به سایت ایرج فرزاد خوش آمدید


Archive for خرداد, ۱۳۹۴

Posted by at ۴ خرداد , ۱۳۹۴

“ریچارد داوکینز” پروفسور برجسته بیولوژی، در بسیاری از کتابها و سخنرانی های خود، ریشه توهم و هذیان را در مکانیسمهای پیچیده مغز و یا فعال و انفعالاتی که بر اثر تاثیرات جهان خارج بر مغز ایجاد میشوند، دانسته است. مثال بسیار گویای او، همان حکایت “شمع و پروانه” و یا به عبارت دقیقتر، پروانه بید و شمع است. ضرب المثل شده است که این گویا در “طبیعت” بید است که بویژه در تاریکی خود را به شعله شمع برساند که “بسوزد”. حال آنکه این اتفاق بظاهر طبیعی و “قاعده” زندگی و مرگ جانسوز و “عاشقانه” بید، جز کسر بسیار ناچیزی از تعداد به مراتب بیشتر بیدها که بسوی نور ماه در پروازند، و ناشی از خطای ذهن و توهم آن تعداد معدود و “پندار” مرگبار  آن بیچاره ها نیست. اکثریت قریب به اتفاق پروانه بید، در شبهای مهتاب بسوی نور ماه به پرواز در میآیند. اما، تعداد خیلی کمی، راه گم میکنند و در تشخیص نور ماه، “فریب” نور شمعی را میخورند که شیخی و یا احتمالا عاشقی بیدار و ناکام، برافروخته اند که یا دعایشان را بخوانند و یا سوز دل یار را در آن خلوتگاه، و در هجران تنهائی زمزمه کنند.


Read the rest of this entry »

Posted in: Uncategorized | No Comments »

Posted by at ۲۷ اردیبهشت , ۱۳۹۴

شاید همه به نحوی در جریان ماجرای مرگ “مشکوک” فریناز خسروی در مهاباد قرار گرفته باشند. این مساله که واکنش مردم خشمگین که به آتش کشیدن بخشی از “هتل تارا” انجامید، از احتمال و یا حتی “شایعه” یک اقدام به تجاوز جنسی توسط یک مامور امنیتی نشات گرفته باشد، به نظر “طبیعی” میآید. با اینحال هر دو حزب دمکرات کردستان، که ریشه شکل گیری خود را در مهاباد و در دوره “جمهوری جوانمرگ پیشوا قاضی محمد” تعریف کرده اند، اعلام کرده اند که آنها در فراخوان مردم و مشخصا دست زدن آنان به اقدام “خشونت آمیز” مذکور، هیچ نقشی نداشته اند و حرکت مردم “خود جوش” بوده است. اما در گوشه ای دیگر و در دهات اطراف شهر بانه، تفنگچی های پژاک و “کودار” آنها، با قتل یک سرباز محلی و یک نفر از افراد نیروهای انتظامی رژیم، اعلام کردند که “انتقام” خون “خواهر کُرد” خود را گرفتند.

حقیقت این است که پژاک و کودار، سازمان و حزبی معتبر و جوشیده از متن مبارزه مردم کردستان ایران نیستند و دنبالچه و زائده پ.ک.ک میباشند. بطور هدفمند و با همراهی نهادهای وزارت اطلاعات همواره تلاش کرده اند، زیر پای سازمانهای واقعی، از چپ و راست، ناسیونالیست و سوسیالیست، کومه له و دمکرات، را خالی کنند تا آنان را به “سازش” و “اردوگاه نشینی” و یا حتی “مشکوک” متهم و خود را نماینده انحصاری “کردستان شرقی”(یعنی کردستان ایران) در “شاخ”(کوه)، قالب کنند و یا قالبشان کنند. با علم به این زمینه، حرکت انتقامجویانه و “خون خواهانه” آنها در اطراف بانه، علاوه بر یک دخالتگری خیره سرانه در قلمروی که به اینها نامربوط است، یک ماجراجوئی و یک حرکت هدفمند دیگر- و البته این بار بسیار “بو دار”تر- است. هدف سیاسی جریانات و سکتها و فرقه های قوم پرست، تصویر سازی از مبارزات مردم ایران و از جمله مردم کردستان، در متن یک انتقامجوئی و “قصاص” قومی- عشیرتی- ایلیاتی است.

خطر، عمدتا آنجا برجسته تر است که چنین حرکاتی را در متن اوضاع و احوال و شرایطی که جمهوری اسلامی در آن هست، قرار بدهیم. واقعیت این است که رژیم اسلامی از هر نظر درگیر “معضل بقاء” است. من قبلا هم بارها نوشته ام که سرنوشت رژیم اسلامی بیشتر به سرنوشت بلوک شوروی سابق شبیه است. دیوارهای “بلوک اسلام سیاسی”، دارند ترک بر میدارند. اما، همانطور که در جریان و حین فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، جریانات قومی و ارتش های “آزادیبخش” پاکسازی قومی، به فعالین عرصه و نقطه اتکاء غرب و ناتو برای به سرانجام رساندن سقوط “دیکتاتوری کمونیستی” تبدیل شدند و پس از رسیدن به مقصد، با مشکلات و دردسرهای زیاد توانستند آن جریانات قومی مذهبی را “مرخص” کنند، اما اثرات مخرب اینها و تا “اعاده دمکراسی” و پس از آن و تاکنون در تمامی کشورهای قطب شوروی سابق، هنوز فقط وحشت و کابوس را در اذهان تداعی میکند. به باور من عملیات “انتقامجویانه” فرقه و سکت پژاک و “کودار”، از این دست و در راستای چنان سناریوهائی است. علاوه بر چنین نیروهای “خودسر” که خارج از کنترل مردم اند، ما با وحشت تمام جریانات جنایتکاران “داعش” را هم در اوضاع نابسامان و آشفته منطقه میبینیم که سیر شکل گیری و فعال شدن بطاهر “ناگهانی” اینها را  بدون کمک و یاریهای پنهان دولتهای منطقه و دوایر جاسوسی غرب و حتی اسرائیل نمیتوان انکار کرد. داعش نمونه برجسته “اکتیو” شدن چنین جریانات “مرموز” در اوضاع بهم ریخته و آشفته است. این خطر، یعنی مهندسی هویت متعصب و فالانژ قومی و اتنیکی و تعبیر “حس” انتقامجوئی کور برای مبارزات مردم ایران و کردستان را باید در چنین زمینه ای در نظر گرفت و به آن بسیار حساس بود.

هیچ نباید تردید کرد که در دوره ریزش و سقوط رژیم اسلامی، بخشی از لایه های سپاهی و امنیتی و بسیج آن، برای “بقاء” هم بوده باشد، تغییر چهره میدهند و سعی خواهند کرد در آن شرایط خود را با “موج” همراه کنند و “تجارب” خود را در خدمت خلاصی از حکومت توتالیتر “ملایان” و “جناح تندرو” اسلامی قرار بدهند. در چنان شرایطی، که بسیار محتمل است، یک همسوئی بین آن لایه های فاصله گرفته از رژیم اسلامی و این نوع ذهنیت کور و انتقامجو و در عین حال متعصب در تعلق به قوم و تیره و عشیره ایجاد خواهد شد. مگر نه این است که پژاک و کودار در شرایط فعلی به قیمت هر ماجراجوئی و بی مسئولیتی هم که باشد، “اعدامی” و “زندانی کرد” را به عنوان “شهدا”ی یک سازمان و تشکیلات “مبارز”، اما تماما قومی  برای میداندار شدن و تنگ کردن عرصه بر سازمانها و احزاب سیاسی واقعی کردستان به شناسنامه و تاریخ خود اضافه میکند؟ آنوقت آیا تصور اینکه از میان لایه های نظامی و سپاهی رژیم اسلامی، و پس از ریزش دیوار بلوک اسلام سیاسی با اثتلاف و اتحاد  آنها با عناصری از میان چنین ارتش های “آزادیبخش اقلیت های مذهبی و اتنیکی” از زیر هر لجن، رئیس جمهور و  مقام حکومت قوم مهندسی شود، واقعا دشوار است؟

حرکت انتقامجویانه و ظاهرا “کور”، اما دقیقا طرح شده در چنین سناریو سیاه را، باید بسیار با حساسیت و احساس مسئولیت در نظر گرفت.

زنهار که نیروهای پیشرو و سکولار و مدافع مدنیت جامعه ایران، با توجیه همراهی با ملیتها و قومهای تحت ستم و اقلیت های دینی و مذهبی و یا “تنوع فرهنگی” در جامعه “کثیرالمله” ایران، نسبت به چنین خطر مرگبار و عاملان رنگارنگ سناریو براه انداختن جنگ پاکسازیهای قومی و مذهبی، به بی تفاوتی سیاسی گرفتار آیند. خطر را دیگر، از مناطق “دور” بالکان و در متن اخبار و تصاویر تلویزیونها نمیخوانیم و نظاره گر نیستیم. درب منزلمان آمده است و بیخ گوشمان وعده مرگ و ویرانی و تکه پاره کردن شیرازه مدنی جامعه را زمزمه میکند.

 ۱۶ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

Posted in: Uncategorized | No Comments »

Posted by at ۲۱ اردیبهشت , ۱۳۹۴

کسی به نام “مسعود میرخود” علیه نوشته من: “افسانه تسلیم”، “مطلب”ی نوشته است. چند جمله از متن ایشان را ملاحظه میکنید:

“روی سخن باذرّیه فکر فجیعی است که تا کمر در خونزار کردارهایش فروست”…

“تنها یک فکر مفلوج و عملا مخدوم “تسلیم” است که هنوز میکوشد اندام فراخ و وجیه “مقاومت” را همواره و فقط در پوکه ی یک فشنگ جا دهد. “….

“شما که فجیعت و هزیمت اینگونه “دست به اسلحه بردن ها” را در بقچه ی خود دارید باید خوب بدانید که در چرخه ی این تفکر بیمار و فضیح”….

این نه بحث است و نه جدل و نه “انتقاد”. فوران خشم ناشی از یک “پیشداوری” قوام گرفته نه از نوشته کوتاه من، که از تصویر کاذبی است که خود ایشان، عمدا یا سهوا، در باره فاکت و حقیقت مسببین “دست بردن به اسلحه”، چه در دوره سلطنت و چه از همان آغاز به قدرت رسیدن جریانات اسلامی، مهندسی کرده است. در دوره قدرت گرفتن جریانات اسلامی، ایشان ترجیح داده است از بحث و استدلال مستند تماما فاصله بگیرد تا در صدور اتهام “محاربه” علیه امثال من در کردستان، “سانتی مانتال”تر به نظر آیند. خیر جناب میرخود! این جریانات اسلامی و مکتب قرآن و “ملاحسنی” و لات و لومپنهای ناسیونالیسم کُرد و سنت “کیش اسلحه” آنها بودند که در قارنا و قلاتان و مریوان و سنندج و بوکان فتوای قتل صادر کردند و مبارزان سازمان “پیکار” را سر بُریدند و جنگ ایذائی علیه کومه له کمونیست را رسما و در یک مصوبه حزبی به یک “جنگ سراسری” کش دادند. “احتمالا” خبر ندارید که این کومه له بود، که من آن زمان عضو رهبری بودم، که پس از درهم شکستن آن تعرض نظامی، “یک طرفه” اعلام آتس بس کرد و حزب دمکرات هیچگاه، از جمله تاکنون “رسما” ختم جنگ را اعلام نکرد؟ “لابد” شنیده اید که این خمینی بود که از خود “انتقاد” کرد که میبایست از همان روز اول همه “روزنامه های فاسد” را می بستند و “چند هزار نفر” را بالای دار میبردند. این خمینی بود علیه مردم کردستان فرمان “جهاد” و لشکرکشی صادر کرد. امثال من به “فکر فجیع” سازماندهی مقاومت مدنی، کوچ از شهر بخاطر جلوگیری از کشتار مردم و “راهپیمائی مسالمت آمیز” در برابر تحریکات اوباشان اسلامی تازه به قدرت رسیده، افتادند. شما حق “دفاع از خود” و “صیانت نفس و حیات” را که در قوانین کشور “امپریالیستی” چون آمریکا  اگر به “خشونت” و قتل هم منجر شود “مشروع” میدانند، “جنائی” و در باب “قصاص” نوشته اید. سنگر گرفتن تان پشت ” وجدان تاریخی و خرد پر وجوه علمی”، آنهم درست آنجا که طبقات فرودست و سرکوب شدگان و ستمدیدگان “مجبور” شده اند که در برابر تهاجم و توحش و تاراج و غارت و “تجاوز” قدرتها و دولتهای حاکم و “تا دندان مسلح” به “مقاومت” روی آورند، یا حتی به “خودکشی” دست بزنند، زیادی ناشیانه است. من با چنین کسی که در خوش بینانه ترین حالت با فاکت و حقیقتهای تاریخی آشنا نیست، و یا با علم به آنها علنا و آگاهانه، بخاطر هر منفعت سیاسی و غیر سیاسی، و احتمالا تزکیه نفس و “انتقاد از خود” و تسویه حساب با “گذشته انقلابی” و رویکرد “قهرآمیز” خود، آنها را وارونه جلوه میدهد، حرفی برای “روشنگری” ندارم. من با کسی که ابتدائی ترین اصول و پرنسیپ موازین اخلاق سیاسی در بحث و دیالوگ و اختلاف و تفابل نظر و مواضع را با ادبیاتی چنین نازل و ارزان و چنین شیفته  سنت “فتوا” علیه “دگراندیشان”، زیر پا گذاشته است، بحثی ندارم. در مواجهه با چنین کسی که هنوز در گیر “تزلزل” درون است، اما رو به “بیرون” و جامعه، این چنین “قاطع” و بی ملاحظه و بی نزاکت است، فقط منتظر میمانم که ایام “بازگشت به خویش” اش و پایان دوره تب و تاب و “هیجان” و خودزنی هایش، فرا برسند.

جناب میرخود!

میتوانستید یک “لیبرال” متین و خونسرد مخالف سرسخت “قهر”، و اینجا که به موضع واقعی و حرف دل شما در میان سیل آن “پاپوش دوزی” برای امثال من مربوط است، مخالف “سیاسی” دست زدن به “قهر” از جانب “پائینی”ها باشید. این موجب میشد که نه من، که دستکم بخشی از مخاطبین نوشته تان را متوجه کنید که در میان آن جملات پر از اهانت و دشنام و افترا علیه شخص من و حرمت سیاسی ام، “بالاخره” حرف حساب شما چیست؟ ما، “کسانی که در کردستان”، در برابر حکومت اوباش اسلامی “افسانه مقاومت” خلق کردیم، و من یکی هنوز هم آن را از صفحات پر افتخار زندگی خود ارزیابی میکنم، زندگی مان را سر راه نگذاشته ایم که کسانی پشیمان از رویکرد “انقلابی” و “خشونت طلب” خود در گذشته؛ و آه و اسف از سقط شدن “شکوفا سازی رژیم اسلامی”، برای تسکین روحی خویش،  بتواند به آن تی پا بزند.

۱۱ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

Posted in: Uncategorized | No Comments »

Posted by at ۱۷ اردیبهشت , ۱۳۹۴

در سایت “اخبار روز”، مطلبی خواندم با عنوان: “در وصف نسلی که از اتوپیا آغاز کرد و به نوستالژی رسید” به قلم حمید آقائی.

آن نوشته به گمان نویسنده آن میخواهد دو موضع متناقض را با اشاراتی به پیشینه رمانتیسم در دوران پس از انقلاب کبیر فرانسه در مقابل یکدیگر قرار بدهد: “تفکرات نوستاژیک نسبت به گذشته و یا احساسات رمانتیک نسبت به آینده” در یک سو؛ و “برخورد متین و صبورانه با شرایط موجود”، از سوی دیگر.

شبیه سازی بین علی شریعتی و بیژن جزنی توسط ایشان که هر دو بزعم او شیفته احساساتی “آرمان شهری” خود بودند، برعکس تمایل او که شاید خواسته است، “بیطرف” و “آکادمیک” به نظر آید، اتفاقا در محتوای جهت گیری راست روانه، “جانبدار”؛ و از منظر حقیقتهای تاریخی مصافهای “آرمانی” بین چپ و راست، بین ترقی خواهی و ارتجاع اسلامی و مذهبی، غیر منصفانه، غیرعلمی و نا رواست.

جوهر موضع آقای حمید آقائی به همان سادگی دو جمله نقل شده از نوشته نسبتا مفصل و “تحلیلی” ایشان است. من فکر میکنم که انسان زنده، برای عکس العمل به شرایطی که در آن قرار دارد و یا به آن محکوم شده است، نیاز چندانی حتی به “غور” و “تفکر” ندارد. نمیدانم “اسپارتاکوس” چه احساسی “رمانتیک” نسبت به آینده داشت آن هنگام که به شورشی دست زد که میدانست در آن “شکست” میخورد و او را به صلیب خواهند کشید؟ اما همه ما میدانیم که آن “قهرمانی” مبنای “نوستالژیک” جنبشهائی شد که برچیده شدن بساط برده داری را “ممکن” و “عملی” میدانستند. همان مردم “عادی” از کسانی چون بیژن جزنی و همایون کتیرائی و … که “با شرایط موجود” برخورد “صبورانه” نکردند، درس گرفتند که بزیر کشیدن حکومت خفقان آریامهری و حکومت شکنجه و تیر باران، “ممکن” است. درست است که تاریخ را همین مردم عادی رقم میزنند و نه قهرمانان. اما تغییر اوضاع، بویژه در شرایط سلطه خفقان و استبداد و ارتجاع و فاشیسم، بدون “فداکاری” و “قهرمانی” فردی و جمعی ممکن نیست.

جهت اطلاع آقای حمید آقائی بگویم که من به سنت فکری بیژن جزنی و همایون کتیرائی تعلق ندارم. اما یک خاطره را از همایون کتیرائی و برخورد او با “شرایط موجود” نقل میکنم که به من، که معتقدم که مردم در مبارزه خود به یک حزب سیاسی و انقلابی و پیشتار  و “سرکش” نیاز دارند، اتفاقا در راستای همان موضع ام، قوت قلب داد و کماکان “موضع” من هم در رابطه “با شرایط موجود” نیز هست. هنوز هم اعتقاد دارم که از حزب سیاسی و انقلابی و “مارکسی” و “لنینی” مورد نظر من، پس از فروپاشی دیوار برلین و  سرمایه داری دولتی، میتوان تعبیری “امروزی” و به روایت اصلی آن در “مانیفست” و “کاپیتال” و “چه باید کرد” انجام داد. هنوز هم فکر میکنم در جامعه ایران، علیرغم سنت های دیرین اسلامی، و هراس نخبگان سیاسی و ادبی جامعه و “ناسیونالیسم چپ” از “غرب زدگی”؛ “نه” گفتن به استبداد اسلام سیاسی و تشکیل حزبی سیاسی به اتکاء چنان روحیات و اراده “سازش ناپذیر”، تنها روزنه رهائی واقعی است.

همایون کتیرائی در دوره های زندانی بودن من در زمان شاه، به “قهرمان مقاومت” در برابر سربازجویان بیرحمی چون”ناصری” (عضدی) و “عطا پور”(حسین زاده) معروف بود. تلاشهای حسین زاده برای خورد کردن روحیه او و وادار کردنش به “متانت”، یکی پس از دیگری به شکست کشیده شدند. در آخرین “جیره”های شلاق، و قبل از تیرباران کتیرائی و یارانش در گروه “آرمان خلق”، وقتی حسین زاده مقاومت سرسختانه همایون را دید، کابل برق را از دستش به زمین رها کرد و رو به همایون طوری که او بشنود با یک فحش رکیک به فرح “شهبانو” گفت: “این هم شغل است که ما داریم”؟  و این ناقل و حامل یک پیام بود: اگر حسین زاده شکنجه گر بیرحم و بدنام ساواک، در اوج اقتدار رژیم اعلیحضرت در برابر “روحیه سرکش” و “قهرمان” کتیرائی اسیر و دست و پا در زنجیر و با بدن آش و لاش، “شکست” خود را از “مقاومت” اعلام کرد، مبارزه برای بزیر کشیدن رژیم شکنجه گران شاهنشاهی و میراث داران اسلامی آنها که قتل عامهای سیاسی را بسیار علنی تر و  وسیع تر در میادین خیابانها و تحت فرماندهی شکنجه گران به مراتب بی رحم تری چون خلخالی و لاجوردی و مرتضوی و …سازمان داده است، نیز “ممکن” است. تفاوت این است که در “شرایط موجود” و در مصاف با رژیم جنایتکاران اسلام سیاسی، آن قهرمانیها و نبردها در برابر فرمان هجوم و لشکر کشی باید از ابعاد مقاومت و فداکاری و سرسختی و شجاعت فردی و محدود و محلی بسیار فراتر بروند و در یک حزب سیاسی فراگیر و انقلابی و جنبش “خلاف جریان”- و البته “متین” و “فکور” و مورد حمایت و احترام مردم- متبلور شوند. آری میتوان با نوستالژی ایستادگی های جامعه و “قهرمانیها” و “ناصبوری”های فردی و جمعی شهروندان، در برابر حکومت سپاهی و امنیتی اوباش اسلامی و سی و پنج سال قتل و اعدام های زنجیره ای و دسته جمعی، مرعوب نشد و امید به پیروزی انسانیت را در قلبها زنده نگاه داشت.

 حمید آقائی سعی کرده است این “حقیقت ساده” را در لابلای ابر و دود یک بحث کشاف و ظاهرا “آکادمیک” در باره رُمانتیسم و نوستالژی و آرمان شهری، راز آلود و مه آلود سازد.

 ۷ مه ۲۰۱۵

iraj.farzad@gmail.com

Posted in: Uncategorized | No Comments »