، خود آنها بودند که در پوشش تغییر شرایط؛ برای توضیح تغییر ریل سیاسی و پیوستن به کاروان “جامعه مدنی” خاتمی و تز “فشار از پائین و چانه زنی در بالا” از سوی بنیانگزاران وزارت اطلاعات رژیم، و کناره گیری از سرنگونی طلبی و انقلابیگری و مسئولیتها و “مخاطرات” همراه با آن؛ “تز” و تئوری اختراع کرده بودند. امان کفا، حرف تازه ای به مواضع معرفه اسلاف خود، امثال آذرین، شفیق، حجاریان و گنجی اضافه نکرده است. آنها چه بسا، قدری تئوریک تر، کناره گیری از مبارزه انقلابی برای سرنگونی رژیم اسلامی؛ و راه مسالمت آمیز و “خشونت گریز” راه آمدن با “تمامیت خواهان” و بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را فرموله کرده بودند. از این نظر، تکرار سناریو “جنبش” تکفیر کمونیسم انقلابی و سیاسی، و رنگ و لعاب تحلیلی به آن دادن، و احضار روح پیشینیان و آپ تو دیت کردن تزهای زعیم بخود متوهم “خط رسمی”، زیادی رندانه و موژیکی است. در هر صورت روشن کردن ذهن چنین انسانهائی با ارجاع آنها به چندین مباحث پایه ای منصور حکمت، و یاد آوری مصافهای سیاسی در صفوف کمونیسم کارگری و تاریخ و فکت های آن جدل و کشمکشها، بی فایده است. اینها تصمیم گرفته اند که همراه با سر قافله های شناخته شده و البته پراکنده و اکنون متخاصم، راه “بی بازگشت” را ادامه بدهند.

اما، امان کفا بر پایه تزهائی که لیدر در سایه اش آورد، احکامی تاکتیکی نیز صادر کرده است:

” امروز هیچ لایه ای از بورژوازی، آلترناتیو حکومتی برای جایگزینی جمهوری اسلامی را نه اعلام و نه تبلیغ می کند. در عالم سیاست، کنار رفتن آلترناتیوهای حکومتی بورژوازی در مقابل جمهوری اسلامی، خود نشانی از این واقعیت پایه ای تر است.”(همانجا)

به نظر میرسد وقتی“ناگهان” و بدون تاریخ و ریختن یک قطره عرق در جدالهای کمونیسم کارگری، کسی مقام تدوین کننده تزهای جدید “مفت چنگش” میشود، حتی پیروان و دنباله روان، او را و سیاست آوردنهای آنچنانی را نیز جدی نگرفته اند. چه، آذر مدرسی، شاید بی خبر و بی تفاوت نسبت به آنچه دوست هم کمیته ای اش در همان نشریه نوشته است، نه یک بار که چندین بار تاکید کرده است که اتفاقا آلترناتیوهای حکومتی و “سرنگونی طلبی” خیلی هم مطرح است. او چنین گفته است:

” این اپوزیسیون بورژوا – ناسیونالیست از راست تا چپ آن زمانیکه آمریکا به بهانه بحران هسته ای سرنگونی طلب شده بود، اینها هم سرنگونی به شیوه آمریکا را پذیرفته بودند و مشکلی با آن نداشتند. یکی به اسم سلطنت، به اسم “دفاع از میهن”، به اسم حق کرد و ترک و عرب و بلوچ و سنی و دیگری به اسم چپ و کارگر و کمونیسم فضای جامعه را مسموم کرده بودند.”

(آذر مدرسی، اپوزیسیون جمهوری اسلامی و افقهای متفاوت / مصاحبه رادیو نینا با آذر مدرسی)

اینکه امان کفا نوشته است رژیم اسلامی تثبیت شده است و متعارف، و امروز هیچ لایه ای از بورژوازی آلترناتیو حکومتی برای جایگزینی جمهوری اسلامی را “نه اعلام و نه تبلیغ می کند”، ولی از سوی دیگر آذر مدرسی در همان شماره نشریه شان گفته است اپوزیسیون بورژوا ناسیونالیست از راست تا چپ “به بهانه بحران هسته ای” به چنان سرنگونی طلبانی تبدیل شده اند که به اسم حق کرد و عرب و بلوچ و سنی و حتی به اسم چپ و کارگر و کمونیسم “فضای جامعه را مسموم” کرده اند، ظاهرا یک تناقض است که بیشتر به هذیان شبیه است تا بحث و استدلال و یا جدل پنهان بین دو عنصر “کلیدی”، در یک تشکل جدی. حتی اگر سکت مهجوری هم باشد که در امر خود جدی و متعصب و “سر خط” است. اما چنین تناقضاتی در میان هر جمع که در میدان واقعی سیاست، بی اهمیت اند، از قضا نُرم است و پدیده ای عادی. انگار خودشان هم متوجه شده اند، کسی آنها را جدی نمیگیرد. راستش را بخواهید، تحلیل ها و احکام این دو، حتی برای خودشان هم فاقد اهمیت است. اینها قبل از آنکه مخاطبان خود را جدی بگیرند، قبل از آنکه متوجه شوند که در همان نشریه و بطور همزمان دو ارزیابی آبکی و آنهم متناقض را روی کاغذ آورند، پیشاپیش فرض کرده اند که یا مطالبشان خواننده ای ندارد و یا اینکه هدف همین بوده است که در قالب تحلیل، حال خود را وصف کنند. اگر نه یک جریان مسئول و انقلابی، اینقدر سرسری، آنهم از زبان و به قلم دو عضو مدعی رهبری یک “خط رسمی”، همزمان چنین سوتی های سیاسی و گافهای بزرگ نمیدهد. خودشان میگویند جدی نیستند. ما هم چاره ای نداریم که بپذیریم.

فکر میکنم هدف نگفته و ناسالم و موذیانه تری پشت این نمایش ها و پشتک وارو زدنها خوابیده است: از چشم انداختن کمونیسم منصور حکمت به نام و زیر تابلو جناح “رسمی” حزب حکمتیست. اینجا دیگر خط قرمز است. از نظر شرافت و اخلاق سیاسی مطلقا مجاز نیستند که زیر نام منصور حکمت. و تابلو  حکمتیست؛ دست کشیدن و برائت از مبانی کمونیسم کارگری و تکفیر و تحقیر آنها را جارّ بزنند. این دهن کجی و تعرض به حریم تفکر و سیاست و تئوری و تاریخ مبارزات سیاسی دیگران را نباید بی پاسخ گذاشت. از این سنگ پرانی ها به؛ و لجن مال کردن حقیقتهای تاریخی و شخصیتهای واقعی و صاحبان یک تاریخ پر پیچ و خم از جانب رفیقان نیمه راه نباید به راحتی گذشت. عافیت طلبان و لنگرانداختگان در تند پیچهای مبارزه انقلابی و مصافهای سخت کمونیسم کارگری حق ندارند تشریفات ابراز ندامت و عبور از مبانی کمونیسم کارگری را به نام منصور حکمت و حکمتیسم. به نمایش در آورند. این دکان جگرگی و تکرار لیچارهای امثال شفیق و آذرین و مقدم، اما “به عبارت دیگر” را بدور از چشم قانون و  تمدن و شهر نشینی؛ و در همان بازار اجناس بُنجل و تقلبی و غیر بهداشتی، دایر نگاه دارید.

۹ اکتبر ۲۰۱۶

iraj-farzad@gmail.com

حرفه ای و نه آماتور

حزب دمکرات کردستان ایران در تاریخ ۲۵ ژوٸیه ۲۰۱۶ بیانیه ای در مورد “مشی جدید حزب” صادر کرده است. به نظر میرسد هدف جانبی انتشار این بیانیه پاسخگوٸی به برخی نگرانیها و ابهامات در صفوف اپوزیسیون رژیم اسلامی است. در عین حال این بیانیه مستقیم و یا غیر مستقیم پاسخی نیز هست به انتقاداتی که از سوی نیروهای سیاسی”کرد” در  کردستان ایران، و یا به تعبیر ناسیونالیسم کردی آنان، در “کردستان شرقی” طرح شده است. حزب دمکرات در این بیانیه به هر گونه توهم در زمینه همکاری و یا اتحاد عمل مُهر باطل کوبیده است و اتهام “تک روی” و یا انحصار طلبی را رد کرده است.

ادامه مطلب را بخوانید »

در سایه ابری ایام گذشته

نامه عبداله مهتدی به کومه له، و دعوت به همکاری و اتحاد عمل، با عکس العمل های مختلف روبرو شده است.

برای اکثر کسانی که بیش از بیست سال پیش با کومه له زیر چتر یک تشکیلات فعالیت داشتند و مستقر در اردوگاههای مناطق کردستان عراق، چنین به نظر میرسد که انگار طی همه این سالها اتفاق چندان عجیبی روی نداده است. انگار هنوز کسی “راست” است و طرفدار وحدت با اصلاح طلبان حکومتی و مدافع دخالت نظامی آمریکا در ایران؛ و دیگری پیرایه ای از “چپ” را هر چند لنگان لنگان، با خود حمل میکند.

تو گوٸی مصافها و تقابلها و قطب بندیها و جداٸها و انشعابات کماکان در انزوا  و در خود و  نه در متن شرایط زمان و مکان و تحولات عظیم و رویدادها و تکانهای بزرگ، که در دالان تاریخ “ما” در جریان بوده است. انگار هنوز بحث و جدل درون سازمانی و در چادرهای مختلف در اردوگاها به فرجام نرسیده است. این انتقاد و مرزبندیها در میدان واقعی نیست، جنگ با شمشیر چوبین در دنیای توهمات و در دنیای نوستالژیک دورانی است که  کومه له کمونیست چه به عنوان سیاست و چه تشکل در معادلات، “هنوز” جاٸی “داشت”.

ادامه مطلب را بخوانید »

شهروند یا رعیت؟ حزب یا عشیره؟

کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران به مناسبت اول ماه مه، در  اطلاعیه به مناسبت اول ماه مه که آوریل ۲۰۱۶ منتشر شده است، از جمله چنین نوشته است:

“از آنجا که دولت روحانی و اصلاح طلبان حکومتی از نهادهای ضد کارگری مانند خانه کارگر، شوراهای اسلامی و یا انجمن های صنفی برای به بیراهه بردن جنبش کارگری استفاده می کنند، تحریم قاطع اجتماعات زرد و فرمایشی که از جانب این نهادها برگزار می شوند از اهمیت طبقاتی و سیاسی برخوردار است.”

( خط تاکیدها از من است)

ادامه مطلب را بخوانید »