Wordpress Themes

آیا قرار است باز هم دٙر، بر همان پاشنه بچرخد؟

خامنه ای روز سه شنبه ۱۹ بهمن ماه سال جاری، با فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی و قرارگاه پدافند هوایی ارتش دیدار کرد. رسانه های رژیم تصویری از این مراسم را منتشر کردند که به نوعی شبیه سازی و کپی برداری از مراسم بیعت پرسنل فرماندهی“هوا نیروز” با خمینی در همین روز ۱۹ بهمن در سال ۱۳۵۷ بود. خامنه ای در آن نمایش، که تصاویر آن بیشتر به دوز و کلکهای “فتوشاپ” شباهت داشت، از جمله چنین گفت:

” نیروی هوایی در دوران رژیم طاغوت یکی از نزدیکترین بخش‌ها به نظام سیاسی وابسته به امریکا بود. اما رژیم طاغوت، در حالی‌که هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد، از همین بخش سهمگین‌ترین ضربه را خورد.”

و یک جمله دیگر هم اضافه کرد:

” اصحاب انقلاب، مردم و حتی امام بزرگوار نیز این واقعه عجیب را پیش‌بینی نمی‌کردند”.

بازخوانی آن اتفاقات، خالی از لطف نیست.

ادامه مطلب را بخوانید »

کاپیتال بدون “درافزوده” را مبنا بگیرید

حسن مرتضوی، که کتاب کاپیتال را در ایران به فارسی ترجمه کرده است، اخیرا “درس گفتارهای مجلد دوم سرمایه” را به نگارش در آورده است. هر اندازه این نوشته را زیر و رو کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که علاقمندان به مطالعه کاپیتال، در ایران نیز، بسیار بهتر است که متون کتاب کاپیتال را به یکی از زبانهای اروپائی مبنا بگیرند. تصور میکنم سطح دانش بخش زیادی از روشنفکران ایران و علاقمندن به مسائل تئوریک، بویژه نسل جوانتر، و احاطه آنان به یکی از زبانهای اروپائی تا این حد هست که چنین توقعی را واقعی بدانم. در این رابطه، آنوقت، ترجمه فارسی کاپیتال، شاید بتواند نقش کمکی در درک مفاهیم انتزاعی داشته باشد.

ادامه مطلب را بخوانید »

و این خط وسط

آقای احمد پورمندی مقاله ای کوتاه نوشته است با عنوان: “آقای خاتمی! این آبرو را برای چه میخواهید؟”

این نوشته کوتاه را شاید بتوان نوعی “مانیفست” تلقی کرد که جایگاه کل جریاناتی که در طیف “میانه” و حد وسط راست و چپ، تحول سوسیالیستی جامعه و یا جستجوی راه برون رفت از معضل و بن بست انباشت سرمایه در ایران، را فشرده فرموله کرده است.

ادامه مطلب را بخوانید »

خیلی چیزها تغییر کرده است، آقای بهزاد کریمی!

هر اندازه نوشته نوشته آقای بهزاد کریمی: “چیز زیادی تغییر نکرده است”  را خواندم، متوجه شدم که در مقایسه با دورانی که ایشان “شوری دیگر در سر داشتند”، خیلی تغییر کرده اند! جهت اطلاع خوانندگان، من با آقای بهزاد کریمی، آنوقتها از فعالان جریان چریکهای فدائی خلق، در فاصله سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ به عنوان زندانی سیاسی هم بند بودم.

ادامه مطلب را بخوانید »

وقتی کمونیسم را به تفریحات در دنیای مجازی انتقال میدهند

حمید تقوائی، سوالی از خود را در قالب یک پرسش و پاسخ با “انترناسیونال” ̵  نشریه حزب کمونیست کارگری ایران ̵  پاسخ داده است. سوال این است: “کنگره دهم حزب”، که هنوز برگزار نشده است و معلوم نیست اگر واقعا این “بالاترین” ارگان مرجع و تصمیم گیرنده ایشان را به عنوان عضو کمیته مرکزی انتخاب کند، اما بهر حال باید طبق “انتظارات” و “فتوا” های حمید تقوائی حرکت کند. من اینجا وارد محتوای “توقعات” ایشان از کنگره موعود نمیشوم. سوال این است که چرا و در چه مکانیسمی، حمید تقوائی، برای خود این “حق وتو” را قائل شده است که تعابیر و تفاسیر خود از اوضاع و احوال “ایران و در مقیاس جهانی” را به عنوان انتظارات و توقع از کنگره ای که گویا قطعی است که ایشان را در مقام “لیدر” ابقاء میکند، فرموله کرده است؟ چرا کنگره حزبی تا این حد بی اهمیت شده و به یک بازیچه  تبدیل شده است؟

ادامه مطلب را بخوانید »

تناسُخ فُکاهی لوئی بناپارت در ترامپ

آقای دونالد ترامپ در سخنرانی تحلیف چند نکته را برجسته کرد. این سخنرانی یک سیاستمدار حرفه ای و یا حتی در حد متوسط و مرسوم در کشورهای “عقب افتاده” نبود. اولین واکنشها به مراسم و نیز نطق ترامپ، در میدیا و رسانه های جهان، خصلت نما بودند. “یک سخنرانی پوپولیستی”، لحن تند و پرخاشگرانه، جملات پرطُمطراق و حامل تناقضات شکننده در مواجهه با واقعیت. و عدم موافقت طیف وسیعی از همان حزب جمهوری خواه با آن سخنان و مواضع در فضائی سرد و فاقد هر گونه شکوه و جاذبه. اولین ارزیابیها این بود که ترامپ در “آینده نزدیک” با کنگره نمایندگان، کلاهشان تو هم خواهد رفت.

بگذارید به چند نکته این سخنرانی بپردازیم.

ادامه مطلب را بخوانید »

آشیانه آخرت

ما از آن سال بسی یافته‌ایم           

کز بلندی رخ بر تافته‌ایم

از شعر عقاب، پرویز ناتل خانلری

انتشار بخشهائی از “مباحث درونی” جریان موسوم به “روند سوسیالیستی کومه له”، از نظر من البته، نورافکن را بر تصاویر واقعی و “آخر و عاقبت” دو پرسوناژ اصلی این پدیده متمرکز میکند: شعیب زکریائی و ساعد وطندوست. اولی در زندگی سیاسی اش کارنامه و اوج و فرودی داشته است. اما، “شوربختانه” در دوره “جمع بندی” زندگی و بستن بار و بندیل آخر و عاقبت، به سطح دومی که افق سیاسی اش هیچگاه از “شورش ایلول” ̵  قیام عشایر و ایل بارزانی علیه رژیم عراق و “اصلاحات ارضی” آن رژیم ̵  فراتر نرفت، تنزل کرد و از آن منظر به تمسخر تمام ایامی مشغول ماند که در آن غروری داشت و مورد احترام جامعه. همین “رُخ برتافتن” از آن اوجگیریها، در یک نفرت کور از کمونیسم کارگری و کینه توزی علیه منصور حکمت چنان ترکیب شد که من کمترین رغبتی به یادآوردی آن دوران نفرین شده شکوه و جلال را  ندارم. چه، افتخارات گذشته و پرواز در اوج، اکنون دیگر موجب ننگ، و آزار روحیه بازگشت ایشان به “ریشه” و “اصل و نسب” قومی و ملی است.

ادامه مطلب را بخوانید »

گز را با گز میشکنند

در باره علل ستایش از دیکتاتور

دوست گرامی ف. تابان نوشته ای دارد با عنوان “در ستایش دیکتاتور” که حاوی نکات جالبی است. تا جائی که به علل ستایش از دیکتاتور بر میگردد، و البته از جانب آن طیف از گرایشات سیاسی که تقریبا به قدمت عمر رژیم نکبت اسلام سیاسی در ایران همواره در پی یافتن یک جناح اصلاح طلب، غیر تمامیت خواه، اعتدالگرا، پراگماتیست و …( همه در گیومه) در راس رژیم جمهوری اسلامی بوده اند، ف. تابان تا حدود زیادی حق مطلب را ادا کرده است. ایشان به درستی تاکید کرده اند:

” غالب کسانی که از شب گذشته تا به حال مستقیم و غیرمستقیم به تقدیس اکبر هاشمی رفسنجانی به بهانه های مختلف مشغول هستند همان ها هستند که وقتی دو ماه پیش فیدل کاسترو رهبر انقلاب کوبا درگذشت بی هیچ شبه و تردید او را یک «دیکتاتور» خواندند و محکومش کردند.”

و من اضافه میکنم که همین طیف نه فقط از شب گذشته، بلکه به درازای عمر رژیم اسلامی، یک رژیم برخاسته از خونین ترین و هولناکترین جنایات و قتل عامهای سیاسی را؛ به رژیم “سانسور”، تقلیل دادند. منظور خود را هم بسیار پیش تر از همین یکی دو روزه در باره “دیکتاتور” بودن امثال فیدل کاسترو اعلام کرده بودند. گفتند و نوشتند، درست در همان دوره برو بیای “عالیجناب سرخ پوش”، که رژیم اسلامی بهتر است بجای سانسور آثار ادبا و نویسندگان “میهن اسلامی”، برود یک روزنامه “پراودا” در بیاورد. این طیف به قدمت رژیم اسلامی، شناسنامه ضد کمونیستی خود را نمایش داده است.

ادامه مطلب را بخوانید »

فراتر از ظاهر

این روزها ما شاهد رویدادی در شهر سنندج بودیم. “هیمن اورامی نژاد” که در یک نزاع خیابانی “پوریا ابوالقاسمی” را به قتل رسانده بود، از طرف مادر و پدر مقتول مورد بخشش قرار گرفت و از حکم قصاص نجات یافت. بزرگواری خانواده مقتول شایسته بیشترین قدردانی است. هر چند در قوانین اسلام عظمت و بزرگواری مادر در میان “اولیای دٙم”، چندان ارج و قربی ندارد. همه نوشتند بخشش از جانب پدر انجام شده است.

اما به نظر من تعابیر و تفاسیری از این اقدام بزرگ منشانه انجام شد که واقعی نبودند. رفتار خانواده محترم ابوالقاسمی را به “سنندج سُرخ” وصل کردند، در حالی که حقیقت این است که  “بخشش” محکومان به قصاص اسلامی، تصادفا از شهرهای دیگر غیر کُرد زبان کلید خورده بود. اینجا دیگر جائی برای نوعی آوانس دادنها از سر سهل انگاری به “کُردها”؛ و میدان دادن به سوء استفاده ناسیونالیسم کُرد و عِرق همشهری گری نبود. این به نظر من اولین برداشت غیر واقعی از حرکت انسانی و بزرگوارانه خانواده ابوالقاسمی بود.

ادامه مطلب را بخوانید »

لبریز از توهم و خرافات

انگیز واقعی نامه سرگشاده محسن حکیمی به اصغر فرهادی

آقای محسن حکیمی در نامه سرگشاده به اصغر فرهادی، بر این توهم سرمایه گزاری کرده است که انگار تئوری و سیاست و برداشت از “کاپیتال”؛ و توضیح رابطه اجتماعی خرید و فروش نیروی کار، برای همه به همان اندازه ایشان بازیچه و سرگرمی است. از اصغر فرهادی که برای رژیم اسلامی جایزه به “میهن اسلامی” بازمیگرداند و چهره کریه اسلام سیاسی در قدرت و “نام ایران” را دردنیای سیاست نسبیت فرهنگی دولتهای غرب بٙزٙک میکند و آرایش، میخواهد که او میبایست در نامه اش به رئیس جمهوری اسلامی، که البته حجت الاسلام پورمحمدی، عضو هیات سه نفره برای تصفیه خونین و قتل عام زندانیان سیاسی سال ۱۳۶۷ در مقام وزیر “دادگستری” در کابینه اسلامی شرف حضور دارد، در رابطه با “زندگان گور خواب”، به “جنبش لغو کار مزدی” و “رابطه اجتماعی کار و سرمایه” توجه میکرد!  همان اصغر فرهادی برگزیده فیستیوال کان و پرسوناژ  برگزیده سیاست نسبیت فرهنگی دولتهای غرب نصیحت میشود که:

” باید از دولت بخواهیم به دلیل ناتوانی از اداره­ی جامعه از قدرت کنار برود تا مردم خود عدالت را در جامعه برقرار کنند.”( از متن نامه سرگشاده حکیمی)

اینکه آقای حکیمی در آن عبارات پر طُمطراق و مطٙنطٙن چگونه خود را در هیات آخوند روستا در میان دهقانان که از بلغور عبارات عربی هاج و واج میمانند، نارسیسم خود را تغذیه؛ و در عوالم خلسه ناشی از تاثیرات کشیدن عکس مار در میان مخاطبان نامه سرگشاده اش خُمار میشود، را  به دنیای بیمار گونه اش وا میگذاریم.

نکته، اما، بسیار فراتر از حال و هوای روحی روانی حکیمی است. او در این نامه سرگشاده، تعبیری نیز از یک نوع پدیده طرفداری از “پراکسیسم مارکس” بدست داده است. و در این رابطه او دیگر مطلقا تنها نیست. مارکس و کاپیتال و جنبش کمونیستی، بویژه در دوران پسا فروپاشی دیوار برلین، در نسبیت فرهنگی، و در نسبیت حقیقت ضرب شده است. در دوره برو بیای “پایان تاریخ” بود، که لنین آماج حمله قرار گرفت. “افکار مارکس” هنوز با این تعبیر تفسیر می شد که خوب بودند، اما “متاسفانه” در عمل همان “سوسیالیسم واقعا موجود” از آب درآمد که لاجرم فروپاشید. در بهترین حالت، کاپیتال او را در کنار انجیل در “موزه” آثار تاریخی یونسکو ثبت کردند. اما تلاش برای بی اهمیت کردن مارکس ادامه یافت. حتی کسانی چون حسن مرتضوی که واقعا زحمت کشیده و کاپیتال و گروند ریسه را ترجمه کرده اند، چنان حواشی و ملاحظات بر مارکس نوشته اند که مخاطبان را نسبت به “یک بُعدی” بودن مارکس و اینکه او تقریبا مطلقا به سیاست نپرداخته و همه جوانب زندگی جامعه را فقط با اقتصاد توضیح داده است، بیشتر به تردید می اندازند تا مشوق و انگیزه ای برای درک جوهر انقلابی و انتقادی کاپیتال. من شخصا با همه احترامی که برای این کارها و فعالیتها قائلم، ترجیح میدهم مارکس را نه به زبان ترجمه و با چنین حواشی و ملاحظات مُحّرک شک و تردید و نهیلیسم، که به یکی از زبانهای اروپائی بخوانم. که البته چنین کرده ام. مرتضی محیط هم در چهار جلد کتاب در مورد مارکس، از غایب بودن مفاهیمی چون “قومیت”، “ملیت”، “فرهنگ” و “خلق” در همه آثار مارکس شاکی است. در چین، مائو آمد مارکس را “با شرایط مشخص چین” تطبیق داد و از ایدئولوژی آلمانی و تزهای فوئر باخ، سه اصل سون یاتسن و در باره تضاد را برای دهقان ینان، “توده ای” و “عامه فهم” و دهقان پسند کرد. در غرب، هاروی استاد درس کاپیتال، از عهده توضیح انتزاعهای مارکس در کاپیتال نسبتا بخوبی برآمده است. اما از نظر سیاسی، به دعوت سردار قالیباف برای ایراد سخنرانی به ایران میرود. اینجا هم “خلق مسلمان” است که انقلاب کرده است و “دولت”، مستقلا از ماهیت اسلامی و ارتجاعی و جنایتکارانه اش، در تقابل با “بخش خصوصی”، دست بالاتر دارد. پرفسور لیدمن هم در سوئد در کتابی که در باره مارکس منتشر کرده است، با لحن تحقیر آمیز از علاقه انگلس به کار نظامی و “تفنگ” نام میبرد و او هم چنین نتیجه گرفته است که با “اندیشه” مارکس نمیتوان جنبش سیاسی راه انداخت و حزب انقلابی ساخت.  آقای حکیمی در نامه سرگشاده اش به اصغر فرهادی و خطاب به “رئیس جمهوری اسلامی” و وزیر “دادگستری” اش، هدف دیگری جز تثبیت همین تصویر منجمد، غیر انقلابی، بی ضرر، و البته با روکش مختنق تر، شرقی ترِ و خلقی تر ممالک “اسلامی” با توده “پابرهنه” و عزادار امام مثله شده در ۱۴۰۰ سال پیش از مارکس را، تعقیب نمی کند.

من برعکس فکر میکنم، اتفاقا عظمت و اُبُهت مارکس در جهت گیری انقلابی او و انگلس در سیاست نهفته است. کاپیتال در واقع جمع بندی تئوریک از جانب کسی است که نقشه همه جانبه و فراگیری برای تغییر جهان و انتقاد از مناسباتی که باید با انقلاب اجتماعی زیر و رو شود، بطور منسجم و عمیق تدوین شده است. بازخوانی مارکس و کاپیتال در حقیقت توضیح بسیار کامل تر فعالیتهای سیاسی و انقلابی مارکس و انگلس است در انترناسیونال اول. به همین دلیل است که وقتی با “آماتور”هائی چون باکونین و لاسال و سکت گرائی آنها مبارزه میکند، میگوید در همان روسیه باکونین، “کتاب من”( منظور کاپیتال است) ترجمه شده و تلاش امثال باکونین برای عٙلٙم کردن سکتهائی در میان اقشار عقب مانده کارگران در بخشهای کمتر توسعه یافته اروپا و یا روشنفکران دانشگاهی، در برابر انترناسیونال در “زمین خودش” به شکست انجامیده است. من در اینجا نامه مارکس به فردریش کولت را که خود ترجمه کرده ام، ضمیمه کرده ام، تا نشان بدهم فلسفه حاکم بر کاپیتال همان تلاش برای “تغییر” جهان به جای تفسیر جهان است. در هر حال هدف اصلی حکیمی در نامه سرگشاده، مطلقا هیچ صمیمیتی را در همدردی با “زندگان گور خواب” تعقیب نمیکند. این نامه ادامه تلاشهای امثال او و هم تیپهای او برای بی اهمیت ساختن مارکس و “ایرانی_ اسلامی” سازی از مارکس و تعبیر مورد پسند توده پابرهنه در مساجد و تکایا و ساکنان منزوی در مناطق دور از تمدن و هیات های مذهبی، از کاپیتال است. اگر مخاطب مارکس و کاپیتال او را بتوان از بخش پیشرفته کارگر صنعت مدرن، به دهقان و طلبه و آخوند و انجمن اسلامی و رئیس جمهور رژیم اختناق حجاب و عضو هیات قتل عام هزاران زندانی سیاسی تغییر مکان داد، از بٙر کردن همه مفاهیم انتزاعی آن کمترین اهمیت را از دست خواهد داد. و آقای حکیمی با تکرار آخوند مآبانه “جنبش علیه کار مزدی” و عناصر فعاله این ذهنیت معّوج و خُرافی؛ کسانی از قماش اصغر فرهادی و خاتمی و حجاریان و پور محمدی ها، در عمل  همان تصویری را از مدافعان راستین افکار مارکس بدست میدهد که دست اندرکاران امثال مهرنامه آنان را “تروریست” توصیف کرده است. انگار برای مهجور کردن مارکس در ذهن جامعه و خاک پاشیدن به چشم متفکران و اهل علم و دانش؛ و  دهن کجی به مبارزان صدیق و نجیب لغو بردگی مزدی و بیشمار فعالان گمنام در راه آرمانهای پیشرو و انسانی، میتوان در بورس ماند. خیال میکند از برکت اختناق و دهن بستنهای رژیم اسلامی، یک جانبه و بدون مانع و تقابل آزاد و صمیمانه، میتوان سٙرسٙری و دلبخواه افکار و اندیشه انسانهای بزرگ را به سخره گرفت و تحریف کرد. غافل از اینکه در مراحل فروپاشی و سرازیری بلوک اسلام سیاسی، او  غرق در توهم به خویش، و دخیل بستن بر ناجیان پلاستیکی و کارتونی، بر اسب بازنده شرط بندی کرده است.

۲۹ دسامبر ۲۰۱۶

iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

 لینک: نامه مارکس به فردریش بولت

لینک: نامه سرگشاده محسن حکیمی به اصغر فرهادی