به سایت ایرج فرزاد خوش آمدید


Posted by at 7 August , 2026

در کامنت ها پیرامون نوشته من، “بسیار فراتر از تفسیر جهان” در سایت “اخبار روز” پرداختن به یک رفت و برگشت با “نیک”، میتواند آموزنده و درخور تعمق باشد. من کامنت اول “نیک” و پاسخ کوتاه خود را اینجا وارد کرده ام که زمینه اختلاف نظرها روشن تر شود. دوست عزیز “نیک” در مورد پاسخ من کامنت دومی نوشتند که این را هم در اینجا میخوانید. از آنجا که من به کامنت شخص دیگری نیز پاسخ داده بودم، و طبق موازین سایت اخبار روز هر کس نمیتواند پیرامون یک مطلب بیش از دو کامنت بنویسد، عملا امکان این وجود نداشت که به دومین اظهار نظر نیک پاسخی بدهم. بعلاوه سطح کامنت ها، بازهم طبق آن موازین نباید بیشتر از “۹۰۰ کاراکتر” تجاوز کند. ابتدا به رفت و برگشت ها نگاه کنید:

نیک:

جناب فرزاد, در جستجوی یافتن علل شکست کمون پاریس و انقلاب اکتبر نکته ای که از طرف مارکسیست ها فراموش شده و یا بهتر است گفته شود انکار شده عدم تطبیق خواست کمونیست ها و تحمیل انقلاب سوسیالیستی به جوامعی است که نه نیرو های مولده, رشد و سازمان یافتگی لازم را داشته و نه از نظر فرهنگی به ارزش ها و باور های لازم برای جامعه سوسیالیستی رسیده بودند. طبق همان اصل انتخاب طبیعی که مورد قبول خود مارکسیست ها است سیستمی که با درجه رشد جامعه همخوانی نداشته باشد هر چقدر انسانی و اخلاقا خوب, محکوم به شکست است. به سنگ خوردن تلاش رفقای کمونیست روس و سرمایه داران آمریکایی در افغانستان را میتوان بعنوان نمونه اخیر آن مشاهده کرد. آنان که مرحله انقلاب دموکراتیک در ایران را میخواهند با انقلاب سوسیالیستی میانبر بزنند جوجه های پرواز نیاموخته را به امید پرواز دادن فقط از شاخه های بلند به سمت زمینی سخت رها و علل مرگ آنان را در جایی دیگر جستجو میکنند.

ایرج فرزاد:

نیک گرامی

اولا:

لنین در جدل با منشویکها، در رابطه با خیزش ۱۹۰۵ روسیه بحث “مرحله انقلاب” را ندارد، برعکس دقیقا مثل نظر کنونی شما میگوید که منشویکها بر این باورند که چون انقلاب دموکراتیک است، بنابراین رهبر آن “مرحله” بورژوازی است و سوسیال دمکرات ها(کمونیستها) نباید با دخالت خود در سیر انقلاب؛ بورژوازی را “رم” بدهند.

ثانیا

مارکس نیز در رابطه با کمون پاریس بحث “مرحله انقلاب” را ندارد. مینویسد چون کمونارها به سوسیالیسم “پرودون” و “باکونین” متمایل بودند، آلترناتیو آنها را در برابر نظم موجود قرار دادند. آلترناتیوی که پرودون در “فلسفه فقر” توصیف کرده بود. مارکس در “فقر فلسفه” جوهر توهم به سرمایه داری دمکراتیک” را به روشنی ترسیم کرده است.

کامنت دوم نیک:

جناب فرزاد گرامی با تشکر از توجه شما.

اولا؛ این جریان مربوط به ۱۹۰۵ نمیشود بلکه انقلاب دموکراتیک در فوریه ۱۹۱۷ است.

در ثانی؛ اشتباه مارکسیست های کلاسیک در مورد انقلاب دموکراتیک آن ست که تصور میکنند موافقان مرحله دموکراتیک خواهان رهبری آن بدست بورژوازی هستند. برعکس, دادن امکان فعالیت به بخش هایی از سرمایه داری ملی و خورده بورژوازی تحت حاکمیت نیرو های چپ و تحول خواه در مرحله دموکراتیک با آنچه شما نظرات منشویک ها و سپردن رهبری به بورژوازی مینامید کاملا متفاوت است و موضوع بحث من نبوده و نمیدانم شما از کجا به این نتیجه رسیدید.

سوما؛ مهم نیست مارکس در کمون پاریس به مرحله انقلاب میپردازد یا نه. شکست آن خیزش نشان داد که بدون وجود شرایط عینی و ذهنی مناسب با هر مرحله از تحولات اجتماعی, پیروزی ان مرحله امکانپذیر نخواهد بود همان گونه که پیروزی انقلاب سوسیالیستی در ایران کنونی امکان پذیر نیست.

سعی من این است که  مولفه ها و بنیان اصلی اختلاف نظر را در این دو کامنت مشخص تر کنم. بحث نیک حاوی نظراتی است در باره:

مراحل  انقلاب: مرحله انقلاب دموکراتیک  و انقلاب سوسیالیستی

ضرورت فراهم بودن “شرایط عینی” و “شرایط ذهنی” برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی

به گفته نیک شکست کمون پاریس و نیز انقلاب اکتبر به این دلیل بود که شرایط عینی و ذهنی مناسب با تحولات اجتماعی فراهم نبود.

و در مورد تحولات اجتماعی جاری در ایران کنونی، نیک نوشته است پیروزی انقلاب سوسیالیستی در ایران کنونی ممکن نیست.

۱. تناقضات مرحله بندی انقلاب به دمکراتیک و سوسیالیستی

مقدمتا این نکته را روشن کنم که اختلاف بر سر متد کمونیستها در برخورد به انقلاب دموکراتیک، مربوط به تفاوت دیدگاه بلشویکها و منشویک ها در رابطه با انقلاب ۱۹۰۵ در روسیه است. لنین در این زمینه رساله: “دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دموکراتیک” را در ژوئیه ۱۹۰۵ نوشت. آن انقلاب از  ۲۲ ژانویه ۱۹۰۵ تا ۱۶ ژوئیه ۱۹۰۷ در جریان بود.

به نظر میرسد نیک اگر در رابطه با مرحله دموکراتیک انقلاب شرایط عینی و ذهنی را آماده می بیند و در کشورهائی مثل فرانسه سال ۱۸۷۱ و روسیه سال ۱۹۱۷ هر دو شرط اجتماعی پیروزی سوسیالیسم را ناموجود توصیف میکند، اما در شکافتن علت و ریشه های شکست آن دو انقلاب، نوشته است: عدم تطبیق “خواست کمونیست” ها  با شرایط اجتماعی و “مرحله” تکاملی جامعه و تحمیل انقلاب سوسیالیستی از جانب آنها ریشه شکست آن دو انقلاب بود.

اگر کمونیسم و کمونیستها را، دستکم تا همان حد که در “مانیفست” توصیف شده اند، در “انواع” آنها که تخیلی، خرده بورژوائی، محافظه کار و ارتجاعی و در مورد کشوری مثل ایران نوع خلقی و ملی را شاهد بوده ایم، از رگه کارگری آن تشخیص ندهیم، و تفاوتهای بنیادی را بین آنها نادیده بگیریم، مساله “خواست کمونیستها”ی علی العموم و “تحمیل” انقلاب سوسیالیستی از جانب آنها در یک ابهام رازآلود ناگفته میماند. چون “باکونین” و “پرودون” اتفاقا نوعی از آن کمونیستها بودند که خواهان “تحمیل” سوسیالیسم مورد نظر خود بودند. مارکس یکی از دلایل شکست کمون پاریس را این میدانست که کمونارها اکثرا پیرو سوسیالیسم باکونین و پرودون بودند.

اگر نیک به هر دلیل به گرایشات مختلف سوسیالیستی اشاره نمیکند، اما در رابطه با انقلاب دموکراتیک تاکید میکند که “نیروهای چپ و تحول خواه” باید امکان فعالیت به بخش هایی از “سرمایه داری ملی و خورده بورژوازی” را بدهند. به این معنی نیک می پذیرد که برای انقلاب دموکراتیک، نیروی تحول خواه- که هنوز اکراه دارد بگوید “کمونیستها”-  در تقابل با دیگر رگه ها و نمایندگان رهبری مرحله “دموکراتیک” در “پیروزی” و به سرانجام رساندن آن مرحله موثراند. در نتیجه طبق همین رویکرد باید قبول داشته باشد، اگر “نیروهای چپ و تحول خواه” نتوانند  به رسالت تاریخی خود در طی کردن مرحله دموکراتیک عمل کنند، انقلاب دموکراتیک یا “شکست” میخورد و یا به انحراف کشیده میشود.

برای من قدری عجیب است چرا نیک شرایط ذهنی و عینی را برای انقلاب کارگری در کمون پاریس و بویژه انقلاب اکتبر آماده نمی دید و کماکان نمی بیند؟ مگر بلشویکها و طبقه کارگر روسیه تزار را سرنگون نکردند؟ مگر کارگران قیام کننده روسیه عضو حزب بلشویک نبودند؟ مگر  تمامی تلاشها برای ساقط کردن حکومت کارگری شکست نخورد؟ خوب لابد وجود یک “چپ تحول خواه” در پیروزی انقلاب کارگری روسیه نقش محوری داشته است. اما “شکست” انقلاب کارگری را چگونه باید دید؟ اینجا همان فاکتوری که یکی از علل اساسی شکست  کمون را دست نشان میکند، وارد معادله میشود. کمون پاریس و “قیام” آنها شکست خورد به این دلیل که کمونارها پیرو سوسیالیسم باکونین و پرودون بودند که دموکراتیزه کردن سیستم کار مزدی و پرهیز از درهم شکستن ماشین دولتی بورژوازی، از بنیانهای سوسیالیسم آنان بود. در روسیه، انقلاب کارگری به پیروزی رسید اما در ارائه آلترناتیو دگرکونی اقتصاد، بلشویکها و منشویکها برعکس برخورد به انقلاب و تصرف قدرت سیاسی، دیدگاه و بینش یکسانی داشتند.

در رابطه با ایران کنوتی، در یک بررسی ابژکتیو و عینی، آیا ایران به مراتب صنعتی تر و سرمایه داری تر از روسیه ۱۹۱۷-که فقط ۲ شهر صنعتی داشت – نیست؟  چرا هنوز جامعه ایران باید  در مرحله “دموکراتیک” انقلاب درجا بزند در حالی که شرایط “اجتماعی” برای انقلاب کارگری از کمون پاریس و انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به مراتب فراهم تر است؟ و این سوال: محتوای” اقتصادی” انقلاب دموکراتیک چیست؟ سرمایه داری است؟ بالاخره سرمایه داری چه “ملی” و یا “غیر وابسته”، و یا “راه رشد غیر سرمایه داری” در محتوا سرمایه داری است..یعنی در دمکراتیک ترین شکل حکومت در دوره و مرحله انقلاب، حتی آنگاه که “نیروی چپ و تحول خواه” از ظرفیت “بورژوازی ملی” و خرده بورژوازی ” برای تحول دمکراتیک جامعه و پیروزی “انقلاب” غیر سوسیالیستی کمال استفاده را کرده باشند. سیستم بردگی مزدی حاکم است.

سوال این است که علت سخت جانی ذهنیت مرحله بندی انقلاب از کجا سرچشمه گرفته است؟

به نظر من این را باید در یکی از علل شکست انقلاب اکتبر جستجو کرد. شکست انقلاب کارگری در نتیجه تسری ندادن هژمونی  بینش و دیدگاه طبقه و حزب طبقه به میدان و زمینه مادی “اقتصاد”. مساله فقط یک سهو تاریخی نبود. شکست انقلاب اکتبر در عرصه  بازسازی و ساختمان سوسیالیستی جامعه، با نوع دیگری از روایت سوسیالیسم و کمونیسم تداعی شد. نباید فقط به مناظر پس از فروپاشی بلوک شوروی سابق خیره ماند و چشم انداز خود را با دوره پسا فروپاشی محدود کرد. در دوره “دایر” بودن سوسیالیسم “واقعا موجود”، یعنی طی بیش از هفتاد سال، آن بلوک در شکل دادن به نوعی از سوسیالیسم، نقش بسیار مُخرّبی داشت. پیروزی بر آلمان هیتلری با تحمل “۲۵” میلیون قربانی، افکار میلیونی را در سطح جهان افسون کرد. مگر میتوان بدون یک ارتش مسلح به سلاحهای پیشرفته و سپس مسلح به بمب اتم. در برابر امپریالیسم قد علم کرد و بقاء حکومت کارگری را تضمین کرد؟ مگر ممکن بود که در برابر بلوک غرب که در پیمانهای نظامی و فراملیتی ناتو، سیتو و سنتو و — خود را “تا دندان” مسلح کرده بود، به “سوسیالیسم در یک کشور” محدود ماند؟ تاریخ شهادت میدهد که وجود تهدید بلوک پیمان ورشو، یک عامل بازدارنده در جنگ ویتنام، بحران کوبا و مساله اعراب و اسرائیل بود. در آن سالها و تا مقطع فروپاشی بلوک شوروی سابق، در چهارگوشه جهان “احزاب کمونیست” پیرو مدل شوروی مامن نیروهای مترقی و روشنفکران “مردمی” و تقریبا بخش اعظم هنرمندان و شعرا و ادبا بود. بسیاری از استادان دانشگاه در غرب، مبانی آن نسخه سوسیالیسم را تدریس؛ و “کاپیتال” را از آن منظر تفسیر و تعبیر کردند. در همین ایران، شاید نتوان یک شاعر اندک مترقی را شناخت که به نحوی عضو و یا سمپات “حزب توده” نبوده باشد.

به این معنی  دامنه نفوذ آن نوع سوسیالیسم دولتی و اتمی، فقط به نوعی دلگرمی به خود آن سوسیالیسم که مظهر پیروزی بر فاشیسم و دارای “ارتش سرخ” کارگران و رنجبران و خلقهای ستمدیده  بود، محدود نبود. شکست انقلاب اکتبر، در حقیقت با “پیروزی” نوع ویژه ای از کمونیسم نیز تداعی شد. که چشم انداز کمونیسم مارکس، انگلس و لنین در برخورد به “دولت” و “زوال” دولت در سوسیالیسم واقعی به محاق رفت. سوسیالیسم به معنی براندازی سیستم بردگی مزدی، به کنترل دولت بر اقتصاد “منتقل” شد. اینجا خیلی روشن است که چرا بناینهای کمونیسم یلوک شوروی سابق، به بستر دیگر جنبشهای بورژوائی، از جمله “بورژوازی ملی” و “استقلال خلقها” و “حق تعیین سرنوشت ملل تحت ستم” انتقال یافت. بحث تجذیذ نظر و رویزیونیسم در مارکسیسم نبود، بحث و مساله اصلی انتقال کمونیسم از طبقه کارگر به تمامی جنبش های بورژوائی بود. بحث “زوال دولت” جای خود را به کمونیسم اتمی و تشکیل پیمان ورشو و بلوکه کردن جهان داد.

اما فراتر از اینها، فراتر از پیمان نظامی ورشو و زرادخانه اتمی و مسابقه تسلیحاتی با بلوک غرب، ادبیات یک زرادخانه بود به نام “انتشارات پروگرس” که به قیمتی ارزان آن روایت از سوسیالیسم را به همه زبانهای مرده و زنده دنیا و طبق فرهنگ و سنت های همه “خلقها” و “ملل” ساکن در آن، در دسترس قرار داد. ادبیاتی که دقیقا خصائل و ویژگبهای آن نوع کمونیسم را تدوین و در اذهان میلیونی حک کرد. یکی از ارکان این مکتب همین “مرحله” بندی انقلاب  و تکیه بر لزوم توجه کمونیستهای همه ملل و خلقها، به ویژگیهای مراحل تکاملی تاریخ جامعه خود بود. کمونیستهای هر کشور میبایست بر تاریخ ویژه کشور خود و مراحل مختلف تکاملی آن مسلط باشند. آن مراحل را بشناسند و در جریان سیر تکاملی، نه تنها “اراده گرایانه” دخالت نکنند، بلکه طوری عمل کنند که با سیر واقعی تکامل آن جوامع با همه خصوصیات فرهنگی، سنتی و تاریخی در تضاد قرار نگیرد. نفوذ این ادبیات چنان گسترده و از نظر “تئوریک” چنان منسجم و آکادمیک بود، که عملا در آوردن رگ و ریشه تاریح هر قوم و ملت و خلق، به جای مراجعه به کاپیتال، مانیفست و تزهای فوئر باخ نشست. “انتقاد و انتقاد از خود” و از توده ها بیاموزیم، در حقیقت به قول مائو تجسم “تلفیق خلاقانه مارکسیسم- لنینیسم با شرایط مشخس چین” و هر جای دیگری بود. این زرادخانه اعتماد به نفس فرد را قربانی در خدمت به تاریخ و خلق و میهن کرد. “خلق” و “ملت” چون پدیده های ابژکتیو که انگار داده است، تصویر شد، و طبقه، اراده طبقه و فرد و حزب متعلق به طبقه از دخالت در مسیر تعیین شده تاریخ، منع شدند. حزب و قدرت سیاسی، آوانتوریستی نام گرفت و تصرف قدرت سیاسی از جانب حزب طبقه، برخلاف سیر “منطقی” حرکت تاریخ توصیف شد.طبق کمونیسم بلوک شوروی هر کشور باید همه مراحل تکامل را طی کند و دخالت در آن سیر تکاملی، “رویزیونیسم” نام گرفت. در حالی که سیر تحولات در بسیاری کشورها اثبات کرد که از سر گذراندن برخی از آن مراحل ضرورتی نداشته است. بسیاری از کشورها یا به دلیل مداخله خارجی و یا تاثیر دخالت نیروهای “تحول طلب”، از برخی مراحل تکاملی عبور کردند. نمونه اش آمریکا که در شرایطی در عرصه جهان پذید آمده بود که فئودالیسم و برده داری سپری شده بودند. در آمریکا برده داری نه در آن شکل و شمایل دوره اسپارتاکوس بلکه در متن یک جامعه سرمایه داری با یک انقلاب و جنگ داخلی چهار ساله برافکنده شد.

نکاتی که نیک در کامنت فوق مطرح کرده است، فقط زوایائی از درجه نفود رسوبات ناشی از زرادخانه انتشارات پروگرس و انتشارات پکن است.

اما از سوی دیگر، فروپاشی سوسیالیسم اتمی و دولتی و بلوکی، لزوم بازبینی کل آن ادبیات را به میدان آورده است. مجال برای مراجعه به منابع ادبیات کمونیسم باز شده است و فضا برای دخالت طبقه ای که باید به این ادبیات روی آورد در سمت و سو دادن به مسیر جامعه از معرض سمپاشیهای بنگاه پروگرس و “انتشارات پکن” و “آلبانی”، بسیار عینی تر شده است.

ایرج فرزاد

۶ اوت ۲۰۲۶

iraj.farzad@gmail.com

Posted in: ایرج فرزاد

» Leave a Reply