Wordpress Themes

اسلام اهلی، الهیات رهائیبخش

خامنه ای، نامه ای به جوانان آمریکای شمالی و اروپا نوشته است که به گفته روزنامه ها و سایتهای رژیم اسلامی، “بازتاب گسترده ای” داشته است. این بازتاب، اما در هیچ فضای واقعی و یا مجازی مربوط به جوانان آمریکای شمالی و اروپا کمترین انعکاس نداشته است. خبرگزاری های “سی ان ان”، بخش فرانسوی صدای روسیه، خبرگزاری رسمی آناتولی ترکیه، نشریه های “فارین پالیسی” و نیویورک مگزین” و بسیاری دیگر از “تارنماهای” خبری غرب، بلافاصله آن نامه را “بازتاب” دادند. “مخاطب” اصلی خامنه ای در نامه اش همین دوایر بودند و “نیت” “رهبر معظم” هم جز این نبود. ادامه مطلب را بخوانید »

بایکوت

به ادیان الهی احترام میگذاریم- ادیب برومند، رئیس شورای رهبری جبهه ملی ایران

 اصولا روشنفکر ایرانی بدون فرهنگ شیعه معنی ندارد- مسعود بهنود

 مصاحبه مسعود بهنود، آبی زلال در خوابگه نیمه تاریک خرد کلان، در داخل و خارج ایران، انداخته است. او دو نکتهء مهم، به گمانم اندیشیده و سنجیده، در مصاحبه با کامبیز حسینی در برنامهء پولیتیک رادیو فردا مطرح کرد.

یکم: هویدا روشنفکر فرانسوی بود و نه ایرانی؛ خاتمی روشنفکر ایرانی است. دوم: روشنفکر ایرانی بدون فرهنگ شیعی معنا ندارد- عطااله مهاجرانی وزیر ارشاد دولت خاتمی

 دوست عزیز “سعید کرامت” مقاله مفصلی با عنوان: “بازتاب شیعه گری در نگرش روشنفکران ایران” نوشته است. تیتر نوشته او، گویاست. به نظر سعید کرامت، زبان و مذهب دو رکن ناسیونالیسم ایرانی است. تا جائی که به نفوذ شیعه گری مربوط است، در مقاله مذکور به وزن آن نه تنها در میان حوزه “علمیه” که به جاذبه جادوئی آن در ذهن اعلیحضرت محمد رضا پهلوی نیز اشاره کرده است و به عنوان فاکت نوشته است شاه: ” که خود را کمر بسته امام رضا میدانست. در زمانی که هیچ نیروی سیاسی یا صنفی مستقلی اجازه فعالیت نداشت، شاه اجازه داد یک سازمان مخوف مانند سازمان حجتیه که هدف خود را تقابل با بهاییگری اعلام کرده بود، نه تنها بدون کنترل و هیچگونه نظارتی آزادنه فعالیت نماید، بلکه رئیس ستاد وقت ارتش را فرستاد تا همراه اوباش سازمان حجتیه اماکن تاریخی بهاییان را ویران کنند.” ادامه مطلب را بخوانید »

توشه” آخرت رئیس دانا”

خشم “ضد صهیونیستی” جناب رئیس دانا دوباره فوران کرده است و مثل همیشه همراه با ترکش عقده و کینه علیه کمونیسم کارگری و منصور حکمت. او مصاحبه ای با “تلویزیون چشم انداز” انجام داده است که آقای “بهزاد سهرابی”، به گفته خودش، با توجه به “اهمیت” اظهارات جناب دکتر برای “جنبش کارگری” و نیز به منظور عبور دادن مواضع استاد خویش از “فیلترینگ”، “زحمت” پیاده کردن بخشهائی از مصاحبه را، داوطلبانه تقبل کرده اند. اما، جناب رئیس دانا در این مصاحبه نیز، بحث نکرده است، اختلاف سیاسی خود و حزب و جریان متبوع خود را، هر چند آمیخته با لحن ضدانسانی و نفرت شخصی، نه با منصور حکمت و نه با مبانی کمونیسم کارگری و مارکسیسم انقلابی، بیان نکرده است. از همان زمان که ایشان به ابراز وجود سیاسی روی آورده است، در هر جلسه ای، در هر گفتگو، با روزنامه و تلویزیون و در هر پانل که دوستان طیف سیاسی او در خارج کشور هم ترتیب داده اند، او همواره به کمونیسم کارگری اتهام  زده است و پرونده جعل کرده است. و آقای بهزاد سهرابی با پیاده کردن همان بخش حاوی اتهام “وابستگی” کمونیسم کارگری به اسرائیل” و “ساواک”، یا از سر ساده لوحی و یا نارسیسم رایج در طیف “فعالان کارگری”، خود را شریک جرم کرده است.

 آقای رئیس دانا، اما، در این گفتگو نیز خود را لو داده است. ظاهرا  این جمله جناب دکتر، مستقیما ربطی به موضوع مورد بحث او ندارد:

““مبارزین قدیمی هستند، مبارزان قدیمی ،مبارزان قدیمی ، اینها که پریروز افتادن تو دامن فرانکفورت  و نمی دانم کمونیست اسرائیلی ها و اینها متولد نشده اند تو هوای خوب و افتابی  اینها تو همین دود ، تو خود این دود زندگی کرده اند، ۳۵ سال ۴۰ سال ، قدیمی اند.”

 ایشان دارد به تعلق سیاسی خود به یک روایت از “سوسیالیسم”، تا ۳۵ سال ۴۰ سال پیش در جامعه ایران اشاره میکند. و آن سوسیالیسم، با مذهب توده ها و بورژوازی ملی و مترقی و اجزاء “خلقی” آن پس از همان ۴۰ سال پیش، و در دل تحولات سالهای بحران انقلابی ۵۷- ۱۳۵۶ به انتقادی کوبنده کشیده شد. و نه تنها این، بلکه ادبیات مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری عرصه را بر هر نوع سوسیالیسم خلقی و اسلامی- ملی و اردوگاهی تنگ کرد و ذهنیت نخبگان سیاسی جامعه ایران را شکل داد و مُسخّر کرد. حزب و جریان “قدیمی، قدیمی” ایشان، اما با همان توهمات خود، خود را کت بسته در اختیار جمهوری اسلامی گذاشت:

توده ای هستم و همراه امام          ماندگارم که ایام است به کام،

 با ریاست “محمد علی عموئی” از “رفقای” رئیس دانا، که به گفته او چنان به او اعتماد دارد که هر طومار و اطلاعیه ای را که نام عموئی را دارد، “ندید” امضا میکند، میزگرد وزارت اطلاعات برای نمایش اعتراف علیه وجدان خود با شرکت اکثریت قریب به اتفاق اعضای دستگیر شده رهبری حزب توده بر صفحه تلویزیونها به نمایش عمومی درآمد، و سپس اکثرا به جوخه اعدام سپرده شدند. عموئی اما، “ماندگار” شد و کماکان هست و یار غار و از بقایا و “یادگار” آن “قدیمی، قدیمی” های جناب رئیس داناست. و چه راه ساده تری جز متهم کردن کمونیسم کارگری به “کمونیسم اسرائیلی” وجود دارد که جناب دکترک خود را از زیر فشار آن سوسیالیسم و کمونیسم پس از ۴۰ سال پیش، رها کند و در کنار موجودی “ماندگاری” چون عموئی با آن پیشینه ننگین، خود را هم به جمع ماندگاران زیر ارتجاع اسلامی و اسلامیسم “ضد صهیونیستی” راضی کند؟

 به نظر میرسد “استاد”، بشدت به بقاء رژیم اسلامی، باور دارد و این موجب یک “توهم” در مورد مسکوت ماندن ابدی کارنامه عملی و عواقب مخرب سیاسی آن نگاه  ۳۵- ۴۰ سال پیش، به سوسیالیسم در ذهنیت او شده است. و اتهام وابستگی به “صهیونیسم”، البته انگار رمز بقاء  و ماندگاری او هم هست. سوال این است که آیا این آدرس دادنهای رئیس دانا، موجب نمیشوند که در یک دوره بحران انقلابی دیگر، جامعه را به بازبینی دو ادبیات از بنیان متفاوت کمونیسم کارگری و  مبانی اعتقادی و برنامه ای سوسیالیسم ملی – اسلامی و خلقی و اردوگاهی نیز، در دو دوره مختلف تا ۴۰ سال قبل؛ و دوره پس از برآمدهای انقلاب ۱۳۵۷ تشویق کند؟ بهر حال ایشان مختارند که در توهم به “ماندگاری”  رژیم اسلام پابرهنه ها و سوسیالیسم “مستصعفان” و “ضد صهیونیست”، بر قطر پرونده اتهام زنی های خود بیافزاید.

 لابد، اگر عمر وفا کند، او یا پیه دفاع از پرونده سازی ها را به تن مالیده است و یا، شاید، همه کارنامه سیاه فالانژیسم توده ایستی خویش را به عنوان “توشه آخرت” به دیار باقی خواهد برد.

 ۷ ژانویه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

کارگر نفت ما

داریم به روزهای پر جنب و جوش “انقلاب ۵۷” نزدیک میشویم. “کارگر نفت ما، رهبر سرسخت ما”، شعاری بود که بر سر زبانها افتاد. ازهاری فرماندار نظامی و نخست وزیر منتصب شاه، بر صحنه تلویزیون ظاهر شد و با  روحیه ای در هم شکسته اعلام کرد که کارگران شرکت نفت شریان نفت را بسته اند و از او و تانکهایش در خیابان کاری ساخته نیست. دستور تیراندازی به تظاهر کنندگان هم علیرغم پُشته ها بر کشته، و سازماندهی چماقداران از دهات و حاشیه شهرها، بی نتیجه مانده بود. مراکز اصلی شهرها و مردم با سواد و دانشجو و دانش آموز و کارمندان و حقوق بگیران ادارات صحنه را خالی نکردند، کارگر نفت ما، واقعا به موقعیت رهبری “سرسخت” انقلاب، اما متاسفانه فقط در “پائین”، انتقال یافته بود. جنگ در “بالا” و مبارزه بر سر قدرت سیاسی، انگار به طبقه کارگر مربوط نبود. شاید رهبران کارگری برای این بی تفاوتی خود، دلیلی هم داشتند. سازمان سیاسی و یا احزابی که آن رهبران کارگری یا هوادارشان بودند و یا احتمالا از اعضاء “پنهان” آنها، قرار نبود اهرم فشاری جز به قدرت نزدیک کردن جریاناتی باشند که بهر حال، هر چه بودند، ارتجاعی و یا واپسگرا و یا از صفوف “خرده بورژوازی سنتی”، ضد امپریالیست و مخالف صد در صد تولید کالاهای “بنجل” مصرفی و وارداتی بودند. و بدین ترتیب آن سرسختی در پائین و در صفوف طبقه، دریک رضایت خودفریبانه دسته جمعی در عرصه جدال سیاسی بر سر قدرت در “بالا”، هضم شد و برباد رفت. ادامه مطلب را بخوانید »

و آن “گرداب” چنان هایل

فاتح شیخ، بر سر موضع در باره کوبانی، وارد یک پلمیک و جدل با حمید تقوائی شده است. من وارد موضوع جدل فعلی نمیشوم، بلکه سعی میکنم  کوتاه و فشرده، “مبانی” یک اختلاف جدی تر را که در مورد کوبانی نیز بروز کرده است، قدری بیشتر توضیح بدهم. فاتح شیخ در نوشته خود: “همچون سبکباران ساحلها” این جمله را  که به نظر منهم یکی از محورهای مهم “تفاوت” در دیدگاهها را نشان میدهد، نوشته است:

 ”۱۸ تیر ۷۸ به درست آغاز جنبشی توده ای برای سرنگونی جمهوری اسلامی بود. اما برعکس آن، هدف و خصلت جنبش سبز ۸۸ چیزی جز حمایت از یک جناح جمهوری اسلامی و چیزی جز ابتکار جناحی از جمهوری اسلامی در جدال قدرت با جناح دیگر آن بر سر پست ریاست جمهوری نبود و به هیچوجه قابل دفاع نبود.”

چه فاکتوری موجب شد که ۱۸ تیر سال ۱۳۷۸ “به درست” آغاز سرنگونی باشد، اما “جنبش سال ۱۳۸۸”( که سه میلیون نفر به خیابانهای تهران ریختند)، جنبش “سبز” و “ابتکار”  جناحی ار رژیم در جدال قدرت بر سر پُست ریاست جمهوری؟ چرا اعتراض بر سر بستن “روزنامه سلام” در “کوی دانشگاه” و تشنج در”اردوی تابستانی” “دفتر تحکیم وحدت” در خرم آباد در سال ۱۳۷۸( که هیچیکس در رهبری وقت حزب کمونیست کارگری ایران تردیدی نداشت که ادامه جدال جناحهای رژیم بر سر “پُست” بسیار کم اهمیتی تری از پست ریاست جمهوری بود) توانست “سرنگونی” رژیم اسلامی را کلید بزند، اما خضور سه میلیون مردم در “خیابانها” و میادین “پایتخت” نه؟  پاسخ خیلی روشن است: عامل فعاله  و “حزب سرنگونی طلب” در صحنه سیاست ایران، در این دو مقطع “تغییر” کرده و دو پدیده کاملا متفاوت بودند: حزب سیاسی در دسترس مبارزه طبقه و جامعه در سال ۱۳۷۸،  بر اثر تخمیر در پروسه جنگ اختلافات “درونی” به “محافل” تغییر ماهیت داده بود. محافلی نه برای پیشبرد مبارزه سیاسی و یا حتی “حرف” سیاسی معنی دار، که برای ستایش “منیّت”ها در”تملق متقابل”. حزب کمونیست کارگری ایران در مقطع اتفاقات کوی دانشگاه تهران و خرم آباد، حزب و ابزار در دسترس طبقه کارگر و مردم ایران برای بزیر کشیدن رژیم اسلامی بود. مدتها قبل از اتفاقات ۱۳۸۸ آن حزب سابق، ابتدا دو شقه و سپس چند شقه شده بود. سیر تلخ تغییر ماهیت و تجزیه و انحلال یک حزب سیاسی و انقلابی به محافل “متخاصم”، البته یک تاریخ “مکتوب” و مستند  هم دارد که برای قضاوت تاریخ در مورد ظرفیت لایه کادری ماتریال لازم را دارد. در هر حال در حضور و با همراهی و دخالت آن لایه از کادرها بود که  نطفه های شکل گیری آن دو مرکز جاذبه برای اعلام موجودیت محافل یاد شده را در درون و با جراحی دردناک حزب کمونیست کارگری ایران، ممکن و میسر ساخت. صف آرائی حول “اختلاف” بر سر رهبری “فردی” یا “جمعی”، و جنگ و کشمکش بر سر “آرایش بالای حزب” بهمراه احکام و برچسپهای “بیادماندنی” در کل ادبیات دوره “اختلافات درونی”، از اواسط سال ۲۰۰۱ به اینسو، دیگر فقط تشریفات آن انتقال سیاسی  از حزب به محافل است. تاریخ اعلام موجودیت آن محافل البته، به استناد همان ادبیات ماندگار، بنیان “سناریو زندگی” کسانی بود و کماکان هست، که “همچون سبکباران ساحلها”، بر ویرانه های یک حزب سیاسی جدی، “خود” و “من” خویش را بازیافتند. از آن پس حفظ نوعی از ابراز وجود سیاسی با زندگی در لابلای شکاف بین دو محفل اصلی ایجاد شده، دیگر نبرد با شمشیر چوبین در سنگر واگذار شده است. فراخوان به بازگشت آن دوایر به “حزب و قدرت سیاسی”، “حزب و جامعه” و “حزب و شخصیتها”، مثل آه دل معصومانی است که در پی یک فاجعه خود را تسکین میدهند.

 نتیجه، در هر حال، این شد که “هیچکاره”ها و “هیچکس”های تاریخ “واقعی”  کمونیسم کارگری، به جای یک حزب سیاسی و انقلابی و “سرنگونی طلب” با منصور حکمت در راس آن، “محفل” و “دارو دسته” نشاندند. محافلی که تحت هژمونی مرشدهای تازه به دوران رسیده، و مدعیان حق “وراثت”، متاسفانه  با  دخالت  پرحرارت کادرها و اعضای رهبری، لایه وسیع اعضاء  حزب کمونیست کارگری را  نیز بین آن دو محفل با دست و دل بازی  و “عادلانه”، تقسیم کرد.

 شاید تعبیر “سبک باران ساحلها”، به مواضع حمید تقوائی، حاوی طنز و یا  کنایه ای باشد. اما اگر انخلال یک حزب سیاسی و انقلابی و تجزیه آن در محافل ایجاد شده، چون “گرداب هایل” در مسیر کمونیسم انقلابی وحزب سیاسی آن در نظر گرفته شود، دیگر جای کمتری برای متلک گفتن “متقابل” به “خوش خیالان” سیاسی باقی میماند.

 ۱۲ دسامبر ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

نامه مارکس به فردریچ بولت

نامه مارکس به فردریچ  بولت(Friedrich Bolte) در نیویورک*

لندن ۲۳ نوامبر ۱۸۷۱

 ترجمه از: ایرج فرزاد-  ۱۰ دسامبر ۲۰۱۴

 …هدف از تشکیل انترناسیونال این بود که به جای سکتهای سوسیالیستی و شبه سوسیالیستی، یک سازمان واقعی طبقه کارگر را در نبردها، در دسترس  این طبقه قرار بدهد. مبانی اسناد ارویجینال( پلاتفرم انجمن بین المللی کارگران که توسط من نوشته شد و فراخوان و خطابیه در سخنرانی افتتاحیه)، این حقیقت را در نخستین نگاه، ثابت میکنند. از طرف دیگر انترناسیونال نمیتوانست خود را تثبیت کند، اگر همزمان  تلاش برای  شکل دادن به سکتاریسم را از همان آغاز کار در هم نمی شکست. سیر سکتاریسم سوسیالیستی و سیر جنبش واقعی طبقه کارگر در دو جهت متضاد و به نسبت معکوس حرکت کرده اند. این سکتها( از نقطه نظر تاریخی) وقتی موضوعیت دارند و محلی از اعراب، که طبقه کارگر هنوز برای پیشبرد یک مبارزه مستقل تاریخی خود امادگی ندارد. به مجرد اینکه، طبقه کارگر رشد میکند و به بلوغ سیاسی میرسد، تمام این سکتها، در خمیر مایه ارتجاعی از آب در خواهند آمد. با اینحال آنچه که تاریخ در همه جا نمایش داده است، در تاریخ انترناسیونال هم تکرار شده است: آن چه که به تاریخ و به عهد عتیق پیوسته است، سعی میکند در اشکال جدیدی که بخود میدهد، خود را بازسازی و باز تعریف کند. ادامه مطلب را بخوانید »

این روایت را هم از “داب” داشته باشید

توضیح:

در ۲۷ فوریه ۲۰۱۴ مقاله ای  با عنوان “و خط رسمی” که عمدتا به مساله “داب”، و به بهانه اعلام جناح “خط رسمی” حزب حکمتیست پرداخته بود نوشتم. یادداشت فعلی بر مبنای همان مقاله و با تمرکز دقیق تر بر “داب” تهیه شده است. کورش مدرسی، یک نوشته خود را در مورد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب”( داب)- با تاریخ انتشار ۲۰۰۷ و با عنوان: “١۶ آذر ٨۶: مشاهدات تازه، درسهای نـَه چَـندان تازه و …” بازتکثیر کرده است. به نظر میرسد به این ترتیب قصد دارد آن روایت از “داب” از زبان و به قلم “صاحب امتیاز” و برخوردار از امتیازات کشف و “اختراع” یک “تز” در عرصه سیاست “کمونیستی”، البته چنانچه خواهیم دید، “با مسئولیت محدود”، “ثبت” شود. بگذارید حال که خود ایشان در مورد سیاست و آثار “دیگران”، قائل به “حق کپی رایت” نیست، من هم تابلو “ورود ممنوع” به این “تبصره”  و “استثنا” بر حریم حق انحصارات را  نادیده بگیرم.

 چنین به نظر میرسد که او کماکان “خیال” میکند که “داب” حیات خلوت ایشان و آزمایشگاهی برای مُهر تایید زدن به سیاست “آوردنها”ی او بوده است. سرنوشت تراژیک داب، و سرخوردگی طیفی وسیع از دانشجویان چپ و انقلابی و البته کم تجربه و جوان، در دنیای واقعی، بطور تمام نما، درونمایه آن “تز آوردن” ها و نیز نیت های “پنهان” و “سیاسی” صاحب آن “اختراع” را به نمایش گذاشت. مبنای “گاه آشکار” و “گاه درگوشی” آن سیاست، ارائه یک بدیل در برابر “حزب خارج کشوری” کمونیست کارگری ایران  بود: جذب طیف چپ “دفتر تحکیم وحدت” و “نصب” آنها در راس حزب “حکمتیست” بلافاصله پس از انشعاب از حزب کمونیست کارگری ایران.

 حال که حتی برخی از بقایای پراکنده و  سرخورده داب در خارج کشور از تعلق خود به حزب حکمتیست اعلام برائت کرده، و با این وجود، مواضع در گوشی سابق، پس از “رفع خطرات” به صراحت لهجه از تعلق سازمانی داب به “کمیته های کمونیستی” کذائی تغییر لحن داده است، بگذارید روایتی دیگر، حقیقت واقعی درخشش و خاموشی برق آسای آن پدیده را در معرض قضاوت قرار بدهد تا خیال نکنند که تاریخ “صفحات ننوشته” ای است که میتوان به عنوان یک “هابی” و در “ایام فراغت”  آنر ا نقاشی و “انیمیت” کرد.

 ۲ دسامبر ۲۰۱۴

ادامه مطلب را بخوانید »

بگذارید تفاوت آرمانهای سیاسی مان در لابلای انبوه برچسپ ها، گم نشوند

سامی روشن، “پاسخ” ایراد و انتقادات من به  مبانی”دیدگاه” خود را داده است. نقد اصلی من در نوشته: “از این روشن تر؟”؛ حرکت بر “مبنای” “منافع” ملت، اساسا ملت “خود” و در مورد سامی روشن، ملت کُرد، در ارزش گذاریها، ملاک “چپ” بودن، “اجتماعی” بودن و منزوی نبودن و حتی “کمونیست” بودن بود. من نوشتم، که حتی آنگاه که کومه له کمونیست، در شرایط و اوضاع و احوال ۲۰ سال پیش، سیاست درستی در قبال مساله کرد اتخاذ کرده بود، برعکس کسانی بودند، که اتفاقا به بهانه “صنعتی نبودن” کردستان و مبارزه مسلحانه در “کوه”، در همان دوره، شروع به بهانه گیری کردند. از اینکه ایشان عامدا و یا سهوا، آن مورد را به عنوان اهانت به مردم “”غیر صنعتی” و تحقیر “مبارزه در کوه” فهمیده بود، صرفنظر میکنم. او در نوشته خود با عنوان: “حقیقت مطلق یا انکار واقعیت!” نوشته است علت استعفای او، از کومه له و از حزب کمونیست ایران، در آن زمان مبنای دیگری داشته است که دلیل اساسی آن در “انشعاب” جریان کمونیسم کارگری ریشه داشته است. من علیرغم اینکه در همان مقطع هیچ فاکت، نوشته، و مدرکی را “ندیدم”، و “نخوانده ام” که حکم به تایید موضع کنونی او بدهد، قبول میکنم که آن همزمانی، “تصادفی” بوده است.

اما سامی روشن در این آخرین نوشته اخیر خود نیز  مدافع یک “دیگاه” معین، یعنی کماکان حامل آرمان ملی، اساسا آرمان ملی کُرد، است. و این البته از نظر من هیچ ایرادی ندارد. بگذارید  وارد همین نقطه گرهی اختلاف سیاسی و آرمانی، هر دو، با ایشان بشوم. در پایان توضیحات مختصری هم در رابطه با صف آرائی دیدگاهها در کومه له قدیم و این مساله که من مدافع متعصب “دیدگاه” اول ، یعنی نیمه مستعمره- نیمه فئودال بودن جامعه ایران، بوده ام و به گفته ایشان بی جهت آن را به فواد منتسب کرده ام، خواهم نوشت. تا روشن شود که ارزش مصرف این یادآوری و خّفت دادن من، نیز تلاشی جز رنگ و لعاب زدن به همان تعلق آرمان ملی کُرد، ندارد.

“کانتون” ها در هر مسیری جز مبارزه در راه تشکیل دولت مستقل کُرد

نقد من آنجا متمرکز شده بود که سامی روشن ادعا کرده بود که آنچه در “کانتون” کوبانی، وجزیره وعفرین در جریان بود و هست، نشان از تلاشهای دیرین “ملت کرد” برای تشکیل دولت مستقل دارد. من نوشتم آن ادعا نه تنها یک توهم فقط در ذهن ایشان، بلکه چه از نظر نیروهای درگیر در همان “کانتون”، و چه از نظر توقعات و انتظارات تمامی مدافعان آرمان تشکیل حکومت “کُرد”ها در “چهارپارچه”، غیر واقعی و من درآوردی است. صحبت از تلاش برای تشکیل دولت مستفل، از جانب نیروهائی که از نظر سیاسی، همسو با “اوجالان” اند، گذاشتن توهمات ذهنی به جای واقعیت است. اوجالان، به عنوان تدوین کننده  تئوریهای مربوط به بسر رسیدن تشکیل “دولت- ملت” ها در پایه با تشکیل دولت- ملت، و بطور اخص در کردستان سوریه و ترکیه مخالف است. تز و کتاب نوشته است و دستکم تاکنون نیروها و “حواریون” او حکم تکفیر رهبر خود را نداده اند. سامی روشن نقد من را دلبخواه، تغییر داده است و نوشته است که ایرج فرزاد، این “حواری منصور حکمت”، سامی روشن را به طرفداری از اوجالان متهم کرده است. بهر حال، ایشان بهر شیوه ای چنگ زده است که تلاش برای زورچپانی توهمات خود به مبارزات کانتون مربوطه را  از چشمها پنهان کند. بعلاوه من برای او نوشتم نه تنها در کردستان سوریه، بلکه در دیگر “پارچه”های کردستان، در عراق، ایران و ترکیه، من هیچ حزب سیاسی دخیل و فعال “ملی” و “کُردی”در این مناطق را نمی شناسم که پرچم تشکیل دولت مستقل را برافراشته باشد. “مسعود بارزانی”، در تنش بر سر سهم ۱۷ درصدی از درآمد فروش نفت عراق و لجاجت حکومت سقط شده مالکی در رابطه با تلاش حکومت  ”هه ریم” برای فروش نفت خام در کردستان، از جمله به ترکیه، اعلام کرد که ممکن است “راه دیگری” در مناسبات با “حکومت فدرال” عراق در پیش بگیرند. اما بلافاصله پس از اینکه متوجه شد که آمریکا، ترکیه و جمهوری اسلامی با چنان تصمیمی مساله دارند، آنرا بایگانی کرد. از این نظر نه تنها در کانتون کوبانی و جزیره و عفرین، بلکه در همه بخشهای دیگر کردستان چهار پارچه، بحثی از اکتوئل بودن تشکیل یک دولت مستقل در میان نیست.

آیا  تشکیل دولت مستقل در چهار پارچه کردستان، واقعی یا توهم است؟

بگذارید روشن و صریح بگویم که پاسخ من به بخش دوم این سوال مثبت است. یعنی رویای تشکیل یک دولت مستقل و در برگیرنده کردهای ساکن در کردستان ایران، عراق، ترکیه و سوریه موهوم است. به این دلیل ساده که لازمه تشکیل چنین دولتی یک تجدید تقسیم مجدد در قلمرو سیاسی و جغرافیائی چهار دولت است. مستقل و صرفنظر از اینکه احزاب سیاسی، چپ و راست، و بویژه احزاب ناسیونالیست در هر کدام از این بخشها، چنین طرحی را در پلاتفرم جداگانه و یا مشترک خود ندارند، و این عامل مهمی است، با اینحال حتی بفرض محال رسیدن به توافق بر سر چنین پلاتفرمی از جانب همه نیروهای سیاسی ناسیونالیسم کُرد، دست بردن به جغرافیای سیاسی منطقه و اضافه شدن یک دولت که بخشهائی از جغرافیای عراق، ترکیه و ایران و سوریه را تحت پوش سیاسی و قلمرو حاکمیت خود قرار بدهد، به معنی رضایت دادن تمام هر چهار دولت حاکم در این کشورها، و نیز پشتیبانی و حمایت اروپا، آمریکا و سازمان ملل است. و این فقط در شرایط بسیار نامحتملی امکان پذیر است که حاکمیت این چهار دولت به مانعی جدی بر سر راه مناسبات اقتصادی حاکم بر دنیای فعلی و بویژه در آن منطقه تبدیل شده باشند. از این نظر هم برآورد و “تحلیل” سامی روشن از جهت گیری مبارزات کانتونهای مذکور، سرشار از توهم و خوش باوری و خوش خیالی است.

آیا مساله کرد، راه حل ارتجاعی و یا از “بالا” دارد؟

سامی روشن متاسفانه، مساله کرد را از دیگر مسائل ملی در جهان، جدا کرده است و بار فوق العاده حماسی به آن داده است. چرا این مساله، مثل مساله زمین از جمله نمیتواند، “از بالا” و نه به شیوه توده ای و قیام مسلحانه و جنگ و خونریزی نیز حل شود؟ آیا “حل” این مساله، به درجه ای، در عراق و از بالا و با دخالت نظامی آمریکا را خود ما و سامی روشن تجربه نکرده است؟ آیا هیچ برای ایشان قابل تصور هست که یک راه حل مساله کرد، در هر بخش از “کردستان” چهارپارچه، ممکن است به شیوه جدائی نروژ از سوئد و یا چک و سلوواک، در شکل مسالمت آمیز و “رفراندوم” آن، و یا از “بالا” و با دخالت نظامی ناتو و آمریکا، مثل کروات و مقدونی، به شیوه خونین و با رهبری جریانات علنا فاشیست و باند سیاهی حل شود؟ آیا فعال شدن حزب فاشیستی در اوکراین” که خواهان “استقلال کامل” از روسیه اند، ممکن است راویت و عامل فعاله “کُردی” هم پیدا کند؟ چرا در میان این همه ملتهای “آزاد” شده و یا هنوز تحت ستم، راه حل راست، ارتجاعی و تشکیل یک دولت صراحتا نژاد پرست کُرد نا ممکن است؟ مگر دولت اسرائیل و تشکیل حکومت مستقل “قوم یهود” که خیلی هم مُدل و باب طبع ناسیونالیستهای کُرد است، همین الان  در برابر چشمان ما وجدان بشر و جهان مدنیت را آزار نمیدهد؟ چرا آرمان ملی کُردها برای سامی روشن پر از استثنا و ویژگی و این اندازه بر ابر خیالات موهوم در جولان است؟ چرا نمیشود حاصل “دهها” سال قربانی دادنهای “ملت کرد” در هر بخش را، نیروهای نژاد پرست کرد، درو کنند؟ مگر ندیده ایم که امثال القاعده و الشباب و طالبان و داعش دارند حاصل سالها “ستم” بر “مردم مسلمان” را درو میکنند؟ چرا و به چه دلیلی ملت کُرد در مقابل سرایت این ویروس واکسینه است؟ چون زیاد زجر کشیده است؟ این دلیل چرا نمیتواند به معنی معکوس آن فهمیده شود: چون قربانی زیاد داده است، چون بمباران شیمیائی شده است، چون انفال شده است، چون احزاب “بیگانه” دخالت کرده اند، چرا نمیشود تحت حاکمیت فاشیستهای “خودی” بروند که هر چه باشد، بالاخره “کُرد”اند؟

یکی دو نکته در مورد “دیدگاهها” و برخورد به “نظر” فواد

سامی روشن نوشته است که او من را دوبار ملاقات کرده است. بار دوم که من مدافع “دیدگاه یک” و او مدافع دیدگاه دو بوده است. اولی جامعه ایران را نیمه مستعمره- ننیمه فئودال و دومی، آن را سرمایه داری “وابسته” مینامید. من بارها در مورد سیر تغییرات نگرشی در کومه له نوشته ام. از جمله در مورد همین دیدگاه یک و دو. اما  آویزان کردن طوق لعنت دیدگاه یک به من، علیرغم گذشت همه این سالها،  او را از تعلق فعلی( به درازای بیست سال ناقابل) به آرمان ملی و ناسیونالیسم کرد رها نمیکند. قبلا، بسیاری دیگر، که چه بسا در تعلق خاطر به دیدگاه دو، با نوشته های “از کنگره اول تا کنگره دوم کومه له” شهرتی در کومه له “کمونیست” بهم زدند، بعدا در مقام تکفیر آن بر آمدند. موضع هر دو طی این بیست سال یکی است. غایت اینکه سامی روشن “پشت کردن” من به کردایه تی و ناسیونالیسم و هویت ملی را به دلیل “حواری” بودن منصور حکمت و دومی من را درویش “قائد اعظم” نام نهاده بود. تلاقی این نفرت علیه منصور حکمت از دو منظر و در پشت دو سپر ظاهرا متفاوت، یکی در یادآوری “خاطرات” دور از لحظات “شیرین” و سرنوشت ساز در فعالیت سیاسی و تغییر و تحولات “بینشی”، و دیگری در اعلام برائت از؛ و حتی انکار نقش آن دیدگاه در کاراکتر سیاسی و “اتوریته” شخص خویش در صفوف تشکیلات کومه له بخاطر قلم بدست گرفتن و نوشتن در راستای تبدیل کردن آن “دیدگاه” به “مشی” کومه له، به نظر قدری اسرار آمیز می آید. اما وقتی به موضع “اثباتی” هر دو خوب نگاه کنید، همه پرده های راز و رموز آن نفرت، در “عشق” و وحدت بر سر هویت ملت “خودم” و قوم “خودم”، کنار  میروند.

نوشته است که من را برحذر داشته است از اینکه فواد را به دیگاه نیمه مستعمره- نیمه فئودال وصل کنم. از آنجائی که من آشنائی شخصی زیادی با سامی روشن نداشته ام، فقط جهت اطلاع خوانندگان بگویم، که رابطه من و فواد ارباب و رعیتی نبود. ما دو رفیق سالها مبارزه مشترک بودیم که هیچکداممان برای دیگری هیچ “ساحت مقدس”ی قائل نبودیم، براحتی با هم شوخی میکردیم، یکدیگر را دست میانداختیم و به همدیگر متلک میگفتیم و در پاره ای موارد او هم از من “یاد میگرفت”. شاید “مرگ” فواد، و تصویری که ناسیونالیسم کرد از  ”سرکرده شهید” برای نفوذ دادن امر خویش در اذهان “ملت ستمدیده و مظلوم” دارد، موجب شده باشد که سامی روشن هم یک هاله مقدس بر تصویر “کاک فواد”  آویزان کند. چه، او نوشته است که ملاقات بار اول او با من در “جوار و نزدیکی آرامگاه ابدی فواد” انجام گرفت. برای من فواد، همان رفیق صمیمی و برابر سالها مبارزه مشترک است که هیچ پیرایه مذهبی و یا مقدسات ناسیونالیستی مانع انتقاد من از نگرشهایش، نیست. بنابراین لطف کنید از رفقایم، بویژه آنهائی که نیستند، برای مرعوب کردن و ترساندن و ساکت کردن من استفاده نکنید. این رابطه نا برابر، نه تنها بطور واقعی و در متن مبارزه  کمونیستی و زندگی مشترک با رفقای جان باخته ام، وجود نداشته است، بلکه از نظر اخلاق سیاسی، سوء استفاده از عدم حضور آنها ناشایست و مذموم است. جرات کنید سرتان را بالا بگیرید و به تعلقتان به آرمان ملت “خودتان” وفادار بمانید و به آن “افتخار” کنید. بحث من با شما همین بود: تعلق به آرمان ملی و کردایه تی را معیار انقلاببگری، تشخیص توده ای از “منزوی”ها، ملاک بازشناسی حق از باطل؛ و حقیقت از دروغ و ریا، عیار آزادیخواهی و تشخیص خدمت و صداقت از “خیانت” نکنید. من را و هیچکس دیگر را، بخاطر اینکه به انسان و تاریخ، به علم و دانش و  قوانین تکامل، و به تلاش و مبارزه همه انسانهای کره زمین؛ و به پدیده ها و تحولات فکری و سیاسی از موضع منافع “کُرد”ها نگاه نمیکند، سنگسار ایدئولوژیک نکنید.

با آرزوی سلامت و سربلندی برای سامی روشن

۳۰ نوامبر ۲۰۱۴

iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

سیاست، اقتصاد و رژیم اسلامی در ایران

رژیم جمهوری اسلامی کماکان حامل یک تناقض “نهادینه” و البته شکننده است. ریشه به قدرت رسیدن اسلام سیاسی در ایران، از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. در اینجا   به سه “رویکرد” در مواجهه با کاپیتالیسم و سیر تکوین و تکامل آن در جامعه ایران می پردازم : ناسیونالیسم ایرانی، اسلام سیاسی و سوسیالیسم و یا به عبارت دقیق تر کمونیسم کارگری.

 نگاهی اجمالی به سیر پروسه سرمایه داری شدن ایران، ما را به بازنگری دو دگرگونی، یکی سیاسی و دومی اقتصادی ناچار میکند. تعیین تکلیف وضعیت سیاسی ایران در شکل قوام گرفتن یک دولت “واحد” که بلافاصله در دوره بعد از انقلاب مشروطه، آرمانهای آن انقلاب را از زیر سلطه “مشروعه” چیان خارج میکند. دولت برخاسته از “کودتا”ی رضا خان میرپنج و ضیاءالدین طباطبائی و با برنامه ریزی افسر انگلیسی، ایرونساید، به فاصله کوتاهی به دوران “ملوک الطوایفی” در ایران پایان میدهد. تشکیل آن دولت فقط و صرفا یک دست بدست شدن قدرت و حتی تقسیم ساده قدرت بین ناسیونالیسم ایرانی و اسلامیون نبود، مبنائی برای فراهم کردن شرایط سیاسی و اجتماعی در سطح “کلان” در جهت سیر رشد سرمایه داری بود.  جهت گیری های سیاسی و حقوقی مبتنی بر قوانینی که به تدریج وضع، و به عنوان احکام حکومتی هر جلوه ای از زندگی شهروندان ایران را تحت پوشش قرار داد، ساختار سیاسی و “فرهنگی” جامعه ایران را برای اجرای تحولاتی که در دهه های بعد و اساسا در دوره بعد از جنگ دوم جهانی و تحت سلطنت پسر رضا خان انجام گرفت، یعنی تغییرات ساختاری اقتصادی، دگرگون کرد. ساختار سیاسی و اداری واحد و سراسری، تشکیل ارتش کشوری، قانون “کشف حجاب”، و در نتیجه پس راندن جریان اسلام سیاسی به زائده دعاگوی “پادشاه اسلام” و به زندگی در “حوزه های “علمیه” قم و مشهد و اصفهان و یا قبول “تبعید” به “نجف اشرف”. ادامه مطلب را بخوانید »

فاکتها به نفعتان گواهی نمیدهند

درست است من دیروز به دنیا آمده ام، اما نه دیشب        ضرب المثل آمریکائی

به ناصر اصغری

قصد نداشتم در رابطه با تصمیم حزب کمونیست کارگری ایران برای دست بردن به برنامه یک دنیای بهتر، به هر اظهار نظری از جانب کادرهای این حزب پاسخ بدهم. اما دیدم که “ناصر اصغری”، قبل از نوشته من با عنوان: “اینها را بجا نمی آورم، شما چه؟”، مطلبی نوشته است تحت عنوان: “در جواب ایرج فرزاد: ایتدا فاکتهایت را چک کن”. این یادداشت را فقط در سایت شخصی خودم منتشر میکنم. بیشتر به این دلیل که از “به روز” شدن “جدل آنلاین” در سایتهای عمومی و صفحات فیس بوک جلوگیری کنم و  نیز، مهمتر از آن به این دلیل مهمتر که خاطرات تلخ از آثار مخرب ادبیات نازل دوره شروع اختلافات داخلی حزب کمونیست کارگری، از مه سال ۲۰۰۱ به اینسو، را که “فرصت” تکه پاره کردن حزب کمونیست کارگری ایران در حضور منصور حکمت، اما وقتی با عود بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکند، برای کادر رهبری حزب “فراهم “شده است،  در ذهن و حافظه و زندگی سیاسی خویش زنده نکنم.

و در مورد نوشته ناصر اصغری: ادامه مطلب را بخوانید »