توضیح:
در ۲۷ فوریه ۲۰۱۴ مقاله ای با عنوان “و خط رسمی” که عمدتا به مساله “داب”، و به بهانه اعلام جناح “خط رسمی” حزب حکمتیست پرداخته بود نوشتم. یادداشت فعلی بر مبنای همان مقاله و با تمرکز دقیق تر بر “داب” تهیه شده است. کورش مدرسی، یک نوشته خود را در مورد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب”( داب)- با تاریخ انتشار ۲۰۰۷ و با عنوان: “١٦ آذر ٨٦: مشاهدات تازه، درسهای نـَه چَـندان تازه و …” بازتکثیر کرده است. به نظر میرسد به این ترتیب قصد دارد آن روایت از “داب” از زبان و به قلم “صاحب امتیاز” و برخوردار از امتیازات کشف و “اختراع” یک “تز” در عرصه سیاست “کمونیستی”، البته چنانچه خواهیم دید، “با مسئولیت محدود”، “ثبت” شود. بگذارید حال که خود ایشان در مورد سیاست و آثار “دیگران”، قائل به “حق کپی رایت” نیست، من هم تابلو “ورود ممنوع” به این “تبصره” و “استثنا” بر حریم حق انحصارات را نادیده بگیرم.
چنین به نظر میرسد که او کماکان “خیال” میکند که “داب” حیات خلوت ایشان و آزمایشگاهی برای مُهر تایید زدن به سیاست “آوردنها”ی او بوده است. سرنوشت تراژیک داب، و سرخوردگی طیفی وسیع از دانشجویان چپ و انقلابی و البته کم تجربه و جوان، در دنیای واقعی، بطور تمام نما، درونمایه آن “تز آوردن” ها و نیز نیت های “پنهان” و “سیاسی” صاحب آن “اختراع” را به نمایش گذاشت. مبنای “گاه آشکار” و “گاه درگوشی” آن سیاست، ارائه یک بدیل در برابر “حزب خارج کشوری” کمونیست کارگری ایران بود: جذب طیف چپ “دفتر تحکیم وحدت” و “نصب” آنها در راس حزب “حکمتیست” بلافاصله پس از انشعاب از حزب کمونیست کارگری ایران.
حال که حتی برخی از بقایای پراکنده و سرخورده داب در خارج کشور از تعلق خود به حزب حکمتیست اعلام برائت کرده، و با این وجود، مواضع در گوشی سابق، پس از “رفع خطرات” به صراحت لهجه از تعلق سازمانی داب به “کمیته های کمونیستی” کذائی تغییر لحن داده است، بگذارید روایتی دیگر، حقیقت واقعی درخشش و خاموشی برق آسای آن پدیده را در معرض قضاوت قرار بدهد تا خیال نکنند که تاریخ “صفحات ننوشته” ای است که میتوان به عنوان یک “هابی” و در “ایام فراغت” آنر ا نقاشی و “انیمیت” کرد.
۲ دسامبر ۲۰۱۴
“منصور حکمت هم نتوانست حزب سیاسی درست کند”
موضوع “ناتوانی” منصور حکمت در ایجاد حزب سیاسی و “داخل کشوری” را من قدری بیشتر توضیح میدهم. چرا که سیر عواقب ماجراهای “داب”( دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب) با منتفی شدن خطرات “امنیتی”، که همواره حربه ای برای سد کردن هر گونه تعقل در سیاستهای ضد اجتماعی کورش مدرسی در برخورد به “داب” بوده اند، امکان بیان واقعی تر اصل ماجرا را فراهم کرده است. آنوقتها که او در راس حزب “حکمتیست” بر نقاط “ضعف” منصور حکمت انگشت میگذاشت، همراه با بهرام مدرسی، مشغول نه صرفا “جذب” جناح چپ “دفتر تحکیم وحدت” به “بدنه”، که “نصب” آنان، آنهم بصورت “دسته جمعی” در “راس” همان حزب بودند. هشدار پشت هشدار به کادرهای حزب مربوطه، که با “آمدن” آن طیف، باید خود را برای گردن نهادن به هژمونی سیاسی و “فکری” چپ دو خرداد آماده کنند. پروسه عضویت “دسته جمعی” طیف مذکور، در یک ماجرای جیمز باندی و مانتی پایتونی ادامه یافت. من آنوقتها، دیگر در حزب مربوطه نمانده بودم و دیگر کسانی که انتقادهائی به آن پروسه داشتند،(از جمله محمود قزوینی) منزوی و مرعوب شدند. بعدها حتی شنیدم که تلاش برای تشکیل کمیسیونی برای بررسی سیاست نامسئولانه برخورد به داب، با کارشکنی و “بی محل” کردنهای موروثی کورش مدرسی در “کمیته مرکزی” حزب مذکور به شکست انجامید. بهر حال آن کودتای خزنده خط دفتر تحکیمی، میبایست با یک نمایش علنی در “داخل”، حتی اگر با ماجراجوئی و بی مسئولیتی تمام و به قیمت سرخوردگی آدمهای شریف بسیاری تمام شود، توام باشد. قبلا عناصر دیگری، بعد از “استعفا” از “کمونیسم کارگری” همین هشدارها را داده بودند که: تمام“جنبش های اجتماعی” دیر یا زود باید خود را برای گردن گذاشتن به هژمونی دو خرداد و “جنبش اصلاح” جمهوری اسلامی آماده کنند. این بار همان ندا از “درون” جریانی به نام “حکمتیست” سر داده شده بود. بحث منصور حکمت در جلسه دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری- ۷ و ۸ ژوئیه ۲۰۰۱، در ماجرای “مستعفیون سال ۱۹۹۹” و اینکه اگر “اُبهت منصور حکمت” نبود، همانوقت حزب روی خط دوخرداد میرفت، واقعا تکان دهنده است. معلوم شد در غیاب آن اُبُهت و در سکوت سنگین مدعیان طرفداری از کمونیسم کارگری میشد به نام منصور حکمت، بنیان حزب را به تحکیم وحدت و دو خردادیون سپرد و همه ظاهرا هاج و واج آن شیفت و مهاجرت سیاسی را نگاه کنند. این وا دادگی و تسلیم دسته جمعی و گشودن دگر باره دروازه و این بار از “درون قلعه”بروی “نگرش” دو خردادی و رگه “چپ” و دانشجوئی دفتر تحکیم وحدت، یک نقطه گرهی در مصاف “خطوط دیگر” با کمونیسم کارگری است که به نظر من ابعاد آن هنوز هم که هنوز است به غلط در تقابل دو “خط” واقعا “ناموجود” در تاریخ کمونیسم کارگری، یعنی خط حمید تقوائی و خط کورش مدرسی، تعبیر شده است. در دنیای واقعی، اما، تلاش قبلی صاحبان همان خط در سال ۱۹۹۹ برای ایجاد یک “فراکسیون دو خردادی”، این بار با رجعت به اصل تز ها و تئوریها، این بار در ذرورقی که کورش مدرسی تحت عنوان “کمیته های کمونیستی” ابداع کرده بود، با پرسوناژ گریم کرده ای یک حزب را به نام “حکمتیست” به “تصرف” و “تحت هژمونی” سیاستهای خود درآورده بودند و صاحب امتیاز جدید آن، کوچه را ۥقرق کرده و “نفس کش” می طلبید و اینجا دیگر، در غیاب “اُبهت” سال ۱۹۹۹، محافظه کاری و عدم اعتماد به نفس، در کنار چشمداشت به “موقعیت” به جای ایستادگی و مقاومت و رزم بر سر اصول و پرنسیپها نشست. پرچم چپ دفتر تحکیم وحدت و چپ دوخرداد بر سر در حزبی به نام حزب کمونیست کارگری ایران- حکمتیست به اهتزاز درآمد.
در ماجرای ۱۳ آذر سال ۱۳۸۶، ۴ دسامبر ۲۰۰۷، یک “سیاست” از جانب کورش مدرسی و بهرام مدرسی، که نماینده “تام الاختیار” ایشان و خارج از هر کنترل کمیته مرکزی و دفتر سیاسی و حتی “کمیته رهبری” در تشکیلات “داخل” بود، به داب توصیه شد. تظاهرات به مناسبت ۱۶ آذر آن سال را ( که قرار بود در ۱۳ آذر برگزار شود) بطور علنی، در خارج دانشگاه و راسا به نام داب برگزار کنید. دلیل از نظر او روشن بود. تصمیم برای ابراز موجودیت یک حزب “داخل کشوری” بر یک ارزیابی “متفاوت” از ارزیابی های “دوران بسر رسیده” استوار بود: جمهوری اسلامی از توان سرکوب های سیاسی سالهای ۶۰ و ۶۷ برخوردار نیست و فعالان “داب” پس از دریافت یک تذکر از جانب “کمیته انضباطی” دانشگاه، به سنگر ایشان باز خواهند گشت و پایان “حزب خارج کشوری” کمونیست کارگری را برای همیشه اعلام خواهند کرد. همانوقتها در درون داب یک جناح نسبتا قوی نیز وجود داشت که نسبت به این ماجراجوئی و تصمیم ناسالم و غیر مسئولانه برای “انشعاب عنقریب” در داب هشدار دادند. اما دیگر بسیار دیر شده بود. تظاهرات علنی در خارج دانشگاه و با فراخوان بخشی از داب برگزار شد و دستگاه امنیتی رژیم که برای تکرار گوشه های دیگری از قدرت و سرکوب سالهای ۶۰ همه مراودات و “چت” ها را مونیتور کرده بود، بر سر فعالان داب ریختند و آنان را دستگیر و زیر فشار گذاشتند. سرنوشت آن فعالان و سیر “سرخوردگی” آنان را میدانیم به کجا کشید. کورش مدرسی اما کسی نبود که به سادگی از میدان بدر رود. همه خطا ها را به حساب “خودسری” فعالان داب گذاشت. فرمودند که “داب چی و کشک چی”، با یک “سیلی” همه چیز را اقرار کردند. در حالی که خود ایشان بلافاصله پس از آن فرمایشات در مورد “وا دادن” داب، در یک مناسک “حماسی” و در فضای شام غریبان و اشک ریزی حضار در یک “کنگره” از صف “مسئولیت” “سیاسی و “خطرات” ناشی از آن، بویژه که اسم ایشان هم به لیست اینتر پول اضافه شده بود، با دریافت “دست گل” “استعفا” داد و “فلنگ” را بست و “رفت”. به گفته کسانی که پس از کناره گیری من و تا جدا شدن جناح “خط رسمی” هنوز حسابشان را از او جدا نکرده بودند، او درست در آن بحبوحه زیر ضرب رفتن داب و شتر دیدی ندیدی نقش خود و بهرام مدرسی در آن سیاست نامسئولانه، به مدت بیش از یک سال به قاره دیگری رفت تا بر اساس مدرک “دکترا”ی خود شغل پُر درآمدی برای خویش دست و پا کند. با اینحال او پس از همه این اتفاقات، و پس از این سالها، از “داب” و نقش خط و “وزن” خود در آن دم میزند، من تصور میکنم کورش مدرسی در خلوت خود، آنگاه که مواجهه با حقیقت واقعی وجود و “زندگی” اش وجدانش را آزار نمیدهد، قائل به چنان موقعیتی در تاریخ کمونیسم ایران بطور کلی و کمونیسم کارگری بطور اخص، برای خود نیست. چون در دنیای واقعی و در طول دوران فعالیت سیاسی اش که من با آن آشنائی دارم، همواره در بزنگاهها و یا دوره بحران و بن بست خط و دیدگاهها، او خط واقعی اش را “بایگانی” و به خط به برداشت او پیروز و در “بورس” “آویزان” شده و از آن “وام” گرفته است. من طی سالهای سال زندگی سیاسی با انسانهای مختلف، کمتر کسی را میشناسم که نسبت به وزن سیاسی خود، و به عبارت دقیق تر، در مورد بی وزنی و بی خطی خود، به این اندازه متوهم باشد. اما بهرحال میداندار شدن همین بی خطی و آن تذبذب سیاسی آنهم به نام کمونیسم کارگری و حکمتیسم، فاجعه هم به بار آورد. اینجا دیگر برای کسانی که فاجعه در “حضور” آنها و یا علیرغم حضور آنها اتفاق افتاده است، باید با بحث قربانیان و یا تحلیلگران و” منتقدین” قدری آنسوتر، متفاوت باشد.
به کسی بدهکار نیستم
من از جانب شخص خود، به نقش ام و یا به بیان دیگر به “بی نقشی” خود در خالی کردن آن سنگر مقاومت و جدل و نبرد، و “ادامه روال “روتین” در آن لحظات غیر روتین و خطیر و فوق العاده، و مستقیما به نام خود و از جانب خود و “برای خود” سخن میگویم. من شخصا، گرچه از “کنگره اول” حزب نوظهور به بعد، کناره گیری کرده و تا آن زمان نیز جوانبی از “نارضایتی” ام را بروز داده بودم، و در “خلوت” خود با علائم یک گرایش ناسالم کلنجار میرفتم، اما اذعان میکنم که از دوره آخراختلافات درونی حزب کمونیست کارگری، نسبت به جوهر تزهای دیگری که زیر نام حکمتیسم توسط کورش مدرسی، از “هوا قاپیده” شد، انقلابی و شجاع و “خلاف جریان”به میدان نرفتم. در رابطه با “داب” من درست در آن مقطع که علائم و نشانه های مهندسی آن سیاست مخرب در قبال آن را شاهد بودم، علیرغم اینکه در میان طیفی از فعالترین آنها از اتوریته و نفوذ معنوی و تئوریک، برخوردار بودم، به میدان نپریدم که کاسه و کوزه معماران آن سیاست ماجراجویانه و نامسئول را به هم بزنم. من دستکم، میتوانستم اراده خود را در نبرد با آن “تاکتیک” سکتی و ضد اجتماعی که هدف سیاسی ناسالمتری را تعقیب میکرد، بکار گیرم. چرا که، بدون آنکه حمل بر خودستائی باشد، من بیشتر از هر کس دیگری “رویکرد” و “ارزش مصرف” سیاسی و جوهرغیر کمونیستی و ماهیتا دفتر تحکیمی و دوخردادی آن تزها و سیاست آوردنها را تا حد زیادی تشخیص داده بودم. من این واگذاری بدون نبرد “رو در رو” در میدان جنگ را هرگز به خود نبخشیده ام و امیدوارم که این حس شدید نارضایتی از خود، موجب خود آزاری ام نشود. این را به عنوان “انتقاد از خود” و یا “توبه” در محضر آن سوی دیگر اختلافات درونی حزب کمونیست کارگری و یا تصفیه “بدهکاری” هایم با آنها، “ضعف معرفتی” و یا خودشکنی نمیگویم، به عنوان اعتراف صریح به یک”خطا” ی بزرگ سیاسی در یکی از مهمترین پرتگاههائی میدانم که در طول دوران مبارزاتم در راه کمونیسم و مارکسیسم، در مسیرم قرار گرفته بود. اگر این موضع من، موجب شود که هر انسان مسئول را نسبت به آن تحول نه چندان کم اهمیت به تعمق و تفکر وادارد، آنگاه قضاوت “افکار عمومی” و سرازیر شدن برچسپ و انتشار آفیش ها و قرارها در هتک حرمت سیاسی و شخصی ام، برایم فاقد ارزش است. من بالاخره راه خود را در میان سنگلاخها و پرتگاههای خطرناک یافتم، بگذار جامعه “عمل” من را قضاوت کند و آن “حرف”ها را هم بشنود.
iraj.farzad@gmail.com
www.iraj-farzad.com
Posted in: Uncategorized
» Leave a Reply